جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

ما عملی‌ها اشتباهی با شما آدم‌ها قاتی شدیم


(پای صحبت‌های یک معتاد)

مریم قلعه‌قوند

نیم ‌ساعتی است که از دور نگاهش می‌کنم. تا کمر داخل سطل زباله‌ی بزرگی، خم شده و زباله‌ها را زیرورو می‌کند. یک گونی کهنه و کثیف هم کنارش روی زمین افتاده و هرچه پیدا می‌کند، داخل آن می‌اندازد. انگار سرحال است! زیر لب شعر می‌خواند. جلو می‌روم. چندبار صدایش می‌زنم. به سوی من برمی‌گردد؛ صورتی چرک و سیاه با موهایی ژولیده. دست‌هایش متورم و زخم است. چهره‌اش خیلی جوان به نظر می‌رسد. از او خواهش می‌کنم چند دقیقه‌ای با من صحبت کند و قول می‌دهم برایش دردسر درست نکنم. بالأخره راضی می‌شود.

- اسمت چیه؟

- شاهین؛ رفقا به من می‌گن شاهین. راستی برای حرف‌زدن با من باید از منشی‌ا‌م وقت قبلی می‌گرفتی (به کمی آن‌طرف‌تر اشاره می‌کند. مردی با زانوهای خمیده آن‌جاست؛ تکه‌نانی در دستش گرفته و ایستاده چرت می‌زند. انگار اصلاً در این عالم نیست!).

- بله از او وقت قبلی گرفتم! آقاشاهین چند سال داری؟ این‌جا چه‌کار می‌کنی؟

- 25 یا 26 سالم است! (در حالی که با گونی‌اش بازی می‌کند، ادامه می‌دهد) بطری‌های پلاستیکی و کاغذ و مقوا را از زباله‌ها جدا می‌کنم و می‌فروشم.

- با پولش چه‌کار می‌کنی؟

- (می‌خندد و دندان‌های خراب و سیاهش را نشان می‌دهد) چند گرمی شیشه، کراک، قرص یا هرچی که گیرم بیاد، می‌خرم و می‌زنم. من روی پای خودم هستم و مثل عملی‌های دیگه نیستم...

- پس شما برای تهیه‌ی مواد دزدی نمی‌کنی؟

- خُب، بعضی وقتا این‌جا چیزی گیر نمیاد، از مغازه‌ها یا خانه‌هایی که درشون بازه، کفش یا هر چیز که ببینم، کش‌ می‌رم و می‌فروشم.

- خانه‌ات کجاست؟

- (کمی آن‌طرف‌تر، یک دیوار کهنه‌ی آجری است که کنارش یک بالش و چندتا ملحفه‌ی کثیف و پتویی پاره و چندتایی خرت و پرت افتاده؛ به آن‌جا اشاره می‌کند) خیلی دنجه؛ فقط کمی سرده!

- یادت می‌آید اولین بار کی مواد کشیدی؟

- (دست از کار می‌کشد، روی زمین ولو می‌شود و سیگاری روشن می‌کند) هفده‌ساله بودم... یه دوستی داشتم که ده سالی از من بزرگ‌تر بود. بعضی شبا خانه‌ش می‌رفتم. یه شب که بی‌حوصله بودم و با پدرم دعوام شده بود، توی سیگار مواد پُر کرد و بهم داد. منم کشیدم. خیلی فاز داد. انرژی گرفتم. دیگه قاتی نبودم. بعد از اون با پسرعموم که زن و بچه‌دار بود، می‌کشیدم. تو سربازی هم با بچه‌ها تریاک می‌کشیدیم؛ ولی کشیدن خیلی وقت می‌برد؛ برای همین، صبح به صبح با چایی می‌انداختیم بالا. من قبل از اعتیاد 98 کیلو بودم؛ ولی به خاطر مواد، شده بودم شصت کیلو. بعد از سربازی، تو خونه‌ی همون دوستم برای اولین بار شیشه کشیدم. انگار توی آسمونا‌ بودم! ستاره‌ها باهام حرف می‌زدند. اسب‌های بال‌دار دور سرم پرواز می‌کردن. حسابی گرمم شده بود. دوست داشتم شنا کنم. سه روز تمام نخوابیدم...

- تو این مدت، پدر و مادرت از اعتیاد تو چیزی نفهمیده بودند؟

- اونا‌ همیشه شکاک بودن. هر روز اتاق‌مو می‌گشتن. وقتی فهمیدند، چند روز زندانی‌م کردن؛ ولی اشتباه می‌کردن. من فقط برای تفریح شیشه می‌زدم؛ معتاد که نبودم! شیشه بهم آرامش می‌داد. یادمه یک روز که نشئه بودم و تلویزیون نگاه می‌کردم، مادرم اومد و افتاد روی پاهام، گریه و زاری کرد. پاهام رو گرفته بود و می‌گفت ترک کن... دیگه خیلی داغ کرده بود. من عادت ندارم موقع نشئگی کسی حال‌مو بگیره. عصبی شدم. بلند شدم و کتکش زدم. بعدش هم پدرم به زور منو کمپ برد (کمپ ترک اعتیاد)؛ ولی تا پامو گذاشتم بیرون، شروع کردم.

- پول تهیه‌ی مواد رو از کجا می‌آوردی، پدرت می‌داد؟

- باباهه از وقتی فهمید، می‌زنم، دیگه یه قرون هم پول نداد. من هم یکی‌یکی قابلمه‌های مادرم رو فروختم و کشیدم. چندباری هم از خونه‌ی پسرعموم پول کش رفتم. عروسی خواهرم، پول‌هایی رو که برای داماد جمع شد، گذاشتم تو جیبم و همه رو کشیدم. چندباری هم از جیب پدرم دزدی کردم. وقتی فهمید، داد و فریاد کرد. منم عصبی شدم، شیشه‌های خونه رو شکستم و عقده‌های پول‌ندادنش رو خالی کردم.

- چند وقته تو خیابان زندگی می‌کنی؟

- دو سالی می‌شه. دو سال پیش دوباره منو فرستادند کمپ. یه ماهی اون‌جا بودم. دیگه حسابی قاتی کرده بودم. همین که پامو گذاشتم بیرون، رفتم خونه‌ی دوستم و تا شب نشستم پای شیشه. بعدش 48 ساعت تو کما بودم. تو نشئگی از دنیا و ناراحتی‌هاش بی‌خبرم. وقتی باباهه فهمید، منو از خونه بیرون انداخت. منم برنگشتم.

- چرا دوباره خونه‌ی همون دوستت نرفتی!

- شنیدم سنگ‌کوب کرده (مرگ به علت کشیدن زیاد موادمخدر)؛ از این موردها زیاده... یکی از بچه‌ها، اصغرعمل، چند شب پیش همین‌جا تزریق کرد و فاتحه...

- از این‌که به سرنوشت اینا دچار بشی، نمی‌ترسی؟

- ترس؟ من از هیچی نمی‌ترسم. می‌دونی، شاهین یه حفاظی دور بدنش داره که هیچ‌کس نمی‌تونه بهش صدمه بزنه!...

- بچه بودی دوست داشتی چه‌کاره بشی؟

- (سیگاری روشن می‌کند و جواب نمی‌دهد.)

- چه‌قدر تحصیلات داری؟

- نمی‌دونم، شاید یه ترمی دانشگاه رفته باشم!...

- دوست نداری ترک کنی و به خونه‌ت برگردی؟

- (اخم می‌کند و با حالتی عصبی می‌گوید) دیگه از من گذشته. بدنم داغون شده. همه‌جام زخم و چرکه. کسی ما رو نمی‌خواد. ما عملی‌ها مال یه دنیای دیگه هستیم که اشتباهی با شما آدم‌ها قاتی شدیم (دستانش را که زخمی و متورم است، نشان می‌دهد. اشک از چشمانش جاری می‌شود و روی صورت سیاهش نقش می‌اندازد). اون‌قدر می‌کشم که مثل اصغرعمل، شهرام و... همین‌جا بمیرم (با گوشه‌ی آستینش صورتش را پاک می‌کند). شاید هم یابویی ترک کردم (ترک اعتیاد که فرد یکهو، بی‌اساس و بدون درمان، مخدر را کنار بگذارد و احتمال مرگ بسیار بالاست)!

- (تنم می‌لرزد. اشک جلوی چشمانم را می‌گیرد و رویم را برمی‌گردانم تا از آن‌جا بروم، می‌گوید:)

- راستی! نرگس رو می‌شناسی؛ مگه نه؟

- نرگس؟

- آره دیگه؛ نامزدم رو می‌گم...

- (شاید در توهم و خیال باشد) مگه نامزد داشتی؟ پس الآن کجاست!

- فهمیدم که به من خیانت کرده و یکی دیگه رو دوست داره؛ برای همین اون روز که خیلی خمار بودم، گوشواره‌هاش رو از گوشش درآوردم و فروختم. اونم دست‌بردار نبود. هی گریه کرد، غُر زد و فحش داد... منم کلافه شدم. موهاش رو دور دستام گرفتم و کتکش زدم. البته حقش بود، باید رفتارش رو درست می‌کرد. تازه چند وقتی بود که با پدرم دست به یکی کرده بودن و می‌خواستن با چاقو به من حمله کنن؛ ولی من فرار کردم.

 از آن‌جا دور می‌شوم. در دل آرزو می‌کنم که ای کاش یک روز او را جوانی پاک و سالم در آغوش گرم خانواده ببینم!...

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان