فصلنامه تخصصی
تابستان 1390
شماره 40

جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 

بازشناسی جنگ های امیرالمؤمنین علی از دیدگاه فرقه های کلامی  


مفتخری حسین  


بازشناسی جنگ های امیرالمؤمنین علی
از دیدگاه فرقه های کلامی

تاریخ دریافت: 16/8/88 تاریخ تأیید: 9/10/88
دکتر حسین مفتخری
نبی اله باقری زاد گنجی

سلسله حوادثي كه از اواسط دوره خلافت عثمان آغاز شد و به قتل او انجاميد و همچنين حوادث دوره پنج‌ساله خلافت علي به خصوص جنگ‌هاي جمل، صفين و نهروان، در پيدايش ديدگاه‌هاي تازه سياسي و عقيدتي نقش بسيار مهمي داشت. مسائلي چون كفر و ايمان، كه در اين زمان ذهن جامعه اسلامي را به خود مشغول كرده بود به صحنه مجادلات فكري مسلمانان كشيده شد. همين امر سبب شد تا فرقه‌هاي كلامي كه بعدها به وجود آمدند، آراي گوناگوني را درباره اين جنگ‌ها، شركت كنندگان و كشته شدگان در آن بيان دارند. مقاله حاضر به بررسي اين دیدگاهها مي‌پردازد.
واژه‌هاي كليدي: علي، عايشه، طلحه، زبير، معاويه، جمل، صفّين، خوارج، اهل بغي.
مقدمه
از مهم‌ترين علل ابتدايي پيدايش انشعابات و تفرق آرا در تاريخ اسلام مي‌توان به جنگ‌هاي دوره خلافت امیرالمومنین علي اشاره كرد. در دوره پنج ساله خلافت علي گروه‌هاي مختلفي از جمله «اهل بَغي» ظهور كردند. البته منشأ و آغاز فعاليت و قدرت‌يابي اهل بغي با اندكي تسامح به دوره خلافت عثمان بر مي‌گردد؛ اما نكته مهم اينكه بغات در دوران خلافت علي در مقام جناح مخالف حكومت پا به عرصه گذاشتند و به عنوان مدعي خلافت مسائل جديدي را در جامعه رقم زدند.
بغات كساني هستند كه بر امام حق خروج قائل‌اند و از اطاعت او بيرون مي‌روند. همچنين با ايجاد تشكل، سعي مي‌كنند به هر طريق ممكن، حتي قيام مسلحانه، به اهداف خود برسند. جنگ با آنان به دعوت امام واجب كفايي است و بايد با آنها نبرد كرد تا به فرمان آيند؛ ولي اموال آنها را نمي‌توان به غنيمت گرفت و زنان و فرزندانشان را نبايد اسير كرد. در چنين شرايطي خداوند مي‌فرمايد:
هرگاه دو دسته از مؤمنان با يك‌ديگر جنگيدند، بين آنها صلح كنيد؛ پس اگر يك دسته بر دسته ديگر تجاوز كرد، با آن كه تجاوز مسلحانه مي‌كند، بجنگيد تا به حكم و قانون خدا باز گردد.
بر اساس اين آيه تقريباً تمام فقهاي مسلمان علي را در جنگ‌هايش بر حق مي‌دانند.
با اندكي تسامح مي‌توان هر سه جنگ علي را در تقابل با جريان بغی دانست. آنها به جهت ستمي كه بر علي وارد كردند، باغي ناميده مي‌شوند. شايد گفت و گوي كفر و ايمان، از زمان حكومت ابوبكر و جنگ او با اهل رده پيدا شده بود، ولي با توجه به سركوب سريع آنها و برطرف شدن اين غائله ذهن جامعه اسلامي را چندان به خود مشغول نساخته بود؛ اما مسلماً طرح مجدد اين عنوان با گستره بسيار وسيع و مستمر در دوران خلافت علي زمينه تازه‌اي را براي اين گفت‌وگوها پديد آورد. فرقه خوارج با تكفير كردن علي، معاويه و عثمان؛ اين بحث را رسميت دادند.
جنگ‌هاي علي با مخالفان داراي ويژگي‌هاي منحصر به فرد و متمايز كنندة ساير جنگ‌هاي صدر اسلام است. اولين ويژگي اين جنگ‌ها درگيري بين دو گروه مسلمان است كه تا آن زمان ـ صرف‌نظر از جنگ‌هاي رده ـ روي نداده بود؛ به عبارت ديگر، جنگ‌هاي دوره پيامبر و دوران خلفاي قبل از علي جنگ‌هاي «بين ادياني» بود كه بر سر «تنزيل» قرآن روي داده بود، ولي جنگ‌هاي دوران خلافت علي از نوع جنگ‌هاي «درون ديني» بود كه بر سر «تأويل» قرآن رخ داده بود؛ چنان كه عمار در جنگ‌ صفين خطاب به اهل شام گفت:
نَحنُ ضربناكم عَلي تَنزيله فاليوم نضربِكُم علي تأويله
ما قبلاً با شما به خاطر تنزيل قرآن جنگيديم و امروز نيز به خاطر تأويل و مفهوم آن با شما مي‌جنگيم.
ويژگي دوم اين جنگ‌ها توسل طرفين جنگ به آيات قرآني براي مشروعيت بخشيدن به كارهاي خود بود. اين امر صحت و سقم ادعاهاي آنان را با ترديد، و تشخيص حق از باطل را نه تنها براي مردم عادي حتي براي خواص با مشكل روبه‌رو ساخت.
و ويژگي سوم اين جنگ‌ها ـ كه پيامد ويژگي‌هاي قبلي است ـ طرح مسائل جديدي بود كه تا آن زمان به ذهن جامعه اسلامي خطور نكرده بود: در جنگ بين دو گروه مسلمان حقّ با چه كسي است؟ ملاك انتخاب حقّ از باطل چيست؟ چه حكمي بر شركت كنندگان و كشته‌ شدگان اين جنگ‌ها جاري مي‌شود؟ مبناي تقسيم‌بندي غنايم در اين جنگ‌ها چگونه است؟ آيا مي‌توان در دين خدا حَكَم قرار داد؟ و ده‌ها سؤال ديگر. از اين رو بود كه تفكرات موجود در آن عصر و فرقه‌هاي كلامي كه بعدها ظهور كردند به ارائه نظرياتي درباره جنگ‌هاي علي با مخالفانش و شركت كنندگان و كشته‌شدگان در آن پرداخته‌اند، كه در اين مقاله به آنها خواهيم پرداخت.


1. آراي قاعدين
قاعدين كه از آنها به اعتزاليون سياسي تعبير مي‌شود، كساني بودند كه براي خلافت شأن و منزلتي قائل بودند و به همين دليل نمي‌توانستند با خليفه مخالفت كنند، اما به حمايت از خليفه نيز نمي‌پرداختند. شايد همين گروه بود كه هسته اوليه «معتزله سياسي» را تشكيل داد. شاخص‌ترين شخصيت‌هاي اين جريان عبارت بودند از: سعدبن ابي وقاصّ، محمد بن مسلمه انصاري، اُسامة بن زيد، عبدالله بن عُمر، اُهبان صيفي و احنف بن قيس. اينان بيشتر با استناد به احاديثي از پيامبر كه به انزوا در ايّام فتنه و اختلاف ميان مسلمانان فرا مي‌خواند كُنج عُزلت گزيدند. اينان با كسي نمي‌جنگيدند، اما هر كس پيروز مي‌شد پشت سرش نماز مي‌گزاردند. امیرالمومنین علي آنها را گروهي مي‌داند كه از ياري حقّ باز ايستادند و همراه باطل قيام نكردند.
اين جريان سياسي ـ‌ اجتماعي، در جنگ جمل موضع‌گيري روشن‌تري داشت و با اين استدلال كه طرفين درگير اصحاب پيامبر هستند به نفع هيچ يك از طرفين وارد جنگ نشدند. آنها در جنگ صفين نيز با همين استدلال، خود را از معركه كنار كشيدند و حتي كوشش‌هاي معاويه براي اغواي بعضي از آنها به جايي نرسيد؛ عبدالله بن عمر، سعدبن ابي وقّاص و محمّد بن مسلمه به درخواست معاويه جهت همراهي او پاسخ منفي دادند. و اُهبانِ صيفي هم به درخواست علي در پيوستن به او پاسخ منفي داد. اُسامة بن زيد به علي پيغام داد كه در هر شرايطي جز رويارويي با مسلمانان با او همراه است. كساني كه در جنگ صفين شركت نكردند بر اين باور بودند كه شركت كنندگان در جنگ، در فتنه افتادند و براي دوري از فتنه لازم است مردم در جنگ شركت نكنند. اين تفكر در زماني كه قرآن‌ها بر سر نيزه‌ها رفت و قضيه حكميت قرآن مطرح شد قوّت يافت و اين بينش را در بين بعضي از سپاهيان به وجود آورد كه براي دوري از فتنه بايد از جنگ دوري جست؛ از اين‌رو بعد از جريان حكميت، وقتي قلمرو علي مورد حمله معاويه قرار گرفت، امكان بسيج دسته‌هاي كوچك نظامي جهت مقابله با راهزني‌ها و شبيخون‌هاي معاويه امكان‌پذير نبود.
اين موضع‌گيري در پيدايش ديدگاه‌هاي اعتقادي نو در جامعه اسلامي تأثيري تعيين كننده و سرنوشت ساز داشت، تا حدي كه انديشه‌هايي چون «ارجاء» و «جبر» از درون همين جريان‌ها روييد. و زمينه‌ساز ظهور فرقه‌هاي كلامي «مرجئه» و «معتزله» شد.
بنابراين ديدگاه قاعدين در مورد جنگ‌هاي امیرالمومنین علي با مخالفانش كاملاً بر اساس «فتنه‌گريزي» و «مصلحت انديشي» بود و حق را به هيچ يك از دو گروه نمي‌دادند؛ چه در اين صورت آنها به علت عدم شركت در جنگ و حمايت نكردن گروه برحق متهم مي‌شدند، به خصوص كه تمامي شخصيت‌هاي معتقد به اين تفكر شاهد و ناظر جنگ بودند. بر اين اساس آنها امیرالمومنین علي، امام حسن و امام حسين، محمد بن حنيفه و ديگر اعقاب علي و تمامي پيروان او را به خطا و بدعت متهم مي‌كنند و در مورد عايشه و طلحه و زبير و همفكران ايشان كه به خود اجازه جنگ با اميرالمؤمنين را دادند، همين عقيده را دارند كه آنان از حق و صواب بركنار هستند و در حلال دانستن ريختن خون مسلمانان اهل بدعت‌اند. با اين همه هيچ يك از طرفين را به فسق و تباهي نسبت ندادند و آنان را با وجود شركت در جنگ و كشتار از دايره ايمان خارج ندانستند. در جواب اين گروه بايد گفت كه امام علي به سبب مصلحتي كه در هر زمان اقتضا مي‌كند، عمل مي‌كند و:
اگر وقتي براي نصرت اسلام و قوت دين شمشير برگيرد و با خروج كنندگان بر حكومت و ستمگران نبرد كند نمي‌توان امام را به كشتن مسلمانان متهم كرد و علي در هر زمان هر آنچه كه مصلحت دين بوده، انجام داده است.
از طرفي تلاش اين گروه در متهم نساختن هيچ يك از دو گروه به فسق و تباهي كه كاملاً «مصلحت گرايانه» بوده، به اين علت است كه گروه پيروز بعد از خاتمه جنگ به مخالفت و دشمني با آنها نپردازد و در واقع ارائه‌ ديدگاهي مبهم راه‌حلي بود تا در مواقع لزوم با استفاده ابزاري و تفسير به رأي از آن، خود را از مشكلات احتمالي در آينده برهاند.
2. آراي خوارج
پس از واقعه صفين و قرارداد حكميت، زمزمه مخالفت تعدادي از ياران علي و معاويه با آن شروع شد؛ آنها با زير سؤال بردن اصل حكميت به تدريج از صفوف طرفداران علي كنار گرفتند و در نهايت جنگ نهروان را به راه انداختند. در حدیثی منسوب به پیامبر، ایشان در این¬باره فرموده¬اند که بين دو گروه از اُمّتش اختلافي به وجود مي‌آيد كه از بين آن اختلاف، گروه «مارقين» ظهور مي‌كند. خاستگاه خوارج، جنگ صفين نبود، بلكه خاستگاه آنها را در ماجراهاي سال‌هاي قبل از صفين بايد جست‌وجو كرد.
خوارج يك جريان فكري كژ انديش بودند كه نتيجه آن كژانديشي در صفين آشكار شد.
اوّلين حضور جدّي و محسوس آنان در دوره تثبيت حاكميت اسلام در اعتراضات وسيع عليه حكومت عثمان بود كه طي اين واقعه يكي از جريان‌هاي مخالف را تشكيل دادند. سازمان مستقل و مشخصي نداشتند، امّا آشكارترين حضور و ظهور آنها در دوره خلافت علي مي‌باشد. در صفين بود كه آنان به عنوان فرقه‌اي مستقل پا به عرصه فعاليت‌هاي سياسي ـ مذهبي جامعه اسلامي نهادند.
خوارج به ارائه نظرياتي درباره جنگ صفين و شركت كنندگان در آن پرداخته‌اند، به طوري كه عقايد كلامي آنها تحت تأثير مستقيم جنگ صفين بوده است. خوارج معتقدند علي در جنگ جمل و صفين بر حق بوده است و كساني كه با علي به جنگ پرداختند علاوه بر اينكه كافر و گمراه و شايسته خلود در آتش هستند، مشرك نيز مي‌باشند.
نكته مهم اينكه خوارج تنها گروهي هستند كه معتقد به شرك مخالفان علي مي‌باشند و ديگر فرقه‌هاي اسلامي نظير معتزله، اشاعره، شيعه و مرجئه قائل به شرك آنها نبوده و نهايتاً اقدام آنها را كفر قلمداد مي‌كردند با وجود اين مدعي هستند كه علي در خودداري از ادامه جنگ با شاميان و پايدار ماندن بر صلح با معاويه پس از اينكه آنان قرآن‌ها را بر سر نيزه‌ها كردند مرتكب خطا شده است و با استناد به آيه «و مَن لَم يَحكُم بما انزل اللهُ فاولئك هم الكافرون ... و الظالمون... و الفاسقون» و همچنين آيه «فقاتلوا التي تَبغي حتّي تَفيءَ إلي امر الله» باز ايستادن علي از جنگ با معاويه را دليلي بر كفر دانستند؛ اما در اينكه كفر علي شرك است يا نيست اختلاف دارند. اولين كسي كه اين كلمه را بر زبان راند، حجّاج بن عبيدالله از قبيله بني سعد بود. از اين زمان به بعد تمامي فرقه‌هاي خوارج علاوه بر عثمان از علي نيز تبرّي مي‌جويند و اين مسئله را بر هر طاعتي مقدّم مي‌دارند.
خوارج اولين گروهي بودند كه حاضر به ترك جنگ و تحكيم شده‌اند و تنها با اصرار آنها بود كه علي به حكميت و داوري حكمين تن دارد؛ از اين رو اگر قرار به اطلاق «كفر» بر كسي باشد خوارج خود به اين عنوان شايسته‌تر هستند، به خصوص علي اقدام خود در پذيرش پيشنهاد معاويه را با اقدام پيامبر در پذيرش مباهله با مسيحيان نجران همانند دانسته كه هدف هر دوي آنها رعايت جانب انصاف در برابر مخالفان بوده است.
از طرفي آيات فوق كسي را كه به حكم خداوند نپرداخته، كافر، ظالم و فاسق ناميده است؛ در صورتي كه علي نه تنها حكم خداوند را پذيرفته بلكه بر آن پايدار نيز بوده است؛ از اين رو اساساً به كار بردن اين آيه براي علي بي‌مورد بوده است.
خوارج علاوه بر كافر خواندن علي هر دو داور حكميت (ابو موسي اشعري و عمروعاص) را نيز كافر دانستند و حتي شخص راضي به تحكيم را «كافر» قلمداد كردند. فرقه افراطي «ازارقه» مي‌گويند كه خداوند آيه «و مِِن الناس مَن يُعجبُكَ قولُه في الحيوة الدنيا و يُشهِدُِ اللهَ علي ما في قلبه و هو ألَدُّ الخصام» را در شأن علي نازل كرده است.
از آنچه گفته شد، مي‌توان دريافت كه موضوع تكفير با كمترين مناسبتي اصل بوده كه همه اقدامات و جنبش‌هاي خوارج بر آن تمركز داشته است كه هاشم معروف الحسني اين مسئله را يكي از علل شكست خوارج بيان كرده است. اين در حالي است كه دسته‌اي از خوارج به نام «خازميه» درباره قَدَر و اراده خداوند به روش اهل سنت رفته‌اند، معتقدند خداوند پيوسته دوستدار دوستان و دشمن دشمنان خود مي‌باشد؛ از اين رو اين گروه تحت تأثير روش كلامي اهل سنت و حتي به الزام آنها و برخلاف ديگر دسته‌‌هاي خوارج، علي و مخالفان او (طلحه و زبير) را به علت شركت در بيعت رضوان اهل بهشت مي‌دانند، چون خداوند فرمود:
لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يُبايعونك تحت الشجرة فعَلِمَ ما في قلوبهم فأنزَلَ السكينةََ عليهم و أثابهم فتحا قريبا؛ خداوند از مؤمناني كه با تو در زير درخت بيعت كردند، راضي و خشنود است و از آنچه كه در دل‌هاي آنان بود آگاه گشت، آرامش خود را بر آنان فرود آورد و با پيروزي نزديك، به آنان پاداش داد.
بر اين اساس علي، طلحه و زبير كه در بيعت شجره حضور داشته و مورد خشنودي خداوند قرار گرفته‌اند، شايسته كلمه كفر نيستند.
شايان ذكر است كه اين نوع رضايت‌ها مشروط به حسن عاقبت و بقا بر وضع گذشته است و در غير اين صورت، گواه بر رستگاري طرف نخواهد بود؛ به عبارت ديگر، رضايت در لحظه نزول آيات، گواه بر بهشتي بودن آنان نيست، مگر اينكه ثابت شود آن وضع پيشين ادامه داشته است و مسلماً طلحه و زبير به علت خروج عليه خليفه شرعي و قانوني خود مشمول آيه فوق نمي‌شوند. اين از سنت‌هاي تاريخ در قرآن است كه در شكل «قضيه‌ شرطيه» ظاهر شده است؛ بدين صورت كه اگر آنها بر صفاتي كه خداوند اعلام كرده باقي بمانند، مشمول رضايت خداوند مي‌شوند.

3. آراي مرجئه
پس از شهادت علي در سال چهل هجري و روي كارآمدن بني اميه، توده مردم در مقابل خوارج كه نه به امامت علي و نه به خلافت معاويه و بني اميه معتقد بودند، فرقه تازه‌اي تشكيل دادند كه مرجئه خوانده مي‌شوند. اصطلاح مرجئه از مصدر «ارجاء» به معناي به تأخير انداختن است. مرجئه بر اين باور بودند كه ما از عقيده باطني مردم خبر نداريم و نمي‌دانيم چه كسي واقعاً مسلمان و نيكوكار است و چه كسي بدكار و نامسلمان. چون مردم در بلاد اسلام همگي گوينده لااله الا الله و محمد رسول الله هستند، به حكم ظاهر، همه آنان را مسلمان مي‌خوانيم و داوري درباره ثواب و عقاب مسلمانان را به روز قيامت وا مي‌گذاريم؛ در آن روز خداوند درباره پاداش و كيفر مردمان داوري خواهد فرمود.
عده‌اي از مرجئه مثل «ابوحنيفه»، «ابو يوسف» و «بشر مريسي» گفتند: در جنگ علي با مخالفانش حق با علي بود و همه كساني كه با او جنگيدند بر خطا بودند و بر مردم واجب بود كه وي را در جنگ‌هايش ياري كنند و بر علي لازم بود كه با آنها به جنگ بپردازد. اين همان نظر شيعه است. با اين تفاوت كه شيعه، آنها را كافر و گمراه قلمداد كرده، اما اين گروه، آنها را مستحق كفر و فسق ندانسته است. همچنين بر اساس خبري از علي كه فرمود: «اُمرتُ بقتال الناكثين و القاسطين و المارقين؛ به جنگ با پيمان شكنان و ستمكاران و بيرون روندگان از دين مأمور شدم»، نبرد او را با مخالفانش واجب دانسته‌اند.
در مورد داوري و حكميت نيز همانند شيعه معتقد بر حق بودن علي در راضي شدن به داوري و بر خطا رفتن دو داور بودند. اما با اينكه همانند معتزله و شيعه، معاويه و عمروعاص را خطاكار مي‌دانند، در مورد عذاب آن دو و به دوزخ افتادن آنها سكوت مي‌كنند و براي آن دو و همه همراهان آن دو اميد بخشش از خداوند دارند و در مورد خوارج هم با اينكه حكم به گمراهي آنان مي‌دهند همين عقيده را دارند.
هر چند كه فرقه مرجئه در آغاز پيدايش گرايش اموي نداشت، ولي اقتدار حاكم در عصر بني اميه اين انديشه را در راستاي اهداف خود يافت و بر تبليغ اين گونه تفكرات همت گماشت؛ چون بر اساس آن، پيشينه و گذشته آنان تا حد ممكن تطهير و موجّه مي‌شد و مهم‌تر اينكه تمامي صحابه به لحاظ فضل، «علي السويه» و برابر دانسته مي‌شدند. از طرفي آنها در مورد عذاب معاويه سكوت مي‌كردند تا از اين راه بتوانند معاويه و زمامداران اموي را مؤمن و مسلمان شمرده، هر نوع شورشي عليه آنها را محكوم كنند. مرجئه با اعتقاد به اينكه گناه به ايمان شخص ضرري نمي‌رساند، براي مخالفان علي ـ هر چند خطاكار باشند ـ اميد بخشش از خداوند دارند.

4. آراي معتزله
معتزله پيروان «واصل بن عطا» هستند كه عهد عبدالملك مروان ظهور كردند و با فرقه مخالف خود «جبريه» و «صفاتيه» اختلاف داشتند. آنها معتقد به قدرت و آزادي انسان بودند و آدمي را در كردار و رفتار خويش آزاد مي‌پنداشتند.
با توجه به كثرت و گوناگوني آراي فرقه معتزله در اين باره مي‌توان نظريات آنها را در دسته‌هاي زير تقسيم‌بندي كرد:
الف) واصل بن عطا، بنيان‌گذار فرقه معتزله، مَثَل علي و مخالفانش را مَثَل دو نفري مي‌داند كه يكديگر را لعنت مي‌كنند، در حالي كه معلوم نيست كدام يك راستگو و كدام يك دروغگوست و به ناچار و از روي «شك» معتقد به «فسق» يكي از دو گروه مي‌باشد و مي‌گويد كه شهادت علي و طلحه و زبير پس از ستيزشان با يكديگر حتي بر درهمي جايز نيست و اگر علي و طلحه و زبير مانند قبل گرد هم مي‌آمدند، شايسته نام ايمان مي‌شدند؛ ولي چون از يكديگر جدايي گزيدند هيچ يك از ايشان را به تنهايي نمي‌توان مؤمن ناميد.
اما «عمرو بن عبيد» هر چند كه علي را از ديگران نزديك‌تر به حقيقت مي‌بيند، پا از اين مرحله نيز فراتر نهاده و به طور «يقين» هر دو گروه مخالف در جنگ جمل را «فاسق» مي‌داند. بر اين اساس برخلاف واصل كه شهادت دو مرد، يكي از اصحاب جمل و ديگري از اصحاب علي را رد مي‌كرد و گواهي دو مرد از دو گروه را مي‌پذيرفت، شهادت هر دوي آنها را اگر چه از يك گروه نيز باشند، مردود مي‌دانست.
بيان نظريه تفسيق درباره رهبران جنگ جمل از طرف واصل و عمرو بن عبيد، آنها را به داشتن انديشه‌هاي خوارج متهم ساخته است، چون از بين تمامي فرقه‌ها ـ به جز شيعه ـ تنها خوارج و واصل و عمرو رأي به تكفير و تفسيق داده‌اند و ديگر فرق اگرچه رهبران جمل و صفين را خطاكار مي‌دانند، ولي حكم به تكفير و تفسيق ندادند.
مكتب اعتزال در آغاز نه گرايش علوي داشت و نه اموي و هيچ يك از آن دو گروه را تأييد نمي‌كرد، زيرا اگرچه واصل بن عطا پيش ابوهاشم فرزند محمد بن حنفیه تلمذ كرده بود، اما هم واصل و هم دوست و همفكر وي عمرو بن عبيد به هيچ روي تعصب طرفداري علويان را نداشتند. فرقه معتزله را مي‌توان فرقه وابسته به خلافت عباسيان دانست كه در جهت مخالفت با علويان و امويان حركت مي‌كرد.
هدف اين گروه از معتزله از ارائه چنين نظريه‌اي، بيان علمي مسئله نبوده، بلكه عرضه يك راه ميانه و حد وسطي در برابر نظريه‌هاي تند خوارج و نظريه تسامح انگارانه مرجئه بود. در واقع آنها تشكيلاتي را پايه‌ريزي كردند تا از طريق آن نه تنها با مخالفين داخلي از مرجئه، غلات و خوارج، بلكه با زنادقه و دهريه به مقابله برخيزند.
ب) اما تعدادي از معتزله از جمله «نظّام»، «بشر بن مُعتمر»، «قاضي عبدالجبّار» و «اسكافي» جنگ علي با مخالفانش را واجب و مخالفان او را خطا كار و شايسته آتش و دوزخ مي‌دانند. در عين حال اين گروه عايشه و طلحه و زبير را مستحق آتش ندانسته و معتقدند آنان به سبب توبه و پشيماني از آنچه در جنگ انجام دادند مستحق پاداش هستند. در مورد نظريه اين گروه، اين سؤال مطرح است كه چگونه ممكن است جنگ با گروهي هم واجب باشد و در عين حال آن گروه، مستحق پاداش نيز باشند؟ نگاه محترمانه و منصفانه علي به سران جمل بدين اميد بوده كه به صلاح آيند و از مخالفت خود دست بردارند، همانند پيامبر كه بر اهل مكه منت نهاد و از گناهانشان در گذشت.
البته اين در صورتي است كه بپذيريم سران جمل از گناه خود توبه كرده باشند كه شواهد و نشانه‌هايي از توبه و پشيماني در اعمال آنها مشاهده نمي‌شود، چون طبق نظر مشهور طلحه در حال جنگ و بدون اظهار پشيماني كشته شد و وقتي علي بر كشته او گذشت فرمود:
تو از پيشي گيرندگان در مسلمان شدن بودي، اما شيطان به سوراخ بيني تو در آمد، و به آتشت افكند.
اين دليلي بر باقي ماندن طلحه بر فسق و شاهدي بر بطلان ادعاي آنان در مورد توبه اوست.
زبير نيز در حالي كه میدان جنگ را ترک کرده، كشته شد و اگر گريختن او به سبب پشيماني و توبه بود بايد به جانب علي بر مي‌گشت و به ياري او مي‌پرداخت، به خصوص زماني دست از جنگ كشيد كه از پيروزي بر سپاه علي نااميد شد. در پاسخ عده‌اي كه معتقدند چون علي قاتل زبير (ابن جرموز) را به آتش جهنم بشارت داده، او را نجات يافته و اهل بهشت مي‌دانند، بايد گفت جايز است كه قاتل زبير مستحق آتش جهنم باشد ولي نه به سبب قتل زبير، بلكه اين مسئله مي‌توانست علت‌هاي ديگر داشته باشد؛ علت اول اينكه ابن جرموز از روي «غَدر» و خيانت بعد از اينكه به زبير امان داد او را به قتل رساند؛ از اين رو واجب شدن آتش جهنم بر كسي به علت قتل شخصي ـ كه داخل در اهل بغي است ـ دليل بر اهل بهشت بودن آن شخص (مقتول) نيست. و شيخ مفيد با تأكيد بر اين مسئله مي‌گويد: چه بسا كه قاتل و مقتول هر دو در جهنم باشند. به خصوص كه ابن جرموز علت قتل زبير را نه به خاطر دين بلكه براي «تقرب به علي» و سرپوش نهادن بر خطاي خويش اعلام كرده بود. علت دوم را مي‌توان براساس نظريات عده‌اي از نويسندگان شركت كردن ابن جرموز در جنگ نهروان و كشته شدن او در گروه خوارج دانست.
با اينكه فرقه معتزله اعتقاد راسخي به توبه عايشه دارند، اما قرائني وجود دارد كه عايشه نيز از دشمني و ستيز خود با علي و خاندان او دست برنداشت. اين در حالي است كه خداوند در آيه «وَ قَرنَ في بيوتكنَّ و لا تَبرّجن تبرِّج الجاهليه الاولي؛ در خانه‌هاي خود قرار گيريد و خودنمايي نكنيد، خودنمايي دوره جاهليت نخستين» به زنان پيامبر فرمان داده بود كه در خانه‌هايشان آرام گيرند و از اينكه خودنمايي كنند، نهي فرموده است. مسلماً اگر عايشه در خانه خود مي‌ماند براي شأن و مقام او بهتر بود و اين علي بود كه با همه اين كارها او را گرامي و محفوظ داشت. ابن ابي الحديد مي‌گويد:
اگر عايشه كاري را كه نسبت به علي انجام داده نسبت به عمر انجام داده و وحدت مسلمانان را عليه عمر بر هم زده و شمشير كشيده بود و عمر بر او پيروز مي‌شد، بدون ترديد او را كشته و پاره پاره كرده بود، ولي علي بردبار و بزرگوار بود.
از طرفي نه تنها در هيچ منبعي از شك و دو دلي و توبه علي از اقداماتي كه انجام داده اشاره نشده، بلكه علي همواره از كردار خود خشنود و در آن كوشا بوده است و آنچه كه منابع ذكر كرده‌اند درباره اظهار پشيماني و توبه عايشه، طلحه و زبير بوده كه اين مسئله خود دليلي بر خطاي آنها بوده است.
بنابراين بيان چنين نظريه دوگانه و متضادي به شرايط و مصالح خاص زماني و مكاني آن دوره بر مي‌گردد؛ چنان كه شيخ مفيد اين عقيده آنها را به منظور تقيّه از عامه مردم و تقرّب به حاكمان زمان دانسته است.
همچنين اين گروه معتقدند علي در راضي شدن به حكميت بر حق بود و با امتناع يارانش از جنگ و اصرار آنها به داوري، چاره‌اي جز آن نداشت و بر آن دو داور بود كه در ميان علي و معاويه حكم به كتاب خدا كنند، ولي ايشان برخلاف آن كردند و مرتكب خطا و لغزش شدند. در مورد صحيح بودن داوري، به عمل پيامبر استناد كرد كه آن حضرت در هنگامي كه با اهل مكه صلح مي‌كرد و ابو جندل سهيل بن عمرو را پاي در زنجير به ايشان تحويل مي‌داد، به داوري سعد بن معاذ در ميان خود و بني قريظه و بني نضير كه دو تيره يهود بودند تن در داد.
ج) ديگر معتزليان از جمله «ضرار بن عمرو»، «مُعمّر» و «ابوالهُذيل علّاف» بر اين عقيده هستند كه يكي از علي و معاويه به ناچار بر حق و ديگري بر خطا بوده است؛ از اين رو ولايت هر يك را به طور جداگانه نه به شكل جمعي بر خود واجب مي‌دانند. با اين ادعا كه ولايت و عدالت هر يك از ايشان از روي اجماع استوار شده و جز به اجماع امّت عدالت از آنها زايل نگردد.
قابل ذكر است كه حكومت معاويه نتيجه قطعي جنگ نامشروع صفين و ماجراي حكميت بود؛ بنابراين حكومت او از اساس داراي مشروعيت نبوده تا اينكه بتوان از روي اجماع مردم آن را استوار يا زايل ساخت. اين در حالي است كه «ضرار» و «حفص الفرد» از سران فرقه «ضراريه» با نظر فوق به مخالفت برخاسته و مي‌گويند كه آنان با علي و طلحه و زبير و هر كس كه در جنگ جمل شركت داشته، چه به صورت جمعي و چه به صورت انفرادي، نه دوستي مي‌كنند و نه تبرّي مي‌جويند و نه براي آنان طلب مغفرت مي‌كنند، زيرا آنان نگران‌اند كه براي كسي كه نزد خدا فاسق و گمراه به شمار مي‌آيد، طلب رحمت كنند.
د) عده‌اي مانند «هشام فوطي» و «عباد بن سليمان صيمري» - كه از پيشوايان معتزله هستند ـ سران و رهبران جنگ جمل يعني علي، عايشه، طلحه و زبير را بر حق، ولي بقيه ياران هر دو گروه را گمراه مي‌دانند با اين استدلال كه اقدام عايشه و طلحه و زبير به منظور خون خواهي عثمان، امر به معروف و نهي از منكر و براي طلب رضاي خدا صورت گرفت و علي نيز به منظور تأمين مصالح اسلام و مسلمانان و جلوگيري از فتنه به آن كار اقدام كرد؛ اما وقتي كه دو گروه رو در روي هم قرار گرفتند عامّه مردم در برافروختن آتش جنگ شتاب كردند و بدون آنكه اوضاع در اختيار رهبران باشد، جنگ را شروع كردند و در واقع فتنه و خونريزي به دست عامه مردم صورت گرفت؛ از اين رو پيروان هلاك و نابود شده و سران و رهبران نجات يافته‌اند.
از ديدگاه علي طلحه و زبير جنگ جمل را از آن جهت كه هر يك مدعي خلافت بودند برپا كردند؛ از طرفي طلحه و زبير به عنوان رهبران مردم بصره در اين جنگ كشته شدند و اين مسئله مغاير با نظر اين گروه است كه سران جنگ را نجات يافته قلمداد كرده‌اند.
از طرفي چگونه ممكن است شركت‌كنندگان و كشته‌شدگان در جنگ جمل كه عموماً از مردم عادي و بي‌اطلاع از دسته‌بندي‌هاي سياسي و تفكرات زمانه بودند، تنها به خاطر پيروي از رهبرانشان مستحق نابودي و هلاكت باشند، ولي سران جنگ مستحق بخشش و جزو نجات يافته‌گان؛ علي‌رغم اينكه از موقعيت خلافت و همچنين شخصيت علي آگاهي كاملي داشتند و حتي با او بيعت كرده بودند.
بيان چنين نظري از هشام فوطي كه در مخالفت با مشروعيت خلافت علي تا آنجا پيش رفته كه معتقد است:
اگر امامتي در شرايط فتنه منعقد گردد از مشروعيت برخوردار نيست و اينكه اگر مردم امام خود را بكشند ديگر در آن حال بيعت بر امامت كسي درست نيست.
جاي تعجب نيست، چه در صورت تعميم نظريه او جامعه اساساً بدون رهبر و امام باقي مي‌ماند و اين مسئله با اساس دين اسلام سازگاري ندارد.
و) اما «ابوبكر اَصَمّ» كه از فقهاي معتزله به شمار مي‌آيد، نظري مخالف با نظر ديگر معتزليان دارد. او علي را متهم كرده و بر اين عقيده است كه علي و طلحه و زبير در جنگشان بر حق نبودند و حق به جانب كساني بوده كه از آنان كناره‌گيري كردند. با وجود اين، به ولايت همه ايشان اقرار كرده و كار آنان را به خدا واگذار نموده است. او همانند هشام فوطي، معاويه را به مناسبت اجماع امت بر امامت او، امام بر حق دانسته و معتقد است نبرد علي با معاويه و قبول حكميت خطا بوده و ابوموسي اشعري را از جهت اينكه مي‌خواسته مردم به پيشوايي واحد برسند در خلع علي بر حق دانسته است؛ از اين رو تنها شخصيت معتزلي است كه همانند قاعدين و انزواطلبان، علي را در جنگ‌هايش بر حق ندانسته به خصوص كه اقدام ابوموسي ـ كه از قاعدين بود ـ را در ماجراي حكميت بر حق دانسته است. اين عقيده او موجب شده كه هم مذهبان معتزلي او، وي را مورد انتقاد قرار دهند.
ي) ديگر شخصيت‌هاي معتزله علي را به حقيقت نزديك‌تر مي‌بينند. آنان بر اين باورند كه هر مجتهدي بر راه صواب است و علي نيز در اجتهاد خود دور از حق نبود و او را به آنچه گفته متهم نمي‌كنند.
البته در يك جمع‌بندي كلي مي‌توان گفت كه اغلب بزرگان معتزله علي را بر حق مي‌دانند و كساني را كه با او جنگيدند فاسق و تبهكار به حساب مي‌آورند. آنان در مورد معاويه و عمروعاص كه با علي مخالفت كرده و جنگ با او را روا دانستند حكم بر دوزخ مي‌دهند به خصوص كه معتقدند آن دو در حال فسق از دنيا رفته‌اند؛ از اين رو هر كسي را كه به امامت معاويه و صحيح دانستن جنگ او با علي معتقد باشد، گمراه و خارج از اسلام و مستحق خلود در آتش مي‌دانند.

5) آراي شيعه
شيعيان به پيروان علي گفته مي‌شود كه معتقد به نصّ پيامبر بر جانشيني بلافصل وي، خواه خفي و خواه جلي هستند و او را پيشوا و راهنماي خود مي‌دانند.
هر چند شيعيان به مرور ايام به فرق متعدد تقسيم شدند، اما تمامي آنها درباره جنگ‌هاي علي با اندكي تسامح متفق القول هستند. شيعه اماميه و زيديه بر اين عقيده هستند كه همه كساني كه با علي جنگيدند بر خطا بودند و بر مردم واجب بوده است كه وي را در جنگ‌هايش ياري نمايند. و با استناد به آيه: «فقاتلوا التي تَبغي حتّي تفيءَ الي امر الله: با كساني كه سركشي كنند بجنگيد تا اينكه به سوي فرمان خدا باز گردند» نبرد علي را با مخالفانش به علت سركشي و طغيان لازم مي‌دانند.
شيعه اماميه مي‌گويند كه ناكثين و قاسطين بصره و شام به سبب جنگ با علي، كافر، گمراه و ملعون هستند. و شيخ صدوق با استناد به حديثي از پيامبر كه فرمود: «هر كه حرب با علي نموده حرب با من نموده و هر كه حرب با من نمود حرب با خدا نموده»، كساني را كه با علي جنگيدند كافر مي‌داند. همچنين شيخ طوسي با بيان اين سخن از پيامبر كه فرمود: «اي علي، جنگ كردن با تو، جنگ كردن با من است و آشتي بودن با تو، آشتي بودن با من است و بدون گفت و گو جنگيدن با پيامبر كافر شدن است»، جنگ با علي را كفر دانسته است. اما برخلاف نظر خوارج و معتزله آنها را از دايره اسلام بيرون نمي‌دانند و مي‌گويند كه چون ثواب كارهاي نيك آنان انكار نمي‌شود، شايسته خلود در آتش نيستند. چنان كه شيخ مفيد در اين باره مي‌گويد: آنان از ملت اسلام بيرون نرفته‌اند، زيرا به توحيد و نبوت گواهي مي‌دهند و كفر آنها از طريق تأويل، «كفر ملي» است.
البته ديدگاه شیعه زیدیه مبتنی بر تسامح و تساهل در این مسأله است که آن را می¬توان معلول تأثيرپذيري زيد از واصل بن عطا و رابطه دوستي ميان آنها دانست، تا جايي كه امام محمدباقر از تأثيرپذيري برادرش زيد از واصل بن عطا ابراز ناخشنودي كرده بود.
نه تنها در اين مسئله بلكه در ديگر مسائل نيز اختلاف چنداني بين آنها وجود ندارد. از آنجا كه عمده ديدگاه‌هاي اعتقادي زيديه متوجه مبحث امامت است، بزرگان زيديه خود را چندان درگير مناقشات عقلي و استدلالي نكردند و در اصول ـ به جز امامت ـ اكثر ديدگاه‌هاي معتزله را پذيرفتند.
اما گروهي از زيديه به نام «جاروديه» و همچنين فرقه «كامليه» گامي فراتر نهاده و كساني از صحابه را كه با علي بيعت نكردند، «كافر» قلمداد مي‌كنند. حتي فرقه كامليه همانند خوارج با اين ادعا كه جنگ با آنان همچون نبرد با اهل صفين واجب بود، علي را نيز به اين علت كه جنگ با آنان را كنار گذاشت، «كافر» مي‌دانند. درباره انتساب فرقه كامليه به فرق شيعي دو ديدگاه وجود دارد؛ اشعري و بغدادي فرقه كامليه را از فرق شيعه اثني عشري مي‌دانند، اما شهرستاني آن را از غلات به شمار مي‌آورد. بيان آراي افراطي و صريح از سوي فرقه كامليه درباره علي كه معتقد به كفر ايشان بوده و در همسويي كامل با ديدگاه خوارج بوده است، اولاً، انتساب اين فرقه را به شيعه دچار ترديد مي‌سازد؛ ثانياً، در صورت انتساب به شيعه با توجه به جنبه افراطي‌گري ديدگاه آنان، مي‌توان اين فرقه را از غلات به شمار آورد.
نبايد فراموش كرد كه دعاوي اصلي غلات با اعتقادات شيعه در تضاد كامل است؛ بنابراين ارائه چنين نظرهايي از فرقه‌هاي غلات ـ كه البته به شيعه نسبت داده مي‌شوند ـ جاي تعجب نيست.
شايان ذكر است كه شيعه و اغلب فرق معتزله درباره معاويه و جنگ صفين نظر واحدي دارند كه اين مسئله به تماس‌هاي شيعه و معتزله بر مي‌گردد كه تأثيرات فراواني در هر دو فرقه به جاي گذاشت. البته بايد يادآور شد كه معتزله به دو دليل سعي در نزديك ساختن خود به شيعه كرده است: اول فشار متوكل و اهل حديث در فروپاشي معتزليان و ديگري زمينه قوي شيعه هم از نظر فكري و هم از نظر مردمي؛ از اين رو فرقه اماميه‌ي اثني عشري همانند معتزله درباره انتخاب داوران و حكمين مي‌گويد كه علي در راضي شدن به برگزيدن داوران بر حق بود و با امتناع يارانش از جنگ و اصرار ايشان در واگذار كردن كار به داوري چاره‌اي جز آن نداشت. بر آن دو داور بود كه در ميان علي و معاويه حكم به كتاب خدا نمايند، ولي ايشان برخلاف آن عمل كردند و مرتكب خطا و لغزش شدند. در مورد جايز بودن داوري همانند معتزله عمل پيامبر را در برخورد با بني قريظه و بني نضير دليل آورده‌اند.

6. آراء حشويه
حشويه در اسلام لقبي طعن‌آميز درباره برخي از اهل حديث است كه آيات و اخباري را كه متضمن معناي تشبيه و تجسم است معتبر و مقبول مي‌شناسند و از تأويل‌ آنها از ظاهر مفهوم اجتناب دارند.
حشويه بر اين عقيده هستند كه علي، طلحه و زبير در جنگشان بر حق نبودند و حق به جانب كساني بوده است كه از همه آنان كناره‌گيري كردند و با ايشان همراهي ننمودند. همچنين درباره جنگ علي با معاويه و حكميت چيزي نمي‌گويند و كار ايشان را به خدا وا مي‌گذارند، چون معتقدند خداوند به درستي و نادرستي كار آنان آگاه‌تر است، ولي ولايت همه ايشان را مانند نخست مي‌پذيرند. حتي موضع انفعالي‌تري نيز مي‌گيرند و مي‌گويند بهتر است كسي به اخبار در مورد اصحاب پيامبر و نزاع و اختلاف بين آنها گوش ندهد، زيرا اگر برخلاف اين موضوع رفتار كند و به اخبار اختلاف ميان اصحاب گوش دهد و در آن مورد كلمه‌اي اظهار نظر و قضاوت نادرستي كند كه موجب بدنامي شود، با شرع مخالفت كرده، در دين بدعت آورده است.
نقل‌گرا بودن اين گروه بر اساس چنين نظريه‌اي كه برخلاف آموزه‌هاي اسلام و قرآن است و همواره انسان را به تفكر و تعقل دعوت مي‌كند، به وضوح مشخص است. در آيات بسياري از قرآن و همچنين در احاديث بسياري از پيامبر در به كارگيري عقل سفارش شده تا جايي كه پيامبر اختلاف امت خويش را رحمت ناميده است.
از طرفي عقل در مكتب اهل بيت جايگاه بلندي دارد تا آنجا كه از آن به عنوان حجت باطني خداوند در كنار حجت ظاهري او، يعني پيامبران و اوصياي آنان، ياد شده است. بر اساس تفكرات اين گروه، راه هرگونه نگاه علمي و منطقي بر حوادث بسته مي‌شود و عملاً جامعه به انجماد فكري دچار مي‌گردد. اين در حالي است كه خداوند خود به نقد و تحليل كارهاي پيامبر مي‌پردازد و به او هشدار مي‌دهد كه «اگر شرك ورزد، عمل او بي‌نتيجه شده و از زيان‌كاران خواهد بود».
استناد گروهي از حشويه بغداد به نام «وليديه» ـ پيروان وليد كرابيسي ـ بر اجتهاد رهبران جنگ جمل و اينكه هر دو گروه داراي برهان و حجتي بوده كه ناچار از عمل به آن بوده‌اند و همان حجت، انجام آن عمل را بر ايشان واجب كرده است، بدين دليل است تا رهبران اين جنگ را بر حق و صواب بدانند.
پس از عثمان همه مهاجر و انصار با علي بيعت كردند و او نيز حجت را بر مردم و مخالفان تمام و به نصب حاكمان مناطق اقدام كرد. حال در برابر اين اصل مسلّم، اجتهاد چه معنايي مي‌تواند داشته باشد؟ بايد گفت كه:
احكام واضح و روشن در دايره اجتهاد قرار نمي‌گيرد و كليه احكام واضح بايد مورد پذيرش باشند، نه مورد اجتهاد.
هر چند از منظر مسلمانان تمامي صحابه مي‌توانستند يكسان باشند، اما مسئله اين است كه در يك زمان، مسلمانان يكي از صحابه را به مقام خلافت رسانده كه اطاعت از او با توجه به بيعتي كه با او كرده‌اند، واجب بوده است و امر خلافت مي‌توانست سبب تمايز بين صحابي به ظاهر يكسان شود، چه در اين صورت مسئله اجتهاد مي‌توانست دستاويزي براي همگان گردد تا شورش خود عليه خليفه مشروع وقت را توجيه كنند.
اين در حالي است كه اين افراد بي‌چون و چرا از خلافت ابوبكر و عمر اطاعت مي‌كردند و خود را در مقام مخالفت با آنها نمي‌ديدند و علي از آنها چيزي جز اين اطاعت نمي‌خواست. مطمئناً شوراي عمر عامل مهمي بوده است تا طلحه و زبير خود را همسنگ و همطراز علي و شايسته خلافت بدانند؛ امري كه علي خود از آن مي‌نالد و در اين باره از خداوند مدد مي‌جويد.
از طرفي از نامه‌ها و گفت‌وگوهاي طلحه و زبير و همچنين معاويه با علي به خوبي پيداست كه مسئله اجتهاد در كار نبوده، بلكه همگي خواهان منصب و مقامي بودند كه علي آنان را از دستيابي به آن، محروم ساخت.

7. آراي اهل سنت
اهل سنت را نمی¬توان یک فرقة کلامی شمرد، ولی با اشتراک دیدگاه آنها می¬توان آنها را نیز به عنوان یک فرقه در نظر گرفت. اهل سنت كساني هستند كه خود را پيرو سنت و رفتار پيامبر مي‌دانند. آنان در فروع و احكام عملي چهار فرقه‌ي معروف‌اند: حنفي، شافعي، مالكي و حنبلي، اهل سنت از روش پيامبر و صحابه و خلفاي راشدين پيروي مي‌كنند و مي‌گويند: آنچه از ايشان رسيده «سنت» و آنچه از آنها نرسيده «بدعت» است.
علي‌رغم آراي گوناگوني كه فرق اهل سنت درباره جنگ‌هاي علي مطرح كرده‌اند، اما غالب اهل سنت و جماعت معتقدند علي در جنگ جمل بر حق بوده است و سران جمل مرتكب خطا شده‌اند، ولي طلحه و زبير توبه كرده از جنگ بازگشته‌اند و عايشه بر آن شد كه دو گروه را آشتي دهد ولي سپاهيان سرپيچي كرده و بدون اجازه او با علي جنگيدند. اين خروج آنها بر مبناي تأويل و اجتهاد بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبر بوده است. بنابراين آنها از دين خارج نشده‌اند و فاسق محسوب نمي‌شوند. خطاي رهبران و سران جنگ را با توجه به عظمت ايشان در پيشگاه خداوند و شركت آنان در جنگ‌ها در ركاب پيامبر و سابقه صحابي بودن آمرزيده مي‌دانند، ولي ديگر شركت كنندگاني را كه خونريزي را روا دانسته‌اند اهل آتش مي‌دانند؛ رهبران جنگ جمل رستگارند و پيروان آنان نابود و بدبخت.
تمامي تلاش اهل سنت اين است كه همانند فرقه وليديه كه از حشويه بودند، خروج مخالفان علي را در جنگ جمل با استناد به مسئله اجتهاد، كم‌رنگ جلوه دهند تا آسيبي به شخصيت‌هاي مورد اعتنا و مهم آنها وارد نشود.
استناد به صحابي بودن افراد نمي‌تواند مايه رستگاري و نجات آنها شود، زيرا مصاحبت همسران نوح و لوط نيز مايه نجات آنها نگشت. از طرفي مصاحبت افراد بيگانه با پيامبر، بالاتر از مصاحبت همسران پيامبر با خود او نيست، در حالي كه قرآن به شدت آنان را تهديد مي‌كند كه اگر گناهي آشكار مرتكب شوند، دو برابر مؤاخذه مي‌شوند. بنابراين اگر گفته شود كه مصاحبت و همنشيني با پيامبر دگرگوني عميقي در همگان ايجاد كرد، به دور از منطق است.
تأثيرپذيري گروهي از اهل سنت در اين مسئله از قاعدين به وضوح مشخص است، چون آنان علي‌رغم اينكه رهبران و سران جنگ جمل را به اشتباه و خطا و بدعت متهم مي‌كنند، اما هيچ يك از طرفين را به فسق و تباهي نسبت نداده‌ و آنان را با وجود شركت در جنگ و كشتار از دايره ايمان خارج ندانسته‌اند و اسلام هر دو گروه را در جنگ جمل درست مي‌دانند. جالب اينكه مي‌گويند كسي كه هر دو يا يكي از دو گروه جمل را تكفير كند، خود «كافر» است.
اهل سنت معتقدند در جنگ صفين حق با علي بود و معاويه و يارانش بر علي باغي شدند و سركشي كردند؛ اما با اين اشتباهشان كافر نشدند. آنان درباره حكميت مي‌گويند علي در حكميت به حق رفت و با پذيرش حكميت دچار اشتباه نشد و اين، حكمين بودند كه در خلع علي بدون هيچ علتي به اشتباه رفتند.
همچنين عده‌اي با استناد به حديث «اصحابي كالنجوم بأيّهم إقتديتم إهتديتم؛ ياران من همانند ستارگان‌اند كه به هر كدام از آنها اقتدا كنيد هدايت مي‌شويد، در پي آن هستند كه تمسك و پيروي از هر صحابه پيامبر را مايه رستگاري و هدايت بدانند. مسلماً چنين حديثي را كساني مطرح كرده‌اند كه سابقه خوبي در دوران پيامبر نداشتند و از اين طريق خواسته‌اند بر گذشته زشت خود سرپوش نهند؛ بنابراين اگر بگوييم كه اين حديث از احاديث جعلي در عصر اموي است كه برخي به نفع دودمان اموي، آن را وضع كرده‌اند سخني به گزاف نگفتيم.
اشاعره ـ يكي از شاخه‌هاي مهم اهل سنت ـ مي‌گويند كه ما درباره عايشه، طلحه و زبير چيزي نمي‌گوييم، جز اينكه از خطاي خود بازگشتند، اما درباره معاويه و عمروعاص معتقدند آن دو، بر علي عصيان كردند و علي با آنها به عنوان «اهل بغي» جنگيد. خوارج را نيز بر اساس حديث پيامبر از دين خارج شده به حساب مي‌آورند. بنابراين اشاعره علي را در تمامي احوال بر حق مي‌دانند. با اين حال شيخ مفيد از بعضي بزرگان اشعري از جمله ابوبكر تمار معروف به درزان، محارب صيدياني، وشعي، ابن باقلاني و ابوالعباس بن حسين بن ابي عمر قاضي نام مي‌برد كه همان عقيده حشويه را در بحث اجتهاد درباره رهبران جنگ جمل دارند.
از آنجا كه بحث اجتهاد در بين فرق اهل سنت همانند حشويه مطرح بوده و سعي بزرگان آن در كم‌رنگ كردن خطاي مخالفان علي بوده است، مي‌توان نظر شيخ مفيد را در اين زمينه كه بعضي از بزرگان اهل سنت و اشاعره نظري همانند حشويه داشته‌اند پذيرفت.
بكريه مي‌گويند كه علي، طلحه و زبير مشرك و منافق هستند؛ با وجود اين، به بهشت مي‌روند، زيرا پيامبر فرمود:
أطَلَعَ اللهُ علي أهل بدر فقال: إصنَعوا ما شئِتم قد غَفَرتُ لكم؛ خداوند بزرگ ارجمند بر ياران بدر پرتو افكنده ايشان را فرموده است هر كار مي‌خواهيد بكنيد، زيرا من شما را آمرزيده‌ام.
از آنجا كه عبدالواحد دايي بكر از اصحاب و ياران حسن بصري بود مي‌توان گفت كه او در اين مسئله از حسن بصري كه مرتكب گناه كبيره را «منافق» مي‌ناميد، تأثير پذيرفته است. نكته مهم ديگر اينكه هر چند خوارج تنها گروهي هستند كه معتقد به شرك مخالفان علي مي‌باشند، اما فرقه بكريه پا را از اين فراتر نهاده، نه تنها مخالفان علي بلكه علي را نيز داخل در اين شرك مي‌دانند.
در اينجا دو مسئله مطرح است: اول اينكه صرف شركت در جنگ بدر دليلي بر رستگاري و عنايت خداوند بر آنان نيست؛ دوم، طرح اين حديث مي‌تواند دستاويزي باشد براي آناني كه خواسته‌اند اشتباهات احتمالي كساني را كه در اين جنگ شركت داشته شرعي و قانوني جلوه دهند؛ بنابراين صحت اين حديث كه به شكل اعطاي آزادي به طور مطلق و بدون قيد و شرط بيان شده مورد ترديد است.

نتيجه‌گيري
جنگ‌هاي دوره خلافت علي در به وجود آمدن آراي كلامي، تأثير به سزايي داشته است. در يك جمع‌بندي كلي مي‌توان نظر تمامي فرق را به چهار دسته تقسيم كرد: اول، كساني چون خوارج، واصليه و عمريه كه هر دو گروه شركت كننده در اين جنگ‌ها را كافر يا فاسق مي‌دانند؛ دوم، كساني چون مرجئه و ابوبكر اصم كه شركت كننده در جنگ را خطاكار مي‌داند، ولي قائل به كفر و فسق طرفين نيستند؛ سوم، كساني مثل اهل سنت و جماعت، هشاميه و عباد بن سليمان صيمري كه رهبران و سران دو گروه جنگ را بر حق و ديگر سپاهيان و شركت‌كنندگان در جنگ‌ها را خطاكار مي‌دانند؛ چهارم، كساني چون شيعه و جاروديه كه همواره علي را بر حق و مخالفان او را خطاكار دانسته‌اند.
اما نكته مهم اين است كه برخي از فرقه‌ها از جمله اهل سنت، مرجئه و حشويه، مخالفان علي به خصوص طلحه، زبير و عايشه را شايسته كلمه كفر و آتش جهنم ندانسته و معتقد به توبه و پشيماني آنها هستند. به نظر مي‌رسد. آنچه كه اين دسته از متكلمان را به بيان چنين نظري واداشته حضور عايشه به عنوان امّ المؤمنين در اين جنگ‌ها بوده است. با توجه به تكيه و استناد اهل سنت به سخنان عايشه و نقل روايت‌هاي بسيار از او، همه تلاش آنها بر اين است كه او را از اينگونه خطاها مبرا دانسته تا احياناً خدشه‌اي بر سنديت و اعتبار او در نقل احاديث وارد نشود.
از طرفي فرقه‌هاي شيعي و خوارج و همچنين معتزلي در بيان نظر خود درباره اين جنگ‌ها شفاف‌تر و به دور از مصلحت زماني و مكاني عمل مي‌كردند، در حالي كه فرقه‌هايي چون قاعدين، مرجئه، اهل سنت و حشويه بيشتر بر اساس مصالح و با رعايت احتياط كامل و شايد با نگاه جانبدارانه به اين مسئله پرداخته‌اند.
نكته پاياني و بسيار مهم اينكه وضع موجود جامعه و روند حركت تاريخ به شكلي بود كه براي علي كمتر وجهه تقدس و معنويتي قائل بودند و اين را مي‌توان از پيامدهاي ناگوار جنگ‌هاي علي عنوان كرد، به خصوص جنگ صفين و ماجراي حكميت كه طي آن علي از مقام خلافت خلع و معاويه از سطح يك حاكم شورشي به شخصي همپاي خليفه و حتي بالاتر از او رسيد؛ همين امر زمينه را براي دستيابي او به خلافت مهيا ساخت.
از طرفي با نتيجه حكميت، نفوذ علي بعد از پيكار صفين نسبت به قبل از آن كمتر شد و بعد از آن هيچ‌گاه زمينه فراهم نشد تا جايگاه كاريزماتيك ايشان به عنوان خليفه مسلمانان تثبيت كرد و تنها براي خواص از شيعيان جايگاه ايشان حفظ شد، چون اين حكميت سبب گرديد تا مردم عراق و كوفه به انديشه‌هاي علي در مورد جنگ با شاميان بي‌توجه شوند و با ديده ترديد به آن نگاه كنند؛ از اين رو ارائه چنين نظرهايي درباره علي به دور از انتظار نبود.



پی نوشت ها
. براي اطلاعات بيشتر ر. ك: ابوالفضل جمال الدین محمدبن مکرم، ابن منظور، لسان العرب، ج 14 (بيروت: دارصادر، 1986 م) ص 78.
. علي بن مطهر حلي، تبصرة المتعلمين، ترجمه حاج شيخ ابوالحسن شعراني، (كتابفروشي اسلاميه، 1369) ص 214.
. حجرات (49) آيه 10 ـ 9.
. نصربن مزاحم منقري، وقعه صفين، تحقيق عبدالسلام محمد هارون (قم: منشورات مكتبه المرعشي، بی¬تا) ص 341؛ ابن ابي الحديد، شرح نهج‌البلاغه، (بيروت: داراحياء الكتب العربيه، 1967 م) ج 10، ص 104 ـ 105.
. علي محمد ولوي، ديانت و سياست در قرون نخستين اسلامي (تهران: انتشارات دانشگاه الزهراء، 1380) ص 134.
. ابومحمد حسن بن موسي نوبختي، فرق الشيعه، ترجمه محمد جواد مشكور (تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، 1381) ص 6 ـ 7.
. ابن سعد، الطبقات الكبري، تصحيح محمد بن سعد بن منيع البصري (بيروت: دارصادر، 1985) ج 4، ص 149.
. همان.
. منقري، پيشين، ص 73 ـ 75 ـ 77.
. عزالدين ابن اثير، اسدالغابه في معرفة الصحابه، تحقيق خليل مأمون شيحا (بيروت: دارالمعرفه، 1997 م) ج 1، ص 162.
. ابن سعد، پيشين، ج 4، ص 69.
. علي محمد ولوي، پيشين، ص 134.
. شيخ مفيد، نبرد جمل، ترجمه محمود مهدوي دامغاني (تهران: نشر ني، 1383) ص 25.
. محمد كاظم رحمتي، پاسخ نغز (بازنويسي كتاب النقض عبدالجليل قزويني رازي) ـ (تهران: مؤسسه فرهنگي اهل قلم، 1382) ص 79 ـ 80.
. ابوبكر احمد بن الحسين البيهقي، الاعتقاد، تحقيق عبدالله محمد الدرويش (بيروت: نشر اليمامه، 1999 م) ص 503.
. علي محمد ولوي، پيشين، ص 151.
. عبدالقاهر البغدادي، الفرق بين الفرق، ترجمه محمد جواد مشكور (بی¬جا، انتشارات اشراقي، 1367) ص 42.
. شيخ مفيد، الجمل، ص 34.
. همان، ص 35.
. سوره مائده (5) آيه 44 و 45 و 47.
. حجرات (49) آيه 9.
. ابوالحسن اشعري، مقالات الاسلاميين، ترجمه محسن مؤيدي (تهران: انتشارات اميركبير، 1362) ص 49.
. شهرستاني، الملل و النحل، تحقيق ابراهيم شمس الدين (بيروت: مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 2006 م) ص 116.
. همان، ص 114.
. عبدالقاهر بغدادي، پيشين، ص 42.
. ازارقه فرقه‌اي از خوارج هستند كه نام خود را از پيشواي خويش نافع بن ازرق گرفتند و گويند: مخالفان ايشان از اهل قبله مشرك‌اند و هر كه به مذهب ايشان در نيايد ريختن خون او و زن و فرزندش جايز است. ر. ك: كاظم موسوي بجنوردي، دائرة المعارف بزرگ اسلامي (تهران: مركز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي، 1368) ج 2.
. بقره (2) آيه 204.
. هاشم معروف الحسني، شيعه در برابر معتزله و اشاعره، ترجمه سيد محمد صادق عرف (مشهد: بنياد پژوهش‌هاي اسلامي، 1379) ص 70.
. از فرق خوارج و شعبه‌اي از عجارده هستند. بيشتر عجارده سيستان به اين آيين هستند و درباره قَدَر و استطاعت و خواست خداوند به روش اهل سنت رفتند. محمد جواد مشكور، فرهنگ فرق اسلامي، مقدمه كاظم مدير شانه‌چي (مشهد: بنياد پژوهش‌هاي اسلامي آستان قدس رضوي، بی¬تا) ص 176.
. فتح (48) آيه 18.
. عبدالقادر البغدادي، پيشين، ص 56.
. جعفر سبحاني، فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي (قم: انتشارات توحيد، 1371) ص200.
. قضيه شرطيه يكي از قالبهای بیان سنت‌هاي تاريخ در قرآن است كه در آن بين دو پديده يا دو مجموعه از پديده‌ها، در ميدان تاريخ ارتباط برقرار مي‌شود. قرآن اين ارتباط را به صورت رابطه شرط و جزا به هم متكي مي‌سازد، به طوري كه مي‌گويد هر وقت شرط محقق شود، تحقق جزا حتمي است. سيد محمد باقر صدر، سنت‌هاي تاريخ در قرآن، ترجمه سيد جمال الدين موسوي (تهران: انتشارات تفاهم، 1381)، ص 111.
. ابن منظور، پيشين، ج 1،‌ص 84.
. شيخ مفيد، اوائل المقالات، تحقيق ابراهيم النصاري (قم: الموتمر العالمي لألفيه الشيخ المفيد، 1413 ق) ص 43.
. ابومحمد حسن بن موسي نوبختي، پيشين، ص 18.
. سعد بن عبدالله اشعري، المقالات و الفرق، تصحيح محمد جواد مشكور (تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، 1360) ص 19.
. شيخ مفيد، الجمل، ص 34.
. محمدعلي ولوي، پيشين، ص 140.
. براي اطلاعات بيشتر ر. ك: خيرالدين زركلي، الأعلام (بيروت: دارالملايين، 1986 م) ج 8، ص 108 ـ 109.
. براي اطلاعات بيشتر درباره معتزله ر. ك: علي محمد ولوي، پيشين، ص 109.
. ابومحمد حسن بن موسي نوبختي، پيشين، ص 16.
. فسق در لغت به معناي اطاعت نكردن از فرمان خداست كه شامل كافر و نيز مسلمان نافرمان مي‌شود. سيد جعفر سجادي، فرهنگ معارف اسلامي (انتشارات مؤلفان و مترجمان ايران، 1362) ج 3، ص 446. اما در شرع به معناي ارتكاب گناه كبيره يا گناه صغيره به همراه اصرار بر آن از سوي مسلمان است؛ بنابراين مسلماني كه مرتكب كبيره شده يا بر انجام صغيره اصرار دارد فاسق ناميده مي‌شود. در اين تعريف با قيد «از سوي مسلمان» كافر نافرمان از تعريف خارج مي‌شود و با دو قيد اخير نيز عادل از تعريف خارج مي‌شود. عبدالرحمان بدوي، تاريخ انديشه‌هاي كلامي در اسلام، ترجمه حسين صابري (مشهد: انتشارات آستان قدس رضوي، 1374) ج 1، پاورقي ص 63.
. ابو محمد حسن بن موسي نوبختي، پيشين، ص 16.
. قاضي عبدالجبار، المُنيّه و الأمَل، تعليق عصام الدين محمدعلي (بی¬جا، دارالمعرفه الجامعيه، بی¬تا) ص 32 ـ 33 و 151.
. سيد حسين رئيس السادات، انديشه‌هاي كلامي شيعه با جستارهايي درباره معتزله، اشاعره و شعوبيه (مشهد: نشر جليل، 1382) ص 19.
. علي محمد ولوي، پيشين، ص 191.
. ابو محمد حسن بن موسي نوبختي، پيشين، ص 18.
. شيخ مفيد، الجمل، ص 33.
. همان.
. شيخ مفيد، ترجمه المجالس، ترجمه محقق خوانساري (بی¬جا، انتشارات نويد، 1362) ص 201.
. شيخ طوسي، تمهيد الاصول، ترجمه عبدالمحسن مشكوه الديني (تهران: انجمن اسلامي حكمت و فلسفه ايران، 1358) ص 902.
. سيد مرتضي علي بن حسين موسوي، الذخيره في علم الكلام،‌ تحقيق سيد احمد الحسيني (قم: مؤسسه نشر اسلامي، 1411 ق).
. شيخ مفيد، ترجمه المجالس، ص 201.
. ابوالحسن مسعودي، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 1، ترجمه ابوالقاسم پاينده (تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، 1374) ص 721.
. شيخ طوسي، پيشين، ص 904.
. ابن ابي الحديد، جلوه‌هاي تاريخ در شرح نهج‌البلاغه، ج 7، ترجمه محمود مهدوي دامغاني (تهران: نشر ني، 1385) ص 7.
. احزاب (33) آيه 33.
. ابن ابي الحديد، جلوه‌هاي تاريخ در شرح نهج‌البلاغه، ص 165.
. شيخ مفيد، نبرد جمل، ص 33.
. سعد بن عبدالله ابي خلف الاشعري القمي، المقالات و الفرق، ص 13.
. ابومحمد حسن بن موسي نوبختي، پيشين، ص 18.
. ضراريه پيروان ضرار بن عمرو و حفص الفرد هستند كه معتقدند اعمال بندگان آفريده خداست و مي‌گويند كه خداوند دانا و تواناست، به اين معنا كه جاهل و عاجز نيست و خداوند داراي ماهيتي است كه تنها خودش مي‌داند. شهرستاني، پيشين، ص 89.
. ناشي اكبر، فرقه‌هاي اسلامي و مسئله امامت، ترجمه علي رضا ايماني (قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1386) ص 81 ـ 82.
. شيخ مفيد، الجمل، ص 32.
. ابوجعفر محمد بن عبدالله اسكافي، المعيار و الموازنه، ترجمه محمود مهدوي دامغاني (تهران: نشر ني، 1374) ص 55.
. عبدالقاهر بغدادی، پیشین، ص 114.
. ابومحمد حسن بن موسي نوبختي، پيشين، ص 19.
. عبدالقاهر بغدادي، پيشين، ص 114.
. سعد بن عبدالله الاشعري، پيشين، ص 14.
. هاشم معروف الحسني، پيشين، ص 76.
. درباره فرقه‌هاي شيعه ر. ك: ابومحمد حسن بن موسي نوبختي، فرق الشيعه، مترجم محمدجواد مشکور (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1381) ص 23.
. همان، ص 17.
. همان، ص 18.
. شيعه اماميه كه مخالفان علي را كافر مي‌دانند، به واسطه ارتكاب كبيره نيست، بلكه براي اين است كه آنان را منكر گفتار و فرمان پيامبر مي‌دانند و به مانند اين است كه پيامبر را دروغگو دانسته‌اند.
. شيخ مفيد، اوائل المقالات، ص 42.
. شيخ صدوق، اعتقادات، ترجمه سيد محمد علي قلعه كهنه (مشهد: انتشارات قدس رضوي، بی¬تا) ص 147.
. شيخ طوسي، پيشين، ص 899.
. ابن داود حلي، سه اُرجوزه در كلام، امامت و فقه، تحقيق و تعليق حسن درگاهي و حسن طارمي (بی¬جا، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، بی¬تا) ص 82.
. شيخ مفيد، الجمل، ص 35.
. شهرستاني، پيشين، ص 153.
. از فرق زيديه هستند كه پيروان ابوالجارود يا ابوالمنجم زياد بن منذر عبادب بودند. ايشان مي‌گفتند كه پيامبر اسلام، علي را به وصف با امامت منصوب كرد نه به اسم، و مردمان با ديگري بيعت كردند و به گمراهي و كفر افتادند سعد بن عبدالله اشعري، پيشين، ص 18‌ـ 19.
. شاخه‌اي از غلات و پيروان ابوكامل هستند كه آن دسته از صحابه را كه با علي بيعت نكردند كافر مي‌دانند و همچنين علي را در اينكه از گرفتن حق خود سرباز زد، سرزنش مي‌كنند. شهرستاني، پيشين، ص 173.
. عبدالقاهر بغدادي، پيشين، ص 29.
. همان.
. ابوالحسن اشعري، مقالات الاسلاميين، ترجمه محسن مؤيدي (تهران: انتشارات اميركبير، 1362) ص 18؛ عبدالقاهر بغدادي، پيشين، ص 28.
. شهرستاني، پيشين، ص 173.
. سيد حسين رئيس السادات، پيشين، ص 20.
. ابو محمد حسن بن موسي نوبختي، پيشين، ص 19.
. سعد بن عبدالله اشعري، پيشين، ص 12.
. شيخ مفيد، الجمل، ص 27.
. زمر (39) آيه 65.
. ناشي اكبر، پيشين، ص 97.
. جعفر سبحاني، پيشين، ص 222.
. شريف رضي، نهج‌البلاغه، ترجمه عبدالمحمد آيتي (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1378).
. عبدالقاهر بغدادي، ترجمه الفرق بین الفرق، ترجمه محمد جواد مشكور (بی¬جا، انتشارات اشراقي، 1367)، ص 254؛ شمس‌الدين محمد بن احمد الشربيني، الإقناع في حل الفاظ أبي شجاع (بيروت: دارالمعرفه، بی¬تا) ج 2، ص 203؛ ابن نجيم المصري، البحر الرائق، تحقيق زكريا عميرات (بيروت، دارالكتب العلميه، 1418 ق) ج 5؛ ص 237؛ ابن حجر عسقلاني، فتح الباري بشرح صحيح البخاري (بيروت: دارالمعرفه، بی¬تا) ج 13، ص 58.
. عبدالقاهر بغدادي، پيشين، ص 254.
. محيي الدين النووي، روضة الطالبين، تحقيق عادل احمد عبدالموجود و علي محمد معوض (بيروت: دارالكتب العلميه، بی¬تا) ج 7، ص 271؛ البهوتي، كشاف القناع، تحقيق ابوعبدالله محمد حسن محمد حسن اسماعيل (بيروت: دارالكتب العلميه، 1418 ق) ج 6، ص 205؛ زكريا الانصاري، فتح الوهاب (بيروت: دارالكتب العلميه، 1418 ق) ج 2، ص 265.
. بغدادي، پيشين، ص 254.
. احزاب (33) آيه 30.
. شيخ مفيد، الجمل، ص 26 ـ 27.
. عبدالقاهر بغدادي، پيشين، ص 77 ـ 78.
. همان، 254.
. ابو حامد محمد غزالي، الاقتصاد في الاعتقاد، تعليق علي بوملحم (بی¬جا، دار و مكتبه الهلال، 2002 م) ص 262.
. پيروان مكتب كلامي ابوالحسن اشعري هستند. اشعري در فروع تابع مذهب شافعي شد، ولي در اثبات عقايد ديني خود ادله كلامي را به كار مي‌برد و اصول آن را با عقايد اهل سنت و جماعت وفق مي‌داد و مذهب اشعري را بنياد نهاد. اشعري در مقابل روش معتزله كه شيوه برهان بود، طريقه اهل سنت را تقويت نمود و برخلاف معتزله معتقد به قدم قرآن و تفاوت بين ذات و صفات خدا و ضرورت رؤيت خداوند در آخرت شد. محمد جواد مشكور، پيشين، ص 54 ـ‌55.
. شهرستاني، پيشين، ص 102.
. شيخ مفيد، الجمل، ص 29 ـ 28.
. بكريه پيروان بكر خواهرزاده عبدالواحد بن زيدي هستند كه مي‌گفت: آدمي همان روان است نه كالبدي كه در آن روان باشد. عبدالواحد دایي بكر مردي زاهد و از اصحاب حسن بصري به شمار مي‌رفت و احتمالاً نام بكر، بكر بن زياد باهلي بوده است. محمد جواد مشكور، پيشين، ص 107 ـ 406.
. ابوالحسن اشعري، پيشين، ص 154.