جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

کدام پرنده با بوی تن تو پرواز می‌کند؟


(نقد کوتاهی بر داستان کوتاه «بچه‌های پشت پنجره»)

حمیدرضا صفایی

«تعداد داستان‌های موجود در جهان بی‌شمار است. تنوع داستان‌ها، در نگاه نخست، حکایت از گوناگونی وسیع انواع ادبی دارد. این انواع به نوبه‌ی خود به بخش‌های متفاوتی تقسیم شده‌اند. گویی تمامی عناصر قابلیت آن را داشته‌اند تا انسان از آن، داستان بسازد!»

(رولان بارت communication. شماره‌ی 8، ص1)

داستان «بچه‌های پشت پنجره» را می‌توان شاهدی بر این نظر بارت دانست؛ داستانی با درون‌مایه‌ی انسانی، اما پرداختی نه چندان بکر و خواندنی.

اولین انتظار از یک داستان کوتاه خوب، کوبندگی و گیرایی در شروع داستان، به‌ویژه جملات اول آن است. چیزی که می‌توان آن را اولین نشانه‌های بحران داستانی و عامل ترغیب مخاطب به خواندن ادامه‌ی داستان دانست؛ که البته این انتظار چندان در این داستان برآورده نمی‌شود. شروع آرام و یک‌نواخت بچه‌های پشت نرده، شاید برای یک داستان بلند یا رمان مناسب باشد؛ اما آن‌چنان که باید مناسب شروع یک داستان کوتاه، نیست!

دیگر مسئله‌ی مهم در داستان کوتاه بحث زمان است. هر داستانی از دو جهت دارای زمان‌مندی است: نخست زمان آن‌چه تعریف شده و سپس زمان خود داستان.

نکته‌ی جالب درباره‌ی زمان‌مندی بچه‌های پشت پنجره، روایت دقایقی بسیار کوتاه از زندگی یک پیرزن تنهاست. این بازه‌ی زمانی نامتعارف و مهجور (البته برای ما)، تقریباً در داستان امروز ایران کم‌یاب است (شاید یک دلیل آن حرّافی ذاتی ایرانیان و عدم توانایی انتقال مضامین و مفاهیم در بازه‌ی کوتاه و با کلماتی محدود است)؛ اما در داستان‌های کوتاه آمریکای شمالی و اروپای مرکزی (به‌ویژه آلمان) به‌وفور دیده می‌شود. ایجاز و ضرب‌آهنگ سریع از مهم‌ترین عناصر پدیدآمدن داستان‌های کوتاه خوش‌خوان و گیرا در این زمان محدود است که متأسفانه در داستان مذکور چندان به آن توجه نشده است!

درباره‌ی بحث دوم زمان‌مندی، یعنی زمان اتفاق داستان، اطلاعات چندانی دستگیر مخاطب نمی‌شود و تنها با حدس و گمان می‌توان زمانی تقریبی برای آن مشخص کرد.

فضاسازی داستانی (setting)، دیگر عنصر مهم در پیدایش یک داستان خوب است. نویسنده برای رسیدن به این عنصر مهم، ابتدا باید نحوه‌ی توضیح را به‌خوبی یاد بگیرد تا بتواند به کمک آن فضای داستان را از حیث جغرافیا و مکان بسازد و سپس با شرح جزئیات داستان، به سمت ایجاد حجم برود که البته در آن صورت، می‌توان داستان‌های واجد این خصوصیات را کامل‌ترین شکل ادبیات داستانی دانست. در این داستان، نحوه‌ی توضیح نویسنده، مختصات تقریبی فضای روی‌دادها را به مخاطب می‌شناساند؛ ولی در جزئیات‌پردازی، ایجاد و شرح تصاویر چندان موفق نیست و بیش‌تر مخاطب را با فضایی کلی و کم‌جاذبه روبه‌رو می‌کند.

نکته‌ی دیگر در داستان بچه‌های پشت نرده، عدم توجه کافی به ایجاد تنش و کشمکش برای پیش‌برد بهتر و جذاب‌تر روایت داستانی است. همین کنش‌مندنبودن شیوه‌ی روایت داستانی، باعث عدم شکل‌گیری کامل گره‌های داستانی، عدم برجسته‌شدن نقطه‌ی اوج و در نتیجه حاکم‌شدن سردی و یک‌نواختی بر فضای داستان است؛ البته نوع گره‌گشایی در داستان فوق با استانداردهای معمول داستان کوتاه هم‌خوانی دارد و تقریباً در زمان و شکل مناسب اتفاق می‌افتد. گره‌گشایی از رفتار دو کودک ابتدای داستان و توضیح چرایی و چگونگی حل‌دادن نرده‌ها با روند منطقی انجام می‌پذیرد و نه تنها ابهامی باقی نمی‌گذارد، بلکه هم‌زمان با روشن‌شدن چرایی و چیستی وجود دو مترسک در حیاط پیرزن، وابستگی و علاقه‌ی کم‌نظیر او به همسر در گذشته‌اش نیز آشکار می‌شود. تصور کنید اگر در شروع داستان با موقعیت و وضعیت دراماتیک‌تری روبه‌رو بودیم و شخصیت‌های قدرت‌مندتری شروع‌کننده‌ی داستان بودند، این گره‌گشایی نیز اثر بیش‌تری بر مخاطب داشت و او را بیش‌تر درگیر فضای داستان می‌کرد.

درباره‌ی نوع گفت‌وگوی شخصیت‌های داستان نیز در نگاه اول می‌توان گفت با قدری ایجاز و صیقل‌خوردن دیالوگ‌ها می‌توانست به همراهی بیش‌تر و مؤثرتر مخاطب بینجامد و به پیش‌برد روایت نیز کمک بیش‌تری بکند؛ ولی شاید نویسنده به عمد دست به انتخاب این شکل از گفت‌وگو زده تا جزئیات بیش‌تری از مختصات جغرافیایی و زمانی داستان را به مخاطب معرفی کند و این یعنی موفق‌شدن نویسنده در به فکر واداشتن مخاطب برای جست‌وجوی مکان و زمان داستان، براساس خلق و خوی شخصیت‌ها و نوع مواجهه‌ی آن‌ها با هم.

با همه‌ی این تفاسیر، نمی‌توان داستان بچه‌های پشت نرده را به دلیل نگاه انسانی و خارج از کلیشه‌اش ستایش نکرد. تلاش پیرزن برای حفاظت میراثی که از همسرش به او رسیده و دلهره‌ای که در نگه‌داری از آخرین تخم گل شیپوری و رشد و نمو آن دارد، به غایت انسانی و شریف است. آن هم در جهان بحران‌زده و غیراخلاقی امروز که چنین نگاه‌هایی بسیار کم‌یاب و ناب است و حتی بسیاری به آن انگ فانتزی‌بودن می‌زنند. برای پایان این سطور، خواندن قسمتی از شعر «بیژن نجدی» خالی از لطف نیست...

کدام پرنده با بوی تن تو پرواز می‌کند

که باران را این‌گونه عاشقانه می‌نوشم

.....................

شاید در آن سکوت

که ناخن به استخوان زمستان کشیده‌ام

 پرنده‌ای با بوی تن تو می‌گذشت

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان