جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

سفرنامه‌ی گرجستان و ارمنستان


پیرزنان رفتگر

عدالت عابدینی

قسمت اول

صبح زود به تبریز می‌رسم. هوا خنک است. از ترمینال سوار اتوبوس‌های ماکو می‌شوم. پس از چهار ساعت به شهر ماکو می‌رسم و از آن‌جا سوار بر دوچرخه تا مرز می‌روم که حدود بیست کیلومتر بیش‌تر نیست. کارهای مربوط به خروج از مرز با پرداخت هزینه‌ی خروج و زدن مهر بر گذرنامه با سرعت انجام می‌شود و از کشور خارج می‌شوم که روند بهتری از گذشته داشت.

صف خیلی طولانی تریلرها، برای ورود به کشور در نگاه نخست خیلی جلب توجه می‌کند. وضعیت جاده به سمت شهر «دوغو بایزید» بسیار عالی است؛ اما به محض این‌که به یک فرعی می‌روم، اوضاع جاده بسیار افتضاح می‌شود و خیلی باید مراقب باشم که داخل چاله و چوله‌ای نیفتم.

به ترمینال می‌روم تا بلیت شهر «هوپا» را که در مرز ترکیه و گرجستان است، بگیرم؛ اما به علت تعطیلات عیدفطر کل خطوط اتوبوس‌رانی به آن سمت تعطیل است. بلیت برای فردا صبح زود می‌گیرم. داخل شهر می‌روم برای صرف شام؛ اما رستوران‌ها و کافه‌ها هم به علت تعطیلات عید بسته هستند؛ درست برعکس ایران! داخل شهر چهره‌ی نامناسبی دارد. سنگ‌فرش‌های به هم‌ریخته، زباله‌های جمع‌آوری‌نشده و... چهره‌ی شهر را زشت کرده‌اند. شاید بیش‌تر این‌ها به‌خاطر مرزنشین بودن افراد این شهر باشد!

بیش‌تر مردم چهره‌ای سبزه دارند و لباس‌های رنگی و کند بر تن دارند. با همه‌ی این‌ها، بسیار قانون‌مند هستند؛ به‌ویژه در رانندگی!

کنار ترمینال چادر می‌زنم و می‌خوابم. و صبح با ماشین به سمت مرز ترکیه و گرجستان، یعنی شهر «هوپا» می‌روم. از شهر هوپا تا مرز سارپ را که حدود بیست کیلومتری است، در کنار دریای سیاه رکاب می‌زنم.

پس از رسیدن به مرز، مهر خروج از ترکیه خیلی سریع زده می‌شود؛ اما هنگام ورود به ارمنستان، انبوه جمعیت را برای دریافت ویزا می‌بینم که می‌توان گفت همه‌ی آن‌ها ایرانی هستند و متأسفانه نمی‌توان بر بیش‌تر آن‌ها نام توریست گذاشت!

به‌‌خاطر این ازدحام، مبلغ ویزا از 33 دلار به 35 دلار رسیده است. ایرانی‌ها اعتراض دارند. من با این شلوغی ترجیح می‌دهم بروم در جای خلوتی از مرز تا صبح بخوابم و بعد کار ویزا را انجام دهم.

صبح زود بیدار می‌شوم. دیگر جمعیتی نیست. به علت اعتراض ایرانی‌ها، مبلغ ویزا به 30 دلار کاهش یافته است. کارم سریع انجام می‌شود. متصدی ویزا وقتی من را با دوچرخه می‌بیند، خودش می‌آید و کار خروج را سریع‌تر برایم انجام می‌دهد؛ حتی اجازه‌ی بازرسی از وسایل همراهم را هم نمی‌دهد.

اولین تفاوتی که در جاده‌ی ترکیه و گرجستان وجود دارد این است که دیگر از اتوبان خبری نیست و جاد‌ه‌ دوطرفه می‌شود.

پس از چند کیلومتر، به شهر بسیار زیبای«باتومی» می‌رسم؛ شهری که کامل چهره‌ی مدرن و امروزی دارد و مقصد بسیاری از گردش‌گران است.

این شهر، در جنوب غربی گرجستان و نزدیکی مرز ترکیه قرار دارد. مرکز آن آجاریاست. باتومی یکی از بنادر دریای سیاه و مرکز حمل و نقل نفت از آذربایجان است. در برخی از ‌منابع، نام این شهر بتیسلیمن، به معنای بندر عمیق آمده است. این شهر ابتدا در اختیار یونانی‌ها بود، از قرن شانزدهم تا سال 1878 به دست ترک‌های عثمانی افتاد و در جنگ روس‌ها و ترک‌ها به تصرف روسیه در‌آمد.

از نقاط دیدنی و تفریحی آن، می‌توان به «موزه‌ی آجاریان» و «باغ گیاه‌شناسی» اشاره کرد.

نزدیک ظهر است. برای ناهار، «خاچاپوری» به همراه یک نوشیدنی می‌خرم. غذا کمی شور است و گویا که گرجی‌ها بیش‌تر غذاهای‌شان کمی شور و تند است.

مدت زمانی را با دوچرخه به گشت و گذار در شهر می‌پردازم.

قسمتی از مسیرم، مسیر ویژه‌ی دوچرخه‌سواری است که در سمت چپش دریای سیاه است و سمت راست، شهر باتومی؛ مسافتی بسیار طولانی بود که نتوانستم به انتهایش برسم‌ و ترجیح دادم برای این‌که از مسیر اصلی خارج نشوم، از خط خارج شوم.

نزدیک ظهر است که از شهر باتومی خارج می‌شوم. دو طرف جاده تا دوردست سرسبز است و پر از زمین‌های کشاورزی و بیش‌تر مزرعه‌ی ذرت. رودخانه‌های زیادی بین راه هستند که به سمت دریای سیاه روان‌اند.

بیش‌تر مردمان به کار گاوداری مشغول هستند. بعضی از این گاوها، به کنار و وسط جاده می‌آمدند و اصلاً هراسی از ماشین نداشتند؛ ولی تا مرا را با دوچرخه می‌دیدند، چنان فرار می‌کردند که گویی قاتل جان‌شان هستم! واقعاً صحنه‌ی خنده‌داری بود.

کم‌کم از دریای سیاه دور می‌شوم و به سمت شرق گرجستان حرکتم را تغییر می‌دهم. جاده مناسب و خیلی خلوت‌تر شده است.

خوش‌بختانه تابلوها به دو زبان گرجی و انگلیسی هستند؛ اما تعدادشان بسیار اندک است و اگر نقشه و جی‌پی‌اس نبود، امکان گم شدنم وجود داشت!

عجیب این‌که سگ‌ها خیلی لاغراندام هستند؛ اما در شهر باتومی بیش‌تر مردم سگ گران‌قیمت با خود داشتند.

وقت غروب که رکاب می‌زدم، ساختمان پلیسی را می‌بینم و رد می‌شوم. برای امتحان می‌روم از آن‌ها بپرسم که می‌توانند برای شب‌مانی کمکم کنند. اغلب ساختمان‌های پلیسی که می‌بینم، مکعبی‌شکل هستند با حصارهای کوچکی در اطراف‌شان.

در همان نزدیکی‌ها، میان چمن‌ها که به آن دید داشتند، محلی را برای‌ چادرزدن و شب‌مانی معرفی کردند که عالی بود!

صبح که برمی‌خیزم، هوا مه‌آلوده و چادر خیس شده است. مدتی می‌ایستم تا چادر خشک شود و ساعت شش‌ونیم حرکتم را شروع می‌کنم.

در هوای مه‌آلود حرکت می‌کنم. از دریا خیلی دور شده‌ام؛ اما اصلاً تغییر ارتفاعی ندارم.

هوا گرم و شرجی است و هنگام ظهر گرما به اوج می‌رسد؛ چنان که بیش‌تر مردان این منطقه نیمه‌عریان هستند؛ چه کارگر شهرداری باشد و چه کشاورز! به گمانم هر یک کیلومتری یک قلوپ آب می‌خوردم!

جاده از دیروز شلوغ‌تر شده و پوشش گیاهی بیش‌تر به‌صورت جنگلی است؛ هرچند میان آن‌ها زمین‌های کشاورزی و بیش‌تر ذرت هم هست.

دیدن افراد دست‌فروش با میوه‌ها و صنایع دستی‌شان در کنار جاده، از دیدنی‌های امروزم بود.

زنان بسیاری را کنار جاده می‌بینم که مشغول فروختن میوه و صنایع دستی و برخی هم در کار رستوران و غذای فست‌فودی و... هستند.

از دست‌فروشی نیم‌کیلویی آلوچه می‌خرم. اصرار می‌کند بیش‌تر بخرم. می‌گویم در خورجینم جایی ندارم؛ ولی با اصرارش می‌خرم. بعد می‌فهمم که چه آلوچه‌های پرگوشت، هسته‌کوچک و خوش‌مزه‌ای هستند! تا سه روز از آن‌ها استفاده می‌کردم. هرچند هلو و شلیل هم خریده بودم، این‌ها چیز دیگری بودند.

صنایع دستی زیادی هم در کنار جاده بود که به‌حق از ظرافت و زیبایی خاصی برخوردار بودند. پسر جوان و خلاقی را می‌بینم که هنرمندانه با صدف‌ها، طرح‌های بسیار زیبایی خلق کرده است. فروشنده‌های کنار خیابان، نمایشگاهی را تشکیل داده بودند.

هوا رو به تاریکی می‌رود. داخل شهر بزرگ «کوتاسی (Kutasi)» می‌شوم که دومین شهر پرجمعیت گرجستان، با حدود دویست‌هزار نفر جمعیت است و به لحاظ تاریخی اهمیت‌ دارد. کارخانه‌های اتومبیل‌سازی (بیش‌تر تراکتور) و تولید محصولات الکترونیکی و... دارد.

چیزی که در این شهر برای من خیلی ناراحت‌کننده بود، دیدن پیرزنانی در لباس رفتگری بود که در خیابان‌ها مشغول کار بودند؛ آن‌ها که دیگر وقت استراحت‌شان بود. متأسفانه این مسئله را در شهرهای دیگر هم دیدم!

هنگام خروج از آن‌جا، باز ساختمان پلیس را می‌بینم و آن‌ها دوباره جایی را برایم در نظر می‌گیرند. چادر که می‌زنم و وسایل را داخل آن می‌گذارم، هجوم مورچه‌ها به داخل چادر مرا حسابی غافل‌گیر می‌کند. با وجود خستگی‌، بلافاصله وسایل را بیرون می‌اندازم و چادر را خالی و جابه‌جا می‌کنم. با هدلامپم، می‌بینم که درست روی لانه‌ی این زبان‌بسته‌ها چادر زده‌ام!

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان