جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

از دفتر خاطرات یک دختر دم‌بخت


شناس‌نامه

سیدناصر هاشمی

چه چیز بدی است این منتظر خواستگار ماندن! چشم‌مان کور شد بس که به در نگاه کردیم. راستش را بخواهید، این مردها لیاقت ندارند! اصلاً فرق دختر باعرضه و بی‌عرضه را تشخیص نمی‌دهند. من الآن همه‌چیزتمام هستم؛ ولی کو خواستگار؟ آشپزی بیست، خیاطی بیست، ادب و وقار بیست، شعور بیست؛ ولی کو مرد دانا؟ آن‌قدر توی خانه نشسته‌ام که علف که چه عرض کنم، درخت سبز شده زیر پاهایم. چشم‌هایم گودافتاده، بس‌که از پنجره بیرون را نگاه کردم تا شاید مرد رؤیاهایم با اسب سفید بیاید! عصبی شده‌ام. توی هر جمعی که می‌روم، همه از شوهر و بچه‌های‌شان می‌گویند و من –صمٌ‌بکم- آن‌ها را نگاه می‌کنم. تا متوجه من می‌شوند، با دل‌سوزی می‌گویند: «مریم‌جان! هنوز مجردی؟»

بله مجردم! اگر من هم مثل شما عمه نداشتم، الآن ده تا بچه داشتم. آره، شما نمی‌دانید که چه نعمتی است این عمه! فقط کاش از نوع خوبش باشد؛ نه مثل عمه‌ی من!

بعد از مدت‌ها، دیشب یک خواستگار همه‌چیزتمام آمده بود برایم؛ ولی نمی‌دانم این عمه‌خانم از کجا فهمیده بود که هنوز نرفته بودیم سر اصل مطلب، سروکله‌اش پیدا شد؛ البته عمه‌خانم عمه‌ی خودم نیست، عمه‌ی باباست. ماشاءالله سنی هم ازش گذشته؛ ولی هنوز سرحال است! نه این‌که آدم بدی باشد، نه؛ ولی خیلی رک است و خیلی بی‌احتیاط. خصوصاً الآن که فراموشی هم گرفته و همه‌چیز را با هم قاتی می‌کند. جوان که بود، از دست زبانش روزگار نداشتیم؛ الآن هم که فراموشی گرفته و بدتر شده.

وقتی عمه آمد تو، اول همه را برانداز کرد و نشست روی مبل. دوباره نگاهی به مهمان‌ها انداخت و به بابا گفت: «اینا کی هستند؟ بچه‌های مش‌قربون نیستند؟ از دهات اومدن؟»

- نه عمه‌خانم! مش‌قربون خدابیامرز که بچه نداشت. این‌ها خواستگار هستند؛ خواستگار مریم.

- آهان! خواستگار هستند. خیلی خوش‌آمدن. قدم‌شان روی چشم. راستی کدام مریم را می‌گویی؟

- عمه‌خانم! مریم دخترم را می‌گویم. اوناهاش، اون گوشه پهلوی مادرش نشسته.

عمه‌خانم به سمت من برگشت و بعد از نگاهی عمیق و طولانی، گفت: «ای داد بیداد! از دست روزگار. شوهر مریم که آدم خوبی بود؛ چرا طلاقش داد؟»

چشم‌های همه‌ی ما گرد شد. قند پرید توی گلوی بابا و به سرفه افتاد. خانواده‌ی داماد که از ما هم بدتر! کم‌ مانده بود چشم‌های‌شان بیفتد وسط اتاق. بابا رو کرد به مهمان‌ها و طوری که عمه‌خانم نشنود، گفت: «ببخشید! ایشان فراموشی دارند و مسائل را با هم قاتی می‌کنند. یک موقع سوءتفاهم پیش نیاید.»

کسی حرفی نزد و این نشان می‌داد که سوءتفاهم پیش آمده؛ ولی هنوز مجال بروز پیدا نکرده. خاک عالم بر سر من، با این شانس و بخت سیاهم! بابا به عمه‌خانم گفت: «عمه‌خانم چه طلاقی؟ این حرف‌ها چیه که شما می‌زنید؟»

- یعنی مریم طلاق نگرفته؟

- نه که نگرفته. کدوم طلاق؟

ناگهان عمه‌خانم زد زیر گریه و گفت: «ببخشید اصلاً یادم نبود. خدا بیامرزه شوهرشو! آدم خوبی بود ای داد بیداد!»

نزدیک بود پس بیفتم. عمه‌خانم گیر داده بود و ول‌کن نبود. خانواده‌ی داماد همگی تیز شده بودند و با دقت به حرف‌های عمه‌خانم گوش می‌دادند. بابا این‌بار خیلی جدی گفت: «عمه‌خانم! آبروریزی نکن. مریم هنوز شوهر نکرده.»

- شوهر نکرده؟ مگه می‌شه؟ خودم براش لباس دوختم.

- شما برای خانم بنده لباس دوختید. آن هم توی عروسی خودم بود.

بابا رو به مهمان‌ها لبخند مصنوعی زد و گفت: «ببخشید! عمه‌خانم است دیگر؛ حواس‌پرتی دارند، شما به دل نگیرید!»

خانواده‌ی داماد که انگار به این حرف‌های جدید علاقه‌مند باشند، سر تأییدی تکان دادند؛ ولی گوش‌شان تیز طرف عمه بود! بابای داماد گفت: «نه بابا! مشکلی نیست راحت باشید.»

ولی پچ‌پچ افتاده بود بین خانواده‌ی داماد. ناگهان از دهان خواهر داماد دررفت که: «آره، چهره‌اش هم چه شکسته شده!»

ما همگی خودمان را زدیم به نشنیدن. آخه بی‌انصاف‌ها! کجای چهره‌ی من شکسته شده بود؟ یکی نبود به خواهر داماد بگوید تو که خودت بدتر از منی.

بابا گفت: «خُب بگذریم. بریم سر حرف‌های خودمان. کجا بودیم؟»

کسی حرفی نزد. خانواده‌ی داماد شل شده بودند و چشم‌شان به عمه‌خانم بود. منتظر بودند تا ایشان دوباره افاضات بفرمایند. بابا ناراحت شد و با صدای بلند گفت: «عمه‌خانم! بهتره شما برید توی اون اتاق استراحت کنید تا ما کارمون تموم بشه.»

عمه‌خانم با تعجب گفت: «وا! من که الآن حرفی نزدم پسرم؟ نمی‌دونستم اینا خبر ندارن؛ وگرنه نمی‌گفتم. باشه من لال می‌شم.»

دلم برای عمه‌خانم سوخت. فضا ملتهب بود و هیچ‌کس حرف نمی‌زد. مادر داماد گفت: «ببخشید حاج‌خانم! می‌تونیم شناس‌نامه‌ی عروس‌خانم رو ببینیم؟»

- بله که می‌تونید.

ناگهان بابا با عصبانیت گفت: «نخیر، شناس‌نامه برای چی؟ یعنی شما حرف ما رو باور ندارید؟»

بابای داماد لبخندی زد و گفت: «آقای کریمی! ما که به شما اطمینان داریم؛ ولی حرف یک عمر زندگیه. ما باید بدونیم کسی توی گذشته‌ی دخترتون بوده یا نه؟»

- درست صحبت کنید آقا! این وصله‌ها به ما نمی‌چسبه.

خواهر داماد هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «اگه ریگی به کفش‌تون نیست، خب شناس‌نامه رو نشان بدید.»

کار داشت بیخ پیدا می‌کرد و من هم داشتم به بختم فحش می‌دادم که برادرم رفت شناس‌نامه را آورد و گفت: «چرا مراسم را به هم می‌زنید؟ اگه با دیدن شناس‌نامه مشکل‌تان حل می‌شود، این هم شناس‌نامه!»

خواهر داماد که انگار برای فضولی و به‌هم‌زدن خواستگاری آمده بود، گفت: «المثنی نباشه! شاید هم جعلیه!»

بابا زیر لب لعنتی بر شیطان فرستاد و حرفی نزد. شناس‌نامه‌ی بی‌زبان بنده، بین خانواده‌ی داماد دست به دست می‌گشت. همه‌ی‌شان هم شده بودند متخصص جعل و کپی. یکی آب دهان بهش می‌زد. دیگری ناخن می‌کشید و آن یکی برگه‌هایش را می‌گرفت توی نور. وقتی به‌طور کامل شناس‌نامه مورد بازدید قرار گرفت، پدر داماد خنده‌کنان گفت: «ببخشید! ولی جنگ اول به از صلح آخر. باید این مراحل طی بشه تا اطمینان کامل بشه.»

بابا حرفی نزد و فقط با حرص، شناس‌نامه را گرفت و داد به مامان. دوباره بحث ازدواج راه‌افتاد و آن قضیه فراموش شد. عمه‌خانم هم که انگار نه انگار! اصلاً توی این عالم نبود. با بشقاب میوه‌اش مشغول بود. خوش‌حال بودم از ساکتیِ عمه‌خانم! بحث دیگر داشت تمام می‌شد که بشقاب عمه‌خانم ته کشید. نگاهی به دوروبرش انداخت. حوصله‌اش سررفته بود. سرش را برد نزدیک مامان، مثلاً می‌خواست کسی صدایش را نشنود؛ ولی همه با چشم و گوش مراقب او بودند و تا دهان بازمی‌کرد، ساکت می‌شدند تا ببینند او چه می‌گوید. عمه‌خانم گفت: «بچه را چه‌کار کردید؟»

- کدام بچه؟

- بچه‌ی مریم‌جان را می‌گویم. نکنه سقطش کرده باشید، خدا قهرش می‌گیره!

با این حرف عمه‌خانم، فشار من سقوط کرد و عملاً رفتم جزء اموات. ولو شدم روی مبل؛ ولی کسی حواسش به من نبود.

- عمه‌خانم! آن قضیه را فراموش کن. تموم شد رفت.

مادر داماد حرف عمه‌خانم را توی هوا گرفت و گفت: «کدام قضیه؟ نکنه واقعاً خبری بوده و به ما نمی‌گویید؟ نکنه بعد چند وقت یهو یه بچه بذارید تو بغل پسر من.»

بابا عصبانی شد، بلند شد و گفت: «شما بفرمایید اول تحقیقات‌تون رو کامل کنید، بعد بیایید این‌جا بشینید. دنبال‌تون که نفرستاده بودم! بفرمایید خواهش می‌کنم!»

خواستگارها غُرغُرکنان بلند شدند. خواهر داماد گفت: «ببخشید که علم غیب نداریم تا از گذشته‌ی دخترتون باخبر باشیم.»

- بفرمایید بیرون خواهش می‌کنم! چرت‌و‌پرت تحویل بنده ندهید. بفرمایید!

خواستگارها رفتند. فردا شبش هم عمه‌خانم رفت و من ماندم و فشار افتاده‌ و دفتر خاطراتم.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان