جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

داستانک


موش کور

محبوبه ابرنجی

در مسیر برگشت از شرکت، مدام توی اتوبوس چرت می‌زدم. فشار کارم امروز بیش‌تر از همیشه بود. درِ اتاق را که باز کردم، بدن کوفته‌ام را بلافاصله روی تخت انداختم. نفهمیدم کی خوابم برده بود که ناگهان با صدای وحشت‌ناکی از جا پریدم. فکر کردم شاید رعد و برق بوده؛ اما غرّش دوباره‌ی آن مو بر اندامم سیخ کرد. با عجله از جا برخاستم.

صدا از طبقه‌ی بالا به گوشم رسید. با سرعت پله‌ها را طی کردم که ناگهان:

- آه، خدایا! چی می‌بینم؟ این گاو این‌جا چه‌کار می‌کنه؟

- سلام همسایه، بفرمایید تو!

کاملاً گیج شده بودم. برایم باور کردنش غیرممکن بود که یک گاو،  زبان ما را بلد باشد! همان لحظه همسایه‌ی بالایی در را گشود؛ اما نه! وحشت‌زده به طرف درِ ساختمان دویدم.

- کمک، مردم! کمک! یکی کمکم کنه. یه شیر توی ساختمونه، آهای...

وقتی به خیابان رسیدم، ناخودآگاه زبانم بند آمد.

- خدای من! این‌جا چه خبر شده بود؟ به هر طرف نگاه می‌کردم، پُر بود از جانوران مختلف. روباه‌های توی مغازه‌های پرزرق و برق مشغول چانه زدن با گوسفندان و گاوها بودند.

سوسک‌ها و کرم‌ها در کناره‌های پیاده‌رو تجمع کرده بودند و خرمگس‌ها آزادانه با این و آن خوش و بش می‌کردند.

- سلام بی‌معرفت! حالا دیگه ما رو می‌بینی و خودت رو به نشناختن می‌زنی؟

درست در چند قدمیِ خودم، خوک بدقیافه‌ای را دیدم که به طرفم می‌آمد.

با شتاب به سمت خانه بازگشتم؛ اما در میانه‌ی راه، نگاهم به آینه‌ی تمام‌نمای روی دیوار افتاد. توی آن تصویر موش کوری بود که با عجله از پله‌ها بالا می‌رفت!

امتحان کنکور

سیامک احمدی

وقتی برای بار اول می‌خواستم در کنکور شرکت کنم، خیلی دلهره داشتم. از چند ماه قبل خواندن کتاب‌های درسی را شروع کردم. موهایم را از ته تراشیدم و خودم را داخل اتاقم زندانی کردم.

شب و روز درس می‌خواندم. با هیچ کس صحبت نمی‌کردم و کسی را به اتاقم راه‌نمی‌دادم؛ نه به میهمانی می‌رفتم، نه سینما... حتی روز امتحان کنکور هم از اتاقم خارج نشدم و در جلسه‌ی امتحان شرکت نکردم. هرچه پدر و مادرم صدایم کردند، جواب‌شان را ندادم؛ آخر معتقد بودم که نباید زمان را از دست بدهم، نباید وقتم را تلف کنم!

 

 

حجاب

اشفاق احمد (نویسنده‌ی شهیر پاکستان)

مترجم: رضا سلیمان‌نوری

دختری با حجاب کامل که صورتش را هم پوشانده بود، وارد ایستگاه اتوبوس شد. سه نفر که توی ایستگاه ایستاده بودند با دیدن دختر با هم شروع به صحبت کردند.

نفر اول: نگاه کن اون دختر هیکلیه واسه خاطر آلودگی هوا کله‌اش رو با روسری پوشونده!

نفر دوم: نه بابا! اون کجاش هیکلیه. اون به خاطر شرم و حیا نمی‌خواد صورت‌شو شما ببینین!

نفر سوم: نه، فکر کنم اون به خاطر این‌که یک مرد جوون خاطرخواش شده، این کار رو کرده تا مرده اون رو نشناسه. راستش به گمونم اون با پدر و مادرش این تصمیم رو گرفتن تا آبروشون حفظ شه.

نرده

محمد زین‌الدین

پدر همیشه می‌ایستاد در انتهای آن مارپیچی طولانی که او تصور می‌کرد طولانی‌ترین نرده‌ی دنیاست، دست‌هایش را از هم می‌گشود و او را که با سرعت، در حالی که بلند بلند می‌خندید، جیغ می‌زد و روی نرده با سرعت به سوی پایین در حرکت بود به آغوش می‌کشید. بعد بلندش می‌کرد، به هوا می‌انداختش و می‌گفت: «دختر خودمه!»

این داستان هر روز بود؛ وقتی پدر شب‌هنگام، مغازه‌ی تعمیر دوچرخه‌اش را تعطیل می‌کرد و با دستانی سیاه از روغنِ زنجیرِ دوچرخههای تعمیری به خانه می‌آمد... تا آن روز که ترمز آن مینی‌بوس برید و فردا، زن‌های همسایه با چادرهای سیاه به خانه آمدند و مادر را تا قبرستان همراهی کردند...

 

 

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان