جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
آخرین شماره ها
نشریات دیگر
عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان

فصل 1 بخش 6 : نقش صهیونیسم در سقوط امپراطوری عثمانی



همزمانی ظهور جنبش صهیونسیم و طرح بازگشت یهودیان به فلسطین به عنوان «سرزمین موعود» ملت یهود با آغاز جنبش ناسیونالیم عرب در بخش‏های عرب نشین امپراطوری عثمانی، از عمده ترین تحولات سیاسی اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 در خاورمیانه و سرزمین‏های اسلامی است

اگر چه ظاهرا چنین به نظر می آید که این دو جنبش در ابتدا به دور از تأثیرپذیری از یکدیگر به وجود آمده و به موازات هم رشد کردند اما در واقع میان عواملی که در ظهور و تکامل آنها نقش داشتند نقاط مشترکی دیده می شد. ضمن اینکه صهیونیسم و ناسیونالیسم عرب که در جریان جنگ جهانی اول از بازیگران عمده صحنه سیاسی خاورمیانه عربی بودن، پس از پایان جنگ ، برسرفلسطین رویاروی هم قرار گرفتند.

برخلاف آنچه که به نظر می‏رسد طراحان مسأله بازگشت یهودیان به فلسطین و تأسیس جامعه جدید اسرائیل در آن، در اصل صهیونیست‏ها و حتی یهودیان نبودند؛ بلکه  اندیشه استقرار یهودیان در فلسطین در واقع برای نخستین بار از سوی محافل حاکم بر قدرت‏های استعماری اروپا مطرح شد.

رشد صنعتی و اقتصادی اروپا، سلطه بر سایر بخش‏های جهان را در پی داشت. بنابراین قدرت‏های نوظهور اروپایی اولین کسانی بودند که جهت رسیدن به اهداف خود ، طرح استعمار نقاط مختلف جهان را بوسیله نیروی انسانی یهود مطرح کردند. بدیهی است که فلسطین بدلیل قرار داشتن در قلب امپراطوری عثمانی و مجاورت دریای مدیترانه و کانال سوئز منطقه بسیار پرمنفعتی برای اروپایی‏ها به شمار می‏آمد. بدین جهت مدت‏ها قبل از «هر تصل» و همکاران او ندای تأسیس حکومت یهود در فلسطین به گوش می‏رسید.

بنابراین طرح استقرار یهودیان در بخش‏های مختلفی از جهان مورد مطالعه قرار گرفت. در سال 1652 با اجازه کمپانی هلندی هند غربی ، قطعه زمینی در جزیره کوراساوا ، به «ژوزف نونزد افونسه کا» و دیگران داده شد تا یک مستعمره یهودی نشین در این جزیره تأسیس کنند؛ اما این اقدام موفقیت نیافت. در سال 1654 نیز انگلستان در نظر داشت یهودیان را در سورینام مستعمره خود مستقر کند و از آنها جهت اهداف استعماری بهره‏برداری نماید. دولت فرانسه نیز در همین زمان نقش مشابهی برای اسکان یهودیان در دست داشت. ناپلئون بناپارت نیز در سال 1799 م. برای استفاده از یهودیان جهت استعمار فلسطین اقداماتی کرد که به شکست انجامید،

در اواسط قرن نوزدهم در انگلستان و فرانسه دوباره مسأله یهودیان تحت عنوان «مسئله شرق» مطرح شد. این دو کشور برای حفظ منافع خود در مدیترانه و کانال سوئز به طرح ایجاد یک کشور یهودی در فلسطین توجه کردند. در اوایل کنفرانس پنج جانبه قدرتهای بزرگ اوپا در 1840 نیز مسئله «تولد دوباره ملت یهود» مطرح گردید. انگلستان معتقد بود که بازگشت یهودیان، نفوذ سیاسی بریتانیا را بالا می‏برد.

در این هنگام قدرت‏های بزرگ استعماری اروپا که قصد داشتند در امپراطوری رو به زوال عثمانی رخنه کند، مسئله آینده سوریه (و فلسطین) را که در آن زمان در اشغال قوای مصر تحت فرماندهی «ابراهیم پاشا» فرزند محمد علی پاشا فرمانروای مصر بود طرح کردند.

رقابت قدرت‏های استعماری اروپا برای رخنه در خاورمیانه قبل از حفر کانال سوئز و پس از اتمام ساختمان آن تشدید یافت. دولت انگلستان درصدد بود حمایت یهودیان اروپا را برای مهاجرت به فلسطین بدست آورد و یهودیان شرق را نیز به این کار تشویق کند. «سرهنگ جرج گولر» حکمران سابق استرالیا و یکی از مسئولان امور مستعمراتی، در 25 ژانویه 1853 اعلام کرد: «مصر و سوریه، میان انگلستان و مهمترین نواحی مستعمراتی و تجارت خارجی یعنی هند و چین و جزایر استرالیا شکاف انداخته است. انگلستان باید با استفاده از تنها مردمی که تمامی توانایی و نیروی آنها بکار گرفته خواهد شد، یعنی با استفاده از اولاد بنی اسرائیل که فرزندان حقیقی این سرزمین هستند، نوسازی سوریه را آغاز کند.»

در فاصله سالهای 1870 1850 با اتمام ساختمان کانال سوئز مسئله جدی تر شد. در این زمان فرانسه و انگلستان در رقابت با یکدیگر علاقه بیشتری به مسئله فلسطین پیدا کردند. دولت فرانسه زیر پرچم نوعدوستی تعهد کرد که یهودیان فقیر را برای تشکیل دولت خاص خود به فلسطین مهاجرت دهد. از سوی دیگر «سر مونت فیوره» از طرف انگلستان مأمور شد تا برای خرید زمین جهت اسکان یهودیان در فلسطین با سلطان عثمانی وارد مذاکره شود. آلمانی ها نیز که در این سالهای به وحدت دست یافته بودند و سر خود را بی کلاه احساس می کردند، دست به عمل زدند و «شرکت مستعمارتی یهود» را توسط «بارون موریتس هیرش» برای خرید زمین در فلسطین تأسیس کردند. «جیمز نیل» مقام برجسته کلیسای انگلستان نیز در حمایت از طرحهای استعماری دولت برای بازگرداندن یهودیان به فلسطین، با تمسک به مذهب معتقد بود که خداوند توسط حضرت مسیح باید یهودیان را مجدداً در سایه کوه مقدس صهیون گرد آورد.

جالب اینکه در مقابل این طرحهای استعماری، روحانیون و شخصیت های برجسته یهودی با اندیشه بازگشت به فلسطین به مخالفت برخاستند. در کنفرانس سراسری «مجمع اصلاحات یهودیت» که در 1885 در پیتبورگ برپا شد، شرکت کنندگان به اتفاق آراء اعلام داشتند که «ما انتظار بازگشت به فلسطین را نداریم». خاخام اعظم انگلستان «دکتر آدلر» نیز به حوزه های دینی تحت نفوذ خود نامه نوشت و با اقدامات اروپایی ها در رابطه با طرح مسئله بازگشت یهودیان به فلسطین مخالفت ورزید. در سال 1897 همزمان با تلاش صهیونیست‏های تحت رهبری هرتصل برای برپایی کنفرانس بال در سوئیس، کنفرانس مرکزی خاخام‏های آمریکا با صدور قطعنامه‏ای هر گونه اقدام در جهت تأسیس یک حکومت یهودی در فلسطین را نکوهش کرد و اعلام نمود که «صهیون ما امریکا است.» در همین دوران نیز یکی از رهبران یهودیان آلمان اعلام کرد که «اشتوتگارت، اورشلیم ماست.»

بدین ترتیب، خمیرمایه اصلی اندیشه صهیونیستی یعنی بازگشت به فلسطین و تأسیس حکومت اسرائیل، در اصل از سوی قدرتهای استعماری و رقیب در اروپا مطرح شد و بعدها بورژوازی یهود نیز جهت دست یافتن به اهداف خود با سرمایه‏داری اروپا همدست شد و حرکت صهیونیستی را بنیان گذاشت.

طرح مسأله بازگشت یهودیان به فلسطین و استقرار آنها در این منطقه از امپراطوری عثمانی، یک ضرورت استعماری برای کشورهای نوظهور رقیب در اروپا بود. در هم شکستن قدرت عثمانی و ایجاد پایگاه در این منطقه استراتژیک به منظور حفظ منافع استعماری و امپریالیستی اروپا نیز در راستای این هدف قرار داشت. در این دوران یعنی نیمه  قرن نوزدهم بود که اروپاییان به کمک یهودیان به تلاشهای خود جهت کسب نفوذ در فلسطین شدت بخشیدند و در همین زمان بود که جنبشی بنام« صهیونیسم» بتدریج در صحنه سیاسی اروپا ظاهر شد.

روشنفکران یهودی تحت نفوذ بورژوازی یهود و دولت‏های سرمایه‏داری اروپا در این دوران ، فعالیت‏های خود را برای پایه‏گذاری حرکت صهیونسیم و ایجاد جوامع متمرکز یهودی در فلسطین آغاز کردند. شخصیت هایی نظیر« ماکس نوردو» و « کارل نتر» و «موشه مونت فیوره» و پس از چندی « تئودور هرتصل» در این دوره ظهور کردند.

سه روشنفکر یهودی نخست تحت حمایت بورژوازی یهود و قدرتهای یهود و قدرتهای استعماری خواهان مهاجرت یهودیان به فلسطین و ایجاد مستعمرههای کشاورزی و نظایر آن در این منطقه بودند. هرتصل بعدها رهبر نهضت صهیونیسم شد و با نوشتن کتاب« دولت یهود» مسأله بازگشت یهودیان به ارض موعود و ایجاد کشور اسرائیل را در آنجا بطور رسمی مطرح کرد.

در این میان، بازی دادن عرب‏ها بر سر فلسطین نیز شاهد دیگری بر توطئه‏های استعمارگران برای ایجاد غده سرطانی صهیونیسم در منطقه است.

مک ماهون در نامه‏اش به شریف حسین نوشت: «انگلیس آماده به رسمیت شناختن و تسهیل استقلال اعراب در همه مناطق داخلی مرزهای درخواست شده توسط حسین، حاکم مکه است». از آنجا که اروپایی‏ها اعراب مسیحی را «مدیترانه‏ای‏ها» می‏نامیدند و واژه اعراب را فقط برای مسلمانان به کار می‏بردند، در نامه بالا ساکنان لبنان کنونی و فلسطین از مناطق سلطه شریف حسین خارج شد. به عبارت دیگر، مک ماهون مناطق دریایی غیر عرب به ویژه مدیترانه را از این طرح منتفی دانسته بود.

حسین در پاسخ به مک ماهون اعلام کرد، برای تسهیل اجرای توافق، از ولایات توروس و آدنا چشم پوشی می کند و حاضر است برای مدت کوتاهی ولایت عراق را به انگلیسی‏ها واگذار کند، در عوض، ولایت حلب و بیروت باید کاملاً در اختیار اعراب باشد. حسین تفاوتی میان مسلمانان و مسیحی نمی دید و با این استدلال قوی خواستار پاسخی صریح و قاطع بود.

مک ماهون در جواب خود اذعان کرد که فرانسه در این دو ولایت منافعی دارد و انگلیس هم منافع خاص خود را در سایر مناطق عربی دارد که با معاهداتی که با سران محلی امضا کرده نیز مرتبط است. بنابراین، هرگونه پاسخی نیاز به اندیشه و تعمق دارد.

نکته بسیار جالب این است که در هیچ یک از این نامه‏نگاری‏ها از فلسطین نامی برده نشده است. در واقع، برای انگلیسی‏ها تردیدی وجود نداشت که فلسطین نمی‏تواند و نباید در اختیار شریف حسین و مسلمانان قرار گیرد؛ اندیشه‏ای که آنها در عمل نیز بدان پایبندی نشان دادند.