جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

بچه‌هایی پشت نرده‌ها


 روح‌الله کاملی

 

خانه را دور زد و پشت خانه، درِ ورودی را پیدا کرد و کوبه‌ی در را کوبید. تا صدایی آمد، بالا را نگاه کرد و متوجه پیرزنی شد که سرش را از پنجره بیرون آورده و با دست به او اشاره می‌کند که شانه‌ی تخم‌مرغ‌های در دستش را جلوی در زمین بگذارد و بعد پنجره را بست. بالاتر از پنجره روی سقف دودکشی مثل یک پلکان آجری بلند به آسمان رفته بود و از انتهایش دود مثل یک رشته نخ، پیچ‌وتاب‌خوران به آسمان می‌رفت. یک‌دفعه از بین رشته‌ی دود، کبوتری سفیدرنگ پیدا شد و پروازکنان روی یکی از آجرهای ردیف آخر دودکش که سیاه شده بود، نشست. بعد پر کشید، پایین آمد و کمی آن‌طرف‌تر از پاهای او، روی لبه‌ی حوضی نشست که وسط کوره‌راه بین دو کرت سبزی توی حیاط بود. حیاط هم با نرده‌هایی که دور خانه کار گذاشته بودند، از بیرون جدا شده بود و بیرون پشت نرده‌ها، انگار دو بچه به نرده‌ها تکیه داده بودند و او پیراهن‌های آبی یا سبزرنگ‌شان را از بین نرده‌ها تشخیص می‌داد؛ نرده‌هایی که گاه‌گاه می‌لرزیدند و او فکر می‌کرد که آن دو بچه، پشت‌شان را به نرده‌ها چسبانده‌اند و فشار می‌آورند تا شاید نرده‌ها را بشکنند و بیایند توی حیاط و توی کرت سبزی‌ها بازی کنند و به‌هرحال باید این‌ها را به پیرزن می‌گفت. برای همین شانه‌ی تخم‌مرغ‌ها را آهسته جلوی در زمین گذاشت و کوبه‌ی ‌در را کوبید و کوبید تا در قژقژکنان روی لولاهایش چرخید و قامت کشیده‌ی پیرزن که انگار خودش را در پارچه‌ی سفیدرنگی پیچیده بود، پیدا شد و همان‌طور که با دست، طره‌ی سفید موهای پخش‌شده روی صورتش را آرام کنار می‌زد، گفت: «نیم ساعت پیش زنگ زدم آقا! چرا این‌قدر دیر؟» و او دستش را روی سینه‌اش گذاشت، تعظیم کرد و گفت: «باور کنید منتظر بودیم تا مرغ‌های‌مان تخم تازه بگذارند فقط برای شما؛ حتی شاگردمان خیلی فرز شانه‌ها را زیر مرغ‌ها گرفته بود تا تازه‌ترین تخم‌مرغ‌ها را برای شما بیاوریم» و همان‌طور که حرف می‌زد، دستش را دراز کرد و تخم‌مرغی را از روی شانه‌ی تخم‌مرغ‌ها برداشت که بین پاهای پیرزن روی زمین گذاشته بود؛ بعد آن را بالا آورد تا نشان بدهد که هنوز خط‌های لزج خون روی تخم‌مرغ خشک نشده ‌است. پیرزن دست لرزانش را دراز کرد و انگشت‌های دراز و استخوانی‌اش تخم‌مرغ را در میان گرفتند. مرد برگشت و خواست برود؛ اما امید داشت پیرزن صدایش کند و انعام بدهد. پیرزن رفت تو و در را بست. آن‌وقت مرد تازه یادش آمد که درباره‌ی بچه‌ها چیزی به پیرزن نگفته ‌است؛ برای همین، تند برگشت و کوبه‌ی در را کوبید و به پیرزن گفت ‌که بچه‌ها قصد داشتند به حیاط بیایند. پیرزن یک پایش را بین در و چهارچوب گذاشته بود تا در بسته نشود و پای دیگرش را بیرون گذاشته بود و تا کمر به بیرون خم شده بود و با دست به دوردست‌ها اشاره می‌کرد.

مرد گفت: «نه همین‌جا» و با دو دست به انتهای کرت سبزی‌ها اشاره کرد و به نرده‌ها که از بین آن‌ها پارچه‌ی رنگی بیرون آمده بود و در نرمه‌ی بادی که می‌وزید تکان می‌خورد.

مرد آهسته گفت: «گمانم دو نفر باشند! به نرده‌های شما تکیه داده و طوری نرده‌ها را تکان می‌دادند که فکر کردم می‌خواهند آن‌ها را از جا دربیاورند.» پیرزن یک‌دفعه دستش را که با آن به دوردست‌ها اشاره کرده بود، انداخت و گفت: «آن... آن چیز روی حوض چیست؟»

مرد گفت: «فقط یک کبوتر.»

پیرزن یک‌دفعه لبه‌ی پایین تن‌پوش سفیدش را با دست بالا کشید؛ طوری‌که پاهای استخوانی‌اش تا زانو دیده شد. بعد به طرف بیرون خیز برداشت. مرد تند نوک پایش را بین در و چهارچوب گذاشت تا در بسته نشود و به پیرزن نگاه کرد که به طرف حوض می‌دوید و دستش را در هوا می‌چرخاند و هوار می‌کشید تا کبوتر که روی حوض آب می‌خورد، پرید و روی نرده‌ها نشست. پیرزن باز لبه‌ی تن‌پوشش را بالاتر کشید و به طرف نرده‌ها دوید تا کبوتر از آن‌جا هم به طرف خانه‌ی همسایه پر کشید و روی لبه‌ی سقف خانه‌ی همسایه نشست و به طرف پیرزن گردن کشید که هنوز دست‌هایش را تکان می‌داد و بالا و پایین می‌پرید.

پیرزن وقتی دید کبوتر از روی سقف تکان نمی‌خورد، برگشت پیش مرد و گفت: «خیلی ممنون که نگذاشتید در بسته شود.» بعد گفت: «عجب پرنده‌های مزخرفی!» و با پشت دست عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و کنار پاهای مرد چمباتمه نشست، به در تکیه داد و گفت: «شوهر مرحومم آقا، سه تخمِ گل شیپوری به من داده بود تا در باغچه‌ی پشتخانه – و به کرت سبزی‌ها اشاره کرد- بکارم؛ اما سال اول کلاغ‌هایی که زمین را دنبال یک کرم شخم می‌زنند، آن تخم را خوردند. سال دوم هم کلاغ‌ها تخم دوم را خوردند تا به فکرم رسید مترسک درست کنم. از همسایه چند دست لباس گرفتم، دوتا پیراهن بچگانه‌ی آبی و دوتا شلوار سفید و توی آن‌ها را از کاه پر کردم و طوری به نرده‌ها تکیه دادم که انگار دو تا پسربچه هستند!... اما آقا... کلاغ‌ها... پرنده‌ها... هنوز می‌آیند... هیچ‌وقت جرئت نکردم تخم سوم را بکارم... هیچ‌وقت...»

مرد سرش را تکان داد و به طرف خانه‌ی همسایه چرخید و به کبوتر نگاه کرد که گردن می‌کشید تا دوباره پایین بیاید و گفت: «ولی خانم! من مطمئنم که نرده‌ها را تکان می‌دادند.»

 پیرزن خندید و گفت: «بله... بله... در این محله... بعضی وقت‌ها باد طوری می‌آید که حتی خانه‌ها را هم می‌لرزاند، چه برسد به یک ردیف نرده‌ی چوبی...» مرد باز سرش را تکان داد و راه‌افتاد که برود؛ اما پیرزن صدایش کرد و اسکناس لوله‌شده‌ای را توی جیب کت مرد فروکرد و گفت: «آقا!... اگر می‌توانید... لطف کنید و سنگی به این کبوتر بیندازید تا برود.»

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان