فصلنامه تخصصی
تابستان 1390
شماره 40

جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 

خان و جايگاه سياسي و اجتماعي آن در تاريخ اسلام  


جوادى سيد مهدى  


مقدمه

«خان»، «خاقان»، «خاغان» و «قاآن» عنوان بسياري از پادشاهان، حكمرانان و رؤساي قبايل ترك و تاتار در دوره‌هاي مختلف تاريخي بوده است. در دوره‌ اسلامي، عنوان خان بيش از ساير صورت‌ها و مشتقات آن رواج پيدا كرد. واژه خاقان را نخستين بار تئوچوئه، از سلسله پادشاهان چين (سلطنت: 1027 يا 1122 ـ 256 ق ـ م) به كار برد. اين پادشاهان پس از استقرار نظام ملوك الطوايفي در چين، براي بخش‌هاي مختلف اين سرزمين، اميري با استقلال تمام و اختيارات فراوان مي‌گماشتند.[1] عنوان خاقان پس از وقوع انقلاب بزرگ چين در سال 221 ق.م نيز از جانب «شي هوانگ­تي» برگزيده شد.[2] همچنين در سال 312 م. در سالنامه‌هاي چيني و در قرون وسطا به صورت يك عنوان در آخر نام‌ اشراف زادگان مشرق زمين مورد استفاده قرار گرفت.[3] در حدود سال 696 م. قوم قيتاني‌ در چين خان‌هاي متعددي داشتند كه آنان نيز براي خود خان بزرگي را به مدت سه سال انتخاب مي‌كردند. خواجه نظام الملك در سياست نامه از خان‌هاي كاشغر، سمرقند و چين سخن به ميان آورده است.[4]

در پي سقوط دولت هياطله در سال‌هاي 563 ـ 567 م. به دست قبايل ترك زبان و تشكيل اتحاديه سياسي عظيم به نام خاقانات (خانات) ترك در سرزمين‌هاي سيبري جنوبي و مغولستان و آسياي مركزي، عنوان خان ابتدا به صورت خاقان در مورد سران خاندان‌ها به كار گرفته شد و پس از پذيرش رسمي آن از سوي حكام خانات ترك در اواسط قرن ششم ميلادي به ساير دولت‌ها و نيز اقوام ديگر ترك وابسته به خانات از جمله آوارها، قرقيز‌هاي يني سئي، پچنك‌ها و خزرها نيز به ارث رسيد و به دنبال آن در اواخر قرن هشتم و اوايل قرن نهم ميلادي پوليان‌ها از طوايف سلاويان پس از رسيدن به استقلال از سلطه خزرها و نيز كنيازهاي كييف عنوان خاقان را پذيرفتند.[5] عنوان خاقان در قرون پنجم، ششم و هفتم ميلادي تا ظهور اسلام در ميان حكمرانان ترك به كار مي‌رفت. اين دوران به عهد سلطنت خانات ترك معروف شده است. مردم تبت هم پادشاه خود را براي تشبيه به پادشاهان ترك «خاقان» نام مي‌نهادند.[6]

ابن خرداذبه (م 300 ق) در ذكر القاب ملوك الارض لقب همه پادشاهان ترك، تبت و خزر را خاقان ناميده است.[7] ابن نديم (م 380 ق) در الفهرست در بيان فرار مانويان پس از قتل ماني به دست كسري از ايران مي‌نويسد: «... از اين رو همه (مانويان) پا به فرار گذاشته و از رودخانه بلخ گذشته و به مملكت خان در آمده، و همان جا اقامت نمودند و خان در زبانشان لقب پادشاهان ترك است.[8]

شيخ محمود كاشغري، لغت دان برجسته ترك در قرن پنجم هجري كه خود در دربار نخستين خانان حكومتگر در تاريخ اسلام يعني ايلك خانان (382 ـ 607 ق) فعاليت داشته است،خان را مترداف با خاقان دانسته و هر دوكلمه را پادشاه بزرگ از فرزند افراسياب و وجه تسميه آنان بدين نام را داستان طولاني مي‌داند. [9] خوارزمي در مفاتيح العلوم خاقان را ملك اعظم ترك و همچون شاهنشاه ايرانيان، خان خانان و رئيس الرؤسا و خان را رئيس آنان (تركان) دانسته است.[10] ابن بطوطه (م 779 ق)، جهانگرد مغربي، خان را در اصطلاح تركان به معناي سلطان و در اصطلاح مغولان به معناي پادشاه دانسته است.[11] عطا ملك جويني حكمران قراختاي را خانان قراختائي عنوان كرده است.[12] ابن خلف تبريزي در اين باره نوشته است: «پادشاهان ختا و تركستان را خان گويند؛ چنان كه پادشاهان روم را قيصر و چين را فغفور بخوانند. در تركي‌ خان عنواني است كه به شاه يا امير مقتدر دهند».[13] در غياث اللغات هم خان به معناي امير و رئيس، و خاقان به معناي پادشاه بزرگ و هر دو به عنوان لقب پادشاهان تركستان و خطا و چين عنوان شده است.[14]

در اوايل قرن بيستم ميلادي، كتيبه‌اي سه زبانه (سُغدي، تركي اويغوري وچيني) مربوط به سده نهم ميلادي در كارابال كاسون واقع در مغولستان شمالي به دست آمد كه در متن آن ضمن اشاره به نفوذ آيين ماني در ميان تركان، از پذيرفتن اين آيين از سوي سومين خاقان اويغور (762 م) سخن به ميان آمده است. در اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجري خاندان بني الخاقان به ويژه فتح بن خاقان در تاريخ اسلام مشهور است؛[15] در سرزمين‌هاي اسلامي عنوان خان براي اولين بار بر روي سكه‌هاي قراخانيان يا ايلك خانان (382 ـ 607 ق) ضرب شد.[16] اين نشان‌دهنده به كارگيري عنوان خان در اين دوره براي مناصب عالي حكومتي است؛ چنانچه بيهقي در ذكر حوادث سال 425 ق و شرح رسيدن فرستادگان سلطان مسعود به تركستان مي‌نويسد: «... قدرخان گذشته شد و بغراتگين كه پسر مهتر بود و ولي عهد به خاني تركستان نشست...».[17] و شيخ محمود كاشغري هم قدر خان و قلج خان را به عنوان شاهان توانا و قاطع در امور از القاب ملوك خاقانيه (ايلك خانيان) به شمار آورده است.[18] و در دولت قراخانيان، خان بزرگ، با عنوان «ارسلان خان» در شرق كشور به سلطنت مي‌پرداخت و اين در حالي بود كه خان ديگر با عنوان بغراخان كه تحت سلطه پادشاهي بزرگ بود در جاي ديگر از شرق كشور حكمراني مي‌كرد. در اين عصر ارسلان خان به جاي واژه باستاني خاقان خان كاربرد داشته است.[19]

در دوره فرمانروايي سلجوقيان (429 ـ 590 ق) و خوارزمشاهيان (305 ـ 628 ق) نيز خان بالاترين عنواني بود كه طبقه اشراف آن را بالاتر و برتر از ملك و اميري مي‌دانستند؛ چنان كه سلطان محمود غزنوي (388 ـ 421 ق) پس از اخذ لقب يمين الدوله از خليفه القادر بالله و فتح خراسان، هندوستان، سومنات و عراق، خواستار افزايش القابي همچون خاقان سمرقند كه داراي سه لقب بود شد، ولي خليفه از آن سر باز زد.[20] همچنين مؤلف تاريخ سلاجقه از اطلاق عنوان خاقان اعظم به قازان (پادشاه) و نيز لقب خاقان به بركيارق خبر مي‌دهد.[21] در دوره حكمراني قراختائيان كه از اواسط سده‌ ششم هجري به بعد در شمال چين يعني ولايت كاشغر و ختن دولت بزرگي تشكيل دادند، به پادشاه لقب «گورخان» كه معناي خان خانان داشته است، مي‌دادند. در تاريخ جهانگشاي جويني نيز به آنان عنوان خانان قراختاي داده شده است.[22]

پس از سلطه مغولان بر بخشي از جهان اسلام در اوايل قرن هفتم هجري، عنوان خان براي سران طوايف ترك و فرماندهان مغول و رياست يك اولوس به كار رفت و قاآن و به عبارت ديگر خاقان جايگزين خان بزرگ در قراقوروم و پكينگ (پكن كنوني) گرديد. نيز خاقان به معناي امپراتور و حكمرانان وابسته به سرزمين‌هاي امپراتوري، به خان شهرت يافتند. لذا تموچين پس از سه سال پادشاهي، چنگيز خان شد و به قول عطاملك جويني «قاآن پيش از حلول به محل پادشاهي نام او اوكتاي بود». زامباور به چنگيز خان و جانشينان او عنوان «خاقان‌هاي بزرگ» داده و مفرد آن را خاقان يا قاآن دانسته است.[23]

ماركوپولو (652 ـ 724 ق) خان‌هاي مغولي ايران را خان شرقي، خان‌هاي دشت قبچاق را خان غربي هولاكو را خان مشرق زمين و قوبيلاي قاآن را خان بزرگ همه تاتارها مي‌نامد.[24] وي با اشاره به پادشاهي كوي خان، باتوخان، اوكتاي خان، منگوقاآن و قوبيلاي قاآن (معاصر ماركوپولو) بر تاتارها، به بيان نکاتي پيرامون جايگاه سياسي، اجتماعي، و ديني خان ها در آن دوران مي پردازد. اين جهانگرد ونيزي در بخشي از گزارشات خويش در اين باره مي نويسد: « تاتارها در راه حمل جسد پادشاهان براي دفن در کوه آلتائي، همه کساني را که در سر راه حمل جسد ميبينند با شمشير مي کشند و مي گويند که برويد و در دنياي ديگر به خان خود خدمت کنيد... و وقتي منگوقاآن مرد بيش از بيست هزار مرد که در سر راه تشييع جنازه وي ديده شدند کشتند... [در اين دوران] خان بزرگ (قوبيلاي قاآن) به هر کسي طبق درجه اش جايزه و رتبه مي دهد» و براي مدال­ها اين مطلب نوشته شده: « در سايه خداوند بزرگ و لطفي که به امپراطور ما کرده اي، مبارک باد نام خان بزرگ و مرگ و نابودي باد بر کسي که از او اطاعت نمي کند... [در اين عصر] هر برگه (پول) ممهور به مهر خان بزرگ است و اين پول داراي رسميت مشروع تمام است و درست ارزشي معادل ارزش طلا و نقره دارد... [نيز در اين دوره تاريخي] خان بزرگ پيام هائي به زبان ترکي به پاپ رم نوشت... و توهين به خان مرگ فرد را به دنبال داشت.»[25]

بر همين اساس با حمله ي مغولان و تسلط آنان بر بخش هايي از جهان اسلام، ترکستان شرقي هم به همراه بخش هايي از استپ هاي شمالي و ماوراءالنهر تحت سلطه ي خان هاي جغتائي، جانشينان چنگيز قرار گرفت.[26] و پس از آن در دوره ي حکمراني اوزبکان بر اين مناطق هم عنوان خان همواره از کاربرد لازم برخوردار بوده است، چنانکه« اسکندر بيگ» در ذکر بخشي از قضاياي ماوراءالنهر و بيان احوال عبدالله خان و سلاطين اوزبکيه مي­نويسد: «در توده­ي سلاطين چنگيزي، پادشاه را خان مي نامند و پادشاه زاده را تا به پايه بلند سلطنت نرسد، سلطان مي گويند. اما عبدالمومن خان از زمان حيات پدر به لقب ارجمند خاني معزز و مکرم بود، چنانکه مردم ماوراءالنهر و اوزبکيه عبدالله خان را خان کلان و او را خان خرد مي گفتند.»[27] در آذربايجان نيز پس از استيلاي مغول، خان جايگزين رئيس و امير گرديد و به همين جهت است که واژه ي خان را اکثر فرهنگ نويسان، مغولي دانسته و برخي هم آنرا يک لغت ترکي عنوان کرده اند. و در زبان چيني اين واژه با تلفظ «خن» به مفهوم لقب پادشاهان به کار رفته است. و فرهنگ لغات مغولي به رسم الخط چيني آنرا از جمله ي لغات مغولي خالص مي داند[28] و مؤلف «بستان­السياحه» در معني چنگيز خان مي نويسد:
از آنرو که معني چنگيز خان بود خان خانان بتوري زبان[29]

بعد از چنگيز جانشينان او در ايران هم عنوان خان را پذيرفته و خود را «ايلخان» ناميدند.[30] رشيدالدين فضل الله درباره ي به قدرت رسيدن آباغاخان مي نويسد: «و هم در آن تاريخ (669ق) ايلچيان از بندگي قاآن رسيده بودند و جهت آباغاخان يرليغ و تاج و تشريف آورده، تا بجاي پدر نيکوي خويش، خان ايران زمين باشد و بر طريقه و رسوم آباء و اجداد رود.»[31] و نيز وي در عنوان حکايت وصول پولاد ... و آوردن يرليغ در باب خانيت ارغون­خان مي­نويسد: «در دهم صفر سنه­ي خمس و ثمانين و ستمائه يکبار ديگر ارغون­خان بر تخت نشست و به پادشاهي، رسوم و آئين به تقديم رسانيد.»[32] بعضي از امراي بني­شيبان (777 ـ 780 ق) لقب خاقان و برخي از حكمرانان دولت شيروانشاهيان (903 ـ 1236 ق) نيز عنوان خاقان داشتند و به دولت خاقانيان شهرت يافتند؛ حتي در اين دوره واژه خاقان در مورد خاقاني شيرواني به عنوان تخلص هم به كار رفت. در نزد تركان تيموري نيز خان از سلطان مهم‌تر بود.[33]

در عصر صفوي (907 ـ 1148 ق) خان يك حاكم ايالتي يا درجه‌اي پايين‌تر از بيگلربيگي و بالاتر از سلطان (معاون و جانشين حاكم) بود. همچنين در مورد پادشاهان صفوي عنوان خاقان و درباره ديگر دست اندركاران حكومتي عنوان خان و بيگ مورد استفاده قرار مي‌گرفت. در اين دوران در مناطق ازبك نشين نيز عنوان خان رواج داشت، به طوري كه اسكندر بيگ در شرح حوادث سال اول جلوس شاه عباس اول در حدود سال 996 ق مي‌نويسد:

بر مسند خاقاني زد تكيه شه ايران تاريخ جلوسش شد «عباس بهادر خان»[34]

قرون نهم تا سيزدهم هجري را شايد بتوان اوج كاربرد عنوان خان در جهان اسلام به شمار آورد، به طوري كه در اين دوران قلمرو جغرافيايي حكومت خانان به خانات شهرت يافت؛ از جمله در خانات كريمه (823 ـ 1191 ق)، خانات ماوراء النهر (بني جغتاي)، خانات قازان (849 ـ 957 ق)، خانات قاسموف (856 ـ 1088 ق)، خانات خيوه (921 ـ 1184 ق)، خانات خوقند (1112 ـ 1293 ق) و خانات كاشغر (1228 ـ 1294 ق)[35] نيز اين عنوان رواج داشت. ميرزا مهدي خان استر‌آبادي كه خود در سال(1151 ق) از جانب نادرشاه (1148 ـ 1160 ق) به لقب خاني نايل آمد، درباره چگونگي به كارگيري خاقان و خان در اين مقطع تاريخي مي‌نويسد:

«خاقان (xagan) همرديف قاآن باشد يعني ملك الملوك، و پادشاهان را خاقان گويند عموماً و پادشاهان چين را خصوصاً، چنان كه پادشاه روم را قيصر و عجم را كسري و هند را راي و توران را خان و كرج را شاو و تاتار را تراي و يمن را تُبَّع نامند.»[36]

او در توضيح عنوان خان (xan) هم آن را به معناي پادشاه دانسته و مي‌نويسد:
«و به اين جهت پادشاه ترك را خان ناميدند و چون سلاطين روم منشعب از اين تركانند خود را خان ناميدند و [پس] از آن كه عربستان و حجاز را متصرف شدند، لفظ سلطاني را كه به لغت عرب به معناي پادشاه است بر خاني افزودند و اين كه در ايران حكام و اعيان دولت را خان گويند جهتي به غير از اين نخواهد داشت كه چون سلاطين روم براي عظم‌شان، اطلاق اسم پادشاهي را به امرا و اعيان خود نموده و ايشان را پاشا ناميدند كه مخفف پادشاه باشد. [پس] از آن كه پادشاهي ايران به خاندان صفويه منتقل شد، ايشان هم علي‌رغم سلاطين روم اعيان دولت خود را خان و فروتر از آن را سلطان لقب دادند و بعد از آن كه سلطنت به دودمان گوركانيه انتقال يافت خود را پادشاه ناميدند و به طريق ايران اعيان و اكابر دولت خود را به خطاب خاني اختصاص دادند.»[37]

در دوره زنديه (1163 ـ 1209 ق) هم مؤلف تاريخ گيتي گشا از اعطاي لقب خاني به محمد خان از سوي شيخعلي خان و اطلاق عنوان خاقان به پادشاه خبر مي‌دهد.[38] خان در دوره فرمانروايي پادشاهان ترك دهلي در هند يك عنوان خاص براي اشراف زادگان به ويژه، آنان كه از نژاد ايراني و افغاني بودند، به شمار مي‌رفت و سلاطين دهلي (602 ـ 962 ق) و حكام بنگاله (602 ـ 984 ق) عنوان خان داشتند.[39] در دوره حكمراني سلاطين تيموري در هند نيز اين لقب رواج داشت، چنان كه عبدالرحيم خان ملقب به خان خانان، سپهسالار اكبر شاه، در عهد آن پادشاه معروف است.[40] در اين عصر در نزد گوركانيان هند منصب خاني يك امتياز بوده و در ضمن القاب مطنطن همچون خان زمان، آصف خان و لياقت خان محسوب مي‌شد.[41] مؤلف نخبه التواريخ در شرح مبدأ خلافت عثمانيان و مهاجرت خاندان سلجوق در عهد سلطان محمد غزنوي از ماوراء النهر به ماهان خراسان و از آن جا در دوره‌هاي بعد به انكوريه (آنكاراي كنوني)، اين مهاجران و جد اعلاي عثمانيان را از قبيله قايي خان دانسته و همه سلاطين عثماني را عنوان خان داده است.[42]

علاوه بر بكارگيري هر دو واژه خان و خاقان براي اشخاص، گاهي اين كلمات چنان كه به برخي از آنها اشاره شد، همراه با واژگان ديگر در نامگذاري دولت‌ها و حتي شهرها و مناطق مختلف هم به كار گرفته شده است. به عنوان مثال دولت ايلك خانيه در سال‌هاي 382 ـ 607 ق. در ماوراء النهر و تركستان شرقي.[43] با عناويني از جمله خاقانيه، خانيات، خانيان، ايلك خانان، قراخانيان و آل افراسياب معروف بوده است. تغيير نام شهر پكينگ (پكن كنوني) به خان باليغ يعني مقر خان از سوي قوبيلاي قاآن[44] و شهرت بعضي از مناطق جغرافيايي به خانات در جهان اسلام را مي‌توان از نمونه­هاي ديگر به حساب مي­آورد.[45]

گفتني است، گاهي واژه خان با كلمه «بك» در نام اشخاص در يك جا جمع شده است، چنان كه نام حاكم بلاد الدشت در قرن هفتم هجري «كلدي بك خان» بوده است.[46]

در تاريخ معاصر ايران «خان» همچنان در تشكيلات حكومتي به كار رفته است. گذشته از وجود عنوان خان در نام محمد حسن خان، مؤسس اصلي حكومت قاجاريه (1209 ق _1333 ق) از اين عنوان در رده‌هاي حكومتي به ويژه در مورد وزيران و حكام محلي، حتي پس از دوره مشروطيت نيز به كار مي‌رفت. از جمله سلطان­علي­خان، ميرزا علي اصغر خان امين السلطان، ميرزا جواد خان مشير السلطنه، ميرزا حسن­خان مشيرالدوله و محمد ولي خان سپهدار تنكابني. در مقطعي از تاريخ معاصر ايران استفاده از اين عنوان در مورد حكام محلي چنان رواج يافت كه به دوره خانخاني شهرت يافته است.[47] مناطقي از قبيل طالش، قره داغ، تبريز و گيلان به صورت خانخاني اداره مي‌شد نيز دراين عصر عنوان خاقان در مورد شاهان از كاربرد بيشتري برخوردار بود.[48]

شايان ذكر است كه واژه «خانم» صورت مؤنث «خان» ـ همچون بيگ و بيگم با «م» تأنيث ـ است؛ البته در قرون وسطا در برخي از سرزمين‌هاي خاور نزديك از جمله آذربايجان به همسر خان و به طور كلي در خانواده‌هاي اشرافي به زنان، «خان يك» اطلاق مي‌شد. [49]

عنوان خاقان اولين بار در قرن ششم ميلادي توسط آوارها وارد اروپا گرديد. امروزه در زبان انگليسي عنوان خان غالباً به مفهوم آقا يا ارباب باقي مانده و امروز نيز اين واژه همان مفهوم در اسامي چهره‌هاي سياسي و دولتي برخي از كشورهاي اسلامي مثل پاكستان، جمهوري آذربايجان و كشورهاي آسياي ميانه و قفقاز به چشم مي‌خورد.[50]

واژه خان و مشتقات آن دراشعار شعرا نيز به معناي پادشاه و حاكم به كار رفته است. در ذيل به نمونه‌‌هايي از آنها اشاره مي‌شود.[51]

تا جهان باشد جهان را عبرت است از حديث بلخ و جنگ خانيان
(فرخي)

سالار خانيان را با خيل و با خدم كردي همه نگون و نگون بخت و خاك را
آن چنان گور خان به كوه و براغ گور كو داغ ديد ورست زداغ
(منوچهري)

سپهدار خان است و فغفور چين سپاهش همي بر نتابد زمين
(جامي)

همي نگون شود از بس نهيب هيبت تو بترك خانه خان و بهند رايت راي
(فردوسي)

آن خواجه كه بس دير نه تدبير صوابش در بندگي شاه كشيد قيصر و خان را
(انوري ابيوردي)

كنون بايد كه بر خوانم به پيش تو بشعر اندر هر آنچه تو بخاقانان و طرخانان و خان كردي
(مخلدي)

اي خسروي كه نام ترا بندگي كند در حد روم قيصر و در خاك ترك خان
(ابوالمحاسن ارزقي)

شهريارا شادمان بنشين به تخت و ملك خويش ا برد منشور خاني از تو صد خان دگر
(سوزني)

سپه در سپاه قراخان رسيد همي گفت هر كس بجنگ آنچه ديد
(فردوسي)

شه هنگام شاهان با آفرين پدر مادرش بود خاقان چين
(فردوسي)

سر خاقان اعظم از تفاخر بدين نسبت يكي گردن بيفزود
(خاقاني)

ستاده قيصر و خاقان و فغفور يك آماج از بساط بيشگه دور
(نظامي)
 

پي­نوشت­ها:
* . دکتري تاريخ و تمدن اسلامي.
1 . دايرة المعارف آذربايجان شوروي {ACE}، (باکو ، 1982م ) ، 5 / 20؛ مصاحب، دايرةالمعارف فارسي ، 1/879 ، خواجه رشيدالدين فضل ا... ، (جامع­التواريخ، تهران ، اقبال ، 1376) ج1، ص120-123 ، دايره المعارف اسلام (انگليسي) {EI2}، ليدن ، ماده "KHAKAN?".
2 . فيتز جرالد ، تاريخ فرهنگ چيني، اسماعيل دولتشاهي، ( تهران ، علمي و فرهنگي، 1367) ، ص 150.
3 . ACE ، همان.
4 . ابوعلي قوام­الدين حسن خواجه نظام الملک ، سياست نامه،( تهران ، زوار ، 2537)، ص 135،194،195؛ فيتز جرالد، همان ، ص487.
5. اورانسکي ، مقدمه­اللغه ايراني، کريم کشاورز ، (تهران ، پيام ،1372) ، ص 149 ، CEَA، همان؛ محمد بن محمود طوسي، عجايب المخلوقات و غرايب الموجودات، (تهران ، علمي و فرهنگي ، 1356 ) ، ص 216 ؛ ابوعلي احمدبن عمرابن رسته ، الاعلاق النفيسه، حسين قره چانلو ، (تهران ، اميرکبير ، 1356 ) ، ص 170.
6 . EI2 ، همان؛ اورانسکي ، همان، ص 227-239؛ شهاب الدين احمد نويري ، نهايه­الارب في فنون الادب، محمود مهدوي دامغاني ، (تهران ، اميرکبير، 1364 )، ج9 ص318.
7 . عبيدالله بن عبدالله ابن خرداذبه ، المسالک و الممالک ، (بيروت ، دارصادر ، بي­تا) ، ص16.
8 . محمدبن ابي يعقوب اسحاق ابن نديم ، الفهرست ، ( بيروت ، دارالکتب العلميه ، 1422 ق ) ، ص 521.
9 . محمود کاشغري ، ديوان لغات الترک ، (استانبول ، عامره ، 1333 ق ) ، ج3، ص117.
10 . محمد ابن احمد بن يوسف خوارزمي ، مفاتيح العلوم ، حسين خديو جم ، (تهران، علمي و فرهنگي ،1362 ) ، ص 114.
11 . محمد بن عبيد الله بن بطوطه ، رحله ابن بطوطه ، ( بيروت ، المکتبه العصريه ، 1425 ق ) ج1، ص338و2/235.
12 . عطاملک جويني ، تاريخ جهان گشا ، (تهران ،افراسياب ، 1382 ) ج2، ص86
13 . ابن خلف تبريزي ، برهان قاطع ، (تهران ،اميرکبير ، بي تا ، ص344.
14 . رامپوري ، غياث اللغات ، (بي جا ، کانون معرفت ، بي تا ) ، ج1، ص369.
15 . زامباور، نسب نامه خلفا و شهرياران ، محمد جواد مشکور ، (تهران، بي­جا ، خيام ، 2536) ص 16 ، محمد تقي راشد محصل ، کتيبه هاي ايران باستان ، ( تهران ، پژوهش هاي فرهنگي ، 1380 ) ، ص43.
16 . EI2 ، ماده" KHAN"
17 . ابوالفضل بيهقي ، تاريخ بيهقي ،( تهران ، ايرانمهر ، 1350 ) ص 480.
18 . محمود کاشغري ، همان ، حسين محمد زاده ، ص 227 – 230.
19 . www.ozturkler.org.soverigt.
20 . EI2?،ماده " KHAN"
21 . محمد آقسرايي ، تاريج سلاجقه ، (تهران ، اساطير، 1362) ص 22-186
22 . جويني ، همان ، ج2، ص86 ، رامپوري ، همان ، ج2، ص267.
23 . رامپوري ، همان، ج1، ص143، زامباور ، همان، ص 360 ، دايره المعارف بريتانيکا، ماده" HAN"
24 . مارکوپولو ، سفرنامه ، سيد منصور سجادي ، (تهران ، بوعلي ،369 ) ص21-22.
25 . همان ، ص 24،74،92،98،113.
26 . ايرام لاپيدوس ، تاريخ جوامع اسلامي ، علي بختياري زاده ، ( تهران ، اطلاعات ، 1381 ) ص 610
27 . اسکندر بيگ ترکمان ، تاريخ عالم آراي عباسي ، ( تهران ، امير کبير، 1382) ص549.
28 . سيد احمد حسيني کازروني ، پژوهش در اعلام تاريخي و جغرافيايي تاريخ بيهقي، (بي­جا ، موسسه آيات ، 1374) ص 658.
29 . زين العابدين شيرواني ، بستان السياحه، ( تهران ، سنايي ، بي تا ) ، ص 60.
30 . عبد المحمد آيتي ، تحرير تاريخ وصاف، (تهران ، مطالعات و تحقيقات ، 1372 ) ص 129 .
31 . خواجه رشيد الدين فضل الله، جامع التواريخ، ( تهران ، اقبال ، 1367) 2/765.
32 . همان ، 2/812
33 . ACE?، 5/20، زامباور ، همان، ص 279-658 ، علي اکبر دهخدا ، لغت نامه ، واژه­ي "خاقان"
34 . اسکندربيگ ، همان ، ص 25، 27 ، 106، 379.
35 . زامباور ، همان ، ص 361 ، 374 ، 408 ، 412.
36 . ميرزا مهدي استر آبادي ، سنگلاخ ، (تهران ، نشر مرکز ، 1368) ، ص 152
37 . همان.
38 . ميرزا محمد صادق موسوي (نامي اصفهاني) ، تاريخ گيتي گشا ، ( تهران ، اقبال ، 1368 ) ، ص 72، 373، 359
39 . زامباور ، همان ، ص 422 – 426 .
40 . استر آبادي ، همان ، ص 152 .
41 . دهخدا، همان ، ماده «خان»
42 . محمد ابن محمد ادرنوي ، نخبه التواريخ ، ( استانبول ، تقويم خانه عامره ، 1276) ص 2، 11، 45.
43 . عزالدين ابن­اثير ، الکامل في­التاريخ ، ( بيروت ، دارالکتب العلميه ، 1415 ق ) ج9، ص224و 297؛ ادموند باسورث ، سلسله هاي اسلامي، فريدون بدره اي ، (تهران ، مطالعات و تحقيقات ، 1371 ) ص 595 .
44 . عباس اقبال آشتياني ، تاريخ مغول ، ( تهران ، اميرکبير ، 1379 ) ، ص 162 ، عبد المحمد آيتي ، همان ، ص 19 .
45 . زامباور ، همان ، ص 408- 412 .
46 . جمال الدين يوسف ابن تغري بردي ، النجوم الزاهره في ملوک المصر و القاهره ، (مصر ، الموسسه المصريه العامه ، بي تا ) ، ج 1، ص203
47 . باقر عاقلي ، نخست وزيران ايران از مشروطه تا انقلاب اسلامي ، (تهران ، جاويدان، 1374) ، ص 38، 44،76، 158 ، 200.
48 . محمد حسن­خان اعتماد السلطنه ، مرآه البلدان ، (تهران ، دانشگاه تهران ، 1367)، ج1، ص86 .
49 . ACE?، ج10، ص 49 .
50 . EI2?، ماده" KHAN" و" KHAGAN".
51 . ر.ک به : حسيني کازروني ، همان ، ص 374 ، دهخدا ، همان ، مدخل هاي «خان » و «خاقان»
منابع

- اقسرائي، محمدبن محمد، تاريخ سلاجقه، (تهران، اساطير، 1362ش).
- آيتي، عبدالمحمد، تحرير تاريخ وصاف (شرف­الدين شيرازي)، (تهران، مطالعات وتحقيقات، 1372ش).
- اورانسكي، اي، م، مقدمه اللغه­ي ايراني، ترجمه كريم كشاورز، (تهران، پيام، 1372ش).
- ابن­ اثير، عزالدين محمدي، الكامل في­التاريخ، (بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ق).
- ابن بطوطه، محمدبن عبدالله، رحله ابن بطوطه، (بيروت، المكتبه العصريه، 1425ق).
- ابن تغري بردي، جمال­الدين يوسف، النجوم الزاهره في ملوك المصر و القاهره، (مصر، الموسسه المصريه العامه ، بي‌تا).
- ابن خرداذبه، عبيدالله بن عبدالله، المسالك و الممالك، (بيروت، دارصادر، بي‌تا).
- ابن خلف تبريزي (برهان)، برهان قاطع، (تهران، اميركبير، بي‌تا).
- ابن رسته، الاعلاق النفسيه، ترجمه دكتر حسين قره چانلو، (تهران، اميركبير، 1356ش ).
- ابن نديم، محمد بن ابي يعقوب اسحاق، الفهرست، (بيروت، دارالكتب العلميه، 1422ق).
- ادرنوي، محمد بن محمد، نخبه التواريخ، (تقويم خانه‌ي عامره، چاپ سنگي، 1276 ق).
- استرآبادي، ميرزا مهدي، سنگلاخ، (تهران، نشر مركز، 1368 ش).
- اعتماد السلطنه، مرآه البلدان، (دانشگاه تهران، 1367ش ).
- اقبال آشتياني، عباس، تاريخ مغول، (تهران، اميركبير، 1379 ش).
- بوسوورت، ادموند، سلسله‌هاي اسلامي، ترجمه ي فريدون بدره اي، (تهران، مطالعات و تحقيقات، 1371 ش).
- بيهقي، ابوالفضل محمد بن حسين، تاريخ بيهقي، (تهران، ايرانمهر، 1350 ش).
- تركمان، اسكندر بيگ، تاريخ عالم آراي عباسي، (تهران، اميركبير، 1382 ش).
- جرالد، فيتز، تاريخ فرهنگ چيني، ترجمه‌ي اسماعيل دولتشاهي، (تهران، علمي و فرهنگي، 1367 ش).
- جويني، عطاملك، تاريخ جهانگشاي جويني، (تهران، افراسياب، 1382 ش).
- خواجه نظام الملك، سياست نامه، (تهران، زوار، 2537).
- خوارزمي، محمد بن احمد بن يوسف، مفاتيح العلوم، ترجمه‌ي حسين خديوجم، (تهران، علمي و فرهنگي، 1362 ش).
- دائره­المعارف، آذربايجان شوروي، (باكو، 1982م).
- دهخدا، علي اكبر، لغتنامه، (انتشارات دانشگاه تهران، (?).
- راشد محصل، محمد تقي، كتيبه‌هاي ايران باستان، (تهران، پژوهش‌هاي فرهنگي، 1380 ش).
- رامپوري، غياث الدين، غياث اللغات، (بي­جا، كانون معرفت، [بي‌تا]).
- زامباور، نسب نامه خلفا و شهرياران، ترجمه محمد جواد مشكور، (تهران، خيام،2536).
- شيرواني، زين العابدين، بستان­السياحه، (تهران، سنايي، [بي‌تا]).
- عاقلي، باقر، نخست وزيران ايران از مشروطه تا انقلاب اسلامي، (جاويدان، 1374ش).
- فضل الله، رشيد الدين، جامع التواريخ، (تهران، اقبال، 1376 ش).
- فضل الله، رشيدالدين، جامع التواريخ، (تهران، دنياي كتاب، 1364 ش).
- كازروني، سيد احمد، پژوهشي در اعلام تاريخي و جغرافيايي تاريخ بيهقي، (موسسه‌ي آيات، 1376 ش).
- الكا شغري، محمود، ديوان لغات الترك، (استانبول، مطبعه‌ي عامره 1333 ش).
- الكا شغري، محمود، ديوان لغات الترك، ترجمه حسين محمد زاده صديق، (تبريز، اختر، 1384 ش).
- لاپيدوس، ايرام، تاريخ جوامع اسلامي، ترجمه علي بختياري زاده، (تهران، اطلاعات، 1381 ش).
- طوسي، محمد بن محمود، عجايب المخلوقات و غرايب الموجودات، (تهران، علمي و فرهنگي، 1356 ش).
- ماركوپولو، سفرنامه، ترجمه‌ي سيد منصور سجادي، (تهران، بوعلي، 1369 ش).
- مصاحب، غلامحسين، دايرة المعارف فارسي، (تهران، اميركبير، 1380 ش).
- نامي اصفهاني، ميرزا محمد صادقي موسوي، تاريخ گيتي گشا، (تهران، اقبال، 1368ش).
- نويري، شهاب الدين احمد، نهايه الارب في فنون الادب، ترجمه‌ي محمود مهدوي دامغاني، (تهران، اميركبير، 1364 ش).