فصلنامه تخصصی
تابستان 1390
شماره 40

جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 

نقش ضحّاك بن قيس فهري در تحولات سياسي- نظامي قرن اول هجري  


صادقی علوی محمود  


نقش ضحّاك بن قيس فهري در تحولات  سياسي- نظامي قرن اول هجري

محمود صادقي علوي*

تاريخ دريافت: 5/2/88 تاريخ تأييد: 21/3/88

هم زمان با شكل‌گيري حكومت اموي، برخي از سياست‌مداران و دولت‌مردان برجسته بودند كه در استحكام و تثبيت پايه‌هاي اين حكومت تازه تأسيس اقدامات زيادي انجام دادند. ضحّاك بن قيس فهري يكي از اين افراد بود كه از زمان حكومت يزيد بن ابي سفيان در منطقة شام، به اين منطقه رفت و در خدمت حاكمان اموي به فعاليّت پرداخت. نام ضحاک در رويدادهاي زمان سه خليفة نخست، جز در برخي فتوحات، ثبت نشده است. امّا مقارن خلافت اميرالمومنينu نقش برجسته او در قوام حكومت اموي نمايان مي‌شود. ضحّاك در اين دوره از فرماندهان معاويه در جنگ صفّين بود و پس از اين جنگ نيز نقش مهمّي در غارت‌هاي منطقة عراق داشت. با به حكومت رسيدن يزيد بن معاويه نقش ضحاك در حكومت اموي پررنگ‌تر شد و در زمان حكومت معاوية بن يزيد مي‌توان گفت كه او بزرگ‌ترين و قدرت­مندترين رجل سياسي اين دوره بود. از همين زمان او به عبدالله بن زبير كه در مكه شورش كرده بود متمايل شد.
پس از آن كه امويان در شوراي جابيه بر حكومت مروان حكم توافق كردند، عازم جنگ ضحّاك بن قيس شدند. ضحّاك كه از حاميان عبدالله بن زبير كمك گرفته بود، در مرج راهط آمادة جنگ شد؛ اما به شدّت شكست خورد و كشته شد.

واژه‌هاي كليدي: ضحّاك بن قيس فهري، امويان، مرج راهط، قرن اوّل هجري و زبيريان.

نسب ضحّاك بن قيس فهري

ضحّاك بن خالد بن وهب بن ثعلبة بن وائلة بن عمرو بن شيبان بن محارب بن فهر القريشي الفهري[1] منتسب به فهر بن مالك بن نضر بن كنانه كه قريش به او نسب مي‌برند.[2] مادر او اميمه دختر ربيعة بن حذيم ابن غانم بود.[3] منابع تاريخي از يكي از خواهران او به نام فاطمه نيز ياد مي‌كنند كه بزرگ‌تر از ضحّاك بود و يكي از همسران اسامة بن زيد بود كه براي او جبير، زيد و عايشه را به دنيا آورد.[4]
مورّخان كنيه‌هاي ابو انيس، ابو عبدالرحمان و ابو سعيد را براي او ذكر كرده‌اند[5] كه از ميان آنها كنية ابو انيس از همه مشهورتر است.

دوران تولّد و نوجواني

دربارة تاريخ تولّد ضحّاك بن قيس نيز همچون بسياري از رجال صدر اسلام، ميان مورّخان اختلاف است؛ ولي همه بر اين نكته اتفاق دارند كه وي پيش از رحلت پيامبر(ص) به دنيا آمده است. منابع تاريخي تولّد او را از هفت سال تا يك سال پيش از رحلت پيامبر(ص) ذكر كرده‌اند.[6] امّا از آن جايي كه احاديثي نيز به او منتسب است به نظر مي‌آيد دست كم هفت سال پيش از رحلت پيامبر(ص) به دنيا آمده باشد، كه اين امر به عنوان يكي از امتيازات او به شمار مي‌آيد؛ چرا كه پيامبر(ص) را ديده و نام وي در زمره صحابه ذكر مي‌شود. [7]

از دوران كودكي و نوجواني ضحّاك بن قيس آگاهي چنداني در دست نيست. تنها در برخي موارد به ندرت به دوران كودكي و نوجواني او يا فعاليت‌هاي پدرش پيش از اسلام اشاراتي شده است. براي نمونه، براساس روايت طبري از ابومخنف، حضرت عليu در اثناي جنگ صفيّن كه به بيان برخي ويژگي­هاي معاويه و اصحاب او از جمله ضحّاك بن قيس مي‌پردازد؛ مي‌فرمايد: آنها اصحاب دين و قرآن نيستند. من بهتر از شما آنها را مي‌شناسم. من در كودكي و بزرگ‌سالي همراه آنها بوده‌ام. آنها در كودكي شرورترين اطفال و در ميان‌سالي شرورترين مردان بودند.[8] اگرچه چنين جملاتي آگاهي‌هاي چنداني از دورة نوجواني و كودكي او به دست نمي‌دهد، امّا همين قدر مي‌توان دريافت كه وي از جواني در زمرة گروه بني اميه بوده است.

هم چنين در مورد شغل پدر او يعني قيس در جاهليّت روايت شده كه روزي عقيل بن ابي‌طالب نزد معاويه بود و معاويه از او خواست كه دربارة يارانش سخناني بگويد و آنها را وصف كند، عقيل در سخنان خود دربارة قيس (پدر ضحّاك) گفت كه او در زمان پيش از اسلام حيوانات نر را بر حيوانات مادّه مي‌جهانيد و از اين راه امرار معاش مي‌كرد.[9]

برخي منابع تاريخي ضحّاك بن قيس را صحابي پيامبر(ص) دانسته و احاديثي را به او منسوب مي‌كنند. براساس گزارش اين منابع وي از پيامبر اكرم(ص)، حبيب بن مسلمه فهري و عمر بن خطّاب روايت كرده و افرادي چون تميم بن طرف، حسن بصري، سعيد بن جبير از او روايت كرده‌اند.[10]

از جمله احاديثي كه از ضحّاك بن قيس روايت شده اين است كه، پيوسته بر مردم، حاكمي از قريش است.[11] حديثي كه ابوبكر در سقيفه آن را دست‌آويز خود قرار داد و با اين حديث بود كه توانست مانع ادّعاي انصار در جانشيني پيامبر(ص)، شود. هم چنين نسايي نيز از وي يك حديث دربارة نماز بر ميّت روايت كرده است.[12] اگر چه اين منابع ضحّاك را صحابي پيامبر(ص) دانسته و احاديثي را نيز به او منسوب مي‌كنند؛ امّا چنان كه پيش از اين ذكر شد، از آن جا كه وي در خوش‌بينانه‌ترين حالت هم‌زمان با رحلت پيامبر(ص) حدّ اكثر هفت ساله بوده است، به نظر مي‌رسد كه پيامبر(ص) را درك كرده باشد؛ امّا به دليل كمي سن نمي‌توانسته حديثي را از ايشان به ياد داشته باشد و اين احاديث را از ديگر اصحاب پيامبر(ص) شنيده؛ ولي راويان در سلسله سند خود نام راوي اصلي را نياورده‌اند.

آغاز فعّاليت‌هاي سياسي و نظامي

آن‌گونه كه منابع گوناگون تاريخي اشاره كرده‌اند، ضحّاك از آغاز نوجواني در فعّاليت‌هاي مختلف نظامي به ويژه در منطقة شام و مرزهاي روم حضوري فعّال داشته و از همين زمان در پي تثبيت جايگاه خود در اين منطقه بوده است. بررسي منابع گوناگون ما را در درك بهتر اين مسئله ياري مي‌كند.

نخستين گزارشي كه از حضور ضحّاك بن قيس فهري در صحنه‌هاي سياسي و نظامي خبر مي‌دهد مربوط به فتح دمشق است كه براساس برخي گزارش‌ها ضحّاك نيز در اين فتح حضور داشته است.[13] هم چنين ردّ پاي ضحّاك را در زمان خلافت ابوبكر و عمر مي‌توان در جنگ‌هاي با سپاه روم يافت. در اواخر دوران خلافت ابوبكر كه عمروعاص براي جهاد روم نامزد شده بود، ضحّاك بن قيس از جمله كساني بود كه به همراه سي‌صد سوار به او ملحق شد.[14]

در زمان خلافت خليفة دوم نيز وقتي عمر پس از مرگ ابوعبيدة جرّاح، معاذبن جبل و خالد بن وليد، زمام لشكر روم را به يزيد بن ابي سفيان داد، در لشكرکشي او به سوي قيساريه، ضحّاك بن قيس فرماندهي ميسرة سپاه او را برعهده داشت. در اين جنگ مسلمانان بر سپاه روم پيروز شدند.[15] از همين زمان بود كه ضحّاك بن قيس فهري در منطقة شام مستقر و همكاري او با خاندان اموي آغاز شد.

منابع تاريخي در بيان رويدادهاي دوران خلافت خليفة سوم اشاره‌اي به نقش و فعّاليت ضحّاك بن قيس فهري در اين دوره نمي‌كنند و احتمالاً وي در اين دوره هم چنان در شام و در خدمت حاكمان اموي بوده است.

ضحّاك بن قيس در دوران حكومت معاويه

هم زمان با آغاز خلافت اميرالمؤمنين عليu و شروع منازعات ميان وي و معاويه، نقش برجستة سياسي و نظامي ضحّاك نيز در تحوّلات اين دوره نمايان مي‌شود. وي در اين زمان و پيش از آغاز جنگ صفّين از سوي معاويه به حكومت حرّان و مناطق اطراف آن منصوب شد. حضرت عليu نيز هم زمان مالك اشتر را براي سركوبي مردم منطقة جزيره كه با معاويه بيعت كرده بودند عازم اين منطقه كرد. ضحّاك چون خبر حركت اشتر را شنيد، از مردم رقه كمك گرفت و با كمك آنها در نزديكي حرّان با آنها وارد جنگ شد. چون جنگ تا شب به طول انجاميد در آغاز شب، ضحّاك و يارانش شكست خوردند و شبانه عازم حرّان شدند و در آن جا در محاصرة مالك قرار گرفتند. معاويه، عبدالرحمان بن خالد بن وليد را با لشكري به كمك ضحّاك فرستاد كه اين لشكر نيز در نزديكي رقه به شدّت از اشتر شكست خورد.[16]

براساس گزارش ابن اعثم كوفي، پيش از آغاز نبرد صفين، معاويه گروهي را براي گفت‌وگو با عليu فرستاد و ضحّاك بن قيس نيز يكي از اعضا بود.[17] انتخاب او به عنوان نماينده در هيئت مذاكره كننده حاكي از اين است كه وي در اين زمان از اشخاص برجسته و مورد اعتماد معاويه بوده است.

در طول جنگ صفين نيز ضحّاك نقش مهمّي برعهده داشت. او در سپاه معاويه فرماندهي پياده نظام قلب لشكر را برعهده داشت.[18] در اثناي جنگ صفين عليu گروهي را فرستاد تا از رسيدن نيروي كمكي به معاويه جلوگيري كنند و معاويه نيز ضحّاك بن قيس فهري را با گروهي به مقابله با آنها فرستاد كه شكست خوردند.[19]

پيش از آغاز جنگ نهروان دور جديدي از فعاليت‌هاي نظامي ضحّاك آغاز شد. در اين دوره معاويه كه آگاه شد حضرت عليu بار ديگر قصد حمله به شام را دارد و در صدد جمع آوري لشكر است، به مسجد رفته و براي مردم سخنراني كرد كه ما با عليu عهد و پيمان بستيم و دو حكم قرار داديم ولي او اكنون پيمان شكسته، پس براي جنگ آماده شويد. مردم نيز از نقاط مختلف در اطراف او گرد آمدند. معاويه براي غارت و ايجاد ناامني در مناطق تحت حكومت عليu و جلوگيري از لشكركشي مجدّد او به شام، گروه‌هاي مختلفي را به اين مناطق اعزام كرد تا اين اهداف او را به مرحلة عمل در آورند.

نخستين دسته از اين گروه‌ها به فرماندهي ضحّاك بن قيس به عراق حمله كرد. ضحاك از معاويه دستور داشت تا به ناحية كوفه حمله كرده و آن نواحي را غارت كند و هر عربي را كه در اطاعت عليu بود بكشد. طبق گزارش منابع تاريخي ضحاك با سه يا چهار هزار نفر عازم اين منطقه شد. وي در طول راه اموال مردم را غارت كرده، هر عرب بدوي را كه مي‌ديد مي‌كشت تا به ثلبيه رسيد. در آن جا افرادش قافلة حاجيان را غارت كردند، و عمرو بن عميس بن مسعود، برادر زاده عبدالله بن مسعود ـ صحابي رسول خدا(ص) با جمعي از همراهانش كه عازم حج بودند به قتل رساند.[20]

اوضاع عراق در اين زمان بسيار نابسامان بود. عليu كه نتيجة رأي حَكَميَن را درست نمي‌دانست و باور داشت اعلام نظر در رابطه با خلافت در صلاحيّت دو حكم نبوده است، در صدد بود تا دوباره لشكري جمع كرده و به جنگ معاويه برود. از سويي ديگر، مردم عراق به بهانه‌هاي مختلف از اين كار سرباز مي‌زدند. گروهي از جنگ‌هاي پي‌درپي خسته شده بودند و گروهي ديگر خوارج را بهانه مي‌كردند كه پس از جنگ صفين از لشكر عليu جدا شده و با عقايد خاصّ خود در منطقة عراق به قتل و غارت مسلمانان مي‌پرداختند. اين استنكاف مردم عراق از حضور در جنگ به اندازه‌اي بود كه حتّي براي مقابله با فرستادگان معاويه نيز به راحتي حاضر به جنگ نمي‌شدند.

علي‌u حجر بن عدي را با سپاهي به مقابله با ضحّاك فرستاد. حجر به تعقيب او پرداخت و در ناحية تدمر به وي رسيد، پس از ساعتي جنگ و پس از آن كه از ياران ضحاك نوزده تن و از ياران حجر دو تن كشته شدند، شب شد و با توقّف جنگ، ضحّاك شبانه به شام گريخت.[21]

پس از اين جنگ نيز از آن جا كه رقه، قرقيسيا و حرّان از قلمرو معاويه تحت حكومت ضحّاك بن قيس بود و منطقة نصيبين و اطراف آن از قلمرو عليu تحت حكومت مالك اشتر، پيوسته ميان اين دو جنگ بود.[22]

پس از شهادت حضرت عليu و در ماجراي جنگ معاويه با امام حسنu نيز شاهد حضور ضحّاك در عرصة سياست هستيم؛ وي در اين زمان از رجال برجسته، قدرت‌مند و مورد اعتماد بني اميّه بود. معاويه به هنگام حركت از شام به سوي عراق او را به جانشيني خود در شام برگزيد.[23]

در دوران حكومت معاويه، ضحّاك بن قيس حدود دو تا سه سال حكومت شهر كوفه را نيز برعهده داشت. از اين دوره حكومت ضحّاك نيز آگاهي چنداني در دست نيست و منابع تاريخي حتي در تاريخ انتصاب و عزل او از حكمراني اين شهر نيز اختلاف دارند؛ امّا آنچه مورد اتفّاق منابع تاريخي است اين كه از زمان عزل عبدالله بن خالد بن اسيد از حكمراني كوفه تا زمان انتصاب عبدالرحمان بن عبدالله پسر ام حكم، خواهر معاويه به حكمراني اين شهر، ضحّاك حكمران اين شهر بود و اين مدت ميان سال‌هاي 53 تا 58 ه ق بوده است.[24]

ولايت‌ عهدي يزيد

ماجراي بيعت گرفتن معاويه براي يزيد نيز از ديگر صحنه‌هاي تاريخي بود كه در آن ضحّاك بن قيس فهري نقش بسيار مؤثّري ايفا كرد. در سال 56 ه . ق. بود كه نخستين بار مغيرة بن شعبه ماجراي ولايت عهدي يزيد را مطرح كرد و از معاويه خواست كه او را به جانشيني خود برگزيند. معاويه كه تا اين زمان جانشيني يزيد را آشكارا اعلام نكرده بود با نظر مغيره موافقت كرد.
مغيرة بن شعبه و مروان حكم مأمور شدند تا مقدمات انتخاب يزيد به ولايت عهدي را در دو شهر كوفه و مدينه فراهم كنند. اين دو نفر در شهرهاي تحت حكومت خود با سخنراني و تبليغات، مردم را به بيعت با يزيد فراخواندند و جز گروه اندكي به رهبري حسين بن عليu، عبدالرحمان بن ابي بكر و عبدالله بن زبير، مخالفت آشكاري با ولايت عهدي يزيد نشد.
در سال 59 ه . ق. گروه‌هاي مختلفي از مردم عراق و ديگر بلاد اسلامي به نمايندگي از مردم شهرهاي خود نزد معاويه آمدند، معاويه كه پيوسته در صدد بود براي فرزندش يزيد بيعت بگيرد، اين فرصت را مغتنم شمرد و بر آن شد تا اين كار را در حضور اين افراد كه از نقاط مختلف آمدند، انجام دهد. از اين رو از ضحّاك بن قيس درخواست كرد تا در جلسه كه بدين منظور تشكيل مي‌شود حضور يابد و پس از پايان سخنان معاويه، برخيزد و درباره يزيد و بيعت با او سخن بگويد. ضحّاك نيز به درخواست معاويه عمل كرد و در جلسه مزبور حضور يافت و پس از اتمام سخنان معاويه برخاست و دربارة اهميّت اسلام، حرمت خلافت، فضيلت يزيد، آشنايي او با سياست و ثمرات بيعت با يزيد سخناني گفت و مردم را به بيعت با او براي جانشيني معاويه برانگيخت. آن‌گاه عبدالرحمان بن عثمان ثقفي، عبدالله بن عضاة الاشعري و ثور بن معن سلمي طبق دستور و هم‌آهنگي قبلي معاويه برخاستند و سخنان ضحّاك را تصديق كردند و بدين سان حاضران در آن جلسه طوعاً و كرهاً با يزيد بيعت كردند.[25]

نقش ضحّاك در تحوّلات پس از مرگ معاويه

ضحّاك بن قيس فهري كه از رجال قدرت‌مند بني اميّه به شمار مي‌آمد، از هنگامي كه معاويه در بستر مرگ قرار گرفت تا زمان جلوس پسرش يزيد بر تخت حكومت اموي، زمام حكومت و رتق و فتق امور رادر اختيار داشت.

هنگامي كه معاويه در سال 60 ه . ق. در بستر مرگ قرار گرفت، ضحّاك بن قيس فهري را ـ كه در اين زمان رئيس شرطة او بود ـ به همراه مسلم بن عقبه­مري فراخواند و به اين دو وصيّت كرد تا وصيّت او را به پسرش يزيد برسانند. او در قسمتي از وصيّت خود به يزيد در خصوص مردم حجاز گفته بود كه آنها اصل تو هستند و هر كس از آنها نزد تو آمد، او را گرامي بدار و هر كس غايب بود، از او عهد بگير. هم چنين دربارة مردم عراق به يزيد چنين سفارش كرد كه اگر از تو خواستند كه هر روز حاكم آنها را عوض كني، اين كار را انجام بده؛ چرا كه عزل يك حاكم بهتر از آن است كه هزار شمشير عليه تو افراشته شود.[26]

پس از مرگ معاويه، ضحّاك بن قيس در حالي كه كفن معاويه را در دست داشت به مسجد آمده، بر منبر رفت و پس از حمد و ثناي خداوند، دربارة معاويه گفت: او ستون و حدّ عرب بود. خدا به وسيلة او فتنه را از بين برد و او را بر بندگان خود حكومت داد و توسّط او كشورها را فتح كرد، و ليكن اكنون او مرده است و اين كفن اوست ما او را كفن كرده، دفن مي‌كنيم و او را با عملش تنها مي‌گذاريم و او در برزخ است تا روز قيامت.[27]

ضحّاك هم چنين نماينده‌اي را نيز نزد يزيد ـ كه در اين زمان در دمشق نبود ـ فرستاد و در نامه‌اي كه براي او فرستاده بود، خلافت او را تهنيت و مرگ معاويه را تسليت گفت و از او خواست به سرعت براي بيعت گرفتن از مردم بيايد.[28] ضحّاك پس از آن بر معاويه نماز گزارد و او را به خاك سپرد.[29]

در دوران حكومت يزيد نقش و فعّاليت‌هاي ضحّاك چندان روشن نيست ومنابع تاريخي آگاهي‌هاي چنداني از اين دوره به دست نمي‌دهند. شايد اين امر به سبب حوادث تاريخي وحشتناكي است كه در زمان حكومت يزيد رخ داده و ديگر وقايع را تحت الشّعاع خود قرار داده است؛ امّا در زمان حكومت كوتاه مدّت معاوية بن يزيد، بار ديگر نقش برجستة ضحّاك در حكومت اموي نمايان مي‌شود. معاويه در طول دوران حكومتش پيوسته بيمار بود و دستور داد كه در اين مدّت ضحّاك با مردم نماز بگزارد. طبق گزارش ابن سعد او هم چنين وصيّت كرد كه پس از مرگ او نيز ضحّاك با مردم نماز بگزارد تا آنها از ميان خود حاكمي برگزينند.[30] چنين جايگاهي در نزد خاندان اموي نشان دهندة اوج قدرت ضحّاك در اين دوره و در دستگاه حكومت اموي است.

آغاز گرايش ضحّاك به عبدالله بن زبير

از زمان بيعت گرفتن معاويه براي فرزندش يزيد، مخالفت جدّي عبدالله بن زبير با حكومت اموي آغاز شد. قيام حسين بن عليu و ماجراي كربلا باعث شد تا ابن زبير در مكّه طرف‌داران بيشتري پيدا كند و بيش از پيش عَلَم مخالفت با حكومت يزيد را بر پا دارد. جنبش ابن زبير در واقع ادامة قيام اهل مدينه به شمار مي‌آيد. ابن زبير از حادثة كربلا، قيام اهل مدينه و خلاء سياسي و رهبري‌اي كه پس از مرگ معاويه رخ داد و نيز انتقادهاي شديد به يزيد در جهان اسلام بهره گرفت و حركت مسلّحانه‌اي را بر ضدّ بني اميّه از مكّه آغاز كرد و کوشيد حجاز را مرکز خلافت قرار دهد.

ابن زبير بزرگان اهل تهامه و حجاز را به بيعت فراخواند و تقريباً همه به استثناي عبدالله بن عبّاس و محمد بن حنفيه با او بيعت كردند. او پس از آن كه از مردم اين منطقه بيعت گرفت، كارگزاران يزيد را از مكه و مدينه اخراج كرد و بر منطقة حجاز تسلّط يافت.[31]

در سال 64 ه ق. پس از واقعه حرّه و سركوب مردم مدينه، مسلم بن عقبه و حصين بن نمير از سوي يزيد مأمور بودند تا شورش ابن زبير را در مكّه سركوب كنند. با مرگ مسلم بن عقبه، حصين بن نمير به محاصرة مكّه پرداخت و تا حدودي اوضاع بر ابن زبير سخت شد؛ ولي در اين زمان خبر مرگ يزد باعث شد تا محاصرة مكّه رها شود و ابن زبير به فعاليّت خود ادامه دهد.

هم زمان با مرگ معاوية بن يزيد قدرت ابن زبير به اندازه‌اي زياد شده بود كه به گزارش طبري حتّي مروان حكم نيز در آغاز مي‌خواست با او بيعت كند و از او براي بني اميّه امان بگيرد، امّا ابن زياد به شام آمد و مانع اين كار شد و او را تحريك كرد تا براي خودش از مردم بيعت بگيرد. سپس با پيشنهاد عمروبن سعيد بن عاص با مادر خالد بن يزيد (فاخته) ازدواج كرد و بني اميّه و اهل تدمر با او بيعت كردند.[32]

از زمان مرگ يزيد به بعد مردم شام به چند دسته تقسيم شدند؛ گروهي حامي عبدالله بن زبير، گروهي حامي خالد بن يزيد، گروهي متمايل به ضحّاك بن قيس و گروهي ديگر طرف‌دار مروان حكم بودند.[33]

به گزارش برخي منابع ضحّاك بن قيس پس از مرگ معاويه بن يزيد در آغاز به صورت پنهاني براي بيعت با زبير دعوت مي‌كرد. حسان بن مالك بن بجدل ـ از طرف‌داران بني اميه ـ وقتي از اين امر آگاه شد، نامه‌اي به ضحّاك نوشت و در آن، حقّ بني اميّه را ياد آور شد و او را به اطاعت از آنها فراخواند و ابن زبير را شماتت و بدگويي كرد. او هم چنين به ضحّاك سفارش كرد كه اين نامه را در مسجدي براي مردم بخواند. از سويي ديگر، يك نسخه از اين نامه را براي طرف‌داران بني اميّه در شام فرستاد و شخصي را نيز مأمور كرد كه اگر ضحّاك نامه را براي مردم نخواند، او نامه را براي مردم بخواند. ضحّاك كه در آغاز نمي‌خواست نامه را براي مردم بخواند با اصرار اين شخص ناچار شد تا نامه حسان را براي مردم بخواند. پس از قرائت نامه، گروهي از طرف‌داران بني اميّه در تأييد آن سخناني گفتند كه ضحّاك آنها را زنداني كرد و به دنبال آن آشوبي در مسجد به وجود آمد. فرداي آن روز بار ديگر در مسجد آشوبي به وجود آمد و طرف‌داران بني اميّه و عبدالله بن زبير با يك‌ديگر درگير شدند. ضحّاك كه اوضاع را چنين ديد از بني اميّه عذرخواهي كرد و قرار شد به جابيه بروند تا با شخصي از بني اميّه بيعت كنند. [34]

شوراي جابيه

بني اميّه در ساية انشعاب‌هاي جهان اسلام، براي نجات خلافتشان كه به سقوط تهديد مي‌شد گرد هم آمدند. جامعة اسلامي در ادامة تعصّبات قبيله‌اي در اين زمان به چند گروه و حزب تقسيم شده بود. حزب يمني و قبيلة كلبي در دربار اموي نفوذ داشت و ريشه و نيروي حكومت بود و به رهبري حسان بن مالك در حفظ و نگه‌داري امتيازاتش بسيار كوشا و به امويان دل بسته بود؛ طرف‌داران او از انتقال حكومت به حجازي‌ها ـ پس از اين كه معاويه آن را به شام منتقل كرد ـ وحشت داشتند.

امّا حزب قيسي از جنگ يزيد با مردم مدينه (جنگ حرّه) به خشم آمده بود. اين حزب با رهبري قدرت‌مند ضحّاك بن قيس در دربار حكومت اموي صاحب نفوذ فراوان شد و با حزب يمني رقابت مي‌كرد. پس از مرگ معاوية دوم، ضحّاك امير سرزمين شام شد و فعاليت‌هاي او در اين زمان بر اهميّت و اعتبار حزب او افزود.

هم زمان قيسي‌ها در ساية سست شدن حكومت اموي و دعوت عبدالله بن زبير براي حكومت، فرصت ديگري به دست آوردند تا بر كلبي‌ها چيره شوند و مواضع قدرتي را كه آنها با هم پيماني با معاويه به دست آورده بودند، از چنگشان بيرون آورند. بدين ترتيب، همان گونه كه پيش از اين ذكر شد وحدت كلمه امويان متلاشي شد و بر سر تصاحب منصب خلافت به جدال برخاستند. سرانجام پس از مدّتي جدال و كشمكش طبق قرار بزرگان بني اميّه، كنگره‌اي در جابيه برگزار شد و دربارة انتخاب خليفه بعدي تبادل نظر كردند. رياست اين شورا با حسان بن مالك بود و مروان حكم به علّت پيري و تجربه شانس و اقبال بيشتري براي تصاحب حكومت داشت. سرانجام در اين مجلس به سود مروان رأي گيري شد وكلبي‌ها نيز از اجتماع راضي بيرون آمدند؛ چرا كه نامزد اجتماع آنها يعني خالد بن يزيد به عنوان ولي عهد تعيين شد مشروط به آن كه خلافت پس از او به عمروبن سعيد برسد. به اين ترتيب حكومت از شاخة سفياني به شاخة مرواني بني اميّه منتقل شد و ميان يمني‌ها وحدت كلمه حاصل شد و هم پيمانان يمني ـ اموي مشكل وحدت موضع سياسي را در حكومت حل كردند.

ضحّاك بن قيس نيز كه از بزرگان حكومت اموي در اين زمان بود و به سبب قدرتي كه داشت يكي از نامزدهاي خلافت بود. ضحّاك تا اين زمان آنچه را در دل داشت آشكار نكرده بود؛ امّا در راه حركت به سوي جابيه، ثور بن معن بن يزيد كه خود از طرف‌داران ابن زبير بود، نزد او آمد و با سخنانش او را متقاعد كرد تا آنچه را تا آن زمان پنهان نگاه داشته بود آشكار كند. ضحّاك نيز پذيرفت و از اين زمان به صورت آشكار براي ابن زبير دعوت كرد و راه خود را از جابيه به سوي مرج راهط كج كرد.[35]
به گزارش ابن سعد وقتي ابن زبير آگاه شد كه ضحّاك بن قيس براي او از مردم بيعت مي‌گيرد، براي ضحّاك نامه‌اي نوشت و او را به عنوان والي خود در شام منصوب كرد.[36]

جنگ مرج راهط

پس از آن كه ضحّاك بن قيس از نيروهاي اموي كه به سوي جابيه در حركت بودند جدا شد، با افراد خودش عازم منطقة مرج راهط شد. ضحّاك كه نيروي خود را در رويارويي بني­اميه ناچيز مي‌ديد به نعمان بن بشير حاكم حمص، زفر بن حارث حاكم قنّسيرين و نائل بن قيس حاكم فلسطين كه در اطاعت ابن زبير بودند نامه نوشت و از آنها درخواست كمك كرد، آنها نيز پذيرفته، گروه‌هايي را براي حمايت از او فرستادند.[37]

عبيدالله بن زياد كه از حاميان مروان حكم بود و او را براي جنگ با ضحّاك تحريك كرده بود،[38] بر آن بود تا با دسيسه‌اي در حاميان ضحّاك تفرقه ايجاد كند. عبيدالله روزي به نزد ضحّاك آمد و با سخناني او را برانگيخت تا به جاي ابن زبير براي خودش كه به گفتة عبيدالله در اين زمان بزرگ بني‌اميه بود از مردم بيعت بگيرد، ضحّاك نيز كه فريفتة سخنان عبيدالله شده بود حدود سه روز براي خودش از مردم بيعت گرفت كه با اعتراض طرف‌داران ابن زبير روبه‌رو شد و سرانجام بار ديگر به ناچار براي ابن زبير بيعت گرفت و اين امر باعث ايجاد تزلزل در طرف‌داران او شد و عبيدالله به هدف خود رسيد.[39]

در ذي الحجّه سال 64 ه ق. در محلّي به نام مرج راهط در كنار زارعه،[40] لشكريان ضحّاك بن قيس فهري و مروان حكم درگير جنگ شدند و جنگ سختي ميان آنها در گرفت كه در اين جنگ ضحّاك بن قيس و شمار زيادي از همراهانش كشته شدند و باقي‌ماندة لشكر او گريختند.[41]
بدين سان كار ضحّاك بن قيس فهري كه در سال‌هاي آغازين حكومت بني اميّه از رجال بزرگ اين حكومت بود و در تحولات سياسي و نظامي اين دوران نقش برجسته‌اي داشت به سرانجام رسيد.
جنگ مرج راهط كه در آن تعصّب يمني بر قيسي پيروز شده بود، داراي آثار خطرناكي در تجديد دشمني سنّتي ميان دو طرف متعصّب و شعله ور شدن آتش آشوب در ديگر نقاط جهان اسلام بود و در نتيجة آن، ميان يمني‌ها و قيسي‌ها در مناطق متعددي از حكومت اسلامي جنگ در گرفت. پس از جنگ مرج راهط، مروان، شام و فلسطين را يك پارچه تحت نفوذ خود گرفت و پس از آن عازم فتح مصر و سپس سركوبي ابن زبير شد.

پي­نوشت­ها
* دانشجوي دكتري تاريخ اسلام دانشگاه تهران
1. ابن عبدالبر قرطبي، الاستيعاب في معرفة الاصحاب، تحقيق علي محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود (بيروت: دار الكتب العلميه، الطبعة الاولي، 1415 ه / 1995 م) ج 2، ص 297؛ ابومحمد علي ابن احمد ابن سعيد ابن حزم اندلسي، جمهرة انساب العرب (بيروت: دارالكتب العلميه، الطبعة الاولي، 1403 ه / 1982 م) ص 178؛ ابن عساكر، ابوالقاسم علي ابن الحسن، تاريخ مدينة دمشق و ذكر فضلها و...، تحقيق علي شيري (بيروت: دارالفكر، 1415 ه / 1995 م) ج 24، ص 280.
2. ابوسعد عبدالكريم ابن محمد بن منصور سمعاني، الانساب، تحت مراقبت سيد شرف الدين احمد (حيدرآباد دكن: مجلس دائرة المعارف العثمانيه، الطبعة الاولي، 1399 ه / 1979 م) ج 10، ص 268.
3. جمال الدين ابي الحجّاج يوسف مزي، تهذب الكمال في اسماء الرجال، تحقيق سهيل زكار و احمد علي عبيد، حسن احمد اغا (بيروت: دارالفكر، 1421 ه / 2000 م) ج 9، ص 166.
4. محمّد ابن سعيد، الطبقات الكبري (بيروت: دار بيروت، 1405 ه / 1985 م) ج 4، ص 71.
5. شمس‌الدين محمد ابن احمد ذهبي، سير اعلام النبلاء، تحقيق شعيب الارنوط (بيروت: مؤسسة الرساله، الطبيعة الثانيه، 1402 ه / 1982 م) ج 3، ص 41؛ ابن عساكر، همان، ج 24، ص 280 و ابن عبدالبر قرطبي، همان، ج 2، ص 297.
6. صلاح الدين خليل ابن ايبك صفدي، الوافي بالوفيات، باعتناء ودادالقاضي (بي­جا، دارالنشر فرانز شتايز بقيسبادان، 1402 ه / 1982 م) ج 6، ص 351؛ ابومحمد عبدالرحمن ابن ابي حاتم رازي، الجرح و التعديل (حيدرآباد دكن: الطبعة الثانيه، بي‌تا) ج 4، ص 457؛ ابن عساكر، همان، ج 24، ص 284 و ابن عبدالبر قرطبي، همان، ج 2، ص 297.
7. ذهبي، همان، ج 3، ص 241؛ يوسف مزي، همان، ج 9، ص 166؛ رازي، همان، ج 4، ص 457 و ابن عساكر، همان، ج 24، ص 281.
8. محمد ابن جرير طبري، تاريخ الرسل و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم (بيروت: دارسويدان، 1382 ه) ج 5، ص 49؛ ابو محمد احمد ابن اعثم كوفي، الفتوح، تحقيق علي شيري، (بيروت: دار الاضواء، الطبعة الاولي، 1411 ه / 1991 م) ج 3، ص 189.
9. ابواسحاق ابراهيم ابن محمد ثقفي كوفي، الغارات، مقدمه و حواشي ميرجلال الدين حسيني ارموي (بي­جا: انتشارات انجمن آثار ملّي، بي‌تا) ج 1، ص 65؛ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم (بيروت: دارالجيل، الطبعة الاولي، 1407 ه / 1987 م) ج 2، ص 124.
10. ذهبي، همان، ج 3، ص 241؛ يوسف مزي، همان، ج 9، ص 166؛ رازي، همان، ج 4، ص 457 و ابن عساكر، همان، ج 24، ص 281.
11. ابن عساكر، همان، ج 24، ص 281.
12. يوسف مزي، همان، ج 12، ص 780؛ ابن حجر عسقلاني، الاصابة في تمييز الصحابه، تحقيق عادل احمد عبدالموجود، علي معوض (بيروت: دارالكتب العلميه، 1415 ه) ج 3، ص 389.
13. ابن عساكر، همان، ج 24، ص 280 و يوسف مزي، همان، ج 9، ص 167.
14. ابن اعثم، همان، ج 1، ص 100.
15. ابن اعثم، همان، ج 1، ص 5 ـ 244.
16. ابراهيم ابن محمد ثقفي، همان، ج 1، ص 5 ـ 322؛ نصربن مزاحم منقري، وقعة الصفين، تحقيق محمد عبدالسلام هارون (قم: بهمن، الطبعة الثانيه، 1418 ق / 1376 ش) ص 12؛ ابن اعثم، همان، ج 2، ص 493.
17. ابن اعثم، همان، ج 3، ص 169.
18. تاريخ طبري، ج 5، ص 11، نصربن مزاحم منقري، همان، ص 206 و ابن اعثم، همان، ج 3، ص 24.
19. نصربن مزاحم منقري، همان، ص360.
20. به گزارش ابن حزم اندلسي عمروبن عميس بن مسعود والي عليu در قطقطانه بود، ابن حزم اندلسي، همان، ص 97.
21. ابراهيم بن محمد ثقفي، همان، ج 2، ص 26 ـ 416؛ تاريخ طبري، ج 5، ص 135، منابع در مورد تعداد كشته شدگان اين جنگ اختلاف دارند؛ برخي تعداد كشته‌شدگان از مردم كوفه را چهار نفر و كشته شدگان مردم شام را نه نفر ذكر كرده‌اند. نك: ابن اعثم، همان، ج 3، ص 220؛ ابن ابي الحديد، همان، ج 2، ص 113 ـ 118.
22. ابراهيم بن محمد ثقفي، همان، ج 2، ص 526.
23. ابن اعثم، همان، ج 4، ص 286.
24. تاريخ طبري، ج 5، ص 322؛ ابن عبدالبر قرطبي، همان، ج 2، ص 297؛ ابوعمر و خليفة، بن خيّاط، تاريخ، تحقيق سهيل زكار (بيروت: دارالفكر، 1414 ه / 1993 م) ص 165.
25. تاريخ طبري، ج 3، ص 217؛ مسعودي، علي ابن حسين، مروج الذهب و معادن الجواهر، تحقيق شارل پلا (بيروت: بي­نا، 1970 م) ج 3، ص 217؛ البته لازم به يادآوري است كه بلاذري اين ماجرا را در سال 55 ه ق ذكر كرده است، بلاذري، انساب الاشراف، تحقيق محمد العياوي، (بي­جا، بي­نا، بي‌تا) ج 4، ص 332.
26. تاريخ طبري، ج 5، ص 322.
27. ابن اعثم، همان، ج 4، ص 353؛ تاريخ طبري، ج 5، ص 328.
28. ابن اعثم، همان، ج 7، ص 50.
29. تاريخ طبري، ج 5، ص 327.
30. ابن سعد، همان، ج 5، ص 39.
31. ابوحنيفه دينوري، اخبار الطوال (بيروت: دارالفكر، 1988 م) ص 196؛ تاريخ طبري، ج 5، ص 530.
32. تاريخ طبري، ج 5، ص 540 ـ 541.
33. ابن اعثم، همان، ج 5، ص 170.
34. تاريخ طبري، ج 5، ص 532؛ ابن سعد، همان، ج 5، ص 40.
35. تاريخ طبري، ج 5، ص 532 ـ 534.
36. ابن سعد، همان، ج 5، ص 40.
37. احمد ابن ابي يعقوب الكاتب العبّاسي يعقوبي، تاريخ يعقوبي (بيروت: دارصادر، بي‌تا) ج 2، ص 256؛ ابن سعد، همان، ج 5، ص 40؛ ابن اعثم، همان، ج 5، ص 171؛ و تاريخ طبري، ج 5، ص 535.
38. تاريخ طبري، ج 5، ص 535 ـ 540.
39. ابن عبدالبر قرطبي، همان، ج 2، ص 298؛ ابن سعد، همان، ج 5، ص 40.
40. ابن اعثم، همان، ج 5، ص 171.
41. مسعودي، همان، ج 3، ص 286؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 256؛ ابن عبدالبر قرطبي، همان، ج 2، ص 298 و تاريخ طبري، ج 5، ص 537.

منابع

- ابن ابي الحديد، شرح نهج‌البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالجيل، الطبعة الاولي، 1407 ه / 1987 م.
- ابن اعثم كوفي، ابومحمد احمد، الفتوح، تحقيق علي شيري، بيروت، دارالاضواء، الطبعة الاولي، 1411 ه / 1991 م.
- ابن حجر عسقلاني، الاصابة في تمييز الصحابه، تحقيق عادل احمد عبدالموجود، علي معوض، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415 ه.
- ابن حزم اندلسي، ابومحمد علي بن احمد بن سعيد، جمهرة انساب العرب، بيروت، دارالكتب العلميه، الطبعة الاولي، 1403 ه / 1982 م.
- ابن سعد، محمد، الطبقات الكبري، بيروت، داربيروت، 1405 ه / 1985 م.
- ابن عساكر، ابوالقاسم علي بن الحسن، تاريخ مدينة دمشق و ذكر فضلها و... تحقيق علي شيري، بيروت، دارالفكر، 1415 ه / 1995 م.
- بلاذري، انساب الاشراف، تحقيق محمد العياوي، بي­جا، بي­نا، بي‌تا.
- ثقفي كوفي، ابواسحاق ابراهيم بن محمد، الغارات، مقدّمه و حواشي ميرجلال الدين حسيني ارموي، بي­جا، انتشارات انجمن آثار ملّي، بي‌تا.
- خليفة بن خيّاط، ابوعمرو، تاريخ، تحقيق سهيل زكار، بيروت، دارالفكر، 1414 ه / 1993 م.
- _________، كتاب الطبقات، تحقيق سهيل زكار، بيروت، دارالفكر، 1414 ه / 1993 م.
- دينوري، ابوحنيفه، اخبار الطوال، بيروت: دارالفكر، 1988 م.
- ذهبي، شمس الدين محمد بن احمد، سير اعلام النبلاء، تحقيق شعيب الارنوط، بيروت، مؤسسة الرساله، الطبعة الثانيه، 1402 ه / 1982 م.
- رازي، ابومحمد عبدالرحمان بن ابي حاتم، الجرح و التعديل، حيدرآباد دكن، الطبعة الثانيه، بي‌تا.
- سمعاني، ابوسعد عبدالكريم، ابن محمد بن منصور، الانساب، تحت مراقبت سيّد شرف الدين احمد، حيدرآباد دكن، مجلس دائرة المعارف العثمانيه، الطبعة الاولي، 1399 ه / 1979 م.
- صفدي، صلاح الدين خليل بن ايبك، الوافي بالوفيات، باعتناء وداد القاضي، دارالنشر فرانز شتايز بقيسباد‌ان، 1402 ه / 1982 م.
- طبري، محمد بن جرير، تاريخ الرسل و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارسويدان، 1382 ه.
- قرطبي، ابن عبدالبر، الاستيعاب في معرفة الاصحاب، تحقيق علي محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود، بيروت، دارالكتب العلميه، الطبعة الاولي، 1415 ه / 1995 م.
- مزي، جمال الدين ابي الحجّاج يوسف، تهذب الكمال في اسماء الرجال، تحقيق سهيل زكار، احمد علي عبيد، حسن احمد اغا، بيروت، دارالفكر، 1421 ه / 2000 م.
- مسعودي، علي بن حسين، مروج الذهب و معادن الجواهر، تحقيق شارل پلا، بيروت، بي­نا، 1970م.
- منقري، نصر ابن مزاحم، وقعة الصفين، تحقيق محمد عبدالسلام هارون، قم، بهمن، الطبعة الثانيه، 1418 ق/ 1376 ش.
- يعقوبي، احمد ابن ابي يعقوب الكاتب العباسي، تاريخ يعقوبي، بيروت، دارصادر، بي‌تا.