خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

ناگفته هايى از سرزمين سيب و آتش
وسمقى صديقه

اشاره:
خانم دكتر صديقه وسمقى كه پيشتر با اشعار او آشنايى يافته ايم و جامعه مطبوعاتى ما بيشتر او را به آثار ادبى اش مى شناسد دكتراى خود را در زمينه فقه از دانشكده الهيات دانشگاه تهران گرفته است. آنچه از اين شماره به بعد با عنوان ((ناگفته هايى از سرزمين سيب و آتش)) مى خوانيد سفرنامه اى تحليلى از لبنان است كه خانم وسمقى پس از انجام دو سفر در سالهاى 1370 و 1375 به هدف بررسى اوضاع سياسى, اجتماعى لبنان به نگارش آن اقدام كرده است. اين سفرنامه آگاهيهاى خبرى و تحليلى خوبى را از اوضاع لبنان به دست مى دهد و مطمئن هستيم براى علاقمندان به اين دست از مباحث, مطالب خواندنى و مفيدى را خواهد داشت. ان شإالله.((پيام زن))

روز پانزدهم ديماه سال هزار و سيصد و هفتاد هجرى شمسى, از دمشق به سوى بيروت حركت كرديم. زمستان سردى بود. جاده يخ زده بود. تقريبا يك ساعت پس از حركت, به مرز ((جديده)) كه مرز سوريه است, رسيديم. راننده و شخص همراه او (شيرى) گذرنامه هاى ما را براى مهر زدن به پست بازرسى بردند. ((شيرى)) با مإموران خوش و بش كرد. معلوم بود كه با آنان رفاقتى دارد. از مرز ((جديده)) به سوى مرز لبنان ((مصنع)) حركت كرديم. بين اين دو مرز كه منطقه بى طرف است, چند دقيقه راه است. در آنجا نيز گذرنامه ها مهر خورد.
از ((مصنع)) به ((شتوره)) رفتيم. ((شتوره)) منطقه اى تجارى و سراسر فروشگاه است. خيابانها چندان تميز نبود. روز يكشنبه بود و همه مغازه ها تعطيل بود. خيابانها نيز خلوت بود. تنها چيزى كه زياد به چشم مى خورد چاله هاى پر از آب و گل بود. هر چند اكثر جمعيت لبنان مسلمان اند, اما از آنجا كه قله حكومت, در تصرف مسيحيان است, بنا بر سنت مسيحيان روز يكشنبه, روز تعطيلى رسمى است. البته در نقاط مسلمان نشين گاه اين سنت رعايت نمى شود, بويژه در نقاط شيعه نشين. فروشگاه ((ابوماهر)) نيمه باز بود. يعنى كركره آن تا نيمه پايين بود. روش خوبى بود. در واقع فروشگاه هم باز بود و هم بسته! قرار بود در اين فروشگاه منتظر شويم تا ماشينى از بيروت براى بردن ما بيايد. دختر جوانى نيز در فروشگاه كار مى كرد. او براى ما چاى آورد. در آن هواى سرد پر از انتظار, چاى بسيار دلچسب بود. از وقت مقرر بسيار گذشت, اما انتظار بى نتيجه بود. هر ماشينى مىآمد, مى گفتيم: آمدند, اما كسى براى بردن ما نيامد. خطوط تلفن نيز خراب بود و تماس, غير ممكن. سرانجام دو نفر با پيام يإسآلود آمدند و گفتند كه راه بيروت ـ شتوره, به دليل بارندگى برف بسته است. چاره اى نبود. بايد دست از پا درازتر بازمى گشتيم. ساعت 2 بعدازظهر به قصد بازگشت به دمشق, سوار ماشين شديم تا كى آيا برفها با ما يار شوند و آب شوند و ما دوباره بازگرديم!
اما براى بازگشت دوباره بايد چاره اى مى انديشيديم. ما طبق ويزا اجازه داشتيم كه يك بار وارد لبنان و دو بار وارد سوريه شويم. لذا بايد بدون مهر زدن از دو پست بازرسى مرزى عبور مى كرديم. حالا رفاقت ((شيرى)) با مإموران مرزى چاره ساز بود. با چند پاكت سيگار از هر دو خان به سلامت گذشتيم. قرار شد كه روز سه شنبه به ((بعلبك)) برويم و سپس از آنجا به بيروت.
از راه نظامى رفتيم. بايد دعا مى كرديم كه مإموران مخابراتى (اطلاعاتى) سورى به ما پيله نكنند. اين بار ((شيرى)) به مإمور سورى به جاى سيگار, قرآن داد, تا شايد در پناه قرآن از مرز عبور كنيم. مإمور سورى قرآن را ورانداز كرد تا ببيند چند مى ارزد. آيا مى تواند آن را به بهاى خوبى بفروشد؟
مثل اينكه مقبول افتاد. شكركنان عبور كرديم و بالاخره ساعت 5 بعدازظهر به محل مقرر در ((شتوره)) رسيديم. پس از چند دقيقه, بنز قرمزرنگى آمد. سوار شديم و به سوى بعلبك حركت كرديم.
راننده, لبنانى بود و عاشق ايران و ايرانى. در طول راه از لبنان و ايران گفتگو كرديم. پس از سه ربع به پادگان امام على(ع) در بعلبك رسيديم. اين پادگان در اختيار ايران بود. آقاى ((ايزدى)) از دفتر فلسطين منتظر ما بود. قرار بود چند روزى در خانه او ميهمان باشيم. او ما را همراه خود برد. از پله هاى سيمانى و ناموزون خانه بالا رفتيم. همسر مهربان او منتظر بود. خانه, نيمه تاريك بود. زيرا برق خانه ها با موتور برق تإمين مى شد. چند خانه مشتركا از يك موتور استفاده مى كردند. لذا سهم برق هر خانه زياد نبود. اولين چيزى كه توجه ما گرسنه ها را جلب كرد, بوى غذا بود كه در فضا پيچيده بود. كنار بخارى نشستيم و گرم شديم. سوخت معمول, گازوئيل بود, زيرا نفت گران بود و كم.
برق شهر دائما قطع بود. در طول شبانه روز شايد فقط دو ساعت برق شهر وصل مى شد. بويژه كه تازه, جنگهاى داخلى اسفبار ميان امل و فلسطينيان از يك سو و امل و حزب الله از سوى ديگر پايان يافته بود و هنوز مى شد بوى دود جنگ را كه تازه فرونشسته بود استشمام كرد. و سفر بعد من به لبنان نيز كه در اوايل شهريورماه هزار و سيصد و هفتاد و پنج هجرى شمسى انجام شد, در دوران جنجالى انتخابات پارلمان بود. بعلبك از شهرهاى مهم لبنان و واقع در استان بقاع است كه اكثريت قريب به اتفاق مردم اين استان, شيعه مى باشند. مردم اين منطقه علاقه زيادى به ايران و انقلاب اسلامى و بويژه امام خمينى داشتند.
در سال هفتاد ه$.ش, ايستگاه تلويزيون ((المنار)) كه متعلق به حزب الله است در بعلبك بود و فقط مردم اين منطقه از برنامه هاى اين تلويزيون استفاده مى كردند. و اين تلويزيون برنامه هاى تلويزيون ايران را پخش مى كرد و روزانه چند ساعت نيز به زبان عربى برنامه داشت. اما در سال هفتاد و پنج, ((المنار)) تمام لبنان را زير پوشش داشت و ايستگاه آن در بيروت بود. تمام برنامه هاى اين تلويزيون به زبان عربى بود و ساعات پخش برنامه آن نيز بسيار طولانى شده بود. مردم لبنان اخبار حزب الله را از اين تلويزيون مى شنيدند و مردم مسلمان كه علاقه مند به وضع تربيت فرزندان خود بودند فقط از اين كانال تلويزيونى استفاده مى كردند. زيرا برنامه هاى اين كانال, سالم و عارى از مسايل خلاف اخلاق بود.
بعلبك شهر كوچك و آرامى است. برخلاف مردمانش كه شلوغ و تندخويند. در ميان لبنانيها موقعيت اهل بعلبك مانند موقعيت آذريها در ايران است. لطيفه هاى بسيارى در باره خلق و خوى مردم بعلبك در لبنان رايج است. مردم اين شهر در گذشته نه چندان دور غالبا به كشت شاهدانه براى استفاده حشيش اشتغال داشته اند كه در طول سالهاى اخير بويژه توسط شيخ صبحى طفيلى, نخستين دبيركل حزب الله كه اهل بعلبك است, از اين امر منع شده اند و اكنون در زمينهاى خود چيز ديگر كشت مى كنند.
بيشتر خانه هاى بعلبك ويلايى و وسيع است. گاهى در خيابان كه راه مى روى چشمت به زن باحجاب مى افتد.
در سال هزار و سيصد و هفتاد, وضع شهر بسيار ناگوار بود. چاله هاى بزرگ وسط كوچه ها و خيابانها كه پر از آب و گل بود, رفت و آمد را بسيار مشكل مى كرد و شهردارى براى جمعآورى زباله ها و نظافت شهر وجود نداشت و جهاد سازندگى ايران اين كار را انجام مى داد. اما در شهريور 1375 وضع شهر بهتر بود.

اردوگاه الجليل
ساعت سه بعدازظهر روز هيجدهم ديماه سال 1370 همراه زاهد, يكى از جوانان حزب الله لبنانى, براى ديدار از اردوگاه فلسطينى ((الجليل)) به منزل دكتر ابراهيم رفتيم. منزل دكتر ابراهيم نزديك اردوگاه بود. وارد محله ويران و غم انگيز و گلآلود دكتر ابراهيم شديم. او در بيرون خانه خود منتظر ما بود. از ميان گل و لاى عبور كرديم و وارد خانه محقر دكتر ابراهيم شديم. با گرمى و محبت به ما خوشآمد گفت. به اتاق پذيرايى كوچك او رفتيم. اتاق داراى مبلمانى كهنه و فرسوده بود. ((ابراهيم)) مردى لاغراندام و با قامتى متوسط و چهره اى پريده رنگ بود و بسيار آرام و مودب. نمى دانم چرا به چهره او كه مى نگريستم احساس مى كردم بسيار مظلوم و رنجديده است. از ديدن او محزون و غمگين مى شدم. او داراى همسر و پنج فرزند بود. مادر پيرش نيز با آنان زندگى مى كرد. ((ابراهيم)) در دانشگاه عربى بيروت در دوره دكتراى تاريخ تحصيل مى كرد و معلم مدرسه اردوگاه بود. با هم با لهجه فصيح عربى سخن مى گفتيم. در خانه او قهوه اى نوشيديم و حدود سه ربع ساعت در باره وضعيت زندگى مردم در اردوگاه صحبت كرديم. از وضعيت موجود بسيار ناراضى بود.
به اتاق مطالعه او رفتيم. كتابهاى زيادى داشت. در كنار مادر و فرزند و كتابهايش عكسى به يادگارى گرفتم.
براى ديدن از اردوگاه از خانه خارج شديم. اين اردوگاه در بعلبك بود و مساحت آن 300 * 200 مترمربع. در اين وسعت حدود سه هزار نفر فلسطينى زندگى مى كردند. اين منطقه حدود شصت سال قبل متعلق به نظاميان فرانسوى بوده است. نخستين ساكنان فلسطينى اين منطقه چهل و چهار سال پيش, از فلسطين به اين ويرانه ها مهاجرت كرده اند و بر خرابه هاى نظاميان فرانسوى مإوى گزيده اند. كوچه ها باريك و گلآلود و دخمه ها و بيغوله ها پر از آدم بود. اين بيغوله ها هديه سازمان ملل به مردم آواره فلسطينى بود كه با كمك كشورهاى آزادىخواه و بشردوستى مانند فرانسه ساخته شده است!
خانه ها گلى و فاقد نور بود و وسعت هر خانه براى تعداد افراد آن خانه بسيار كوچك. كودكان زيادى در كوچه ها بازى مى كردند. بچه ها پريده رنگ و ضعيف بودند.
ابراهيم ما را به خانه خواهرش برد. اين خانه قبلا محل اسطبل نظاميان فرانسوى بوده است. خانه محقر و تاريك بود. منفذى براى هوا و نور وجود نداشت. در آن هواى سرد, خانه ها با هيچ وسيله اى گرم نمى شد. زيرا سوخت بسيار گران بود و مردم بى بضاعت. درها باز بود و خانه ها عريان. وسايل زندگى مردم بسيار ناچيز و ابتدايى بود. تعداد افراد هر خانواده به طور متوسط 7 تا 8 نفر بود كه در واقع محل سكونت آنها بيش از يك اتاق نبود. بعضى از مردم خاطرات خود را نقل مى كردند و از خانه ها و زمينهاى بزرگ و وسيع خود در فلسطين سخن مى گفتند. پيرمردان و پيرزنان هنوز با خاطرات خود زندگى مى كردند و با آنكه عمر خود را سپرى كرده بودند, هنوز انتظار روزى را مى كشيدند كه به خانه هاى خود بازگردند. گويى سالهاى دراز غربت را از سالهاى عمر خود نمى دانستند. از آنجا كه فلسطينيها در لبنان و هر نقطه جهان بيگانه محسوب مى شوند, لذا اشتغال, يكى از مشكلات اساسى آنان است. اصولا لبنان از جمله كشورهايى است كه به دليل جنگهاى بسيار و بافت خاص اجتماعى, داراى مشكل بيكارى است. لذا بسيارى از مردان لبنانى براى اشتغال در كشورهاى ديگر و تإمين زندگى, از لبنان مهاجرت مى كنند. تعداد بسيارى از لبنانيها با خانواده مهاجرت كرده اند و در برخى كشورها نيز مانند ساحل عاج به قدرت اقتصادى تبديل شده اند. برخى نيز بدون خانواده در كشورى ديگر اشتغال دارند و درآمد خود را وارد لبنان مى كنند. مردان و جوانان فلسطينى نيز در لبنان با مشكل بيكارى مواجه اند. لذا بسيارى از آنان به كشورهاى ديگر مهاجرت كرده اند. برخى با دست فروشى و دكان دارى و امورى از اين دست, هزينه زندگى را تإمين مى كردند. جوانانى كه براى تحصيل به كشورهاى ديگر رفته اند, به دليل عدم وجود شغل مناسب در اردوگاهها, پس از اتمام تحصيلات ديگر به اردوگاهها بازنمى گردند. به همين دليل اردوگاهها از وجود افراد تحصيل كرده تقريبا خالى و محروم است. از اين رو است كه در اردوگاهها علاوه بر فقر اقتصادى و بهداشتى, فقر فرهنگى نيز چشمگير است.
در اردوگاهها هر كس به سن جوانى مى رسد به آن مى انديشد كه چگونه از اين زندگى بگريزد.
از مقابل ساختمانUNORWA در اردوگاه گذشتيم, اما كسى از سازمان ملل در آن وجود نداشت تا از اين آوارگان بى وطن حمايت كند. شايد آوارگان اين اردوگاه ديگر نيازى به حمايت نداشتند!
ساختمانUNORWA به درمانگاه تبديل شده بود. درمانگاهى كوچك و فاقد تجهيزات لازم. تا كنون چنين درمانگاهى نديده بودم.
به محلى رسيديم كه در سال 1348 (1969) توسط هواپيماهاى اسرائيلى بمباران شده بود. در اين بمباران بيش از صد بيغوله در اردوگاه بر سر ساكنان آن ويران شده و بيش از بيست تن كشته شدند. خانه هاى ويران بازسازى شده, مردم دوباره در آن زندگى مى كردند.
اردوگاه مسجدى داشت كه محل تجمع مردم بود. مردم اردوگاه براى اقامه نماز جماعت به مسجد مى رفتند. مسجد داراى كتابخانه بود. كتابهاى كتابخانه بيشتر مذهبى و اسلامى بود. حق عضويت ماهانه كتابخانه مبلغ بسيار اندكى بود. يعنى صد لير لبنانى. در گذشته حق عضويت يك لير بوده است. گاهى نيز در مسجد فيلمهاى مناسب نمايش داده مى شد.ادامه دارد.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان