جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

روزنگار یک معلم باتجربه


سیدناصر هاشمی

 

استعداد نشکفته

توی دفتر نشسته بودیم. آقای احمدی تازه خودش را از روستا به شهر منتقل کرده بود و داشت از مزیت شهرنشینی داد سخن می‌داد. می‌گفت که بچه‌اش خیلی بااستعداد است و روستا امکانات مناسب ندارد و استعداد بچه‌ها شکوفا نمی‌شود. او سریع و بلند حرف می‌زد و به کسی هم مجال سخن‌گفتن نمی‌داد.

یک روز دیدم آقای احمدی توی دفتر در صندلی‌اش فرورفته و ساکت نشسته است. گفتم: «احمدی‌جان دمغی! چی شده؟»

برگشت و با نگرانی گفت: «توی روستا که بودیم، پسرم از هر کس بدش می‌آمد فقط می‌گفت «تو بدی». از وقتی آمدیم شهر فحش‌هایی یاد گرفته و نثار من و مادرش می‌کند که در و دیوار هم خجالت می‌کشند. آخه شهر هم شد جای زندگی؟»

گفتم: «احمدی‌جان! مثل این‌که استعداد بچه‌ات داره شکوفا می‌شه.»

صدای آینده

سوار اتوبوس شدم. جا نبود و گوشه‌ای ایستادم. پشت چراغ قرمز آقای مُسنّی پرید توی اتوبوس و سلام بلندبالایی به آقای راننده داد و شروع کرد با مسافرها صحبت‌کردن: «سلام بر مسافران محترم! بنده می‌خواهم چند بیت شعر بخوانم. شما هم اگر دوست داشتید دست بزنید، اگر هم دوست نداشتید دست نزنید؛ ولی موقع خواندن من حرف نزنید که حواسم پرت می‌شود.»

و شروع کرد با آواز شعرهای حافظ و سعدی را خواندن. صدای خوبی هم داشت و همه را هم از حفظ می‌خواند. پیش خودم گفتم: «مثلاً من معلم ادبیاتم؛ دو بیت شعر حفظ نیستم.»

طرف آواز می‌خواند و حرکات موزون انجام می‌داد. خیلی هم باادب بود و مدام از مردم معذرت‌خواهی می‌کرد. مرد جوانی کنار من ایستاده بود، سری از تأسف تکان داد و گفت: «بنده‌ی خدا معلم ادبیات من بود، ببین چه قاتی کرده.»

فشارم افتاد. نزدیک بود توی اتوبوس غش کنم!

انشای طنز

کلی در مورد انشا به بچه‌ها توضیح دادم و در آخر گفتم: «حالا شما دو دقیقه وقت دارید تا دو خط انشا درباره‌ی معلم بنویسید. من خودم هم دو خط درباره‌ی دانش‌آموز می‌نویسم.»

وقتی نوشته‌ام تمام شد، گفتم: «برای این‌که خجالت شما هم بریزد، اول من انشایم را می‌خوانم؛ البته بچه‌ها! نوشته‌ی من کمی هم طنز است.»

و شروع کردم به خواندن: «دانش‌آموزان مدرسه به چند دسته تقسیم می‌شوند: 1. زرنگ و باادب؛ 2. تنبل و باادب؛ 3- تنبل و بی‌ادب؛ 4. بی‌شعور و نفهم و نمی‌دانم چرا همیشه اکثر کلاس بنده را گروه آخری‌ها تشکیل می‌دهند.»

با لبخند سرم را از روی نوشته بلند کردم و به بچه‌ها نگاهی انداختم. هیچ‌کدام نمی‌خندیدند. حتی لبخند هم نمی‌زدند، گفتم: «بچه‌ها! ناراحت نشید، نوشته‌ام طنز بود. خب حالا اصغری تو انشایت را بخوان.»

و اصغری شروع کرد به خواندن: «معلم‌های مدرسه را به چند دسته می‌توان تقسیم کرد:1. باسواد باادب؛ 2. ...»

با عصبانیت گفتم: «بسه... بسه... دیگه نمی‌خواد ادامه بدی. بشین سرجات!»

دانش‌آموزی از ته کلاس دادزد: «آقا ناراحت نشید! طنز نوشته.»

اعتماد به نفس

یک سال برای این‌که امتیازم خیلی پایین بود، بنده را منتقل کردند به یکی از بدترین مدارس شهر که هیچ معلمی دوست نداشت برود آن‌جا. فکر کنم آن مدرسه را ساخته بودند تا معلم‌های به‌دردنخور را بفرستند آن‌جا. وقتی وارد مدرسه شدم، جناب مدیر گفت: «خیلی سخت نگیر، خودت اذیت می‌شی.»

با اعتماد به نفس گفتم: «من اینا رو آدم می‌کنم.»

آقای مدیر گفت: «اینا با زور و کتک آدم‌بشو نیستند؛ فقط سعی کن یه‌جوری سرکارشون بگذاری که کلاس از دستت درنره؛ وگرنه کسی از تو توقع تربیت و علم و دانش نداره.»

دفتر کلاسی را از آقای مدیر گرفتم و رفتم طرف کلاس. اول در زدم. از کلاس صدا می‌آمد؛ ولی کسی در را بازنکرد. خودم در را بازکردم و رفتم تو. انگار که کلاس را شخم زده بودند! گردوغبار توی هوا پخش بود و چشم چشم را نمی‌دید. هیچ کدام از بچه‌ها سر جای خودشان نبودند. موشک کاغذی بود که روی هوا این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. بعضی از بچه‌ها هم موشک‌ها را با گچ نشانه گرفته بودند و هی به موشک‌ها شلیک می‌کردند. پیش خودم گفتم: «این‌طوری نمی‌شه؛ الآن دُرست‌شون می‌کنم.»

تمام نیرویم را در گلویم جمع کردم و داد زدم: «ساک ک ک ک کتت ت ت... چه خبره؟ مگه این‌جا فرودگاهه؟»

یک از ته کلاس دادزد: «نه آقا! این‌جا وسط جنگه؛ برید کنار زخمی نشید.»

ذهن خالی

سال اول بود که می‌رفتم برای تدریس. تجربه‌ای هم نداشتم. سر کلاس‌های درس هم، آن‌قدر به درس گوش نداده بودم و از زیر تمرین تدریس فرار کرده بودم که ذهنم خالی خالی بود و مدام بوق اشغال می‌زد. هیچ برنامه‌ای برای اداره‌ی کلاس نداشتم. فقط از چندتا معلم بازنشسته شنیده بودم که برای ساکت‌کردن کلاس، باید یکی از گنده‌های کلاس را بگیری زیر باد کتک.

وارد کلاس که شدم، چندتا دانش‌آموز در حال صحبت بودند. یکی ته کلاس بود که از همه گنده‌تر بود و سرپا ایستاده بود و داشت صحبت می‌کرد. صدایش کردم. آمد جلو و تا خواست حرف بزند، شروع کردم به کتک‌زدن و آخر سر هم از کلاس انداختمش بیرون. بیچاره کلی هم معذرت‌خواهی کرد؛ ولی باید این کار را می‌کردم تا کلاس را دست بگیرم. کلاس ساکتِ ساکت بود. از دیوار هم صدا درنمی‌آمد. نشستم روی صندلی. از کار خودم حسابی راضی بودم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که یکی از بچه‌ها دستش را بلندکرد و گفت: «آقا اجازه! اونی که از کلاس انداختید بیرون مبصر بود.»

یکی دیگه از بچه‌ها گفت: «آقا اجازه! پارسال شاگرد اول کلاس هم شده بود.»

دوباره دانش‌آموزی دست بلند کرد و گفت: «آقا اجازه! پسرِ مدیر بود.»

هیچ‌کدام مثل این جمله‌ی آخری ضربه‌اش کاری نبود. کلاس که تمام شد، یواش از مدرسه درآمدم و یک‌راست رفتم اداره تا مدرسه‌ام را عوض کنم.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان