شماره : 303
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

اگر بيايي...

رستمیان مرجان



(به مناسبت نيمه‌ي شعبان)

آفتاب کسل‌ صبح مي‌آيد، نقش تکراري‌اش را توي آسمان بازي مي‌کند و صحنه‌ي دنيا را به ماه مي‌دهد. ستاره‌ها روي پرده‌ي آسمان شکلک‌هاي بي‌‌معني درمي‌آورند و هر يک به سويي مي‌روند. انسان‌ها هم که به جاي زندگي کردن فقط نفس کشيدن را از حفظ کرده‌اند و دنيا کامپيوتر عظيمي است از مردمي که روزگاري لبخند نقش ثابت صورتشان بود و چشمان‌شان هر صبح پنجره‌اي بود رو به خدا... تو هم انگار پشت پرده‌اي ضخيم از گناهان ما تماشاگر اين تراژدي دردناک شدي و اين منم که بايد هر شب نگاهي به اين آسمان سياه و بي‌ستاره‌ي شهر بيندازم و دنبال تو و خدايت بگردم! دلم گرفته از اين غربت، مي‌خواهم از دل تا قلم تلنگر زنم به عشق! زخمي زمانه‌ام و سيل اشک‌هايم راه دريا را نمي‌دانند.

ساعت چند است؟ گويي عقربه‌ها هم حيران شده‌اند. اين روزها به گمانم ساعت‌ها هم نمي‌دانند در کجاي ‌زمان ايستاده‌ايم؟ زمان ايستاده است! شايد اين هم از خصايص آخرالزمان است! همين!

يادم بده ساعتم را براي کدام جمعه کوک کنم. آمدنت را ثانيه‌ها فرياد مي‌زنند. يک روز که آخر هفته است و تو اي آخرين مسافر! يک‌بار براي خدا به ساعتت نگاه کن! فردا جمعه است...

آهاي ثانيه‌هاي دوازدهم! چند دقيقه قبل خواب ديدم فردا ساعتم زنگ مي‌خورد.

هنوز بغض‌هاي بي‌شمارم، بر زمستان تنهايي‌ام يخ بسته‌اند و من چه‌قدر بسوزم تا روزگار يخ‌بسته‌ام را آرامشي باشد؟

و تو اي زلال آسماني! اي موعود باراني! بر ابري‌ترين تقديم تقديرمان، تاريخ حضورت را ببار. مولايم،... تارهايي را که ما دورت تنيده‌ايم کنار بزن، پرده را پاره کن و از ميان تاريکي‌هاي ما خودت را بيرون بکش... دلم آفتاب مي‌خواهد... بيا آفتاب را کنار بزن و تو آفتابم شو، اين آفتاب انگار نور چشم را مي‌دزدد. بدون تو، زندگي نيست، روشنايي نيست. پس آفتاب چه معني دارد؟ بيا قلبم را روشن کن و آفتاب دنياي تيره‌‌ام شو! بيا  نفس‌هاي بي‌هدف مردم را سبز کن. بيا و عطر گل نرگس را در ريه‌هاي خشک‌مان جاري کن. بيا و به ما بچه‌هاي بي‌سواد و شاگردان بد عشق را مشق کن.

و از کنار خانه‌ام عبور کن که پنجره‌هايش ديرزماني است به روي مهرباني يک نگاه گشوده نشده است.

اگر بيايي...

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان