جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 124
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

«سر، باز»


مائده جوادی

می‌خواستم با دوستم از خیابان رد بشوم که بلافاصله چراغ قرمز شد.

با قرمز شدن چراغ، ماشین‌ها پشت به پشت هم صف‌آرایی کردند. در این بین، صدای جیغ و بوق، نظرِ همه رو به خود جلب کرده بود.

خواستم سر برگردانم تا دلیل هیاهو را بفهمم؛ اما ناخودآگاه نگاهم به مردی که روی سکوی کنار خیابون داشت اذان می‌گفت، افتاد؛ قیافه‌اش خیلی آشنا بود.

با آرنجم به پهلوی دوستم زدم و گفتم: «اون بابای تو نیست؟»

با دیدن پدرش چشمانش گرد شد.

- آره، بابای منه!

- مریم! ساعتت رو نگاه کن. دهِ صبح که وقت نماز نیست!

- چرا داره اذان می‌گه؟ اونم تو این همه سروصدا!

- نمی‌دونم!

چراغ که سبز شد، ماشین‌ها یکی‌یکی شروع کردند به حرکت. ما هم پیش پدر دوستم رفتیم.

دوستم به پدرش سلام کرد و گفت: «بابا! الآن چه وقت اذان گفتن بود؟»

پدرش خندید و گفت: «آخه لابه‌لای ماشین‌ها، ماشین عروسی هم بود!»

- آخه عروس‌خانم توی ماشین سربرهنه بود و مردم داشتند نگاهش می‌کردند؛ من شروع کردم به اذان گفتن تا نگاه‌های مردم رو به خود جلب کنم.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان