جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

گل‌خونه


معصومه‌سادات میرغنی

راضی نیستم!

بزرگی را گفتند: «هیچ ندیدم کسی را غیبت کنی.»

گفت: «از خویش خشنود نیستم، تا به نکوهش دیگران بپردازم.»

(کشکول)

□□□

کامل شو!

از دیوجانس حکیم پرسیدند: «چگونه می‌توان دشمن را ذلیل کرد؟»

گفت: «به این‌که فضیلت خود را کامل گردانی.»

(قطب‌الدین اشکوری؛ محبوب القلوب)

□□□

ریزجثه، اما بلندهمت!

مورچه‌ای را دیدند به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته است. به تعجب گفتند: «این مورچه را بنگرید که بار گرانی را چگونه می‌کشد؟» مورچه شنید، خندید و گفت: «مردان، بار را به نیروی همت و بازوی حمیت می‌کشند نه با قوت بدن و درشتی تن.»

(عبدالرحمن جامی؛ بهارستان)

□□□

نخواه و بده!

ملک‌الموت به صورت جوانی در سرای ابراهیمm آمد. ابراهیمm

او را نشناخت و گفت: «به دستور چه کسی در این سرای آمدی؟» گفت: «به دستور صاحب‌سرای!»

پس ابراهیم، او را شناخت. آن‌گاه ملک‌الموت گفت: «ای ابراهیم! خدای، بنده‌ای را از بندگان خود به دوستی گرفت.»

ابراهیم گفت: «آن کدام بنده است، تا من او را خدمت کنم تا زنده باشم؟» گفت: «آن بنده تویی؛ ای ابراهیم!» گفت: «به چه خصلت مرا دوست گرفت و خلیل خواند؟»

گفت: «بر آن که تو از دیگران چیزی نمی‌خواهی، به همه کمک می‌کنی و چیزی می‌دهی.»

(ابوالفضل رشیدالدین میبدی؛ کشف‌الاسرار و عدةالابرار)

□□□

عشق در سه درجه!

ای عزیز! ندانم که عشق خالق گویم یا عشق مخلوق. عشق‌ها سه گونه آمد؛ اما هر عشقی درجات مختلف دارد. عشقی صغیر است، عشقی کبیر و عشقی میانه.

عشق صغیر، عشق ماست با خدای تعالی، عشق‌کبیر عشق خداست با بندگان خود و عشق میانه دریغا نمی‌یارم گفتن که بس مختصر فهم آمده‌ایم!

(عین‌القضات همدانی؛ تمهیدات)

□□□

یاد کن!

پادشاهی به درویشی گفت: «آن لحظه که تو را به درگاه حق، تجلی و قرب است، مرا یاد کن!» درویش گفت: «چون من درِ آن حضرت رسَم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند، مرا از خود یاد نیاید، از تو چون یاد کنم؟ البته چون حق‌تعالی بنده‌ای را برگزید، هر کس دامن او بگیرد و از او اجابت طلبد، بی‌آن‌که آن بزرگ، نزد حق یاد کند و نخواهد، حق، آن برآرد.»

(جلال‌الدین محمدمولوی، فیه مافیه)

□□□

اندک اندک!

آورده‌اند که نوشیروان عادل را در شکارگاه، صیدی کباب کردند و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستادند تا نمک آورد. نوشیروان گفت: «به قیمت ستانی تا بد رسمی نشود و دیه خراب نگردد.»

گفتند: «از این‌قدر چه خلل زاید؟» گفت: «بنیاد ظلم در جهان اندک بوده است؛ هر کسی آمد و بر آن مزید کرد تا بدین غایت رسیده است.»

(سعدی شیرازی؛ گلستان)

□□□

وصیت!

عارفی وصیت کرد بسم‌الله الرحمن الرحیم را بر کفن او بنویسند. پرسیدند: «این کار چه سودی دارد؟»

گفت: «چون قیامت برپا شود و همه‌ی مردم از قبر برخیزند، گویم: پروردگارا! برای ما کتابی فرستادی و در عنوان و آغاز آن بسم‌الله الرحمن الرحیم ثبت کردی. امروز با عنوان کتاب خود با ما رفتار کن.»

(ملافتح‌الله کاشانی؛ منهج‌الصادقین)

□□□

ترس!

عارفی گوید: «شبی در بیابان تنها می‌رفتم. شبی تاریک بود. ناگاه سیاهی پیش من آمد. ترسیدم. به او گفتم: «تو پری هستی یا آدم؟» گفت: «تو بگو مسلمانی یا کافری؟» گفتم: «مسلمانم.» گفت: «مسلمان به‌جز خدا از چیز دیگری نمی‌ترسد.»

(عطار؛ تذکرة‌الاولیاء)

□□□

□ حرف و پند!

- اخنف ‌بن قیس گفت: «شبی تا صبح بیدار بودم که کلمه‌ای یابم تا سلطان را خوش آید؛ بی‌آن‌که خدا را به خشم آورد و نیافتم!»

- پادشاهی از ابوالعینا پرسید: «پاسخ نیکو چیست؟» گفت: «آن که بیهوده‌گو را خاموش کند و حق‌گو را به حیرت آورد.»

- اسکندر از ارسطو خواست تا او را پندی دهد. ارسطو نوشت: «هر باکرامتی، به گذشت روزگار، کهنگی پذیرد و یاد آن بمیرد؛ مگر آن یاد نیکی که از او به دل‌ها راه یافته است و از پداران به پسران رسد.»

- پادشاهی به حکیمی گفت: «مرا به چهار سخن پند بده.» حکیم گفت: «اول آن که وعده‌ای نده که به وفایش مطمئن نیستی. دوم، بالا رفتن آسانی که فرود آمدنی دشوار در پی دارد، تو را نفریبد. سوم هر کرداری را که پاداش در پی است، از عاقبت آن بپرهیز. چهارم آن که هر کاری دشواری‌های پنهانی دارد؛ برای آن‌ها آماده باش!»

(کشکول)

□□□

تردید!

آورده‌اند که زاهدی از جهت قربانی گوسپندی خرید. در راه قومی بدیدند، طمع کردند و با یک‌دیگر قرار دادند که او را بفریبند و گوسپند ببرند. پس یک تن از پیش درآمد و گفت: «ای شیخ! این سگ از کجا می‌آوری؟» دیگری بدو گذشت و گفت: «شیخ! مگر عزم شکار داری؟» سیم بدو پیوست و گفت: «این مرد در کسوت اهل صلاح است؛ اما زاهد نمی‌نماید که زاهد را با سگ صحبت نباشد و دست و جامه‌ی خویش را از او صیانت واجب دارد.» از این نسق هر کسی چیزی گفت تا شکی در دل او افتاد و خود را متهم گردانید و گفت: «شاید بود که فروشنده‌ی این جادو بوده و چشم‌بندی کرده است.» در حال گوسپند بگذاشت و برفت و آن جماعت ببردند.

(نصرالله منشی؛ کلیله و دمنه)

 □□□

هم خدا، هم خرما!

سلطان محمود، پیری ضعیف را دید که پشتواره‌ای خار می‌کشد. بر او رحمش آمد. گفت: «ای پیر! دو سه دینار زر می‌خواهی یا درازگوش یا دو- سه گوسفند یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی؟» پیر گفت: «زر بده تا در میان بندم و بر درازگوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ بروم و به دولت تو در باقیِ عمر آن‌جا بیاسایم.»

سلطان محمود را خوش آمد و فرمود چنان کردند.

(عبید زاکانی)

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان