شماره : 303
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

خودماني

رستمیان مرجان

براي موسي‌کوتقي‌ها دعا کنيد

باز هم تابستان شروع شد و اين پرنده‌ها آمدند. امروز هم با صداي يکي از آن‌ها بيدار شدم. روي تاق پنجره نشسته بود و داشت جفتش را صدا مي‌کرد. با خودم گفتم: «واي!»

بند دلم پاره شد. نمي‌دانم اين پرنده‌ها چند بار بايد از يک سوراخ گزيده شوند. همان‌طور خيره پرنده را نگاه کردم تا شايد از رو برود؛ اما انگار نه انگار! رفت دنبال جفتش تا جاي جديدي را که پيدا کرده بود نشانش دهد. من هم مستقيم شيرجه رفتم توي بالشم. چشمانم را بستم و خاطره‌ي سال پيش خود به خود در ذهنم تازه شد. سال پيش درست اوايل تابستان، همين موقع‌ها بود که موسي‌کوتقي(1) پيدايش شد. من و برادرم ذوق مي‌کرديم و سعي مي‌کرديم خيلي نگاه‌شان نکنيم تا مبادا احساس خطر کنند و از اين‌جا بروند. خلاصه آن‌ها هم شروع به لانه‌ساختن کردند. روي لبه‌ي پنجره‌ي اتاق من خيلي کوچک بود. کلي فکر کردم تا براي آن‌ها يک جاي مناسب درست کنم. گفتم شايد بشود يک تخته را به لبه‌ي پنجره وصل کرد تا براي لانه‌سازي کبوترها جاي بيش‌تري باز شود؛ اما نشد که نشد. دو روز بيش‌تر نکشيد، ديدم لانه‌ي‌شان را ساختند. يکي از آن‌ها نصف ظهر را روي تخم‌ها مي‌خوابيد و ديگري برايش غذا مي‌آورد و بعد از ظهر به بعد هم جاي‌شان عوض مي‌شد. من و بردارانم گاهي که هر دو تاي‌شان مي‌رفتند چهارپايه مي‌گذاشتيم و تخم‌ها را ديد مي‌زديم؛ اما هيچ وقت آن بعدازظهر غم‌انگيز يادم نمي‌رود. من پشت ميزم نشسته بودم و داشتم کتاب مي‌خواندم. مادر تخم‌کوچولو بلند شد تا چرخي بزند. بلند شد و پريد. اتفاقي که نبايد مي‌افتاد، افتاد. چوب‌هاي لانه به پايش گير کرد و از بالاي لبه‌‌ي پنجره افتاد روي کف پنجره؛ اما کبوتر نفهميد. او رفت و در آسمان اوج گرفت. من با صداي افتادن لانه و صداي تق محکم شکستن تخم از جا پريدم. رفتم لب پنجره و...

هيچ وقت آن صحنه از جلو چشمانم دور نمي‌شود. لانه چپ شده بود و دو تا تخم‌ها شکسته بود و دو تا جنين صورتي‌رنگ با پوست نازکي که مويرگ‌‌هاي آن توي ذوق مي‌زد روي زمين پخش شده بود. آن چشم‌هاي درشت و مشکي که زير آن پلک نامرئي خفته بودند و آن پنجه‌هاي کوچک...

داد زدم و با هق هق گريه بقيه را صدا کردم. مادر و پدر و برادرانم هم انگار مثل من نتوانستند جلو اشک‌هاي‌شان را بگيرند. حيف شد! چه‌قدر براي جوجه‌ها نقشه کشيدم. مي‌خواستم تربيت‌شان کنم و کاري کنم که هر وقت سوت مي‌زنم مثل برنامه کودک‌ها بيايند و روي شانه‌ام بنشينند. يا برايم جيک جيک کنند. دوست داشتم فيلم بزرگ‌شدن‌شان را بگيرم و براي تلويزيون بفرستم. همان‌جا کنار پنجره منتظر ماندم تا کبوتر برگشت. آن نگاهي را که وقتي به لانه‌ي شکسته و جوجه‌هاي مرده‌اش انداخت فراموش نمي‌کنم. کبوتر آمد و کنار لانه‌ي شکسته‌اش نشست. نوکش را آرام و با ترس به پيکر جوجه زد. انگار که تصور اين صحنه برايش غيرممکن بود. رفت و دور ديگري زد و دوباره برگشت. شايد انتظار داشت حالا که دوباره برگشته همه چيز مثل اول شده باشد. لانه سر جايش و تخم‌هايش توي آن منتظر آغوش گرم او. جفتش را صدا زد. آن‌قدر محو در غم جوجه‌ي از دست رفته‌ي‌شان بودند که اصلاً نفهميدند پنج نفر از پشت پنجره نگاه‌شان مي‌کنند. مادر جوجه‌ها سر در بال خود کرد و همان صداي هميشگي يک موسي‌کوتقي را درآورد. فقط با اين تفاوت که صدايش پر از بغض بود. آن دو پرنده تا سحر بالاي جسد جوجه‌ي‌شان ايستادند و گريستند و بعد رفتند. من هم جسد جوجه را با تخمش در باغچه‌ي خانه‌ي‌مان خاک کردم و لانه‌ي‌ چوبي پرنده‌ها را مثل يک سنگ قبر گذاشتم روي خاک جوجه...

حالا دوباره موسي‌کوتقي‌ها پيداي‌شان شده بود. باز هم آن چوب‌هاي کوچک ميان نوک‌شان و لانه‌اي که نم نمک همان جاي قبلي ساخته مي‌شد.

مي‌ترسم باز هم کار دست خودشان بدهند. مي‌ترسم! اگر دوباره آن اتفاق بيفتد؟ شما براي موسي‌کوتقي‌ها دعا کنيد!?

1. نوعي کبوتر، ياکريم.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان