خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

ناگفته هايى ازسرزمين سيب و آتش
وسمقى صديقه

اشاره دوباره:
در مقدمه اولين بخش نوشتيم كه خانم دكتر وسمقى پس از دو مرحله سفر به لبنان به انگيزه بررسى اوضاع سياسى اجتماعى آن كشور, اين مهم را به انجام رساندند. مجله درخواست كرد اين سفرنامه تحليلى كه آگاهيهاى سودمندى را در بردارد براى علاقمه مندان مسائل سياسى و اجتماعى طى قسمتهاى متعددى در پيام زن منتشر شود كه اينك دومين بخش آن را ملاحظه مى كنيد.((پيام زن))

مدرسه قسطل
روز پنجشنبه نوزدهم ديماه سال 1370 ساعت 8/5 صبح زاهد آمد. به اتفاق او به مدرسه ((قسطل)) در اردوگاه ((الجليل)) رفتيم. قسطل نام يكى از قهرمانان و شهداى فلسطينى است. دكتر ابراهيم سر كلاس بود. مطلع شد كه ما در مدرسه هستيم. با ظاهرى آراسته آمد و با شعف و خوش رويى به ما خوشآمد گفت. به دفتر مدير مدرسه رفتيم. او مردى لاغراندام بود و از ديدار ما بسيار اظهار خوشحالى مى كرد. با مدير و معلمان چندى در دفتر مدرسه به گفتگو نشستيم. كتابهاى درسى دانشآموزان توسطUNORWA تهيه مى شود و فلسطينيها, خود در تنظيم كتابهاى درسى سهمى ندارند. معلمان و مدير مدرسه از اين وضعيت ناراضى و نگران بودند. آنان مى گفتند كه فرزندان ما بايد با تاريخ سرزمين خود, فلسطين, آشنا شوند. آنان اظهار مى كردند كه ما مسلمانيم و فرزندان ما بايد تعاليم دينى و اسلامى را, بياموزند و حال آنكه كتابهاى درسى فاقد اين ارزشها است.
معلمان مربوطه براى جبران اين كمبودها, خود در كلاسهاى درس, دانشآموزان را از تاريخ سرزمين فلسطين و نيز تعاليم اسلامى آگاه مى سازند. و دانشآموزان را به مطالعه كتابهايى در اين زمينه ها تشويق مى كنند. مدارس فلسطينى در همه كشورها اين مشكلات را دارند. عدم استقلال در برنامه هاى آموزشى و تربيتى كودكان و نوجوانان مشكل بزرگى است كه موجب دور افتادن فلسطينيان مهاجر و آواره از فرهنگ خود مى شود. معلمان كه در چهره يك يك آنان اثر رنج و درد ديده مى شد, از وضعيت زندگى و آثار رنج بار بى وطنى شكوه مى كردند. يكى از آنان گفت: ((كودكان ما دور از وطن خود متولد مى شوند, بزرگ مى شوند, به مدرسه مى روند, ازدواج مى كنند, مى ميرند و در سرزمينى ديگر مدفون مى شوند. آنان چگونه مى توانند با فرهنگ حقيقى خود پيوند داشته باشند؟ ما معلمان, بسيار مى كوشيم كه عشق به وطن را در دل آنان زنده نگه داريم و به آنان بياموزيم كه به فرهنگ اسلامى خود احترام بگذارند و بكوشند متناسب با فرهنگ ملت فلسطين زندگى كنند. ما مى كوشيم آرزوى بازگشت به وطن را در آنان به وجود بياوريم و روز به روز اين آرزو را بزرگتر كنيم. فرزندان ما با چنين آرزويى در دل, به مبارزه مى انديشند.))
همه تحت تإثير سخنان او قرار گرفتيم. علاقه داشتم كلاسها و بقيه قسمتهاى مدرسه را ببينم. طبقه اول به پسران اختصاص داشت و طبقه دوم, دخترانه بود. زنگ درس بود و معلمان مشغول درس دادن بودند. دوست داشتم كه بچه ها را در كلاس درس ببينم. از طبقه اول شروع كرديم. وارد كلاس دكتر ابراهيم شديم. يكى از بچه ها گفت: برپا.
پسران اين كلاس, دوره دبيرستان را مى گذراندند. دكتر ابراهيم از دانشآموزان خواست كه اگر كسى خلاصه كتابى را نوشته است براى ما بخواند. تعداد زيادى از پسرها دست خود را بالا بردند. از آنان در باره موضوع كتابهاى خوانده شده سوال كردم. همه كتابها در باره قهرمانان فلسطينى و بزرگان اسلام و مفاهيم دينى بود. يكى از پسرها نوشته خود را خواند.
به طبقه بالا رفتيم. دختران نيز مشغول درس خواندن بودند. بسيارى از دختران حجاب داشتند. دانشآموزان, نخستين بار بود كه يك زن ايرانى را با چادر مى ديدند. معلمان نيز همين طور. لذا ما براى آنان سوژه جديدى بوديم. و از اين بابت اظهار خوشحالى مى كردند. بر ديوار كلاسها آيات و احاديث و دستورات اسلامى ديده مى شد كه با خط خوش نوشته شده بود.
در طبقه دوم به اتاق بزرگى رفتيم كه در واقع كتابخانه كوچكى بود. كتابخانه اى بدون تجهيزات لازم. حتى بدون قفسه كتاب. كتابها روى ميزهايى چيده شده بود. عنوان كتابها را مرور كردم. اكثر آنها مذهبى و حماسى بود. جو خاصى بر مدرسه حاكم بود. توجه و علاقه نسبت به اسلام و فلسطين در همه زواياى مدرسه اين علاقه احساس مى شد; بر ديوارها, در كتابها و بر زبانها. به دفترى كه نام كتاب و امانت گيرنده در آن ثبت مى شد مراجعه كرديم. كتابهايى با موضوعات اسلامى و حماسى و تاريخى بويژه تاريخ فلسطين و مبارزات قهرمانان اين سرزمين, بسيار طرفدار و خواننده داشت. به كتابهاى ديگر كمتر مراجعه مى شد. در يكى از كلاسهاى دخترانه از بچه ها سوال كردم كه شما چه آرزويى داريد؟ يكى از دختران گفت: من آرزو دارم كه در آينده پزشك شوم و به بيماران اردوگاه و ديگر بيماران فلسطينى كمك كنم.
دخترى ديگر گفت: من آرزو دارم كه به فلسطين بازگردم. جايى كه هرگز آن را نديده ام. بسيارى از بچه ها همين جواب را مى دادند. اگر چه آنان هنوز ارزش حقيقى وطن را درك نكرده بودند و هنوز با رنج غربت و بى وطنى و آوارگى چندان دست و پنجه نرم نكرده بودند, اما عشق به وطن و آرزوى بازگشت به فلسطين, ورد زبان آنان بود. بچه هايى كه هنوز دنياى بيرون اردوگاه را نديده بودند و چهره هاى ديگر زندگى را نمى شناختند, اما دريافته بودند كه با ديگران فرق دارند. با همه مردم دنيا. براستى, جز مردم فلسطين كدام مردمند كه همه وطن آنان را اشغال كرده, و آنان را رانده باشند؟
در چهره بچه ها آثار فقر و محروميت توإم با شيطنت دوران نوجوانى ديده مى شد. به دفتر معلمان رفتيم. ((ابوخالد)) يكى از معلمان مدرسه بود. او بسيار پرشور حرف مى زد. علاقه داشت در باره خودش بيشتر سخن بگويد. او قصه مهاجرت خود را از فلسطين تعريف كرد: ((ده ساله بودم كه يهود به قريه مجاور قريه ما هجوم آوردند. آنان همه مردان قريه را قتل عام كرده, به زنان تجاوز كردند. اموال مردم را به غارت بردند. اين كار هميشگى آنان است. صهيونيستها براى اخراج مردم فلسطينى از روستاها و خانه هاى خود, هميشه از اين روش وحشيانه استفاده مى كنند و اين طور زودتر به نتيجه مى رسند. مردم براى حفظ جان و ناموس خود مجبور به مهاجرت و ترك خانه و كاشانه خود مى شوند. وقتى كه خبر هجوم وحشيانه صهيونيستها به ده مجاور در ميان مردم روستاى ما پيچيد, همه تصميم به ترك خانه هاى خود گرفتند. خانواده ما نيز مانند ديگران تصميم به مهاجرت گرفت. من همه چيزهايى را كه دوست داشتم, همبازيهايم, اسباب بازيهايم, كوچه و محله و خانه و خاطراتم را در آنجا گذاشتم, كودكى ام را برداشتم, غم و رنج را برداشتم و به همراه ديگران به اينجا پناه آوردم. روستاها علاوه بر اين رفتارهاى غير انسانى همواره توسط هواپيماها بمباران مى شد. مردم گروه گروه كشته مى شدند و هر كه مى ماند, تن به آوارگى و مهاجرت مى داد ...)). او با صدايى حزنآلود, در حالى كه اشك پشت پلكهايش پنهان شده بود, قصه خود را تعريف كرد. گويى مدتها منتظر گوشى شنوا بوده است.
همه كسانى كه در آنجا حضور داشتند سرگذشتى مشابه سرگذشت ((ابوخالد)) داشتند. همه دوست داشتند كه از قصه ها و خاطرات خود غبارها را بزدايند.
زنگ تفريح بود و بچه ها در حياط مدرسه مشغول شيطنت و بازى بودند. به حياط مدرسه رفتيم. با آنكه عكس گرفتن ممنوع بود, ـ نمى دانم چرا ـ ولى با اجازه آقاى مدير با بچه ها و برخى معلمان چند عكس به عنوان يادبود گرفتيم. با بدرقه گرم همه, از مدرسه ((قسطل)) خداحافظى كرديم.

از ماشين پياده شدم تا در كوچه هاى تنگ و دلگير اردوگاه ((الجليل)) كمى قدم بزنم و چند عكس بگيرم. همه توجهات به سوى من جلب شد. گويى يك نفر مريخى را ديده اند. بچه ها يكديگر را خبر مى كردند. اردوگاه مانند يك خانه بود و بيغوله ها, اتاقهاى خانه. خبرها در طول چند دقيقه به گوش همه مى رسيد. ناگهان چند جوان فلسطينى اطراف مرا گرفتند و تند تند شروع كردند به سوال كردن. آنان سعى كردند كه دوربين مرا بگيرند. البته به من نزديك نشدند, بلكه از ((زاهد)) خواستند كه دوربين مرا به آنان بدهد. زيرا بايد براى عكس گرفتن از دفتر ((جيش الشعبى)) اجازه مى گرفتيم. ابتدا از رفتار آنان ترسيدم. زيرا جنگ داخلى تازه به پايان رسيده بود و اوضاع هنوز چندان آرام به نظر نمى رسيد. افرادى نيز قبلا از رفتن ما به اردوگاهها اظهار نگرانى كرده بودند و حتى مرا از اسارت و گروگانگيرى مى ترساندند, اما من مثل هميشه دل به دريا زدم.
زندگى يعنى به دريا زدن, خود را به امواج سپردن. با ترس كه نمى شود زندگى كرد, البته در حد لازم احتياط شده بود. قبلا با مسوول اردوگاه هماهنگيها صورت گرفته بود, اما دفتر ((جيش الشعبى)) بى اطلاع بود. قرار شد كه من و ((انيس)) در ماشين بمانيم. زاهد همراه جوانان به دفتر رفت. بازگشتن او به طول انجاميد. بچه ها در اطراف ماشين جمع شده بودند. پياده شدم و قبل از صدور مجوز چند عكس گرفتم. دخترى لاغر و پريده رنگ به ديوار چسبيده بود و ما را مى نگريست. به طرف او رفتم.
ـ ما اسمك؟ (اسمت چيست؟)
ـ ((رائيه)) ...
آن سوىتر پيرزنى روى زمين نشسته بود. در فكر بود. گويى خاطرات خود را مرور مى كرد. به اين همه سر و صداى اطراف خود توجهى نداشت. زنى صورت پيرمردى را كه گويى همسرش بود اصلاح مى كرد.
بالاخره ((زاهد)) و جوانان آمدند و گفتند كه: راحت باشيد, مى توانيد عكس بگيريد. اما من بدون اجازه آنان نيز راحت بودم و عكسهايم را هم گرفته بودم!
قرار بود ((دكتر ابراهيم)) را ببينم. او مى خواست تعدادى كتاب به من اهدا كند. از مدرسه آمد. از ماجراى عكس گرفتن ما باخبر شده بود. صميمانه به خاطر رفتار جوانان از ما عذرخواهى كرد. به او گفتم كه نيازى به عذرخواهى نيست, زيرا جوانان رفتار بدى نداشته اند. با هم به سوى خانه او در كنار اردوگاه حركت كرديم.
از كتابخانه خود كه بيشتر كتابهاى تاريخى بويژه در باره تاريخ فلسطين در آن بود, چند كتاب به من اهدا كرد. از جمله كتاب ((النبوه و السياسه)). به اميد ديدار دوباره از او و خانواده اش خداحافظى كرديم.

معبد الشمس
روز جمعه بيستم ديماه 1370 صبح هنگام براى ديدن آثار تاريخى ((معبد الشمس)) از خانه بيرون رفتيم. چندان راهى تا ((معبد الشمس)) نبود. آسمان نيمه ابرى و زيبا را مى نگريستم, دلم مى خواست پياده بروم. زمين پر گل و لاى را مى نگريستم, پاهايم از من فرمان نمى برد. بالاخره در اين كشاكش, پاهايم را راضى كردم و پياده به راه افتاديم. صداى نوحه به گوش مى رسيد. هر روز در خانه اى به ياد شهيدى نوحه مى خوانند. بعلبك شهرى كوچك و بسيار قديمى است. نام قديم آن ((هليوبوليس)) بوده است. اين شهر روزگارى پايتخت فينيقيها و در قرن اول ميلادى در زمان حكومت نرون, مستعمره روميها بوده است. گنجينه عظيمى از تاريخ, زير اين شهر كوچك مدفون شده است. در اين ميان معبد خورشيد با ستونهاى برافراشته, سر از خاك برآورده است. اين معبد در زمان ((آنتونن مقدس)) ساخته شده است. ستونهاى بلند و سنگى و پايه هاى سنگى و زيباى ستونها و وسعت معبد مرا به تخت جمشيد برد. از اين آثار باارزش هيچ گونه مراقبتى نمى شد و بسيارى از آنها توسط غربيها به غارت رفته است. اما هنوز اين منطقه به درستى حفارى نشده است.
چندى در آنجا قدم زدم. روى يك پايه ستون نشستم. دلم مى خواست ساعتها در آنجا بنشينم و فكر كنم. در كنار آثار بجاى مانده از گذشتگان دور, چقدر فكر بال و پر مى گيرد! از انسانها و تمدنها و قدرتهاى گذشته جز خاك نمانده است. براستى خاك چيست; كه انسان از آن آفريده شده است. به خاك بازمى گردد و از او و هر آنچه او ساخته است, جز خاك نمى ماند؟ اما انسان عبرت پذير نيست و گويا نبايد باشد. چنانكه آدم عبرت نپذيرفت.
مدتى روى خاكها از اين سو به آن سو پرسه زدم. دلم مى خواست روى خاك بنشينم و تنها باشم, اما نمى شد. ظهر بايد به بيروت مى رفتيم, لذا دل از خاك كندم و به راه افتادم. در آن حوالى مقبره امامزاده اى بود. به زيارت رفتيم. باران, نم نم مى باريد و به فضا صفا مى بخشيد. همه ائمه و اولاد ستم كشيده. آنان را كه سلسله درد و رنج اند ياد كردم.
به سوى خانه حركت كرديم. به همت ايران در بعلبك يك شركت تعاونى تإسيس شده بود كه مردم به آن ((استهلاكيه)) مى گفتند. در اين شركت تعاونى اجناس مورد نياز مردم با قيمتى ارزان تر از ديگر فروشگاهها فروخته مى شد. گشتى سريع در ((استهلاكيه)) زديم. فروشگاه نسبتا بزرگى بود. از قسمت مخصوص چند شيشه عطر خريدم و رفتيم.

به سوى بيروت
از بعلبك به سوى بيروت حركت كرديم. منطقه ((بقاع)) حدود چهار هزار متر بالاتر از سطح دريا قرار دارد. در طول مسير از روستاهاى بسيارى عبور كرديم. اكثر مردم اين منطقه شيعه هستند. اما شمار اندكى از مسيحيان و دروزيان نيز در روستاهاى ((بقاع)) زندگى مى كردند. ساختمانهاى ويران بسيارى در طول راه به چشم مى خورد كه برخى از آثار جنگهاى داخلى بود, اما بيشتر ويرانيها متعلق به دوره هجوم اسرائيل به لبنان در سال 1361 (1982) بود. مسيحيان اين مناطق نيز بيشتر بازماندگان دوره هجوم اسرائيل به لبنان اند. پس از هجوم نيروهاى اسرائيلى به لبنان, مسيحيان از مناطق خود به سوى مناطق مسلمان نشين به عنوان عقب راندن صهيونيستها پيشروى كردند اما پس از خروج نيروهاى اسرائيلى, مسيحيان از اين مناطق خارج نشدند. اين مسإله موجب بروز جنگهايى نيز ميان مسلمانان و مسيحيان شد.
پس از تحقق آرزوى يهود در دست يافتن به سرزمين موعود و موفقيت در تشكيل حكومت اسرائيل, ساليان درازى است كه تئورىپردازان مسيحى, تئورى ((لبنان, وطن مسيحيت)) را مطالعه و مطرح مى كنند.
و پرواضح است كه اگر مسلمانان اندكى غفلت ورزند, اسرائيل دوم شكل خواهد گرفت. هر چند كه نماينده پاپ و رهبر مارونيهاى خاورميانه, كاردينال ((صفير)) در ديدارى كه با وى داشتم با تبديل لبنان به اسرائيل دوم مخالف بود. (در جاى خود تفصيل سخنان وى خواهد آمد.) اما سياست بازان جهان غرب كه در لبنان چوگان بازى مى كنند هرگز به موافقت و مخالفت ديگران كارى نداشته اند. آنان همواره راه خود را مى روند.
در مسير, از مناطق دروزىنشين كه عبور مى كرديم, زنان و مردان دروزى را با لباسهاى خاصى ديدم. البته در ميان دروزيان آن عده كه پاىبند آداب مذهبى هستند اين گونه لباس مى پوشند. زنان دروزى پيراهن بلند و پرچين بر تن داشتند با سرپوشى سفيدرنگ مانند مقنعه كه صورت خود را نيز تا بينى با آن پوشانده بودند. مردان, شلوار سياه گشادى مانند شلوار كردى بر تن داشتند و عرقچينى سفيدرنگ نيز بر سر. اين عده, كودكان خود را نيز چنين لباس مى پوشانند. در كنار زن دروزى خرمافروشى عكس گرفتم. همچنين از مادر و پسرى دروزى نيز كه چنين لباس پوشيده بودند, خواهش كردم كه اجازه دهند از آنان عكسى بگيرم. و آنان نيز با روى خوش پذيرفتند.
((دروز)) يكى از فرقه هاى قديمى منسوب به اسلام است. دروزيان در لبنان و سوريه و فلسطين زندگى مى كنند و شمار آنان در لبنان حدود سيصد هزار نفر است كه غالبا در منطقه ((جبل)) زندگى مى كنند. پيروان اين فرقه عقائد خاصى دارند كه در بخش مربوطه در باره آن سخن خواهيم گفت.
لبنان هر چند سرزمين كوچكى است و مساحت آن حدود ده هزار كيلومتر مربع است اما سرزمين پرماجرا و شگفتى است. طوائف مختلف مانند شيعه و سنى و مارونى و ارمنى و دروزى هر يك قلمرويى دارند و قدرت نيز ميان آنان تقسيم شده است. مارونيها زرنگى كرده اند و رياست جمهورى را از آن خود ساخته اند. سنيها نخست وزيرى را برده اند و شيعيان رياست مجلس را. سر برخى نيز در اين ميان بى كلاه مانده است مانند ارامنه و دروزيان, چرا كه در اقليت اند. تعداد ارامنه بنا بر گفته ((كريم بقرادونى)) در لبنان حدود ده هزار نفر است. ارامنه و دروزيان علاوه بر عضويت در پارلمان فقط مى توانند به عنوان وزير در قدرت سهيم باشند.
در طول مسير خود تا بيروت از روستاهاى زيادى گذشتيم. در برخى روستاها مسيحيان و مسلمانان در كنار يكديگر زندگى مى كردند و در برخى ديگر دروزيان در كنار مسيحيان. اما روستايى را نديدم كه دروزيان و مسلمانان در كنار يكديگر زندگى كنند, هر چند كه دروزيان خود را منسوب به اسلام و يكى از فرق آن مى دانند, اما مسلمانان سخت از آنان پرهيز داشتند و آنان را غير قابل اعتماد مى دانستند. تا آنجا كه اين مثل در ميان مسلمانان مشهور بود: ((الطعام عند الدروز و النوم عند المسيحى)). غذارا با دروزى بخور ونزدمسيحى استراحت كن.
پس از دو ساعت به بيروت رسيديم. شهر ساختمانهاى بلند و ويران. وارد بيروت غربى شديم. آثار گلوله روى ديوارها پيدا بود. بسيارى از ساختمانها فرو ريخته بود. بيروت غربى بخش مسلمان نشين است. اكثر مسلمانان اين منطقه سنى اند. شيعيان در منطقه ((ضاهيه)) در حومه بيروت زندگى مى كنند.
خيابانهاى بيروت غربى گلآلود و آسفالتها خراب بود و زباله ها در هر سو روى هم انباشته. اينها همه يك سو بود و سويى ديگر مديترانه. آرام و پهناور و آبى و زيبا. گويى آب, آرام با لباس آبى مى رقصيد.
مديترانه, ساليان دراز شاهد جنگهاى خونينى بوده است. روزى كشتيهاى اسرائيلى از روى اين آبها, بر مسلمانان آتش گشودند. روزى كشتيهاى آمريكايى و ... .
... اما دريا همچنان آبى و آرام مانده است.
ادامه دارد.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان