خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

سفرى ، ده روزه ،به جمهورى اسلامى ايران
صفاوردی سوسن

پاى صحبتهاى صميمى زينب كارين, خواهر مسلمان آلمانى

 

 

تبليغات مسموم دنياى غرب, ضد انقلاب, پناهندگان و وهابيون از يك سو, و رفتارهاى عده اى از خواهران و برادران حزب اللهى از سوى ديگر, انگيزه اى مى شود تا على رغم توصيه هاى چند تن از دوستانش مبنى بر منصرف گشتن از سفر به ايران, ((زينب كارين)) خواهر آلمانى الاصل مسلمان از مونسترMunster) ) كوله بار سفر خويش را بر دوش گيرد و تنهايى به اميد ديدن حقايق و لمس واقعيات براى 10 روز به ايران بيايد.
پاى صحبتش مى نشينيم و ضمن خوشآمدگويى به ايشان از او مى خواهيم تا قبل از هر چيز كمى از خودش برايمان صحبت كند.
ـ 31 ساله هستم. اهل مونستر آلمانMunster , مدت 10 سال است كه به دين مبين اسلام مشرف شده ام و از آن پس نام زينب را براى خود برگزيدم. من از همان دوران كودكى علاقه خاصى به خالق هستى داشتم, بسيارى از اوقات به او فكر مى كردم و ارتباط عجيبى بين خود و خداى خويش احساس مى كردم و به همين سبب نيز از همان دوران در يك سرى از مسايل با هم سنهاى خود فرق داشتم و خيلى از كارهاى آنان را من انجام نمى دادم. به طور مثال در مدارس ما شنا امرى اجبارى است و من هميشه شرم داشتم از اينكه با همكلاسى هايم به شنا بروم و از اينكه پسران كلاس مرا ببينند خجالت مى كشيدم و به همين سبب هميشه عذرى مى تراشيدم كه معلم مرا از رفتن به شنا معاف كند. به مرور كه بزرگتر شدم, دريافتم كه تصوير خداى كشيش و كلاس دينى با آن تصويرى كه من از خدا براى خود داشتم, كاملا فرق مى كند و بدين ترتيب اولين سوالها در ذهنم شروع به رشد كرد تا سن 13 سالگى كه به اين نتيجه رسيدم تصوير خداى كليسا يعنى تثليث, كاملا برايم غير قابل تحمل است و هر روز كلاسها برايم مشكل تر مى شد و اين امر باعث شد تا تصوير من از خدايم به كلى خراب شود و تا سن 15 سالگى كه با اصرار خانواده مجبور به شركت در كلاسهاى دينى بودم, ديگر كاملا ايمان خود را از دست دادم. در اين حال از لحاظ روحى چنان بهم ريخته و خراب بودم كه به والدينم گفتم, من اين مذهب را نمى خواهم. تثليث و پرستش مسيح, دو تا از مهمترين نكاتى است كه باعث مى شود تا مردم به اسلام روى بياورند. به هر ترتيب والدينم كه از حرف من شوكه شده بودند از من خواهش كردند تا به خاطر آنها و فاميل در جشن پايانى كلاس دينى و مراسم مذهبى قبول دين مسيحيتKonfirmation) ) شركت كنم و من على رغم ميل باطنى ام به خاطر آنها در مراسم شركت كردم. اما هنگامى كه كشيش طى دعايى كه خوانده مى شد و ما مى بايستى با تكرار دعا و موافقت خويش مسيحيت را به طور علنى به عنوان مذهب خود اعلام كنيم را خواند, سكوت كردم و به علت آنكه اين مراسم به صورت سرود انجام مى شود كسى متوجه سكوت من نشد.
من در دوران تحصيل همكلاسى ايى از كشور تركيه داشتم كه با آنها رفت و آمد داشتم, البته هميشه فكر مى كردم كه مسلمانها خداى ديگرى دارند تا اينكه درست در همان زمان بحران روحى من, دوستم كتاب توجيبى كوچكى در باره اصول دين اسلام به من هديه كرد. با كنجكاوى شروع به خواندن آن كردم و وقتى به موضوع وحدانيت خدا رسيدم, با ولع خاصى مطالب را مى خواندم. بلى اين همان تصويرى بود كه من هميشه از خداوند بزرگ در ذهن خود داشتم و اين برايم خيلى جالب بود. همچنين داستان پيامبران از آدم تا مسيح, اعتقاد مسلمانان به تمامى آنها نيز جذبه خاصى برايم داشت. بدين ترتيب بلافاصله بعد از خواندن اين كتاب به پدر و مادر خود اعلام كردم كه از كليسا خارج خواهم شد. زيرا من قلبا به آن ايمان نداشتم و اينكه فقط بر روى كاغذ اسم من مسيحى باشد و در دل آن را قبول نداشته باشم را يك حالت دورويى مى ديدم, اما پدرم خيلى ناراحت بود كه در اين حالت اگر من بميرم هيچ كجا مرا دفن نخواهند كرد و سعى مى كرد مرا از اين كار منع كند و حداقل بر روى كاغذ بايستى مسيحى مى ماندم. اما من مايل به اين كار نبودم. از كليسا خارج شده و تا سن 18 سالگى شروع به مطالعه راجع به اسلام كردم. هر چه بيشتر مطالعه مى كردم, بيشتر آن را با روحيات خويش هماهنگ مى ديدم. خيلى دلم مى خواست از جايى شروع به اعمال مذهبى دين اسلام كنم, اما نمى دانستم چگونه و از كجا بايد شروع كنم. هنگامى كه ماه رمضان فرا رسيد تصميم گرفتم با روزه گرفتن اولين قدم را بردارم. ابتدا فكر مى كردم برايم مشكل باشد, اما قدرت عجيبى در من به وجود آمده بود و بدون هيچ گونه ناراحتى با توجه به اينكه شاغل بودم, همراه همان خانواده ترك و در جمع آنها روزها را پشت سر گذاشتم. البته طبيعتا در اثر ارتباط با اين دوستان مسلمان, تنها از راه ديدن, يك سرى مسايل را ياد مى گرفتم.
در روزهاى ماه رمضان احساس همبستگى و اتحاد بين مسلمانان شديدا مرا مجذوب خود كرده بود و من نيز همين احساس را داشتم. از طرفى از اينكه مى توانستم عبادت كنم و خود را به خدايم نزديك كنم خيلى احساس شعف مى كردم و حتى گرماى تابستان را حس نمى كردم. يكى از دوستان مسلمان به من گفت: تو كه هنوز مسلمان نيستى و اين روزه تو قبول نيست, اما من كاملا مطمئن بودم كه روزه من مورد قبول خداوند واقع شده است, زيرا من آن را با تمام وجود احساس مى كردم. ارتباط با خانواده هاى مسلمان سنتى و عدم اطلاعات كافى و جوابهاى صحيح آنها باعث مى شد كه من خود در صدد فلسفه صحيح اعمال مذهبى برآيم و به طور مثال يك بار از خانمى پرسيدم كه چرا روسرى به سر مى كند, او جواب داد اگر آدم بخواهد يك مسلمان خوب باشد بايستى اين كار را انجام دهد. طبيعى بود كه اين جواب قانع كننده اى براى من نبود, در نتيجه سعى مى كردم با مطالعه كتب مختلف پى به فلسفه آن ببرم و من خود به فلسفه حجاب پى بردم. حجاب را امنيت ديدم, كه در نتيجه آن زن از آزادى بيشترى جهت حضور اجتماعى برخوردار است و مى تواند فعاليتهاى اجتماعى خود را براحتى انجام دهد بدون آنكه ارزشهاى ظاهرى نقشى داشته باشند و من اين احساس امنيت و ارزش و احترامى كه در نتيجه حجاب به زن مى رسد را كاملا در محل كار خويش در دانشگاه لمس مى كنم و هر روز شاهد اين هستم كه چگونه خصوصا زنان در زير فشار دستيابى به ظاهر آراسته زجر مى كشند و چگونه از طريق نشريات به آنان گفته مى شود كه شما بايستى اين طور و آن طور لباس بپوشيد, چنين و چنان آرايش كنيد. خلاصه تإكيدها براى ظاهرى زيبا و دلربا باعث فشارهاى بسيار زيادى شده است كه صرف نظر از هزينه اى كه بايستى در اين راه صرف شود, از نظر روحى هيچ گونه امنيتى وجود ندارد و غير مستقيم اگر حتى كسانى مخالف اين مسير باشند, به طرف آن كشيده مى شوند, زيرا در غير اين صورت منزوى و طرد خواهد شد. البته براى من اين جريان مدپرستى خيلى ثقيل بود و هميشه در صدد بودم تا خود را از بند اين زنجير رها كنم, اگر چه تا سن 20 سالگى, به خاطر همان مسايلى كه گفتم, من نيز مجبور به پيروى از اين جبر جامعه بودم و به همين خاطر احساس بسيار بدى داشتم.
بالاخره تمامى اين مسايل از جمله دلايلى بودند كه باعث شد تا من تصميم خود را بگيرم و رسما در سن 20 سالگى مسلمان شوم و مذهب اسلام را انتخاب كنم. البته با اسلام آوردن اگر چه يك سرى از مشكلات روحى و خلإهاى درونى ام برطرف شد, اما مشكلات ديگرى به سويم سرازير شدند كه تنها در سايه ايمان و نيرويى كه از طريق اسلام به دست آورده بودم, توانستم در مقابل آنها مقاومت كنم, مقاومتى كه از روى عشق بود و هيچ گونه فشار و سختى برايم نداشت. اولين مشكل برخورد خانواده ام با اين جريان بود كه خوب طبيعى است چندان آسان هم نبود. پدرم اول فكر مى كرد اسلام آوردن من نتيجه تحولات و تغييراتى است كه جوانان در اين سنين دچار آن مى شوند. وقتى ديد كه من در تصميمم راسخ هستم, چند بار جواب داد: تو نمى توانى اين كار را بكنى! با توجه به آشنايى كه با روحيات او داشتم سعى كردم با او بحث نكنم و فقط به آرامى و خونسردى به او گفتم: من تصميمم را گرفته ام و فردا براى گفتن شهادتين به مسجد خواهم رفت. در جمع همان خانواده ترك, در مسجد شهادتين را گفتم و در آن هنگام اين احساس را داشتم كه دوباره متولد شده ام. چند تن از خانمهاى ترك به من تبريك گفتند كه ترك شده ام!! و من كاملا شوكه شده بودم كه يعنى چه, مگر اسلام مختص يك گروه است و از اين همه نادانى آنان خيلى عصبانى شده بودم.
من احتياج داشتم با كسانى دوستى كنم كه آنان نيز موقعيت مشابه مرا داشتند, يعنى كسانى كه تازه اسلام آورده باشند و مسلمان به دنيا نيامده بودند و در عين حال عامل به مسايل مذهبى باشند. لذا در جستجوى پيدا كردن چنين گروهى برآمدم. اين گروه از ((زنان مسلمان آلمانى زبان)) در رابطه با خيلى از مسايل مذهبى مرا يارى دادند بويژه اينكه چگونه حجاب را شروع كنم و چگونه با مشكلات ناشى از اين امر, اعم از در خانه و اجتماع بايستى كنار بيايم. من از برخورد مردم مى ترسيدم, زيرا تبليغات منفى در مورد حجاب آن قدر زياد بود و چنان تصوير منفى از زنان محجبه, توسط نشريات ارائه مى شد, كه شروع را براى افرادى مثل ما براى اولين بار مشكل مى كند و ما خيلى جالب شروع كرديم; به اين ترتيب كه خواهرها پيشنهاد كردند در يك روز همگى آنها به محل زندگى ما خواهند آمد و بعد همگى با روسرى در خيابان ظاهر مى شويم, تا مردم عادت كنند. چند روز اين كار را كرديم و واقعا مردم ديگر مى دانستند از اين به بعد من را به اين صورت خواهند ديد. من حجاب را به منزله پيشرفتى در زندگى ام مى ديدم, كه در نتيجه آن همان طور كه قبلا گفتم, بسيارى از مشكلاتم حل شد و آزادى بيشترى براى فعاليت اجتماعى به من مى داد اما اطرافيانم آن را به عنوان عقب گردى مى ديدند, قدمى به قرون وسطى و اسارت و از دست دادن آزادى; كه البته تمامى اينها در اثر سيل عظيم تبليغات منفى در خصوص مسإله حجاب زن مسلمان است.
برخلاف شعارهايى كه در مورد آزادى و دموكراسى در غرب داده مى شود, ما به عنوان آلمانى, اروپايى و يا غربيان مسلمان, كاملا در كشورهاى خود تحت فشار قرار داريم, از قبيل به دست آوردن شغل مناسب و مكان مناسب براى زندگى; به غير از توهينهايى كه در جامعه مجبور به تحمل آن هستيم. به طور مثال شغلى كه من الان در دانشگاه دارم, از قبل مسلمان شدنم بوده است, البته روزى كه به رئيس بخش گفتم, من از فردا با روسرى به سر كار خواهم آمد, برخورد بدى نداشت, ولى اگر قرار بود با روسرى تقاضاى كار كنم, به طور قطع جواب منفى بود. در خود دانشگاه نيز برخوردهاى مردم خيلى تحقيرآميز است و طورى وانمود مى كنند كه گويى من اصلا وجود ندارم, چون معتقد هستند كسى كه روسرى به سر دارد مطمئنا معلوماتى ندارد!! يك روز توى غذاخورى دانشگاه, يكى از آقايان تا من را ديد, خطاب به دوستانش گفت: ديگر مستخدمها هم توى اين رستوران غذا مى خورند. دلم خيلى گرفت و بغض گلويم را گرفته بود, اما از طرفى به خاطر قدرتى كه به واسطه ايمان به دست آورده بودم خيلى خوشحال بودم, چون در گذشته تحمل اين گونه مسايل را اصلا نداشتم.
در اثر ارتباط با مسجد مونيخ به سفر حج رفتم. آنها براى تازه مسلمانان تورهايى ترتيب داده اند كه هزينه كل سفر فقط 500 مارك است. احساس وصف نشدنى است و من از اينكه متعلق به اين جمع بودم احساس شعف عجيبى مى كردم. در همين اوان از طريق دوستان آلمانى با شوهرم آشنا شدم. او از اريتره بود و من فكر مى كردم در كنار او مشكلاتم حل خواهد شد و ما زندگى اسلامى خواهيم داشت. اما افسوس كه فرهنگ و سنتهاى غلط كه به نام مذهب در اكثر مسلمانان است, باعث مشكلات زيادى در زندگى ما شد. او تمام سنتهاى آفريقايى راجع به زنان را قبول داشت و آنها را اسلامى مى دانست و ما مرتب سر اين مسايل مشاجره داشتيم. او هيچ حقى براى من قائل نبود و من اجازه نداشتم حتى با برادر خودم ارتباط داشته باشم و ديدن كليه فاميل و دوستان من ممنوع شده بود و من حق داشتم تنها با كسى كه او مى گويد رفت و آمد كنم و يك بار كه يكى از دوستان به ديدن من آمده بود, او را به ايستگاه اتوبوس رساندم, اتوبوس رفته بود و من دوستم را تا خانه اش رساندم و شايد يك ربع تإخير داشتم. به محض پارك كردن ماشين, گلدانى از بالا به طرفم پرت كرد و به طرفم آمد, مرا زير ضرب و شتم گرفت و مرا همانند حيوانى روى زمين مى كشيد. اين ماجرا چنان مرا از درون شكست كه اگر قدرت نيروى ايمان نبود, به طور قطع از پاى درمىآمدم. اصلا نمى توانستم تصورش را بكنم كه در زندگى اسلامى ام چنين رفتارى را ببينم, البته من ايمان داشتم كه اين ضعف از او است و نه از اسلام. و به همين علت از او جدا شدم. مشكلات دوفرهنگى بودن و پاىبندى يك عده از مسلمانان به فرهنگهاى غلط خودشان, براى افرادى مثل ما كه اسلام را با تحقيق پذيرفته ايم بسيار مشكل زا است, خصوصا در يك زندگى مشترك. هدفم از طرح اين مسإله مشكلاتى است كه ما بايستى با آن دست و پنجه نرم كنيم, از يكسو مشكلات اجتماعى, همزمان تحمل مشكلات خانوادگى و از سوى ديگر اگر كسى مثل من به شخصى برخورد كند كه بيش از آداب اسلامى به آداب قومى خود متمسك باشد, غير قابل تحمل است. براى همين, يك سرى از اين ازدواجها به جدايى مى كشد. اميدوارم روزى فرا رسد كه مسلمانان حقيقت اسلام را پياده كنند و در زندگى فردى خودشان نيز زنجيرهاى فرهنگ و آداب و رسوم سنتى و قومى غلط را بتوانند پاره كنند.

O همان طورى كه شما نيز اشاره كرديد متإسفانه درصد جدايى ازدواجهاى دوفرهنگى بالاخص در ميان مسلمانان كم نيست. و اين مطلبى است كه در ماهنامه ((هدىHuda )) (نشريه زنان آلمانى زبان مسلمان) مورد بحث قرار گرفت. بايد در نظر داشت كه هر مرد مسلمانى حتما يك شوهر خوب نيست و تازه مسلمانان نيز بايستى با مسإله ازدواج جدىتر برخورد كنند و بدانند براى يك زندگى, خيلى از مسايل ديگر نيز نقش دارند, البته عمده مشكلات عدم آگاهى و اشراف كامل به قوانين اسلام و پاىبندى به قيد و بندهايى است كه نشإت گرفته از آداب و رسوم مختلف است و متإسفانه به نام مذهب انجام مى گيرد. ما هم اميدواريم كه در نتيجه تربيت فرهنگ اسلامى, مسلمانان حقيقت اسلام را سرلوحه زندگى خود قرار دهند كه مطمئنا از خيلى مشكلات رهايى خواهند يافت. خوب اجازه بدهيد سوال بعدى خودم را مطرح كنم. چه انگيزه اى باعث شد كه به ايران سفر كنيد؟ لطفا كمى در اين باره توضيح دهيد؟
ـ راستش همان طورى كه خودتان مى دانيد, تبليغات منفى راجع به انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى ايران كمتر روزى است كه صفحه نشريات و يا برنامه اى از برنامه هاى تلويزيونى را به خود اختصاص ندهد. از طرف ديگر, پناهندگان ايرانى و جريان سياسى كشورهاى اسلامى از قبيل عربستان كه مخالف حكومت اسلامى هستند, نيز دست به دست اين تبليغات مى دهند. و به اين صورت است كه جو بسيار مسمومى راجع به ايران اسلامى بوجود آمده است براى من همين مطلب كه در ايران نظام اسلامى جمهورى وجود دارد, خيلى جالب بود و هميشه دلم مى خواست از نزديك ايران را ببينم. راستش جو اينقدر مسموم است كه وقتى اين تمايل را بازگو مى كردم, شديدا از طرف دوستان ديگر منع مى شدم. در جريان ارتباط با عده اى چند از اعضاى ((مجمع راه اسلامى)), كه آنان نيز آلمانى هستند, و شركت در سمينارهاى سالانه اين مجمع اين تمايل در من بيشتر شد, به طورى كه طى تماسهاى مكرر با آنان در تصميم خود راسخ شدم و از آنان خواهش كردم مرا در اين كار يارى كنند. همان طور كه گفتم دوستان ديگرم كه مسلمان هم هستند, به علت اينكه تحت تإثير تبليغات منفى قرار دارند, مرتب سعى مى كردند مرا از آمدن منصرف كنند و مرا هشدار مى دادند كه زنان در ايران از هيچ گونه حقى برخوردار نيستند! به ايران سفر كردن خطرناك است! و خلاصه خيلى مطالب ديگر, اما من بسيار كنجكاو شده بودم و شديدا دلم مى خواست تا خودم از نزديك حقايق را لمس كنم و به همين خاطر از آنان خواستم تا برايم دعا كنند, زيرا كه نمى توانند مرا منصرف كنند و جالب است بدانيد با آن همه تبليغات عليه موقعيت زنان در ايران, اولين چيزى كه توجه مرا به خودش جلب كرد جايگاه زنان در ايران بود و من اين حالت را در هيج كجاى ديگر اعم از كشورهاى مسلمان و غير مسلمان تا به حال نديده بودم. زنان در ايران از احترام خاصى برخوردار هستند و اعتماد به نفس آنان و جايگاه خانوادگى و اجتماعى آنان در طبقات مختلف بسيار مرا مجذوب كرد.
من به كشورهاى اسلامى ديگر سفر كرده ام اما چنين حالتى را هيچ كجا نديده بودم. و طى اقامت چند روزه ام اين مطلب را بيشتر احساس كردم و پى بردم, چقدر اخبار كاذب و مغرضانه اى خصوصا در مورد وضعيت زنان به خورد ما داده مى شود و واقعا مشكل است كه از بين درياى اخبار دروغ و سيل تهمتها, حقايق را فهميدن. و من آرزو داشتم, تمامى كسانى كه مرا از سفر منع مى كردند, يك بار اين امكان را پيدا مى كردند كه به ايران سفر كنند تا خودشان از نزديك چهره واقعى جمهورى اسلامى را ببينند. و من متإسفم كه حتى مسلمانان از نفوذ اين تهاجم تبليغات در امان نيستند و آنان نيز اين چهره جمهورى اسلامى را نمى شناسند. البته طبيعتا هميشه هستند عده اى كه خود در صدد كشف حقايق برمىآيند, اما متإسفانه اكثريت دنباله رو هستند و زحمتى هم به خودشان نمى دهند. براى ما پيدا كردن راه درست البته بسيار مشكل است, متإسفانه اكثر مراكز اسلامى در آلمان توسط گروههايى كه مخالف جمهورى اسلامى هستند اداره مى شود و طبيعى است كه چهره اين نظام براى بسيارى از مسلمانان اروپايى مجهول مى ماند.

O البته كم نيستند كسانى كه با اين چهره آشنا شده اند و همان طورى كه شما گفتيد, خودشان در صدد كشف حقايق برآمده اند و جزء طرفداران و عاشقان اين نظام هستند, همانند همان خواهران و برادرانى كه خودتان مثال آورديد. قطعا شما منظورتان بيشتر كسانى هستند كه امكان ارتباط با طرفداران را ندارند و در نتيجه زير نفوذ تبليغات وهابيون قرار دارند, درست است؟
ـ بلى, همان طور است كه گفتيد, و من آرزو مى كنم تا آنها هم اين امكان را به دست آورند و بتوانند خود را از زير نفوذ اين تبليغات آزاد كنند و به حقايق دست پيدا كنند. و قدر مسلم, من آنچه را كه ديدم, با تمام وجود انتقال خواهم داد و در اين راه تلاش خواهم كرد تا حداقل اطرافيان خود, اعم از همكاران دانشگاهى, دوستان و غيره را نسبت به مسائل آگاه كنم. در شهر ما دو تشكل زنان وجود دارد كه من عضو هر دو گروه هستم. آنها بى صبرانه منتظر هستند تا نظرها و مشاهدات مرا بشنوند. البته يكى از اين تشكلها اصلا كارى به سياست ندارد و به همين خاطر من كمتر با آنان رفت و آمد مى كنم, اما آنچه را كه ديدم حتما به آنها خواهم گفت. اين را هم اجازه بدهيد اضافه كنم كه براى من شخصا اين سوال نيز پيش آمد كه در اينجا چرا نسبت به يك عده ايى كه به قانون اسلامى احترام نمى گذارند و هر جورى دلشان مى خواهد بيرون مىآيند اقدامى نمى شود, چون قدر مسلم اگر اين روند ادامه پيدا كند, قبح خيلى از مسائل از بين خواهد رفت و ديگر نمى شود كارى كرد. من شاهد يكسرى قيافه هايى بودم كه وجودشان در شإن نظام اسلامى نيست, سواى اين مطلب كه ضررهايى براى جامعه دارند و سلامت جامعه را به خطر مى اندازند.

O احساس درد شما خيلى قابل تقدير است و ما اميدواريم كه جلوى اين مسائل گرفته شود و كاملا با شما هم عقيده هستيم. حال كه به اين جا رسيديم, اگر پيامى براى مردم ما خصوصا خانمها داريد, لطفا براى ما بيان كنيد؟
ـ خيلى دلم مى خواست به همه بگويم, كه شما بايستى به زندگى در يك كشور اسلامى افتخار كنيد و از اين همه آزادى و احترامى كه به عنوان زن در اينجا از آن بهره مى بريد خوشحال باشيد و اين مسإله را نبايستى عادى تلقى كرد و به عنوان يك مسإله معمولى ديد اين مسإله كمى نيست و آنچه كه از غرب شنيده مى شود شعارى بيش نيست. من فكر مى كنم بزرگترين سعادتى كه ملت ايران نصيب اش شده است, اين است كه در كشور آنها الگوهايى از خانواده پيامبر(ص) چون امام خمينى و حضرت آيت الله خامنه اى را دارند و زير سايه آنها زندگى مى كنند. داشتن الگوهاى صحيح خود نعمت بزرگى است, كه همه مردم اين خوشبختى نصيب اشان نمى شود. از اينكه به ايران آمدم خيلى خوشحال هستم و چقدر لذتبخش است, انسان بتواند آزادانه تكاليف مذهبى اش را به جا آورد و سعادت زندگى در يك نظام اينچنينى را به دست آورد. اميدوارم بتوانم عده بيشترى را ترغيب كنم تا به ايران سفر كنند و من نيز دوباره همراهشان بيايم.

پيام زن: ان شإالله, ما از هم اكنون به شما دوباره خوشآمد مى گوييم و اميدواريم كه به زودى شما را به همراه ديگر خواهران و برادران در ايران ملاقات كنيم. به اميد ديدار.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان