جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

مرجعی که دلش برای کتاب‌های کهن می‌سوخت!


(به بهانه‌ی برگزاری نمایشگاه کتاب تهران)

رامین بابا‌زاده

«آیت‌الله سیدشهاب‌الدین مرعشى‌نجفی» سال 1276 شمسی در نجف به دنیا آمد. پدرش «سیدشمس‌الدین محمود مرعشی»، از بزرگان فقهای دوران خود بود. سیدشهاب‌الدین پس از فراگیریِ مقدمات علوم اسلامی، در نجف، در درس خارج فقه و اصول «آقا‌ضیاء عراقی» و «شیخ‌احمد کاشف‌الغطا» حاضر شد و از محضر آنان بهره‌های فراوانی برد. او چنان به یادگیری علاقه داشت كه سر از پا نمیشناخت. تلاش شبانه‌روزیِ وی سرانجام در 27 سالگی به ثمر نشست و به درجه‌ی اجتهاد نائل شد. خودش در این باره میگوید: «هیچ‌گاه در سنین جوانی، به دنبال تمایلات نفسانی نرفتم و همیشه در پی تحصیل علم بودم؛ به‌صورتی كه شبانه‌روز، بیش از چند ساعت نمیخوابیدم و هر كجا نشانی از استادی یا عالمی و یا جلسه‌ی درسی كه مفید تشخیص میدادم، مییافتم، لحظهای در رفتن به نزد آن استاد، عالم و جلسه‌ی درس درنگ نمیكردم.» این عالم بزرگ در سال 1369 شمسی از دنیا رفت و در کتاب‌خانه‌اش به خاک سپرده شد. در وصیت‌نامه‌ی نصب‌شده بر ضریح آرام‌گاه او چنین می‌خوانیم: «مرا در کتاب‌خانه‌ی عمومی، زیر پای محققان علوم آل‌محمدU دفن کنید!»

تأسیس کتاب‌خانه

یکی از خدمات آیت‌الله‌العظمی مرعشی‌نجفی، تأسیسِ كتاب‌خانه است. این كتاب‌خانه‌‌ی بزرگ که در نزدیکیِ حرم حضرت معصومهB در قم واقع شده است، از بزرگ‌ترین كتاب‌خانه‌یهای كشور و در ردیف كتاب‌خانه‌ی مجلس شورای اسلامی و كتاب‌خانه‌ی آستان قدس رضوی است. در این کتاب‌خانه، نسخه‌های منحصر‌به‌فرد بسیاری به خط مؤلفان مشهور اسلامی موجود است. کهن‌ترین نسخه‌ی بدون تاریخ این گنجینه، بخشی از قرآن کریم به خط کوفی از اواخر سده‌ی دوم و سوم هجری ‌است. قدیمی‌ترین نسخه‌ی تاریخ‌دار، دو جزء از قرآن کریم به خط کوفی علی بن هلال مشهور به «ابن‌بوّاب» است؛ هم‌چنین دو جلد تفسیر «التبیان»، «نهج‌البلاغه» شریف رضی، «اعراب القرآن» فرّاء، دعاهایی از انجیل به خطّ لاتین و نسخه‌هایی از اوستا به خطّ پهلوی. در این کتاب‌خانه، نمونه‌هایی از نسخه‌های چاپی بسیار کهن و نفیس به زبان‌های عربی، فارسی، ترکی، لاتین و ارمنی از سده‌های دهم و یازدهم قمری موجود است که در گنجینه‌ی نسخه‌های چاپیِ بسیار کهن نگه‌داری می‌شوند؛ هم‌چنین بیش از سی‌هزار نسخه‌ی چاپ سنگی و نادر به زبان‌های فارسی، عربی، ترکی، اردو، ازبکی، تاتاری و جز آن وجود دارد که در گنجینه‌ی نسخه‌های چاپ سنگیِ نادر و کمیاب، نگه‌داری می‌شوند. آیت‌الله مرعشی در دوران جوانی كه در حوزه‌ی علمیه‌ی نجف مشغول تحصیل بود، به گردآوری كتب خطی پرداخت. وی كه شاهد به غارت رفتن منابع اسلامی و نسخ خطی بود، تاب نیاورد و با شهریه‌ی ناچیز طلبگی، به خرید كتب خطی پرداخت تا این میراث فرهنگی را از دست‌بُرد بیگانگان حفظ کند. گاه شب‌ها در یک كارگاه برنج‌كوبی كار میكرد، روزها روزه‌ی استیجاری میگرفت و نماز استیجاری میخواند، تا هزینه‌ی خرید كتب را تهیه کند. ایشان در خاطرهای میگویند: «یک روز از مدرسه، به قصد بازار ـ كه جنب صحن علوی بود ـ حركت كردم. در ابتدای بازار، ناگهان چشمم به زنی تخم‌مرغ‌فروش افتاد كه در كنار دیوار نشسته بود و از زیر چادر وی، گوشه‌ی كتاب پیدا بود. حسّ كنجكاوی من تحریک شد؛ طوری كه مدتی خیره به كتاب نگاه كردم. طاقت نیاوردم و پرسیدم: «این چیست؟» گفت: «كتاب و فروشی است.» كتاب را گرفتم و با حیرت متوجه شدم كه نسخهای نایاب از كتاب «ریاض العلماء» علامه «عبدالله افندی» است كه احدی آن را در اختیار ندارد. مثل یعقوبی كه یوسف خود را پیدا كرده باشد، با شور و شعفی وصف‌ناشدنی به زن گفتم: این را چند میفروشی؟» گفت: «پنج روپیه.» من كه از شوق سر از پا نمیشناختم، گفتم: «داراییِ من صد روپیه است و حاضرم همه‌ی آن را بدهم و كتاب را از شما بگیرم.» آن زن با خوش‌حالی پذیرفت. در این هنگام سر و كلّه‌ی كاظم دجیلی، كه دلّال خرید كتاب برای انگلیسی‌ها بود، پیدا شد. او نسخههای كمیاب، نادر و كتاب‌های قدیمی را به هر طریقی به چنگ میآورد و توسط حاكم انگلیسی نجف اشرف كه گویا اسمش و یا عنوانش «میجر (سرگرد)» بود، به كتاب‌خانه‌ی لندن میفرستاد. كاظم دلال، كتاب را به زور از دست من گرفت و به آن زن گفت: «من آن را بیش‌تر میخرم» و مبلغی بالاتر از آن‌چه من به آن زن گفته بودم، پیشنهاد كرد. در آن هنگام، من اندوهگین رو به سمت حرم شریف امیرالمؤمنینm كردم و آهسته گفتم: «آقاجان! میخواهم با خرید این كتاب به شما خدمت كنم؛ پس راضی نباشید از دست من خارج شود!» هنوز كلامم تمام نشده بود كه زنِ تخم‌مرغ‌فروش رو كرد به دلال و گفت: «این كتاب را به ایشان فروختهام و به شما نمیفروشم.» كاظم دجیلی، شكست‌خورده و عصبانی از آن‌جا دور شد... بیش‌تر از بیست روپیه نداشتم؛ از این رو، تمام لباس‌های كهنه و قدیمی را با ساعتی كه داشتم به فروش رساندم، تا پول كتاب فراهم شد... طولی نكشید كه كاظم دلال همراه چند شرطه (پلیس) به مدرسه حمله كردند و مرا دستگیر نموده و پیش حاكم انگلیسی (میجر) بردند. او نخست مرا به سرقت كتاب متهم كرد و بسیار عربده كشید... دستور داد مرا زندانی كردند. آن شب در زندان مدام با خدا راز و نیاز میكردم كه كتاب در مخفیگاهش محفوظ بماند. روز بعد مرجع بزرگ آن وقت، «آیت‌الله میرزا‌فتح‌الله نمازی‌اصفهانی» معروف به شیخ‌الشریعه، فرزند مرحوم «آخوند خراسانی» را به نام «میرزامهدی»، با جماعتی برای آزادیِ من به نزد حاكم شهر فرستاد. بالأخره نتیجه این شد كه من از زندان آزاد شوم با این شرط كه مدت یک ماه، كتاب را به حاكم انگلیسی تسلیم كنم. پس از آزادی، به سرعت به مدرسه رفتم و همه‌ی دوستان طلبهام را جمع كردم و گفتم: «باید كار مهمی انجام بدهیم كه خدمت به اسلام و شریعت است!» طلاب گفتند: «چه كاری؟» و من گفتم: «نسخه‌برداری و استنساخ از روی این كتاب.» فوری دست به كار شدیم و قبل از مهلت مقرر، چند نسخه از روی آن استنساخ گردید...» آیت‌الله مرعشی، معمولاً چگونگی خرید کتاب را در پشت آن یادداشت می‌کرد. یادداشت پشتِ یکی از کتاب‌ها چنین است: «کتاب کشف اللغات و الاصطلاحات، تألیف علامه «عبدالرحیم بن احمد هندی بهاری حنفی»، مشهور به سور که به درخواست فرزندش شیخ شهاب‌الدین بهاری در سال ۱۱۶۰قمری، به نگارش درآمده و اندکی پس از اتمام آن، زندگی را بدرود گفته است. این کتاب را با مزد دو سال نماز استیجاری که به نیابت از مرحوم «میرزامحمد بزاز تهرانی» قبول کرده‌ام، به مبلغ بیست روپیه‌ی بریتانیایی خریداری کردم. خداوند، توفیق بر انجام کار دهد! شروع نماز از ابتدای روز ۲۱ ذی‌قعده سال ۱۳۲۲ است. منِ دل‌شکسته، نویسنده‌ی این کلمات در حال گرسنگی به ‌سر می‌برم و مدت بیست ساعت است که نتوانسته‌ام قوتی به دست آورم تا با آن سدّ گرسنگی خود کنم. خداوند در کار همه‌ی گرفتاران گشایش فرماید! شهاب‌الدین حسینی‌ مرعشی‌نجفی سنه‌ی ۱۳۴۲قمری، مدرسه‌ی قوام، یکی از مدارس مشهد جدّم امیرالمؤمنینm روحم فدای او باد!»

آیت‌الله مرعشی‌نجفی پس از مهاجرت به قم، كتبِ خطی را با خود به ایران آورد. در قم نیز به خرید نسخ خطی و كتب ارزنده اقدام كرد. البته ساواکی‌ها شایعه کرده بودند که کتاب‌های خطی، انسان را مسلول می‌کند! می‌گفتند این کتاب‌ها، خاک‌های بدی دارد و پر از میکروب و ویروس است! جوّ طوری بود که طلبه‌ها کتاب‌های خطی را می‌دادند و به جایش کتاب چاپی می‌گرفتند! آیت‌الله مرعشی‌نجفی نقل می‌کنند: «می‌آمدند در فیضیه و گاهی کتاب‌های خطی را حراج می‌کردند و من عبا سَرَم می‌کشیدم و می‌رفتم می‌نشستم، سوا می‌کردم و طلبه‌ها از پشت من رد می‌شدند و می‌گفتند که این سید چه‌طور روی این کتاب‌های چاپ سنگی را آب می‌ریزد و پاک نمی‌شود؛ در حالی که این کتاب‌ها ویروس دارد و پر از بیماری است! چه‌طور این‌ها را جمع‌آوری می‌کند؟»

ایشان پس از مدتی به دلیل كمبود جا، كتاب‌ها را از منزل، به كتاب‌خانه‌ی مدرسه‌ی مرعشیه انتقال دادند. پس از چندی، طبقه‌ی سوم این مدرسه برای كتاب‌خانه‌ ساخته شد كه در نیمه‌ی شعبان 1386 قمری (28/8/1345)، با بیش از ده‌هزار جلد كتاب چاپی و دو‌هزار جلد كتاب خطی، افتتاح شد. استقبال روزافزونِ طلاب و علما برای مطالعه، كمبود فضای مناسب برای كتاب‌خانه‌ و خرید كتاب‌های جدید موجب شد تا ایشان كتاب‌خانه‌ی بسیار بزرگی (كتاب‌خانه‌ی فعلی) را تأسیس کند كه در نیمه‌ی شعبان 1394 قمری (12/6/1353)، با حدود شانزده‌هزار جلد كتاب چاپی و خطی، افتتاح گردید. «حجت‌الاسلام سیدمحمود مرعشی‌نجفی» نقل می‌کند که پدرم وقتی این کتاب‌خانه بنا می‌شد، به معمار گفتند: «وقتی پی را کندید و خواستید بتن بریزید، مرا خبر کنید! پدرم تشریف آوردند و چهار گوشه‌ی این زمین را تربت سید‌الشهداm ریختند. یکی از آقایان از حکمت این کار سؤال کرد. فرمودند: «من با این کار، افرادی را که به این کتاب‌خانه می‌آیند، بیمه می‌کنم، تا از طریق خواندن کتاب‌های این کتاب‌خانه، انحرافی حاصل نکنند.»

كتاب‌خانه‌ی آیت‌الله مرعشی‌نجفی، اكنون با داشتن بیش از 250000هزار جلد كتاب چاپی و 25000 هزار جلد كتاب خطی به مسئولیت حجت‌الاسلام دكتر سیدمحمود مرعشی‌نجفی (فرزند ایشان) در خدمت طلاب، فضلا، دانشجویان، دانش‌آموزان، محققان و نویسندگان است. افرادی چون: عباس اقبال آشتیانی، بدیع‌الزمان فروزانفر و آقابزرگ تهرانی از این کتاب‌خانه استفاده کرده‌اند.

هزینه‌ی این کتاب‌خانه تا سال ۱۳۷۶ از سوی آیت‌الله مرعشی‌نجفی و فرزندانش و دیگر خیّران تأمین می‌شد؛ اما از آن سال به بعد این کتاب‌خانه، در زمره‌ی مؤسسات عمومی غیردولتی قرار گرفت و در بودجه‌ی سالانه دارای ردیف شد. این کتاب‌خانه، مشمول قانون واسپاری است و براساس مصوبه‌ی ۲۰۵ شورای عالی انقلاب فرهنگی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، باید یک نسخه از کتاب‌ها و نشریاتی را که در ایران منتشر می‌شود، از ناشران اخذ و برای این کتاب‌خانه ارسال کند. براساس وصیت بانیِ کتاب‌خانه، مدیریت آن با خانواده‌ی وی خواهد بود.

این سه ساعت را همین‌جا می‌مانیم

به گفته‌ی مدیریت کتاب‌خانه، توجه و نگه‌داری از کتب عبری یهودیان در این کتاب‌خانه، موجب تعجب برخی از ربی‌های یهودی بازدید‌کننده از آن شده ‌است. چندی قبل خاخام‌های یهود (سه نفر از آمریکا و دو نفر از انگلیس‌) که مهمان دولت ایران بودند، سه ساعت وقت داشتند که از بعضی مراکز قم بازدید کنند. اول آمدند این‌جا را دیدند. در بعضی از ویترین‌های نسخه‌های خطی‌، چشم‌شان به نسخه‌هایی با خطّ عبری‌ افتاد، خیلی تعجب کردند. مترجم‌شان گفت‌: «این‌ها می‌گویند قم، مرکز انقلاب است‌؛ فکر می‌کردیم کتاب‌های ما را اول انقلاب سوزانده‌اند و خاکستر آن را هم به باد داده‌اند؛ اما می‌بینیم که آثار ما را در ویترین در کنار کتاب‌های مسلمان‌ها گذاشته‌اند و همان احترامی که برای کتاب‌های خودشان قائل‌اند، برای کتاب‌های ما هم قائل‌اند.» به آن‌ها گفتیم‌: «ما حضرت موسیm را از پیامبران اولوالعزم می‌دانیم‌. ما با صهیونیسم مشکل داریم‌.» چون بازدید از کتاب‌خانه برای آن‌ها جذابیت زیادی داشت‌، گفتند: «ما جاهای دیگر نمی‌رویم و این سه ساعت را همین‌جا می‌مانیم‌!»

او هم‌چنین می‌گوید: پروفسوری به نام رشدی راشد، که استاد تاریخ علم در دانشگاه سوربون پاریس است و مدتی هم در توکیو تدریس کرده، زیاد به ایران می‌آمد. هر وقت هم می‌آمد، از قبل به ما زنگ می‌زد و اطلاع می‌داد که من هفته‌ی آینده یا یک ماه دیگر به قم می‌آیم و می‌خواهم از کتاب‌خانه استفاده کنم. روزی نشسته بودیم، دیدیم رشدی راشد به این‌جا آمد. گفتم: «چرا خبر نکردید؟» گفت: «مخصوصاً خبر نکردم؛ چهل سال است دنبال کتابی هستم و در هیچ کتاب‌خانه‌ای پیدا نکردم. پریشب داشتم فهرستِ نسخه‌های شما را در کتاب‌خانه‌ی ملی پاریس نگاه می‌کردم، نگاهم به یک نسخه افتاد. احتمال دادم این نسخه همان نسخه‌ای است که دنبالش هستم؛ مالِ کندی در بغداد بوده است. آمده‌ام این کتاب را الآن ببینم که اگر همان باشد، بزرگ‌ترین ثروت به من می‌رسد!» این کتاب را برای او آوردند و نشست یک خُرده بالا و پایین کرد. دیدم با نهایتِ تعجب آن را زمین گذاشت، بلند شد و با شادی گفت: «گم‌شده‌ی چهل‌ساله‌ام را یافتم؛ خدا رحمت کند پدرِ شما را که چنین جایی درست کرد که اگر این‌جا نبود، معلوم نبود این کتاب، کجای دنیا بود!» عکسِ کتاب را دادیم و رفت. دو ماه بعد ترجمه‌ی این نسخه به زبان فرانسه را برای من فرستاد و در مقدمه از من و مرحوم ابوی تشکر کرد. او در نامه‌ای به من نوشت: «شب‌ها تا صبح نخوابیدم تا توانستم این کتاب را ترجمه کنم. الآن قرار است کتاب درسیِ دانشگاه‌ها بشود.»

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان