فصلنامه تخصصی
تابستان 1390
شماره 40

جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 

نگاهى به كتاب «خلافت اموى»  


حسن‏ بيگى‏ على  


«خلافت اموى» عنوان كتابى است از عبدالامير عبدديكسون كه با ترجمه گيتى شگرى در سال 1381 توسط انتشارات طهورى روانه‏ى بازار كتاب گرديده است. اين اثر، تحقيقى ژرف در زمينه‏ى تاريخ اسلام و يكى از پر آشوب‏ترين دوران آن؛ يعنى دوران حكومت عبدالملك مروان (خلافت 65 - 86ق) است و در مقايسه با بعضى آثارى كه در زمينه‏ى تاريخ اسلام منتشر مى‏شود، بسيار دقيق و عالمانه نگارش يافته است مقاله حاضر به معرفى و نقد كتاب فوق اختصاص دارد.

واژه‏هاى كليدى: خلافت، امويان، عبدالملك، حجاج، ابن زبير، مختار، ابن اشعث.
بخش اول: معرفى كتاب‏
اين اثر اوضاع سياسى دوران حكومت عبدالملك بن مروان (65 - 86 ق) را بررسى مى‏كند و در شش فصل با موضوعات زير تنظيم شده است:
فصل اول: سابقه‏ى سياسى، اجتماعى و مذهبى عبدالملك؛
فصل دوم: مخالفت طرفداران امام على‏عليه السلام در اين دوره، يعنى شورش مختار بن ابى عبيده ثقفى، زمينه‏ها و پيامدهاى آن؛
فصل سوم: عصبيّت (نزاع‏هاى قبيله‏اى) در اين دوره و سياست‏هاى عبدالملك براى كنترل اين پديده؛
فصل چهارم: جنگ بين ابن زبير و عبدالملك و علل حمايت مردم حجاز از ابن زبير؛
فصل پنجم: بررسى شورش‏هاى ابن جارود، زنج، قيام اَزد در عمّان و شورش عبدالرحمن بن اشعث و علل اين شورش‏ها؛
فصل ششم: جنبش خوارج در اين دوره و رابطه‏ى بين شورش مُطرّف بن مغيره و جنبش شبيب بن يزيد و خوارج.
نكته‏ى شايان ذكر اين است كه نويسنده قبل از فصل اول به بررسى منابع پرداخته است كه خود، به يك معنا، بررسى منابع تاريخ اسلام است. وى درباره‏ى منابعِ بررسى اين دوره مى‏نويسد:
منابع ما براى دوره‏ى مورد نظر عبارت‏اند از: سالنامه‏ها، آثار ادبى، تاريخ‏هاى محلى، كتاب‏هاى جغرافى، آثار مذهبى، سكّه‏ها و كتيبه (ص 23 - 24).
ناگفته نماند كه سعى نويسنده بر ارائه‏ى اثرى محققانه بوده است. دكتر حصورى در پيش گفتار خود بر ترجمه‏ى اين اثر مى‏نويسد:
نويسنده براى بررسى اوضاع سياسى دوره‏ى عبدالملك بن مروان، تقريباً عمده‏ى آثار عربى، برخى از آثار فارس و بسيارى از كتاب‏هاى محققان غربى را كه به زبان‏هاى انگليسى، آلمانى و فرانسه بوده ديده و يادداشت‏هاى خود را از آنها گرد آورده است (ص 9). بخش دوم: امتيازات‏
الف) هشدارى مفيد درباره‏ى منابع استفاده شده در تحقيق؛ نويسنده در بحث بررسى منابع، هشدارى مى‏دهد كه لازم است همه‏ى كسانى كه در زمينه‏ى تاريخ اسلام مطالعه مى‏نمايند به آن توجه كنند. او چنين مى‏نويسد:
چون بيش‏تر منابع موجود درباره‏ى دوره‏ى مورد نظر، از زمان عباسيان، دشمنان ديرينه‏ى امويان، به ما رسيده است، داورى درباره‏ى امويان را سخت دشوار مى‏كند. به ندرت مى‏توان روايتى تاريخى يافت كه محصول دوره‏ى پس از افول قدرتى باشد و در عين حال با آن همدردى كرده باشد. (ص 23).

ب) محدود نمودن قلمرو تحقيق؛ نويسنده، حوادث تاريخى سال‏هاى 65 - 86 قمرى، آن هم ابعاد سياسى اين دوره را موضوع تحقيق خود قرار داده است؛ اين در حالى است كه بعضى نويسندگان، موضوعى بسيار كلى، مثل تاريخ امويان يا عباسيان را با تمام ابعاد سياسى، اجتماعى، اقتصادى و... مورد پژوهش قرار مى‏دهند.

ج) نقد گزارش‏هاى تاريخى و سنجش آنها؛ يكى از ويژگى‏هاى مهم اين اثر نقدهاى نويسنده بر گزارش‏هاى تاريخى و سنجش آنها و در نهايت داورى و ترجيح يكى از گزارش‏ها بر ساير گزارش‏هاست كه در اين‏جا به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:
1. چنين گفته شده است كه عبدالملك مروان پيش از رسيدن به خلافت يك فرد كاملاً مذهبى بوده، ولى پس از به قدرت رسيدن ديگر چنين نبوده است. نويسنده چنين چيزى را قبول ندارد. مثلاً، در مورد محاصره‏ى مكه توسط سپاهيان او و به منجنيق بستن كعبه مى‏نويسد:
در فرمان به حجّاج براى حمله به كعبه، مقصودش آن بخش از بنا بود كه رقيبش ابن زبير ساخته بود و در دوره‏ى زندگى پيامبر وجود نداشت و بنابراين بر طبق سنّت، مقدس نبود. مدرك تأييد اين نظر كه عبدالملك ساختمان اصلى را محترم مى‏داشت، در روايتى از جغرافى‏دان سده‏ى چهارم، مقدسى آمده است (ص 186).
در ادامه‏ى همين موضوع، ساختن قبة الصخرة توسط عبدالملك را مطرح مى‏كند كه نقل كرده‏اند عبدالملك اين كار را انجام داد تا مردم به جاى زيارت كعبه مسجد الاقصى‏ را زيارت كنند - چنان‏كه يعقوبى نقل نموده است - و چون مردم از جلوگيرى از اجراى تكليف مذهبى خود شكايت مى‏كردند، عبدالملك از حديثى يارى جست كه حج در مسجد الاقصى را، بر اساس روايتى از زهرى، اجازه مى‏داد. در اين‏جا نويسنده چنين مى‏نويسد:
بررسى انتقادى گويتاين نشان مى‏دهد كه گزارش يعقوبى، قابل اعتماد نيست و مورخان مسلمان سده‏ى سوم اين امر را كه عبدالملك مى‏كوشيد زايران را از مكه به اورشليم برگرداند تأييد نمى‏كنند، به علاوه، چنان‏كه ى. و. هيرشبرگ ثابت كرده است، حديث‏هاى مربوط به اورشليم، درزمان عبدالملك نشأت نگرفته، بلكه به زمان پيش‏تر برمى‏گردد؛ در دوره‏اى كه باورها و افسانه‏هاى تقدس اورشليم در ميان مردم فلسطين و شام شايع بود، زهرى كه گفته مى‏شود عبدالملك به استناد او از حديث حج در اورشيلم كمك خواسته ظاهراً، در اين زمان بسيار جوان و براى خليفه يا ساكنان شام ناشناخته بوده است. اين‏كه ساختن قُبَةُ الصخرة ظاهراً با انگيزه‏هاى مذهبى صورت گرفته با اين واقعيت تأييد مى‏شود كه اين بنا هم‏چون يكى از مهم‏ترين مكان‏هاى مقدس در اسلام پس از مكه و مدينه، حتى پس از پيروزى عبدالملك بر عبدالله بن زبير باقى ماند و به همين سبب به نظر نمى‏آيد كه عبدالملك در انديشه‏ى جانشين كردن اورشيلم به جاى مكه بوده است.
تأثير مذهب را در برخى از وجوه سياست خارجى عبدالملك نيز مى‏توان ديد:
به محض اين‏كه خيالش از جانب كشورش آسوده شد، به سياستى تجاوزكارانه در خارج روى كرد؛ كشمكش گذشته با روم شرقى را با اعلام جهاد با كفّار، تقريباً هر سال ادامه داد. بلاذرى مى‏گويد عبدالملك مى‏خواست پسرانش هم، مانند خودش دل‏بسته‏ى قرآن و حديث باشند. گزارش‏هاى ديگرى از اين قبيل نيز نشان مى‏دهد كه به خلاف تهمت‏هايى كه منتقدانش به او مى‏زنند، در دوران خلافت خود نه دل‏بستگى‏اش را به مطالعات مذهبى و مسائل الهى از دست داد و نه ارتباطش را با متألّهان و مردان متدين؛ هم‏چون مكاتبه‏اش با حسن بصرى درباره‏ى مسائل دينى، چون جبر و اختيار (ص 47-49).
2. مُبرّد مى‏گويد: ابراهيم، فرزند مالك اشتر، پيش از پشتيبانى از مختار، نامه‏اى به ابن حنفيه (محمد حنفيه) نوشت و از او تأييد خواست و ابن حنفيّه هم، مثل هميشه، پاسخ گنگى به او داد و ابراهيم آن را اجازه‏ى پيوستن به مختار قلمداد نمود.
نويسنده در نقد اين گزارش چنين مى‏نويسد:
پذيرفتن اين گزارش به نظر دشوار مى‏آيد؛ زيرا در هيچ كدام از منابع كهن و نو تأييد نشده است؛ به علاوه، پاسخى كه گفته مى‏شود ابن حنفيه به ابراهيم نوشت، همانى است كه به نمايندگان كوفه - هنگامى كه به تحقيق در ادعاى مختار براى تأييد نماينده شدن او آمده بودند - داد و اين امر ما را به اين فكر مى‏اندازد كه مُبرّد دو حادثه را در هم كرده است (ص 71).
3. كسانى كه به مختار نظر خوشى ندارند نوشته‏اند كه او شگردهايى را براى جلب قلوب مردم به كار مى‏بست؛ از جمله دستور داده بود كرسى‏اى را حمل نمايند و اين‏گونه جلوه داده شده بود كه اين كرسى على‏عليه السلام است.
نويسنده در اين‏باره چنين مى‏نويسد:
دو روايت، اصل ماجراى اين كرسى و مراسم آن را به ما باز مى‏گويند: يكى از ابومخنف در بلاذرى و طبرى است كه مختار را عامل حضور كرسى مى‏داند و ديگرى از طفيل بن جعدة بن هبيره در طبرى است كه مى‏گويد: مختار تنها با اين فكر موافق بوده است. مهم‏ترين نكته در اين‏جا اين است كه نگهبانان كرسى كه بودند و چه كسانى به دور آن گرد آمده بودند؟ از ابومخنف در طبرى روايت شده كه نخستين نگهبان كرسى، موسى پسر ابوموسى اشعرى و پس از او حوشب بُرسُمى بوده است كه هر دو يَمنى بودند. آنهايى هم كه به دور كرسى بودند و صندلى را تكريم مى‏كردند يَمنى بودند. در ميان همه‏ى قبيله‏هاى عربستان جنوبى، رسمِ بردنِ نشانِ قبيله‏اى به هنگام جنگ بسيار شايع بود؛ زيرا باور داشتند كه اين نشان‏ها آنان را پيروزى خواهد بخشيد؛ بنابراين صندلى در اين‏جا درست مثل نشانه‏ى قومى در پيروزى و بالا بردن شجاعت جنگ‏جويان عمل مى‏كرد و روشن است كه انديشه‏ى كرسى از آنِ مختار نبوده و در اين مورد روايت طفيل بر روايت ابومخنف ارجح است (ص 95 - 96).
4. در مورد سال درگيرى بين مصعب و عبدالملك اختلاف است. بعضى اين درگيرى را مربوط به سال 72 و بعضى مربوط به سال 71 مى‏دانند.
نويسنده‏ى كتاب، سال 72 را انتخاب مى‏نمايد و در اين‏باره چنين مى‏نويسد:
تاريخ جنگ ديرجا ثليق بين مصعب بن زبير و عبدالملك بن مروان، ماه جمادى اول يا دوم سال 72 قمرى / 691 ميلادى است؛ اما واقدى در طبرى تنها كسى است در بين منابع كهن كه سال 71 قمرى / 690 ميلادى را مى‏دهد اين‏كه منابع بعدى اين تاريخ را تكرار كرده‏اند، دليل درست بودن آن نيست؛ زيرا بيش‏تر محتمل است كه از روايت واقدى به عنوان سند استفاده كرده باشند؛ به علاوه، روايت ديگرى از خود واقدى در طبقات ابن سعد هست كه ابن عساكر آن را تكرار كرده كه تاريخ 72 قمرى / 691 ميلادى را مى‏دهد گذشته از اين‏ها، تاريخ 72 قمرى / 691 ميلادى از آنجا تأييد مى‏شود كه عبدالملك، پس از پيروزى حجاج را به سوى ابن زبير فرستاد كه منابع ما همگى در مورد آن در سال 72 قمرى / 691 ميلادى اتفاق نظر دارند (ص 183).
د) نقد نظريات محققين معاصر؛ يكى ديگر از ويژگى‏هاى اين اثر توجه به آرا و نظريات مستشرقين و محققين معاصر و در نهايت نقد آنهاست كه در اين‏جا به مواردى از آنها اشاره مى‏شود:
1. در بحث قيام مختار و شركت موالى در اين قيام و پايگاه اجتماعى آنان، نظر يكى از محققين برجسته‏ى عرب، يعنى عبدالعزيز الدورى را نقل مى‏كند كه معتقد است در منابع مثال‏هايى كه پايگاه اجتماعى پست‏ترى را براى موالى نشان مى‏دهند، بيش‏تر استثنا است تا قاعده و بنابراين، اين امر نمى‏تواند علت بيزارى ايشان از حكومت عرب باشد؛ علت واقعى در نظر ايشان، غرور نژادىِ نسل ايرانى ضد عرب (شعوبى) بود. نويسنده در نقد سخن فوق مى‏نويسد:
در حالى كه اين عامل (شعوبى) را، به ويژه در دوره‏ى عباسى و اواخر دوره‏ى اموى انكار نمى‏كردند، مشكل بتوان آن را دليل عمده در دوره‏ى مورد نظر (دوران حكومت عبدالملك) ديد. اين واقعيّت كه اعراب به طور اتفاقى موالى را در ديوان و در موارد اندكى آنها را فقط در مسئوليّت فرماندهى نظامى يا قضايى اجازه‏ى كار دادند، تنها مدتى كوتاه بود و خالى از مخالفت اعراب نبود. اين‏كه فقط عدّه‏ى كمى از موالى به كارهاى عالى رسيدند، از تعداد آنان در كوفه كه چهل هزار بود، آشكار مى‏شود (ص 77).
2. در زمان عبدالملك مروان كه يكى از پرآشوب‏ترين دوران جامعه‏ى اسلامى بود، قبيله‏ى بنى فزاره به تشويق بشر بن مروان (برادر عبدالملك) پولى را كه گرفته بودند صرف خريد تجهيزات نظامى كردند و آن‏گاه در اقدامى تلافى‏جويانه در جايى به نام بنات قين تعداد زيادى از كلبيان را كشتند.
يكى از مستشرقين به نام دُزى، حادثه‏ى بنات قين را در زمان معاويه دانسته است. نويسنده در اين مورد مى‏نويسد:
در مورد روز بنات قين منابع ما مى‏گويند: هنگامى كه عبدالملك فرمان تنبيه بنى فزاره را به حجّاج داد، او حاكم حجاز بود. با توجه به اين‏كه حجّاج در سال 73 قمرى / 692 ميلادى به حكومت حجاز رسيد و در سال 75 قمرى / 694 ميلادى بود كه به حكومت عراق انتقال يافت، روز بنات قين بايستى در زمانى بين 73 قمرى / 692 ميلادى و 75 قمرى / 694 ميلادى اتفاق افتاده باشد؛ بنابراين به نظر مى‏رسد كه دُزى در نهادن روز بنات قين در زمان معاويه اشتباه كرده است (ص 139).
3. درباره‏ى علت بى‏تفاوتى عبدالملك نسبت به درگيرى بين مصعب و مختار و عدم دخالت در اين ستيزه، يكى از مستشرقين به نام وِلهاوزن معتقد است كه علت بى‏تفاوتى عبدالملك در اين درگيرى، قحطى‏اى بود كه در 68 قمرى / 687 ميلادى در شام روى داد. نويسنده در نقد سخن فوق مى‏نويسد:
اما اين امر نادرست است؛ زيرا اين قحطى يك سال پس از جنگ مصعب و مختار پديد آمد؛ از سوى ديگر، مصعب خود در جنگ با دشمنان ديگرش، مثل شيعيان در كوفه و خوارج در بصره، گرفتارتر از آن بود كه در برابر عبدالملك بايستد؛ بنابراين هرگونه درگيرى بين آن دو به تعويق افتاد، شايد عبدالملك عاقلانه‏تر دانسته باشد كه دشمنانش با هم بجنگند و خود را ضعيف كنند (ص 175).
4. در مورد قيام عبدالرحمن بن محمد بن اشعث و انگيزه‏ى او در مخالفت با امويان، وِلهاوزن هر گونه انگيزه‏ى مذهبى در قيام ابن اشعث را نفى مى‏كند و نتيجه مى‏گيرد كه اين شورش بيش‏تر كوشش دوباره‏ى عراقيان براى رها شدن از يوق شاميان بود. در مقابلِ اين نظر، مستشرق ديگرى به نام خانم ل. وچا. وگليرى اين نظريه را كه قيام انگيزه‏ى مذهبى نداشته، نمى‏پذيرد. او به لحاظ شركت موثّرِ قُرّا در آن، برجنبه‏ى مذهبى قيام تأكيد مى‏كند. در اين‏جا نويسنده به طور ضمنى هر دو نظر را رد مى‏كند و معتقد است كه عواملى چند در به وجود آوردن اين حادثه مؤثر بوده است و هر گروه با انگيزه‏ى خاصى در اين قيام شركت نموده است. او چنين مى‏نويسد:
در مورد رهبر آن، علت عمده، تحقير شخصى از جانب حجاج بود، اما حاميان او هر يك دليل خاص خود را در پيوستن به او داشتند. مى‏توان براى تنش‏هاى اساسى پنهان در شورش، چهار انگيزه را بر شمرد: كوشش‏هاى حجّاج براى موثّرتر كردن حكومت شاميان كه عراقيان از آن تنفر داشتند؛ نابرابرى در دستمزد و امتيازى كه بين عراقيان و شاميان بود؛ مخالفت شيعيان با امويان و نابرابرى‏هاى اجتماعى بين موالى و اعراب. قُرّا كه بسيارى از آنان خود موالى بودند، موالى را در مبارزه براى كسب حقوق برابر پشتيبانى مى‏كردند (ص 221 - 222).
5. درباره‏ى انگيزه‏ى مخالفت و قيام مُطرّف بن مغيره در زمان عبدالملك آراى گوناگونى بيان شده است. وِلهاوزن معتقد است كه مطرّف علايق شديد خارجى داشت. در اين‏جا نويسنده اظهار مى‏دارد كه:
«نه روابط او با شبيب (يكى از رؤساى خوارج) و نه حمله‏هاى صريح او به بى عدالتى‏هاى خليفه و حاكمان، الزاماً او را خارجى نمى‏سازد (ص 258).
سپس نويسنده با استناد به سه دليل معتقد است كه او از خوارج نبوده است: 1. مطرّف معتقد بود كه حاكم بايد قرشى باشد (بر خلاف نظريه‏ى خوارج در مورد حاكم)؛ 2. نه خوارج و نه پيروان مطرّف هيچ يك او را خارجى نمى‏خواندند؛ 3. نه مطرّف و نه ياران او شعار خوارج (لا حكم الاّ لله) را نپذيرفتند. و در آخر مى‏نويسد:
به اين دلايل، مشكل مى‏توان او را خارجى خواند (ص 258).

ه ) پرهيز از حصرگرايى در تبيين حوادث تاريخى؛ از ويژگى‏هاى برجسته‏ى اين اثر اين است كه نويسنده‏ى محقق در تبيين حوادث تاريخى دچار حصرگرايى نشده است، بلكه حوادث تاريخى را معلول علل و عوامل مختلفى مى‏داند كه ما در اين‏جا به نمونه‏هايى از آن اشاره خواهيم كرد.
1. در مورد گرايش موالى در قيام مختار مى‏نويسد:
مختار بهره‏ورى موالى از فى‏ء را در تساوى با اعراب و اسب سوارى آنان را قانونى كرد. او حتى يكى از موالى اهل عرينه به نام ابوعمره را به فرماندهى نگهبانان ويژه‏ى خود گماشت. مختار هم‏چنين اعلام كرد كه هر برده‏اى كه به سوى او بيايد آزاد خواهد بود (ص 77 - 78).
2. در مورد علل انتقام‏گيرى مختار از قاتلان امام حسين‏عليه السلام نويسنده مى‏نويسد:
در انجام اين كار مختار در پى دو هدف بود: نخست و مهم‏تر از همه، به قول خود، گرفتن انتقام حسين‏عليه السلام كه براساس آن با او بيعت شده بود وفا مى‏كرد؛ دوم، اشراف را كه به ضّد او قيام كرده بودند، پس از بى‏ثمر ماندن همه‏ى تلاش‏هايش براى آشتى با آنان، به مجازات محكوم مى‏نمود (ص 91).
3. ابراهيم اشتر در نبرد با سپاه عبيدالله بن زياد، على‏رغم كمى سپاه خويش، پيروز مى‏شود. نويسنده درباره‏ى عوامل پيروزى ابراهيم اشتر مى‏نويسد:
چندين عامل به پيروزى ابراهيم كمك كرد، گر چه سپاه او در مقايسه با سپاه ابن زياد كوچك بود، جدا از شجاعت و نبوغ جنگى ابراهيم، تعصب مذهبى شيعه در برابر ابن زياد، قاتل حسين‏عليه السلام، يكى از عوامل بود؛ علت ديگر پيروزى او، خيانت قيسيان در سپاه ابن زياد بود (ص 92).
4. درباره‏ى علل شكست مصعب بن زبير نويسنده به چند عامل اشاره مى‏كند: 1. تطميع پيروان مصعب توسط عبدالملك؛ 2. رفتار خشنِ مُصعب با كوفيان، از جمله كشتن شش هزار تن از پيروان مختار؛ 3. تنبيه عده‏ى زيادى از اهالى بصره توسط مصعب. علاوه بر اين عوامل، نويسنده به سرشت نافرمانى قبايل عراق و سنّت بى‏ثباتى در وفادارى‏شان اشاره مى‏نمايد (ص 181).
5. در زمان حكومت عبدالملك مروان قيام و شورش خوارج اوج مى‏گيرد. نويسنده در مورد علل قيام و شورش خوارج، چنين مى‏نويسد:
خوارج، از آن‏جا كه به مكتب برابرى و خلافتِ انتخابى اعتقاد داشتند، امويان را غاصب مى‏شمردند. وضع پيچيده‏ى سياسى در سال‏هاى 64 - 73 قمرى / 683 - 692 ميلادى همراه با سياست‏هاى تند حجّاج در عراق، بى‏ترديد، از جمله دلايلى بود كه خوارج را به مخالفت با دولت مركزى تشويق مى‏كرد (ص 237).
6. در مورد عوامل موفقيّت ابن زبير در حجاز مى‏نويسد:
براى برخى او قهرمانى بود كه برترى سياسى حجاز را، كه با كشتن عثمان از ميان رفته بود، تأمين مى‏كرد و، براى ديگران، ابن زبير چهره‏ى نمايان مخالفت با امويان پس از قتل حسين بن على‏عليه السلام بود كه هيچ مدعى‏اى از جانب طرف‏داران على‏عليه السلام نداشت. او كوشيد از مرگ حسين‏عليه السلام براى مقاصد خود با افشاى رفتار خشونت‏آميز امويان با خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله، بهره گيرد؛ هم‏چنين ابن زبير به جنبه‏ى مذهبى خلافتش اهميت زيادى مى‏داد. او تلاش كرد از عمر اول در داشتن درّه، هم‏چون نشانه‏ى خلافت خود، تقليد كند و ادعا كرد كه عثمان او را براى نگهدارىِ دار جانشين خود كرده است. او هم‏چنين با قرار دادن مركز فرماندهى جنبش خود در شهر مقدس (مكه) آن‏جا را پايتخت كرد و خود را عائذ (پناه جوى كعبه) خواند. خويشاوندى او با پيامبرصلى الله عليه وآله، هم از جانب پدر و هم از سوى مادر، به او كمك كرد تا خود را فردى مذهبى نشان دهد و نيز از اعتقاد مردم حجاز مبنى بر اين‏كه فرزندانِ ياران قديم پيامبرصلى الله عليه وآله شايسته‏ترين براى خلافت هستند بهره گرفت (ص 188).
7. نويسنده درباره‏ى عوامل شكست ابن زبير سه عامل را بر مى‏شمارد: 1. عدم كار تبليغاتى و بُخْل ورزيدن در توزيع اموال؛ 2. قراردادن مكه به عنوان مركز فرماندهى (چرا كه اين منطقه به لحاظ اقتصادى فقير و متكى بر حمايت مناطق ديگر بود)؛ 3. عدم توجه به پشتيبانى مخالفان اموى از قبيل موالى، شيعيان و خوارج (ص 189).
و) توجه به شرايط و وضعيت جامعه؛ از جمله مسائل مهمى كه يك پژوهشگر تاريخ بايد به آن توجه نمايد، شرايط و اوضاع جامعه است. توجه به شرايط رازِ بسيارى از تصميمات و كارهاى افراد را روشن مى‏كند و نيز راه را بر بسيارى از اعتراضات و انتقادات مى‏بندد. از ويژگى‏هاى اين اثر توجه به شرايط و وضع جامعه است؛ نمونه‏هاى ذيل در اين راستاست:
1. چرا سليمان بن صرد (رهبر توابين) با قاتلين واقعى (اشراف كوفه) درگير نشد؟ نويسنده در پاسخ اين سؤال چنين مى‏نويسد:
به علت وابستگى قبيله‏اى بين پيروان سليمان و اشراف كوفه، او از گرفتن كوفه و كشتن آنانى كه در قتل حسين‏عليه السلام همكارى داشتند خوددارى مى‏كرد. سليمان مدعى بود كه تنها ابن زياد و شاميان در كشتن حسين‏عليه السلام گناهكار بودند (ص 66).
2. علت عدم پيوستن ابراهيم اشتر به نهضت توابين چيست؟
نويسنده، در اين‏باره، ابتدا اظهار مى‏دارد كه:
توضيح اين‏كه، در آغاز، ابراهيم از همراهى سليمان بن صرد خوددارى كرد يا از پيوستن به جنبش مختار، كار ساده‏اى نيست (ص 70).
سپس در پاسخ به اين سؤال مى‏نويسد:
وِلهاوزن مى‏گويد كه ابراهيم به شيعه - آن گونه كه در آن زمان بود - اعتقاد نداشت. شايد از آن‏رو كه ابراهيم به هيچ يك از رهبران اطمينان نداشت و خود را دست كم براى آنان - اگر نه ماهرتر از آن دو - مى‏ديد.
3. چرا مختار ابتدا با اشراف كوفه سازش كرد؟
در اين مورد نويسنده چنين پاسخ مى‏دهد:
به نظر مى‏آيد كه مختار بيش‏تر به تثبيت امور در شهر علاقه‏مند بود تا گرفتن انتقام؛ زيرا سپاه شام به فرماندهى عبيدالله بن زياد به سوى موصل پيش مى‏رفت و ابن زبير هم از جانب بصره و حجاز او را تهديد مى‏كرد. اين نوعى آينده‏نگرى سياسى بود كه مختار علاوه بر اين تهديدهاى خارجى، با حمله به اشراف، خود را درگير جنگ شهرى مى‏كرد (ص 78).
4. چرا ابن زبير، محمد حنفيه را به مرگ تهديد كرد؟
نويسنده در پاسخ به سؤال فوق چنين مى‏نويسد:
به نظر مى‏رسد كه مى‏ترسيد مردم حجاز و عراق با ابن حنفيه بيعت كنند؛ به ويژه پس از اين‏كه مختار، در كوفه، با استفاده از نام او موفقيّت يافته بود (ص 85). بخش سوم: ملاحظات‏
1. مترجم هيچ اطلاعاتى در مورد كارنامه‏ى علمى نويسنده در اختيار خواننده قرار نداده است.
2. عبارت «او (يعقوبى) آن (كشتار طرفداران مختار توسط مُصعب بن زبير) را هم‏چون يكى از به خاطر ماندنى‏ترين خيانت‏هاى عَمان تصوير مى‏كند» (ص 28) عبارت روشنى نيست. در تاريخ يعقوبى چنين آمده است: «مصعب بن زبير به ياران مختار امان داد، سپس همه‏ى آنها را از دم تيغ گذراند؛ فكانَتْ احدى الغدرات المذكورة المشهورة فى الاسلام؛ اين يكى از نيرنگ‏ها و پيمان شكنى‏هاى معروف و مشهور اسلام است. (ج 2، ص 182).
به نظر مى‏رسد كلمه‏ى «عمان» غلط و «امان» صحيح باشد.
3. «امّا برخى از اطلاعات او (يعقوبى) با وجود تحريف‏هاى آشكارش اصيل و سودمند است» (ص 28).
نويسنده مى‏بايست براى ادعاى خود در مورد يعقوبى شواهد كافى بياورد.
4. «در برخى از گزارش‏هاى عوانة بن حكم درباره‏ى امور همگانى از مفهوم جبر استفاده شده كه امويان آن را تبليغ مى‏كردند از جمله: اشاره به پيش‏گويى مرگِ عمر توسط همسر كعب الاحبار...» (ص 29).
آن كسى كه گفته شده مرگ عمر را پيش‏گويى نموده است، كعب الاحبار است، نه همسر كعب الاحبار.56833
5. «مروان كه از جانب خليفه عثمان حاكم بحرين بود، پسرش عبدالملك را نيز به حكم‏رانى هَجر برگزيد» (ص 43).
نويسنده در همان صفحه (43) مى‏نويسد كه عبدالملك در هنگام محاصره‏ى خانه عثمان ده ساله بوده است؛ بنابراين قبل از محاصره و در زمان حكم‏رانى مروان بر بحرين، مى‏بايست در سنين كم‏ترى باشد؛ حال چطور معقول است كه كودكى 7 الى 8 ساله به حكم‏رانى هَجر برگزيده شود!
ثانياً، در كتاب المعارف ابن قتيبه، كه اتفاقاً يكى از منابع نويسنده است، چنين نوشته شده است: «مروان در زمان خلافت خود عبدالملك را به حكم‏رانى هجر برگزيد، سپس او را خليفه‏ى خود قرار داد».56834
6. «بلاذرى مى‏گويد كه عبدالملك مى‏خواست پسرانش هم مانند خودش دل‏بسته‏ى قرآن و حديث باشند. هنگامى كه حديث‏هاى لشكركشى‏هاى پيامبر را به شكل كتاب در دست چند تن از پسرانش يافت، فرمان داد آن را بسوزانند و پسرانش را به خواندن قرآن سفارش كرد» (ص 48).
زبير بن بكّار نقل مى‏كند كه وقتى سليمان بن عبدالملك براى پدر خويش كتاب ابان بن عثمان (درباره‏ى سيره‏ى پيامبرصلى الله عليه وآله) را وصف كرد، عبدالملك گفت: «تو به كتابى كه در آن براى ما فضيلتى نوشته نشده است چه نيازى‏دارى كه مى‏خواهى از طريق آن مطالبى را به مردم شام بشناسانى كه ما نمى‏خواهيم آنها را بدانند».56835
به نظر مى‏رسد نويسنده اين گزارش را نديده است و الّا قول بلاذرى را براى اثبات روحيه‏ى مذهبى عبدالملك نقل نمى‏كرد. نكته‏ى ديگر اين‏كه، با توجه به دشمنى امويان با انصار و بى‏اطلاع نگه‏داشتن شاميان از آنچه در زندگى پيامبرصلى الله عليه وآله رخ داده است، گزارش زبير بن بكّار به واقعيت نزديك‏تر است.
7. «نيز گفته‏اند كه عبدالملك در يكى از سفرهاى حج به دنبال پيرترين شيخ از قبايل خزاعه، قريش و بنى‏تميم فرستاد و به آنان فرمان داد كه بازسازى انساب حرم را به دنبال كارهاى پيامبرصلى الله عليه وآله از سر گيرند» (ص 49).
انساب حرم يعنى چه؟ خواننده‏ى فارسى از اين عبارت چه مى‏فهمد؟
در مغازى واقدى كه مدرك نويسنده است چنين آمده است: «نخستين كسى كه علايم حرم را نصب كرد، ابراهيم‏عليه السلام بود. چون عبدالملك حج گزارد، به سراغ پيرمردترين فرد قبايل خزاعه، قريش و بنى‏بكر فرستاد و به آنها دستور داد كه آن را بازسازى كنند».56836
8. «اين امر كه مختار در جنگ از شعارِ «يا منصورُ اَمِتْ» استفاده كرد نبايد كم اهميّت شمرد. منصور، منجى‏اى است كه يمنيان در انتظار او هستند، تا قدرتشان را به آنان باز گرداند» (ص 73).
حتماً شعار مسلم بن عقيل در قيام عليه ابن زياد را نيز، كه همين جمله‏ى «يا منصورُ اَمِتْ» بود56837 نبايد كم اهميت شمرد!
كلمه‏ى منصور در اين‏جا به معناى يارى شده است، نه شخصى خاص؛ و علت استفاده‏ى افرادى چون مسلم بن عقيل و مختار از اين شعار اين بوده كه مسلمانان در جنگ‏هاى صدر اسلام اين شعار را سر مى‏داده‏اند.56838
اين سخن نويسنده ما را به ياد جريانى مى‏اندازد كه مرحوم علامه قزوينى نقل مى‏كند. ايشان درباره‏ى يكى از مستشرقين مى‏نويسد: او در يكى از كتاب‏هاى خود در خصوص يكى از جنگ‏هاى صليبى - كه ابن اثير يا ياقوت حموى نقل مى‏كند كه «شَهِدَها ستّونَ الفاً من الافرنج» - اين‏چنين نوشته است كه «شصت هزار فرنگى در اين جنگ شهيد شدند.» و بعد مى‏گويد اين مسئله بسيار بسيار مهم است كه شصت هزار نفر در اين جنگ كشته شدند و هيچ يك از مورخين عيسوى متعرّض ذكر اين واقعه‏ى عظيم نشده است؛ و از اين مهم‏تر و عجيب‏تر آن است كه يك مسلمان از كشته شدن عيسوى‏ها به لفظ «شهيد شدند» تعبير مى‏كند. اين مستشرق «شَهِدَ» را كه به معناى حاضر شدن است، «شهيد شدند» ترجمه كرده است.56839
9. «اين بيعت (بيعت گرفتن مختار از مردم) مبتنى بود بر كتاب خدا و سنّت پيامبر، انتقام جنگ با مُحِلين (آنان كه خون خاندان پيامبر را مباح مى‏شمردند يعنى امويان و حاميانشان» (ص 74).
منظور از جنگ با مُحلين جنگ با كسانى است كه حرام خداوند را حلال شمرده‏اند. اين عبارت (جنگ با محلين) در قيام عبدالرحمن بن محمد بن اشعث هم به چشم مى‏خورد.
10. «آنان (موالى) در دفاتر ثبت (ديوان) جايى نداشتند و ، بنابراين، مزد نمى‏گرفتند» (ص 76).
نكته‏ى قابل ذكر اين است كه روايات تأييد مى‏كنند كه در دوران بنى‏اميه موالى عطا مى‏گرفته‏اند و نامشان در ديوان لشكر ثبت مى‏شده است.56840
11. «مصعب به دست زياد بن قدامه‏ى ثقفى كشته شد. وى هنگام زدن آخرين ضربه‏ى سرنوشت، فرياد مى‏زد: «يا لثارات المُخْتار». به اين ترتيب، مرگ مختار بدون انتقام نماند. مرگ مصعب نشان مى‏دهد كه پيروان مختار پس از مرگ رهبر خود تسليم نشدند، بلكه مخفيانه به كار خويش ادامه دادند، تا به هنگام پديد آمدن فرصت باز پديدار شوند» (ص 183).
بايد توجه نمود كه اولاً، از يك مورد جزئى نمى‏توان نتيجه‏ى كلى گرفت؛ ثانياً، مختار و زياد بن قدامه هر دو ثقفى هستند.
12. در صفحه‏ى 188، نويسنده در توضيح عوامل حمايت حجازى‏ها از ابن زبير به واقعه‏ى مهم حرّه اشاره نكرده است، در حالى كه رفتار خشن و تحقيرآميز شاميان زمينه‏ى بسيار مساعدى براى حمايت از ابن زبير فراهم ساخت.
13. «او (حجاج) اخماس بصره را از ارباع كوفه، با گذاشتن عده‏ى زيادى نگهبان در جاده‏ها، جدا كرد» (ص 205). خواننده فارسى زبان عبارت فوق را به سختى مى‏فهمد.
14. «آن‏گاه ابن جارود و پيروانش بر حجاج لشكر كشيدند و وارد فصطاط او شدند.» (ص 205). اول اين‏كه صحيح كلمه فسطاط است و هم‏چنين، معناى فسطاط براى فارسى زبان روشن نيست.
15. «در سال 80 قمرى / 699 ميلادى، عبدالرحمن بن اشعث و سپاه او به سيستان رسيدند كه در آن‏جا سخنرانى كرد و مقاتله را به پيوستن به سپاه خود فرا خواند و آنان چنين كردند» (ص 213).
عبارت فوق مبهم است. در تاريخ طبرى چنين آمده است: «ابن اشعث وارد سجستان شد و در سخنرانى خود مردم را امر به پيوستن به سپاهش براى جنگ نمود».56841
16. «در راه، كردان راه مُطرّف را زدند؛ امّا او آنان را در ثنيه شكست داد» (ص 257).
نويسنده يا مترجم، ثنيّة را اسم خاص لحاظ كرده است، در حالى كه، ثنيّة به معناى راه است. تاريخ طبرى در اين‏باره چنين مى‏نويسد: «فامّا الاَكْراد فاخذوا عليه [مُطرّف‏] ثنيّة حلوان»56842 (ص 290).
يعنى اكراد راه حلوان را بر او بستند.
17. غلطهاى تايپى:
غلط صفحه صحيح‏
الامام و السياسة 45 الامامة و السياسة
زبير 63 ابن زبير
يمين الورد 67 عين الورده‏
خناسه 74 كناسه‏
عبداللَّه بن زياد 78 عبيداللَّه بن زياد
عبداللَّه بن مروان 101 عبدالملك بن مروان‏
سمرّة بن جندب 101 سمرة بن جندب‏
مروان 135 عبدالملك بن مروان‏
جُلاً 145 رَجُلاً
زنبيل 213 رُتبيل‏

نكته‏ى آخر اين‏كه متن حاضر لازم است يك بار ديگر توسط شخصى كه هم به زبان انگليسى تسلط داشته و هم در تاريخ اسلام مطالعات عميق نموده باشد ترجمه شود تا اشكالاتى مانند موارد ذكر شده پديد نيايد علاوه بر آن امر ديگرى كه بايد صورت گيرد، تطبيق ارجاعات و منابع نويسنده با جديدترين چاپ آنهاست. $$
منابع:

- ابن بكّار، زبير، الاخبار الموفقيات، تحقيق سامى مكى العانى (قم، منشورات الشريف الرضى، 1374).
- ابن قتيبه، ابى محمد عبداللَّه بن مسلم، المعارف، تحقيق ثروة مكاشة (قم، منشورات الشريف الرضى، 1374).
- ابن هشام، السيرة النبويه، تحقيق مصطفى السقأ و... (بيروت، داراحياء التراث العربى، بى‏تا).
- افشار، ايرج، نامه‏هاى قزوينى به تقى‏زاده (تهران، انتشارات جاويدان، 1356).
- جودة، جمال، اوضاع اجتماعى - اقتصادى موالى در صدر اسلام، مترجمان مصطفى جبارى و مسلم زمانى (تهران، نشر نى، 1382).
- طبرى، ابوجعفر محمد بن جرير، تاريخ الطبرى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم (بيروت، دارالتراث، بى‏تا).
- واقدى، محمد بن عمر، مغازى، ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى (تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1369).
- يعقوبى، احمد بن محمد بن واضح، تاريخ اليعقوبى، تحقيق عبدالامير مُهنّا (بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1413).

$$پى‏نوشت‏ها: 1. مشخصات كتابشناختى اثر فوق بدين شرح است: ديكسون، عبدالاميرعبد، خلافت اموى (65 - 86 ق / 684 - 715م) ترجمه گيتى شگرى، چاپ اول (تهران، انتشارات طهورى، 1381). 2. رك: طبرى، تاريخ طبرى، ج 4، ص 191. 3. ابن قتيبه، المعارف، ص 355. 4. زبير بن بكّار، الموفقيّات، ص 333. 5. واقدى، مغازى، ج 2، ص 644. 6. طبرى، همان، ج 5، ص 368. 7. ابن هشام، السيرة النبويه، ج 3، ص 306. 8. قزوينى، نامه‏هاى قزوينى به تقى زاده، ص 113. 9. براى اطلاع بيش‏تر از نمونه‏هاى تاريخى اين موضوع ر.ك: جمال جوده، موالى در صدر اسلام، ص 138 به بعد. 10. طبرى، همان، ج 6، ص 328. 11. همان، ص 290.