خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

«افک»، دشوارى در خانه پيامبر ص، آزمونى براى جامعه‏
تقوی محمدکاظم

 

«افك»، دشوارى در خانه پيامبر(ص)، آزمونى براى جامعه‏

محمدكاظم تقوى‏

درآمد

پيامبر(ص) گواراترين داده و مائده الهى را براى «انسان» آورد و همه همت و تلاش خود را در راه تزكيه و تعليم به كار گرفت. حضرت در گام‏هاى تكميلى، در كنار صيقل دادن جان آدمى، جامعه و جهان، انسان را متأثر از آموزه‏ها و آورده‏هاى خويش ساخت و در كنار «انسان‏سازى» كار بزرگ «جامعه‏پردازى» را با تبديل «يثرب» به «مدينةالنبى» آغاز كرد.

اشاره‏

ماجراى «افك» كه به چگونگى، نيز درس‏هاى آن پرداخته مى‏شود، ماجرايى حيثيتى است كه متوجه ساحت مقدس پيامبر گرديده، برخورد خدا و پيامبر در اين جريان بسيار درس‏آموز مى‏باشد.
داستان افك را نقل و سپس بررسى خواهيم كرد.
در بخش ديگر به درس‏هاى تربيتى و نكات اخلاقى آيات مربوط پرداخته خواهد شد.

آيه افك‏

«ان الذين جاؤوا بالافك عصبةٌ منكم لا تحسبوه شراً لكم بل هو خيرٌ لكم لكل امرئٍ ما اكتسب من الاثم و الذى تولى كبره منهم له عذابٌ عظيمٌ؛
كسانى كه آن دروغ را (وارد) آوردند، دسته‏اى از شمايند؛ آن را شرّى براى خود مپنداريد، بلكه براى شما خير است. هر كسى از آنان را گناهى است كه انجام داده است و آن كس بخش بزرگِ آن را به گردن گرفته است، عذابى سترگ خواهد داشت.»(1)
براى آيات افك دو شأن نزول در جوامع حديثى و كتب تفسيرى و تاريخى نقل شده است:

شأن نزول به روايت اهل سنّت‏

آنچه در منابع اهل سنّت بيان شده، به عايشه منتهى مى‏شود. روايتى كه در منابع معتبر آنان مانند صحيح بخارى آمده و مفسّران اهل سنت با اطمينان آن را تنها شأن نزول تلقى كرده‏اند،(2) به شرح زير است:
عايشه همسر رسول خدا(ص) مى‏گويد: «پيامبر خدا هنگامى كه مى‏خواست به سفرى برود، ميان همسران خود قرعه مى‏افكند؛ قرعه به نام هر كسى بيرون مى‏آمد، او را با خود مى‏برد. در يكى از غزوات(3) قرعه به نام من افتاد، با پيامبر(ص) حركت كردم. چون آيه حجاب نازل شده بود، در هودجى پوشيده بودم؛ جنگ به پايان رسيد و بازگشتيم، تا به نزديك مدينه رسيديم و شب به استراحت پرداختيم. براى قضاى حاجت از لشكرگاه كمى دور شدم و هنگامى كه برگشتم، متوجه شدم گردنبندى كه از مهره‏هاى يمنى داشتم، پاره شده است. براى پيدا كردن مهره‏ها بازگشتم و معطل شدم. هنگامى كه گردنبند را يافتم و برگشتم، ديدم لشكر حركت كرده و هودج مرا هم بر شتر گذارده و رفته‏اند، گمان مى‏كردند در آن مى‏باشم ... تك و تنها در آن مكان ماندم و با خود گفتم: وقتى آنها به منزلگاه بعدى برسند و مرا نيابند، به سراغ من خواهند آمد. همان جا نشسته بودم كه خواب بر چشمان من غلبه كرد. اتفاقاً «صفوان» از افراد سپاه اسلام هم از لشكر دور مانده و در عقب سپاه بود كه مرا از دور ديد و نزديك آمد، وقتى مرا شناخت، بدون اينكه كلمه‏اى با من سخن بگويد، «انا للَّه و انا اليه راجعون» را بر زبان جارى ساخت و شتر خود را خواباند و من بر آن سوار شدم. او مهار ناقه را در دست داشت و آن را از جلو مى‏كشيد، تا به لشكر اسلام رسيديم.
اين منظره سبب شد كه گروهى در باره من شايعه‏پردازى كنند و خود را بدين سبب هلاك سازند. كسى كه بيش از همه به اين تهمت دامن مى‏زد، عبداللَّه بن‏ابى‏سلول بود. به مدينه رسيديم و اين شايعه در شهر پيچيد، در حالى كه از آن خبر نداشتم. آن زمان بيمار شدم و پيامبر به ديدنم مى‏آمد، ولى آن لطف گذشته را از او نمى‏ديدم. نمى‏دانستم ماجرا چيست.
حالم بهتر شد و از خانه بيرون آمدم و كم كم از زنان فاميل از شايعه‏سازى منافقان آگاه شدم. دوباره بيمارى من شدت گرفت، پيامبر به ديدن من آمد، از او اجازه خواستم كه به خانه پدرم بروم. هنگامى كه به خانه پدرم آمدم، از مادرم پرسيدم كه مردم چه مى‏گويند؟ به من گفت: غصه نخور، به خدا سوگند! زنانى كه هووهايى دارند، مورد حسد آنان مى‏باشند و در باره آنها بسيار سخن گفته مى‏شود!
پيامبر(ص) على بن‏ابى‏طالب و اسامة بن‏زيد را به مشورت خواست كه در برابر اين سخنان چه كنم؟! اسامه گفت: او خانواده تو است و ما جز خير از او نديده‏ايم [يعنى به شايعات اعتنا نكنيد] اما على گفت: خداوند كار را بر تو سخت نكرده، غير از او همسر بسيار است. از كنيز او در اين باره تحقيق كن. پيامبر(ص) كنيز مرا فرا خواند و از او پرسيد: آيا چيزى كه شك و شبهه‏اى در باره عايشه برانگيزد ديده‏اى؟! كنيز گفت: به خدايى كه تو را به حق مبعوث كرده است! هيچ كار خلافى از او نديده‏ام.
در اين هنگام پيامبر تصميم گرفت اين سخنان را با مردم در ميان بگذارد. بر منبر رفت و رو به مسلمانان گفت: هر گاه مردى مرا در مورد خانواده‏ام (كه جز پاكى از او نديده‏ام) ناراحت كند، اگر او را مجازات كنم معذورم؟ همچنين اگر دامنه اتهام دامان مردى را بگيرد كه هرگز از او بدى نديده‏ام، تكليف چيست؟
سعد بن‏معاذ انصارى برخاست و عرض كرد: تو حق دارى؛ اگر او از طايفه اوس باشد، گردنش را مى‏زنم و اگر از برادران ما از طايفه خزرج باشد، دستور بده تا اجرا كنيم.
سعد بن‏عباده - بزرگ خزرجيان - كه مرد صالحى بود، در اين وقت تعصبات قبيلگى او را فرا گرفت و به سعد گفت: به خدا سوگند! توانايى بر كشتن چنين كسى را - اگر از قبيله ما باشد - نخواهى داشت.
اسيد بن‏خضير كه پسرعموى سعد بن‏معاذ بود، رو به سعد بن‏عباده كرد و گفت: به خدا قسم! ما چنين كسى را به قتل مى‏رسانيم. تو منافقى و از منافقان دفاع مى‏كنى!
چيزى نمانده بود كه قبيله اوس و خزرج به جان هم بيفتند و جنگ آغاز گردد اما پيامبر آرام‏شان كرد.
اين وضع همچنان ادامه داشت و غم و اندوه شديد وجود مرا فرا گرفته بود. يك ماه بود كه پيامبر كنار من نمى‏نشست، ولى خود مى‏دانستم از تهمت پاكم و بالاخره خداوند مسئله را روشن خواهد كرد. سرانجام روزى پيامبر نزد من آمد، در حالى كه خندان بود. نخستين سخنش اين بود: بر تو بشارت و مژده، كه خداوند تو را از اتهام پاك ساخت، و اين هنگامى بود كه آيات «ان الذين جاؤوا بالافك ... نازل شده بود. به دنبال نزول آيات، بر آنانى كه اين دروغ را پخش كرده بودند، حدّ قذف جارى شد.»

نقد و بررسى‏

در باره سند روايت افك، تاريخ‏نگار پژوهشگر «سيّدجعفر مرتضى» مى‏گويد:
«سندهاى روايات مربوط به افك (كه در كتاب‏هاى حديثى صحيح و معتبرِ اهل سنّت آمده است) حتى براى خودشان هم قابل اعتماد نيست و نمى‏توانند به درستى آنها باور پيدا كنند.»(4)
ابن‏عباس و ابن‏زبير كه در زمره راويان حديث افك قرار دارند، در سال وقوع ماجرا - سال غزوه بنى‏المصطلق - خردسال بوده‏اند، زيرا ابن‏عباس سه سال پيش از هجرت و ابن‏زبير در سال هجرت متولد شدند. وانگهى ابن‏عباس در سال هشتم هجرى همراه پدرش وارد مدينه شد و در سال افك در مدينه نبود. بنابراين طبيعى است كه اين دو تن ماجرا را از عايشه شنيده باشند، نه اينكه شاهد و حاضر در ماجرا باشند.
ابوهريره - ديگر راوى حديث افك - در جنگ خيبر مسلمان شد كه پس از غزوه بنى‏المصطلق بود. او هم يا از عايشه و يا از «كعب‏الاحبار» جريان را نقل كرده است. ديگر راويان حديث افك هم سرنوشتى بهتر از افراد پيش‏گفته ندارند.(5)
اين محقق پس از بررسى نتيجه مى‏گيرد:
«براى اثبات حديث افك و اتهام زده شده به عايشه، روايت صحيح و معتبر و قابل اعتمادى وجود ندارد.»(6)

پرسش مهم‏

روايات بيانگر افك بر عايشه، همه از او نقل شده‏اند. اين حادثه مهم، در مدينه و براى پيامبر و مسلمانان واقع شد، ولى چرا تنها توسط يك نفر نقل شده، چرا ديگران اين جريان مهم را نقل نكرده‏اند؟!
بنا بر نقلى در جنگ بنى‏المصطلق، ام‏سلمه نيز همراه پيامبر در سپاه اسلام حضور داشت.(7) چطور او كه بانويى پرهيزكار و اهل فهم و ايمان و انصاف بود، هيچ سخنى از اين ماجرا به ميان نياورده است؟!
اشكال ديگر اينكه: سعد بن‏معاذ (كه از او در اين روايات سخن به ميان آمد) در سال پنجم وفات كرد و پس از غزوه بنى‏قريظه از دنيا رفت.(8)
اين نكته را هم نبايد ناگفته گذاشت كه رد پاى دسته‏بندى‏هاى سياسى و جناح‏بندى‏هاى به وجود آمده پس از رحلت پيامبر در ماجراى افك ديده مى‏شود. دادن نقش مثبت و منفى به شخصيت‏ها و قبايل، يا ستايش و نكوهش برخى، بر اساس جبهه‏گيرى‏ها نسبت به حوادث سياسىِ سال‏هاى پس از درگذشت رسول اكرم(ص) مى‏باشد!

محتواى حديث افك از نگرش كلامى‏

صرف نظر از اشكالات فراوان سندى كه اثبات روايت را غير ممكن مى‏سازد، محتواى آن نيز پذيرفتنى نمى‏باشد. علامه طباطبايى(قدس‏سره) پس از نقل روايت مى‏گويد:
همه روايات مربوط به اين ماجرا دلالت دارند كه پيامبر(ص) تا زمان نزول آيات، در باره عايشه مشكوك بود! در حالى كه اين پندار، با مقام پيامبر سازگار نيست. چطور سازگار باشد كه خداوند مى‏فرمايد: «از چه رو وقتى كه آن را شنيديد، مردان و زنان مؤمن، نيك‏انديشى نكردند و نگفتند كه اين دروغى آشكار است؟!»
خداوند زنان و مردان با ايمان را به خاطر بدگمانى سرزنش مى‏كند، كه چرا وقتى اين دروغ را شنيديد رو نكرديد! يعنى از شرايط ايمان، خوش‏گمانى در باره مؤمنان است و پيامبر از مؤمنان عادى سزاوارتر است كه صفت خوش‏گمانى را داشته باشد و از بدگمانى دور باشد ... .
ايشان مى‏افزايد:
علاوه بر آن، بى‏عفتى(!) خانواده پيامبر موجب رميدگى و بى‏ميلى دل‏هاى مردم از حضرت مى‏شود، پس واجب است خداوند حريم پيامبران را از اين گونه زشتى‏ها پاك گرداند و گرنه دعوت آنها به سوى خدا بيهوده خواهد بود. همين دليل عقلى، عفت و پاكدامنى همسران پيامبران را اثبات مى‏كند. خودِ رسول خدا از همه كس به اين دليل آگاه‏تر است! آيا مى‏شود پيامبر با نسبت ناروا دادن كسى و يا شايعه دروغى، در باره پاكىِ همسر خود دچار شك شود؟! علامه طباطبايى در دنباله مى‏گويد:
روايات افك دلالت دارند كه اين حرف و حديث از زمانى كه توسط دروغگويان مطرح شد تا فرجام ماجرا (كه حد قذف بر آنها جارى شد) بيش از يك ماه در ميان مردم جريان داشت و نُقل مجلس آنها بود، در حالى كه حكمِ قذفِ پيش از آن اعلام شده بود، پس با اين حال چه معنا دارد كه پيامبر(ص) اين همه مدت از اجراى اين حكم شرعى خوددارى كند و منتظر وحى الهى در باره همسر خود باشد؟!(9)

راز بر پيامبر(ص) پوشيده نمى‏ماند

عايشه مى‏گويد:
«پيامبر مرا براى ديدن «شراف» دختر رئيس قبيله كلب فرستاد، وقتى برگشتم، رسول خدا پرسيد: چه ديدى؟ گفتم: چيز قابل گفتنى نديدم! پيامبر فرمود: بر عكس، پديده‏اى ديدنى ديدى! خالى بر گونه او بود كه همه موهاى بدنت را سيخ كرد [و اين گونه زيبايى او تو را به وحشت انداخت!] عرض كردم: چيزى از شما پنهان نيست!»(10)
اگر سرّى براى پيامبر وجود ندارد و مسائل پنهان براى او آشكار است، چطور در ماجراى افك، براى پى بردن به حقيقت ماجرا در ماندند و به سراغ نوجوانى مانند «اسامة بن‏زيد» رفتند و از او مشورت خواستند؟! در حالى كه پدر «زيد» كه بزرگ‏تر و باتجربه‏تر بود، در قيد حيات بود! اين گونه چاره‏جويى، نه تنها با مقام عصمت و مراتب عالى عقل و خِرَد خاتم‏الانبيا(ص) سازگار نيست، حتى با مقام مؤمن و شوهرى عاقل و باانصاف و مهربان هم سازگارى ندارد.

نقد از زاويه‏اى ديگر

تعبير آيه اين است كه «عصبه»اى اين دروغِ بزرگ و تهمت را شايع كردند. در معناى عصبه گفته شده: «جماعة متعصبة متعاضدة؛(11) گروهى متحد و همكار.»
با توجه به اين معنا، پرسشى بى‏پاسخ مطرح مى‏شود:
«دليل ارتباط و پيوند ميان حمنه و حسان و ابن‏ابىّ و مسطح (ناقلان و ترويج‏دهندگان تهمت) چه بود؟ آيا همگى از قريش بودند يا از انصار يا از منافقان؟ در كدام مجمع گرد هم مى‏آمدند و از كدام گروه توانمند بودند؟
پرسش با رويكردى جامعه‏شناختى و با توجه به فرهنگ قبيله‏اى حاكم بر حجاز مطرح مى‏شود و توجيه مقبولى نخواهد داشت.
با توجه به اشكالات اساسى (كه اساس روايت را در هاله‏اى از ابهام و بلكه انكار قرار مى‏دهد) بيشتر عالمان شيعه اين شأن نزول را مخدوش و مردود مى‏دانند. به نظر مى‏رسد اين گزارش، از مطالب جعلى متعصبانى باشد كه به خيال خود براى ام‏المؤمنين عايشه فضيلت ذكر كرده‏اند، در حالى كه شخصيت پيراسته و الهى رسول خدا(ص) را لكه‏دار نموده‏اند! همين دروغ‏پردازى‏هاى تلخ كه به دست دوستان نادان و منحرفان ساخته و پرداخته مى‏شود، دستمايه تبهكاران و بدخواهان زشت‏كردار قرار مى‏گيرد و اسباب توهين و يورش به اسلام و پيامبر را فراهم مى‏سازد!

شأن نزول ديگر

شأن نزول ديگرى براى آيات افك نقل شده كه برخى مفسّران و مورخان شيعه بيان كرده‏اند،(12) كه به شرح زير است:
پادشاه قبط غلامى به نام «جريح» و كنيزى به نام «ماريه قبطيه» را براى رسول خدا هديه فرستاد. آن دو اسلام آوردند. رسول خدا(ص) كنيز را نزد خود نگه داشت و او ابراهيم را به دنيا آورد. پيامبر ماريه و فرزندش را خيلى دوست مى‏داشت، كه باعث حسادت عايشه و حفصه گرديد تا آنجا كه به همراه افرادى ديگر به رسول خدا گفتند: ابراهيم پسر شما نيست!! او فرزند «جريح» است و ما بر اين گفته گواهى مى‏دهيم! رسول خدا با آنكه بر دروغ بودن اين شهادت و تهمت آگاه بود، ولى چون دريافته بود در جان و دل ديگران اثر مى‏گذارد، اراده كرد حقيقت را براى اصحابش آشكار گرداند؛ بدين خاطر در حال خشم به على(ع) فرمان داد برود و «جريح» را بكشد.
امام على(ع) با شمشير آخته به سوى غلام رفت. وى از ترس فرار كرد و از درختى بالا رفت و امام از پى او برآمد. «جريح» خود را به زمين افكند و جامه او كنار رفت و بر امام آشكار شد كه اخته است.(13) او را نزد پيامبر آورد و آنچه ديده بود، بيان كرد. رسول خدا اصحابش را فرا خواند و توطئه آن گروه آشكار گرديد و تهمت‏شان باطل شد. آنان نيز نزد رسول خدا(ص) آمدند و آمرزش خواستند.

نقد و بررسى‏

1- سند اين روايت در تفسير برهان از طريق «حسين بن‏حمدان الخصيبى» نقل شده است. آنچه رجاليون بزرگ در باره اين شخص بيان كرده‏اند، راه هر گونه اعتماد و اطمينان به اين نقل را مى‏بندد.
نجاشى در باره او مى‏گويد: «كان فاسد المذهب». شيخ طوسى در باره او مدح و ذمى ندارد و تنها به اين بسنده كرد كه «كتابى نگاشته» اما «ابن‏غضائرى» كه به سخت‏گيرى شناخته شده، بيش از ديگران در باره او سخت گرفته و گفته است: «كذّاب، فاسد المذهب، صاحب مقالة معلومة، لا يلتفت اليه؛ دروغگو، فاسدمذهب، داراى اعتقادى معلوم‏الحال، است و اعتنايى به او نمى‏شود.»(14)
آيا به نقل فاسد مذهبى (كه توجه و اعتنايى به او نمى‏شود) مى‏شود اعتماد كرد؟!
2- همان گونه كه شأن نزول نخست، دربردارنده مطالبى بود كه با علم و عصمت پيامبر سازگارى نداشت، اين شأن نزول هم به لحاظ محتوايى از اشكالاتى رنج مى‏برد:
أ) آيا پذيرفتنى است كه پيامبر(ص) تنها به استناد سخن يك و يا چند نفر (كه ادعاى آنها را طبق موازين اسلامى اثبات نمى‏كند) دستور كشتن انسانى را صادر كند؟!
ب) چرا پيامبر بر تهمت‏زنندگان حد قذف را جارى نساخت و تنها به كشف واقعيت بسنده كرد و بدان رضا داد؟!
به خاطر اشكالات سندى و دلالتى، اين روايت قابل پذيرش و قابل اعتماد نمى‏باشد.

افك به ماريه‏

افك و تهمت به ماريه قبطيه همسر پيامبر(ص) و مادر ابراهيم، جدا از اينكه آيات در باره آن باشد يا نباشد، در تاريخ و حديث ثبت شده، نه تنها در منابع حديث و سيره پيروان اهل بيت، كه در كتاب‏هاى حديثى و تاريخى اهل سنّت هم آورده شده است.(15)
شايد به همين خاطر باشد كه علامه طباطبايى(قدس سره) پس از نقل روايات بيان‏كننده اين شأن نزول و ذكر اشكالات مى‏گويد:
«مگر اينكه اين روايات در شرح اصل قصه نارسا باشند.»(16)
دانشمند معاصر سيدمرتضى عسكرى نيز پس از نقل روايات در منابع اهل سنّت مى‏نويسد:
«اينها اخبار ماريه و نسبت افك به او در باره فرزندش ابراهيم، فرزند رسول خدا در كتب حديث و سيره مكتب خلفاست؛ و نمى‏توان فهميد كه آيا سزاوار نبود خداوند در باره اين داستان آياتى نازل كند و ماريه را تبرئه نمايد؟!»(17)
علامه شرف‏الدين نيز اين جريان را در اثر ارزنده خود «النص و الاجتهاد» آورده است.(18)

چه بايد كرد؟

داورى در باره شأن نزول آيات افك پيچيده و بغرنج است. شايد بدين خاطر كه از نظر حديث‏شناسى نمى‏شود به روايات موجود اطمينان كرد، بلكه مضامين باطل و اسناد غير قابل اعتمادى دارند. برخى نتوانسته‏اند براى اين آيات، مصداق بيرونى قابل قبول معرفى كنند و به همان الهام كلى از آيات بسنده كرده‏اند.
«به هر حال آنچه مهم است، اين شأن نزول‏ها نيست؛ مهم آن است كه بدانيم از مجموع آيات استفاده مى‏شود كه شخص بى‏گناهى را به هنگام نزول اين آيات متهم به عمل منافى عفت نموده بودند و اين شايعه در جامعه پخش شده بود و نيز از قرائن موجود در آيه استفاده مى‏شود كه اين تهمت در باره فردى بود كه از اهميت ويژه‏اى در جامعه آن روز برخوردار بوده است.»(19)
و اين همان سخنى است كه علامه طباطبايى(قدس سره) پيش‏تر گفته بود:
«هر يك از اين دو شأن نزول، خالى از اشكال نمى‏باشند، پس بهتر است كه اين روايات را به كنارى بگذاريم و از متن آيات بحث كنيم؛ ولى مسلّم است كه اين دروغ و تهمت به بعضى از همسران پيامبر مربوط بود.»(20)
استاد شهيد مطهرى(قدس سره) نيز با همين اجمال به جريان اشاره دارد:
«... تهمت كه مربوط به يك جريان تاريخى است، يكى از همسران پيغمبر اكرم را در يك جريانى، منافقان مورد اتهام قرار دادند.»(21)
نويسنده دانشمند «فروغ ابديت» در اين باره مى‏گويد:
«اين فرد بى‏گناه كيست؟ مفسران در اين باره اختلاف نظر دارند. غالباً مى‏گويند مقصود عايشه همسر رسول خدا است و گروهى ديگر معتقدند كه مقصود «ماريه» مادر ابراهيم است. شأن نزول‏هايى كه در اين زمينه نقل مى‏كنند، خالى از اشكال نيست ... آنچه مهم است اين است كه بدانيم حزب نفاق مى‏كوشيد كه زنِ باشخصيتى را كه در جامعه آن روز از مقام و موقعيت خاصى برخوردار بود، متهم سازد و از اين طريق روحيه‏ها را تضعيف كند.»(22)
شأن نزول نخستِ آيات افك را به خاطر اشكالات متعدد سندى و دلالتى نمى‏شود پذيرفت، ولى اگر ناچار به پذيرش يكى از دو شأن نزول مطرح باشيم، شأن نزول دوم است، كه البته آن هم تبصره و تكمله‏اى را مى‏طلبد كه هم مهم است و هم لازم؛ نكته تكميلى اين است: چون اصل اتهام ناروا در باره ماريه مورد اتفاق فريقين (شيعه و سنّى) است، آيات مى‏تواند براى تبرئه او و برداشتن فشار روانى ناشى از تهمت آن گروه باشد. اما اين نظر به معناى پذيرفتن همه مضمون روايات مربوط به شأن نزول نمى‏باشد، بلكه همان گونه كه علامه طباطبايى فرمود، اگر هم اين آيات مربوط به افك بر ماريه باشد، قطعاً روايات دربردارنده آن ماجرا دچار اشكالات قطعى مى‏باشند و همه جزئيات آنها را نمى‏شود پذيرفت، زيرا از نگرش كلامى نبايد آن مضامين را پذيرفت. البته آيات در مقام اثبات برائت واقعى فرد مورد اتهام نيست، بلكه براساس موازين فقهى، برائت ظاهرى را نتيجه مى‏دهد؛ چرا كه اتهام‏زنندگان چهار نفر شاهد بر ادعاى خود نياوردند تا ادعايشان اثبات گردد. بنابراين خداوند در ماجراى افك از يك ناهنجارى اخلاقى در جامعه اسلامى سخن به ميان مى‏آورد و راه چاره و درمان آن را نشان مى‏دهد، نه اينكه آيه براى شخصى اثبات فضيلتى كند.

درس‏هاى اخلاقى - اجتماعى‏

پيش‏تر اشاره شد كه هدف از نزول آيات افك اصلاح اخلاق جامعه اسلامى از بيمارى اتهام‏زنى، شايعه‏سازى و دروغ‏پردازى است. بيماردلان، دشمنان و منافقان با دست زدن به زشت‏ترين كارها مى‏پنداشتند مى‏توانند جلوى درخشش روزافزون اسلام را بگيرند! در اين راستا مى‏خواستند با شايعه‏سازى و تعرض به حريم نبوى، جوّى آشوب‏زده و بحرانى به وجود آورند و رابطه محبت‏آميز ميان مؤمنان و اسوه حسنه آنها، پيامبر اكرم(ص) را خدشه‏دار كنند، ولى اراده الهى چيز ديگرى بود.
برخى از نكته‏هاى آموزنده و تربيتى آيات افك به شرح زير است:

عدو شود سبب خير ...

1. گرچه منافقان و بيماردلان به صورت سازمان‏يافته و گروهى كوشيدند به شخصيت پاك رسول اكرم(ص) از راه تهمت به خانواده گرامى‏شان ضربه وارد كنند، ولى همان گونه كه در آيه تصريح شده، ماجرا به خير و نفع پيامبر(ص) و مؤمنان و صالحان پايان پذيرفت.
پيدا است تلاش بدخواهان، راه به جايى نمى‏برد و اگر جلوه‏اى داشته باشد، بى‏نتيجه و بى‏سرانجام است. اگر مؤمنان با توكل بر خداوند به وظايف خود آگاه و عامل باشند، فرجام كارهايشان نيك خواهد بود. پس وظيفه اين است كه مسلمانان در هر حال از دام شيطانى «شايعه‏سازى» و «دروغ‏پردازى» پيروان شيطان، با عمل به احكام و مقررات فقهى و اخلاقى اسلام (اثبات ادعا با شاهد معتبر و نيز خوش‏گمانى به ديگر مؤمنان) رهايى يابند و تارهاى شيطان را پاره كنند.

سختكوشى در راه حق‏

2. اين ماجرا، عمق دشمنى منافقان و مخالفان عصر بعثت و اشكال‏تراشى‏هاى پيچيده و سنگين آنها بر ضد جبهه حق را نشان مى‏دهد. اما پيامبر(ص) و مؤمنان به رغم مشكلات پيدا و پنهان با «خُلق عظيم» از گردنه‏هاى سخت گذشتند و راه بندگى حق تعالى را پيمودند، كه درس جاودانه‏اى براى همه مؤمنان است، كه از سنگينى و بزرگى مشكلات نترسند و راه حق را با ايمان به فرجام نيكوى آن بپيمايند.

امداد الهى‏

3. گرچه تهمتِ بدخواهان تلاطم و نگرانى وسيعى در جامعه اسلامى صدر اسلام به وجود آورد، ولى پايان قصه به نفع مسلمانان بود و همواره چنين است، زيرا باطل نابودشدنى(23) است و خداوند براى پارسايان راه برون‏رفت از بحران را قرار مى‏دهد.(24)

خوش‏گمانى‏

4. در اين آيات مسلمانان به خاطر متأثر شدن از فضاى تهمت و دروغ و شايعه و انتخاب موضعى ترديدآميز، سرزنش مى‏شوند، كه فهميده مى‏شود تكليف اسلامى در چنين جرياناتى خوش‏گمانى است. وظيفه اين است كه خوش‏گمان باشند و به شايعات توجهى نكنند، پس در اين گونه قضايا، مؤمنان نه تنها نبايد دروغ را باور كنند، كه حتى نبايد ناظر بى‏اعتنا باشند؛ بلكه بايد به تكذيب شايعه اقدام نمايند.
جامعه اسلامى با كارهاى شيطانى آسيب جدى مى‏بيند و اعتماد مطلوب ميان مسلمانان از ميان مى‏رود و به جاى آن فضاى روانى شكننده و آسيب‏پذير و آسيب‏رسان به وجود مى‏آيد. پس لازمه ايمان، اعتماد مسلمانان به همديگر است و نتيجه آن آرامش و سلامت روحى - روانى جامعه اسلامى خواهد بود.

نپذيرفتن تهمت و افترا

5. زيبايى خيره‏كننده و پرجاذبه اسلام در اين است كه عقايد دينى با اخلاق مذهبى و اين دو با قواعد حقوقى و احكام فقهى، هماهنگى كامل دارند و هيچ ناسازگارى و ناهمگونى در مجموعه تعاليم و آموزه‏هاى اسلامى وجود ندارد. بر همين اساس در آيه سيزدهم آمده است: وقتى دروغ‏پردازان و اتهام‏زنندگان نتوانند چهار شاهد و گواه بر ادعاى خود بياورند، نزد خدا دروغگويانند؛ يعنى اگر كسى يا كسانى مسلمانى را نسبت نارواى بى‏عفتى دهند، ولى نتوانند چهار گواه بر ادعاى خود بياورند، تكذيب آنان و نيز پيراسته و منزه دانستن فرد مورد اتهام، واجبى است كه مسلمانان بايستى بدان اقدام نمايند.

بخشش و دَهِش خدا

6. در آيه چهاردهم خداوند مسلمانان را متوجه اين حقيقت مى‏سازد كه اگر فضل و رحمت الهى نبود (كه با عنايت خداوند و تدبير پيامبر، دروغگويان رسوا شدند) با خوش‏باورى و ساده‏لوحى دچار درد و رنج بزرگى در دنيا و آخرت مى‏شديد، به اين صورت كه در دنيا از نعمت هدايتِ فرستاده خدا دور مى‏شديد، كه پيامد چنين عملى محروم شدن از رحمت و فضل خدا در آخرت است، و چه درد و رنجى بزرگ‏تر و جانسوزتر از اين؟!

آگاهى مسلمانان و حرمت پيشوايان‏

7. در آيه پانزدهم، رفتار ناپسند مسلمانان در ماجراى «افك» از زاويه‏اى ديگر بررسى مى‏شود و مسلمانان سرزنش مى‏گردند چرا در اين جريان سخنانى را بر زبان جارى كردند كه «علم» و «اطلاعِ» درستى از آن نداشتند؟! نيز هر چه را كه شنيدند، واگويه كردند و نسبت ناروا به زنى مؤمن [= همسر پيامبر] را سبك شمردند، در حالى كه در ميزان الهى بس بزرگ بود؟!
جامعه اسلامى و اجتماع مطلوب و مطابق با آموزه‏هاى الهى آن است كه گفتار و رفتار افراد براساس «علم» و «آگاهى» باشد، چرا كه مسلمانان بايستى اهل دقت باشند، نه همانند سهل‏انگاران، كه با هر وَزِشى به سويى گرايش كنند!
تاريخ اسلام به روشنى گواهى مى‏دهد كه هر جا شايعه‏سازى و شايعه‏باورى در جوامع اسلامى رونق يابد، آسيب‏هاى جبران‏ناپذيرى متوجه كيان اسلام و مسلمانان مى‏گردد.
آيه بر دو نكته تأكيد دارد: مسلمانان نبايد بدون علم و اطلاع سخنى را باور كنند؛ ديگر اينكه حريم رهبران و پيشوايان اسلام را بزرگ بدارند و سهل و ساده با آن برخورد نكنند.

وظيفه‏شناسى و برخورد پويا

8. آيه شانزدهم سوره به گونه‏اى ديگر مسلمانان را سرزنش مى‏كند و مى‏گويد: چرا هنگامى كه آن سخن بيهوده و دروغ آشكار را شنيديد، نگفتيد ما حق نداريم به اين تهمت و دروغ زبان بگشاييم، چرا كه بهتانى بزرگ است؟! اين آموزه يعنى مؤمن و مسلمان نبايد بى‏اعتنا باشد و محافظه‏كارى پيشه كند، بلكه نسبت به مسائل و حوادثى كه پيرامون او اتفاق مى‏افتد، بايد فعالانه و مسئولانه برخورد كند.

انتقاد سازنده‏

9. گرچه بيشتر مسلمانان به خاطر برخورد ناپسند خود در ماجراى «افك» نكوهش شدند، ولى نه نكوهشى از سرِ عقده‏گشايى و انتقام‏گيرى، بلكه سرزنشى با رويكرد تربيتى و سازنده.
خداوند در آن آيات مى‏خواهد مسلمانان را متوجه رفتار زشت آنها سازد تا خود را اصلاح كنند، نه اينكه به آنها بتازد و وعده عذاب دهد! اين نكته از آيه هفدهم سوره نور فهميده مى‏شود:
«خداوند اندرزتان مى‏دهد كه اگر مؤمن هستيد، هرگز مثل آن را تكرار نكنيد»، يعنى مبادا تحت تأثير شايعات قرار بگيريد و يا بدتر به آن دامن بزنيد. البته ايمان واقعى، بازدارنده مؤمن از اين گونه ناهنجارى‏ها است، چنان كه زمينه‏ساز و همواركننده بستر پذيرش پندها و موعظه‏ها است.

دسيسه دشمن و هوشيارى مسلمان‏

10. در آيه نوزدهم تهديد الهى متوجه كسانى است كه در پى شايعه كردن كارهاى زشت ميان مؤمنان هستند. براى اين افراد كيفر دردناك دنيوى و اخروى آماده شده، چرا كه كار زشت آنها بازى با آبروى مؤمنان و بدنام ساختن آنان است، كه معصيت بسيار بزرگى است.
خداوند مى‏فرمايد: آنانى كه «دوست» دارند ميان مؤمنان زشتى‏ها بپراكنند، فرجام بدى خواهند داشت؛ يعنى حتى دوست داشتن چنين وضعى براى جامعه اسلامى ممنوع است و نبايد كسى حتى در دل چنين بخواهد. بايد دقت داشت كه دشمنان و بدخواهان اسلام و مسلمانان هميشه با كار علنى و عملى، دست به تخريب هويت اسلامى نمى‏زنند، بلكه در مواردى منافقانه و پنهان‏كارانه هدف‏هاى شيطانى خود را دنبال مى‏كنند.

رويكرد تربيتى - اصلاحى‏

11. خداوند در آيه بيستم، بخشش و رحمت خود را يادآور مؤمنان مى‏شود؛ يعنى چه دستورهاى اخلاقى (لزوم خوش‏گمانى مؤمنان به همديگر) و چه دستور فقهى (آوردن چهار شاهد براى اثبات ادعا) همه جلوه‏هايى از فضل و رحمت الهى نسبت به اهل ايمان است. مكتب انسان‏ساز اسلام، در كيفر كردن متخلفان و گناهكاران رويكرد تربيتى و اصلاحى را در پيش گرفته، عنصر انتقام‏گيرى كور و بى‏هدف مورد نظر اسلام نمى‏باشد، و اين حقيقتى است كه به روشنى در توصيه‏هاى اخلاقى و حدود و موازين فقهى قابل ديدن است.

دورى از شيطان‏

12. در تربيت، پيگيرى و تكرار و در همان حال خيرخواهى، عناصرى لازم و ضرورى مى‏باشند. در اين بخش از آيات سوره نور، اين ويژگى‏ها به روشنى ديده مى‏شود. در آيه بيست و يكم، از بُعدى ديگر به ماجرا پرداخته شده و مسلمانان از پيروى گام‏هاى شيطان پرهيز داده شده‏اند. شيطان با اغواگرى و وسوسه، انسان‏ها را به سوى كارهاى زشت و ناپسند مى‏كشاند.
تعبير ظريف «خطوات الشيطان» مى‏رساند كه شيطان، آدميان را گام به گام و در روند تدريجى، منحرف و كجراه مى‏سازد. بايد توجه و هوشيارى داشت و به آن سو نرفت و در مقابل، قدم به قدم آراسته به تعاليم و آموزه‏هاى اسلامى شد.

ببخش، تا خدا ببخشد!

13. دستور تربيتى و سازنده ديگر در آيه بيست و دوم آمده است: مؤمنانِ توانگر به نيازمندان بخشش كنند و از لغزش و اشتباه آنها درگذرند.
حق تعالى براى تشويق مؤمنان به عفو و بخششِ خطاكاران، با ملاطفت بسيار مى‏فرمايد: آيا دوست نداريد خدا شما را بيامرزد؟! خدايى كه آمرزنده و مهربان است.
قسمت آغازين آيه مى‏گويد: توانگران نبايد به خاطر لغزشى كه از نيازمندان سر زده است، آنها را از كمك‏هاى خود محروم كنند. عفو و گذشت كريمانه از خطاهاى ديگران، زمينه‏ساز جلب آمرزش الهى است.
اين گونه بيان حقايق، مؤثرترين پشتوانه عملى شدن توصيه‏هاى اخلاقى و دستورهاى فقهى و حقوقى اسلام است، ولى ضامن اجرايى، نه از جنس داغ و درفش و پليس و زندان بلكه ضمانتى برخاسته از ايمان الهى در جان مؤمنان.

ارزش جان و آبروى مسلمان‏

14. نه تنها جان مؤمن ارزش بسيار دارد (كه در احكام فقهى بيان شده است) عِرض و آبروى او نيز ارزش والايى دارد. اتهام‏زنندگان به زنان پاكدامن و نجيب، مورد نفرين مى‏باشند، هم در دنيا و هم در آخرت. چنان كه به عذاب بزرگى وعده داده شده‏اند. در آيات بيست و چهارم و بيست و پنجم صحنه‏هاى خفّت و خوارى آنها در آخرت توضيح داده شده است: دست و پا و زبان آنها در روز حساب، بر ضد آنان گواهى مى‏دهند؛ روزى كه خداوند جزاى به حق و سزاوار آنان را مى‏دهد و آنها خواهند فهميد كه حقِ آشكار، خداوند است.
قسمت پايانى به اين معنا است كه ظهور كامل حقانيت خداوند در قيامت است و آنجا است كه همگان حقانيت الهى را خواهند ديد.

زنان پاك براى مردان پاك‏

15. آيه بيست و ششم، تناسب و همشأن بودن زنان و مردان را بيان مى‏كند، به اينكه: زنان نيك‏سرشت و نيك‏كردار، شايسته مردان نيك‏اند؛ نيز مردان نيك، شايسته زنان شايسته مى‏باشند.
حقيقتى كه در اين آيه بيان شده، راهنماى خوبى براى همسرگزينى است و در سنّت پيامبر(ص) و امامان(ع) بر آن تأكيد شده است.

پى نوشت :
1) ترجمه موسوى گرمارودى، با اندكى تغيير.
2) صحيح بخارى، مجلد دوم، جزء ششم، ص‏127 تا 132؛ فخر رازى گويد: مسلمانان اجماع دارند كه شأن نزول آيات افك، جريان عايشه بوده است. تفسير كبير، ج‏12، ص‏173.
3) شعبان سال ششم هجرى و جنگ با بنى‏المصطلق، به نقل از تاريخ پيامبر اسلام، دكتر محمدابراهيم آيتى، ص‏437.
4) حديث الافك، ص‏49.
5) همان، ص‏53 - 52.
6) همان، ص‏72.
7) تاريخ پيامبر اسلام، ص‏439.
8) نقش عايشه در احاديث اسلام، ص‏201.
9) الميزان، ج‏15، ص‏102 - 101.
10) ابن‏سعد، طبقات، ج‏8، ص‏115، به نقل از حديث الافك، ص‏164.
11) مفردات راغب، ص‏568.
12) به عنوان نمونه: البرهان فى تفسير القرآن، ج‏7، ص‏64 - 60.
13) در قديم افرادى را از كودكى اخته مى‏كردند، سپس آنان را به خدمت خانواده مى‏گماردند و مطمئن بودند كه از جانب آنان نسبت به حريم خانواده تعرضى صورت نخواهد گرفت.
14) به نقل از الموسوعة الرجاليه الميسرة، ج‏1، ص‏263، ش‏1762.
15) صحيح مسلم، كتاب التوبه، ج‏4، ص‏2139؛ مستدرك حاكم، ج‏4، ص‏39؛ طبقات ابن‏سعد، شرح حال ماريه، ج‏8، ص‏214.
16) الميزان، ج‏15، ص‏105.
17) نقش عايشه در احاديث اسلام، ص‏215.
18) اجتهاد در مقابل نص، ترجمه على دوانى، ص‏403.
19) تفسير نمونه، ج‏14، ص‏393.
20) الميزان، ج‏15، ص‏89.
21) آشنايى با قرآن، ج‏4، ص‏26.
22) جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ص‏181 - 175.
23) اسراء، آيه 81.
24) الطلاق، آيه 2.

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان