جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

سفر را سخت نگیرید!


(گفت‌وگو با میثم باطومی جهان‌گرد ایرانی)

تهیه و تنظیم: عدالت عابدینی

مصاحبه‌ای که پیش رو دارید، گفت‌وگویی است صمیمی و دوستانه با «میثم باطومی». باطومی در سال 62 در تهران به دنیا آمده و مدرک رشته‌ی گرافیک دارد. او سال‌هاست به گردش‌گری در ایران و خارج از کشور به شکل‌های مختلف پرداخته است. آرام و شمرده صحبت می‌کند و از این می‌گوید که چه‌طور سفرکردن را آسان گرفته و بدون برنامه‌ریزی آن‌چنانی، شروع کرده به سفرکردن به نقاط دور و نزدیک و از تجربه‌هایش برای سفر آسان می‌گوید و این‌که چگونه دیدن توریست‌ها انگیزه شده است برای سفرش.

قبل از این‌که دوچرخه‌سواری را شروع کنید، چه ورزشی می‌کردید؟

بیش‌تر کوه‌نوردی انجام می‌دادم؛ ولی نه به صورت حرفه‌ای! تا ارتفاعات خیلی بالا نمی‌رفتم و بیش‌تر کوه‌های مسیر شمال تهران را می‌پیمودم؛ ولی صعود به قله انجام نمی‌دادم.

نوع سفرتان به چه صورتی بود؟ آیا روش‌های خاصی داشتید یا در زمان‌های متفاوت، فرق داشت؟

دقیقاً در زمان‌های مختلف، متفاوت بود. اول با گل‌گشت و کوه‌نوردی شروع شد. بعد کم‌کم به دوچرخه روآوردم و دلیل آن توریست‌های خارجی بود که به اطراف خانه‌ی‌مان برای اقامت در هتل‌ها می‌آمدند. هم‌چنین در اطراف محل کار پدرم هم توریست‌ها زیاد بودند. توریست‌هایی را می‌دیدم که با خانواده می‌آمدند یا انفرادی و یا دونفری. از آن موقع حساسیتم به  موضوع سفر زیادتر شد.

اولین برنامه‌های دوچرخه‌سواری‌تان چه‌طور شروع شد؟

اولین برنامه‌ام از تبریز تا مشهد به همراه دوستم بیژن طوسی بود که معمولاً هم‌سفر هستیم. راه خیلی طولانی بود. این سفر یازده روز طول کشید که 1800 کیلومتر مسافت داشت؛ خیلی هم اذیت شدیم. البته قبل از آن، تمرینی به پارک سرخ حصار و لواسان رفته بودیم.

آیا تجربه‌ی سفر به روش‌های دیگر هم داشته‌اید؟

بله! تقریباً یک‌سال‌ونیم پیش، سفر به‌صورت بگ‌بکری(با کوله‌پشتی) به همراه دوستم داشتم. ابتدا با اتوبوس به جلفا و از آن‌جا به مرز ارمنستان رفتیم. از مرز تا شهر مغریه، دوازده کیلومتر را با ماشین رفتیم و از آن‌جا سوار یک کامیون ایرانی شدیم. بعد به شهر «کاپان» رفتیم. قبلاً این مسیر را با دوچرخه رفته بودیم.

روز بعد، در حالی که تمشک می‌خوردیم و از کنار جاده پیاده مسیرمان را طی می‌کردیم، به  همراهم (بیژن) گفتم که امروز دیگر نمی‌خواهم سوار کامیون یا ماشین معمولی شوم؛ فقط می‌خواهم سوار یک ماشین شاسی‌بلند نیوبرند شوم. بیژن هم شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن فکرم! هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که یک مزدای شاسی‌بلند صفرکیلومتر ایستاد و برای‌مان بوق زد. سریع رفتیم و سوار شدیم.

جذاب‌ترین و زیباترین سفری که در ایران داشتید مربوط به کدام منطقه بود؟

بلوچستان؛ از زاهدان تا خلیج گواتر.

دوچرخه چه مزیت‌هایی برای شما دارد که با آن سفر می‌کنید؟

سفر آرامی داریم. خیلی جاها را می‌توانیم ببینیم. مردم هم با یک دوچرخه‌سوار راحت ارتباط برقرار می‌کنند و روی‌شان به یک دوچرخه‌سوار باز است. اروپایی‌ها به دوچرخه لقب «Ice Breaker» داده‌اند؛ یعنی این‌که یخ عدم روابط را می‌شکند. در کشورهای اروپایی این ارتباط بیش‌تر هم می‌شود.

طولانی‌ترین مسیری که طی کرده‌اید؟

اولین سفرم از گردنه‌ی «بدرانلو» تا چند کیلومتری «چنارم»، به فاصله‌ی دویست کیلومتر بود؛ دلیل آن هم به سرعت بالای دوستم و این‌که جایی برای چادرزدن نبود، بازمی‌گشت.

از چه نقشه‌ای در سفرهای‌تان استفاده می‌کنید؟

از نقشه‌های کاغذی استفاده می‌کنم. در سفر تایلند «جی پی اس» داشتم؛ چون مسیرمان بی‌راهه و جنگلی بود. برای این‌که گم نشویم، مسیر را مارک‌گذاری می‌کردیم تا همان راهی را که رفته بودیم، بازگردیم. نقشه نخریده بودیم، با این فکر که برویم تایلند نقشه را در آن‌جا تهیه کنیم، در بانکوک دیدیم نقشه‌ها خیلی گران‌اند؛ حدود150 دلار که این مبلغ، هزینه‌ی کل سفرمان بود (با خنده).

آیا در سفر اتفاق افتاده که پول کم بیاورید؟

معمولاً پول زیاد نمی‌بریم؛ ولی تا حالا آن‌طور هم نشده که به‌طور جدی با کمبود پول مواجه شوم. تنها یک بار برای کاری برنامه‌ریزی کرده بودیم و می‌خواستیم یک دوره‌ی غواصی در تایلند برویم؛ اما در آن جزیره‌ای که رفته بودیم، یک موتور «تریل» دیدیم، آن را اجاره کردیم و رفتیم مثلاً عقده‌های‌مان را خالی کنیم و با آن به جاهای صعب‌العبور برویم؛ اما در جایی به علت بی‌احتیاطی زمین خوردیم و پولی را که باید برای غواصی می‌دادیم، صرف تعمیر موتور کردیم.

با این حال پولی هم کم نیاوردیم. فقط پول دوره‌ی غواصی را بابت خسارت موتور دادیم که 500 دلار شد.

برای زمان مواجهه با خطر چه تدابیری اندیشیده‌اید؟

اولاً که نباید اصلاً در فکر خطر باشید. باید با این فکر بروید که اصلاً خطری نخواهد بود؛ تنها اتفاقی که برای من افتاد، یکی- دو بار در جاده زمین خوردن داشتم و آن هم به بی‌احتیاطی خودم بازمی‌گشت. جاده  شیب تندی داشت و من آن‌قدر محو تماشای مناظر زیبا و قشنگ بودم که یک لحظه دیدم جاده پیچید و من نپیچیدم؛ در نتیجه زمین خوردم و دستم زخم برداشت. آن را شستم و یک نفر هم پیدا شد و کمک کرد که آن را بستیم.

پس خطر آن‌چنانی برای شما پیش نیامده است.

تنها جایی که در کنار جاده خیلی اذیت شدیم، منطقه‌ی مرزی بین ارمنستان و گرجستان بود. ما می‌خواستیم چادر بزنیم؛ اما هنگ مرزی اجازه نمی‌داد. به شب هم خورده بودیم. آخرسر، مأمورها ما را کنار پمپ بنزین آوردند و همان‌جا چادر زدیم. تا صبح، همین‌طور ماشین‌ها در رفت و آمد بودند. واقعاً اذیت شدیم.

با خرابی دوچرخه‌ی‌تان چه می‌کردید؟

بیش‌تر پنجری بود که پنچری آن را می‌گرفتیم. به غیر از آن مشکل خاصی نداشتیم. ایراد جزئی را با آچار و ابزار درست می‌کردیم؛ مثلاً گاهی دنده رد می‌کرد که با آچار آن را تنظیم می‌کردیم.

خاطره‌ی شیرینی هم دارید؟

این‌قدر خاطره زیاد است که آدم می‌ماند کدام را تعریف کند؛ مثلاً در مرز کامبوج و لائوس، همان ابتدا در قهوه‌خانه‌ای پیرمرد و پیرزنی هلندی را دیدیم که هشتادساله بودند؛ خیلی سرحال و قبراق. سر به سر هم می‌گذاشتند. وقتی به آن‌ها نگاه می‌کردم، کلی انرژی می‌گرفتم. بیژن به شوخی می‌گفت این‌ها رهبران من هستند.

و خاطره‌ی دیگر مربوط به شمال گرجستان است. در مرز روسیه رشته‌کوه‌های قفقاز در پایه‌ی کوه معروف قفقاز به نام «کازبک» کلیسایی است که بعد از چهل دقیقه کوه‌نوردی به آن‌جا می‌توان رسید؛ خیلی مقدس و معروف است. در آن‌جا چادر زدیم. یک قسمتِ جنگلی‌مانند داشت؛ یعنی آخرین روستایی که به کوه منتهی می‌شود. داشتیم از آن مسیر بازمی‌گشتیم که با یک گروه ایرانی و اصفهانی آشنا شدیم؛ جایی که اصلاً آدم فکرش را هم نمی‌کند. چهار نفر کوه‌نورد ایرانی در آن‌جا دیدیم. شش‌نفری داشتیم برمی‌گشتیم، دیدیم یک پیکان وانت با کلی بار و بندیل که سقف آن یک گوی چراغ گردان  بود، در آن‌جا ایستاده. آن منطقه هم خیلی پیچ‌وتاب داشت. تعجب کردیم! بچه‌ها با راننده سلام و احوال‌پرسی کردند. آن‌ها ایرانی و چهار نفر بودند که با پیکان وانت از تهران آمده بودند به تفلیس. شب تولد یکی از آن‌ها بود؛ در همان‌جا جشن گرفتیم. میرزاقاسمی دسته‌جمعی درست کردیم. یک کارگاه تونل‌سازی هم آن‌جا بود که با کارگرانش آشنا شده بودیم و یک میهمانی بزرگ در آن‌جا گرفتیم که خیلی خاطره‌انگیز بود.

بعد که مهمانی تمام شد، تعدادی از بچه‌ها داخل چادر رفتند؛ اما سه- چهار نفرمان بیرون ماندیم. در همین حین یک اتوبوس گرجی آمد که مسافرانش روستایی بودند. یکی- دو ماشین دیگر هم آمدند و همه‌ی سرنشینانش پیاده شدند. آن‌ها آتش درست کرده و شروع کردند به نواختن موسیقی سنتی‌شان. یک پدر روحانی هم در میان‌شان بود. آن‌ها آمده بودند به کلیسا بروند که اعتقاد داشتند شفا می‌دهد. دیدن این همه آدم برای‌مان جالب بود.

با افراد خاصی هم دیدار داشته‌ای؟

در سه‌ماهه‌ای که در تایلند، کامبوج و لائوس بودیم، خیلی از آدم‌های خاص می‌دیدیم. یک پیرمرد فرانسوی بود که در منطقه‌ی کوهستانی کلبه‌ای داشت و در آن‌جا زندگی می‌کرد. چون در زمستان آن‌جا خیلی سرد می‌شد، به کشورهای گرم‌سیر سفر می‌کرد. او هفتاد سالی داشت.

در لائوس و کامبوج فقر بیداد می‌کند. جلو هر خانه آبگیرمانندی درست کرده بودند که یک‌سری گربه‌ماهی یا ماهی‌های دیگر در آن زندگی می‌کردند. بچه‌ها از صبح تا شب دنبال ماهی‌هایی هستند که داخل این گل‌ها پنهان شده‌اند. کودکان این‌ها را که خیلی هم کوچک بودند می‌گرفتند، می‌کشیدند و داخل سبدهایی جمع می‌کردند تا غذای‌شان باشد.

خاطره‌ی تلخی در این کشورها نداشتید؟

خاطره‌ی آن‌چنان تلخی ندارم؛ اما در شمال کامبوج مریض شدم. قبل از این‌که وارد لائوس شویم، یکی- دو روز به من فشار آمد. با سختی به شهر نزدیک مرز رفتیم و هتلی ارزان گرفتیم. من عاشق محله‌های قدیمی آن‌جا هستم. در آن محله‌ها سبزی‌ها و پیازهای مختلفی می‌فروشند. پیازچه در آن‌جا خیلی استفاده می‌شد. مقداری مرکبات گرفتم. جو هم تهیه کرده بودیم. خلاصه سوپ سبزیجات درست کردیم و با پیاز فراوان خوردیم.

از دارو استفاده نمی‌کردید؟

داروهای‌مان بیش‌تر سیر و پیاز و این‌طور چیزها بود.

با خودتان می‌بردید؟

نه! نمی‌بردیم. در همان محل تهیه می‌کردیم؛ چون من این را شنیده بودم و یک‌جورهایی هم به آن اعتقاد دارم. می‌گویند در سفرهایی که می‌روید، به‌خاطر این‌که دچار بیماری نشوید، سعی کنید از پیاز همان منطقه استفاده کنید؛ چون آن پیاز پادزهر میکروب‌ها و باکتری‌های آن منطقه است. ما برای این‌که به مشکلی برنخوریم،  مریض نشویم، بتوانیم سرحال باشیم و رکاب بزنیم، معمولاً گیاه‌خواری می‌کنیم و تا می‌توانیم گوشت نمی‌خوریم؛ چون گوشت آدم را سنگین می‌کند و راحت‌تر مریض می‌شویم؛ اصلاً گوشت بستر کشت باکتری و میکروب است.

بهترین جایی که خارج کشور سفر کردید کجا بود؟

تایلند و لائوس خیلی عالی بودند. گرجستان هم خوب بود؛ اما بیش‌ترین جذابیت را سفرهای جنوب شرق آسیا داشت؛ چون مناظر دیدنی و جدید، با آدم‌های خاص خیلی زیاد و همه چیز تازه بود. منظره‌های فوق‌العاده‌ی زیبایی وجود دارد؛ مثل مناظری که در نقاشی‌های خیالی دیده می‌شوند!

آیا کشوری بوده که سفر به آن‌جا برای شما خیلی سخت بوده باشد؟

برای من سفر به لبنان سخت بود. به دو دلیل: یکی این‌که اولین جایی که تنها رفتم لبنان بود؛ دلیل دیگر این بود که لبنان آن‌چنان جای خالی نداشت که بخواهیم استراحت بکنم. آن‌جا زمین خالی خیلی کم بود و خیلی هم شیب داشت.  سمت چپ قله و سمت راست دریا بود. لبنانی‌ها از هر جایی برای ساخت و ساز استفاده کرده‌اند؛ یعنی اصلاً جای دنجی نبود که استراحت کنم، یا چادر بزنم. شب اول مجبور شدم به پمپ بنزین بروم. البته داخل اتاقی خوابیدم که در اختیارم گذاشتند. شب دوم در جبله بیبلوس آن‌قدر ایستادم تا توریست‌ها بروند. آن‌جا جای قدیمی و توریستی شهر بود. کلیساهای قدیمی هم در آن‌جا زیاد بود. آن‌جا استتار کردم تا کسی به من گیر ندهد. دوچرخه را به نرده‌های قدیمی کلیسا قفل کردم. زیرانداز و کیسه‌خواب انداختم و همان‌جا خوابیدم. شب سوم در بیروت به دنبال جای خواب بودم. البته یک شب هم به یک مسافرخانه رفتم که اصلاً مناسب نبود و قیمت خوبی هم نداشت.

دلیل دیگرش آن بود که پیش از لبنان در سوریه بودم و مردم سوریه خیلی خون‌گرم بودند. ناگهان وارد کشوری شدم که مردمی کاملاً متفاوت داشت و از لحاظ اخلاقی اصلاً قابل قیاس با مردم سوریه نبودند. در لبنان، هر کسی هم که به من روی خوش نشان داد، سوریه‌ای بود. لبنانی‌ها، خودشان را نژاد برتر می‌دانند و خیلی سخت می‌شود با آن‌ها ارتباط برقرار کرد.

 به چه زبانی با مردم ارتباط برقرار می‌کردید؟

مردم لبنان زبان انگلیسی بلد نبودند و فرانسه زبان دوم‌شان است؛ اما عربی را در آن کشورها یاد گرفته بودم. یاد دوران هنرستان و مدرسه می‌افتادم. در ارمنستان ترکی بلد بودند. از گرجستان به ارمنستان که می‌رفتم، همه آذری‌زبان بودند. در ارمنستان کاری را که در سفر اول انجام نداده بودم، این دفعه انجام دادم و کلمات حیاتی مثل آب، نان، تخم‌مرغ، دست‌شویی و حمام را یاد گرفته بودم؛ اما اصلاً خاطرم نبود که معادل گرجی آن‌ها را هم پیدا کنم. وارد گرجستان که شدم، تازه متوجه شدم اصلاً هیچ چیزی بلد نیستم. سالی که برای اولین بار به آن‌جا رفته بودم، مردم شهر انگلیسی درست بلد نبودند، خیلی سخت می‌شد کسی را پیدا کرد که انگلیسی بلد باشد. در ارمنستان  بچه‌ها انگلیسی را در مدرسه یاد گرفته بودند و می‌توانستند صحبت کنند؛ اما در گرجستان این‌طور نبود.

پس در آن‌جا چه کاری کردید؟

وقتی وارد آن‌جا شدم، نزدیک روستایی ایستاده بودم تا آبی بخورم. شخصی آمد و نگاهم کرد. مانده بودم به او چه بگویم! دیدم دارد به ترکی صحبت می‌کند. پرسیدم: «ترکی می‌دانید؟» گفت: «چراکه نه! این‌جا همه آذری هستند.» کلی خوش‌حال شدم. هر چه باید می‌پرسیدم از وی پرسیدم. در جاهای دیگر هم از زبان بدن استفاده می‌کردم.

در کشورهای شرق آسیا چه‌طور بود؟

در آن کشورها انگلیسی صحبت می‌کردیم؛ البته آن‌جا یک تا دو هفته طول می‌کشد تا انگلیسی صحبت‌کردن آن‌ها را بفهمیم؛ چون با لهجه‌ی خودشان آمیخته است. بعضی حرف‌ها را هم نمی‌توانند تلفظ کنند. چند روز طول کشید تا گوش‌مان به کلمات انگلیسی آن‌ها عادت کند.

در تایلند چون زیاد توریست می‌رود، حتی اگر نمی‌توانستند صحبت کنند، با این حال می‌فهمیدند شما چه می‌گویید.

مردم چه‌طور استقبال می‌کردند؟

مردم هر جایی وقتی شما را با دوچرخه می‌بینند، استقبال خوبی دارند؛ به غیر از لبنان که اصلاً سیستم خودشان را تافته‌ی جدابافته می‌دیدند.

نظر خانواده درباره‌ی سفرهای‌تان چه بود؟

تا وقتی پدر در قید حیات بود تشویق می‌کرد. با این‌که ابتدا دل‌تنگ می‌شد و می‌گفت: «نرو» وقتی می‌رفتم، می‌گفت: «تا آن‌جایی که می‌توانی برو و تا وقتی پولت می‌رسد، دور دنیا بچرخ»؛ ولی مادرم همیشه نگران سفرهایم بود.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان