خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

جدايى كودك از مادر و آثار آن
موسوی زهرا

 

جدايى كودك از مادر و آثار آن‏

ترجمه گزيده: زهرا موسوى(1)

«اگر بين والدين نزاع و درگيرى وجود داشته باشد، يا اگر ازدواج آنها رضايت‏بخش نباشد، زمينه براى ابتلاى فرزندان‏شان به اختلال در رشد جنسى و يا بيمارى‏هاى عصبى به شديدترين وجه فراهم خواهد شد.»(2)

وابستگى بيش از حد يا دلبستگى دلهره‏آميز

رفتار تعلّق‏آميز، چه كلامى و چه رفتارى در هر سنى، از خردسالى گرفته تا بلوغ و جوانى قابل مشاهده است و با اين ويژگى‏ها توصيف مى‏شود: حسادت، انحصارطلبى، طمع‏كارى، رشدنايافتگى، وابستگى بيش از حد و دلبستگى شديد. شايد هيچ واژه‏اى مانند وابسته يا وابسته بيش از حد، در ادبيات بالينى يا كلينيكى به كار نرود. كودكى كه به ديگران وابسته است، نوجوانى كه از خانه بيرون نمى‏رود و در مقابل اين مسئله مقاومت مى‏كند، همسر يا شوهرى كه سعى مى‏كنند رابطه تنگاتنگى با مادر خود داشته باشند و ... همه دير يا زود با يكى از اين واژه‏ها توصيف مى‏شوند كه به كارگيرى آنها معمولاً بوى سرزنش و عتاب مى‏دهد. اكثر افرادى كه وابستگى بيش از حد نشان مى‏دهند، افرادى هستند كه رفتار دلبستگى بسيار شديدترى را نسبت به آنچه در كار بالينى تصور مى‏شود، ابراز مى‏كنند.
البته ارزيابى يك رفتار بدون فهم دقيق شرايط و اوضاع محيطى و درونى كه رفتار در آن محيط ظاهر شده، امكان‏پذير نيست؛ مثلاً ندانستن سن دقيق كودك و يا سلامتى و بيمارى او، يا اينكه اخيراً ضربه‏اى را تجربه كرده يا خير، نظر مشاهده‏گر را فاقد اعتبار مى‏كند. كودكان بيمار يا خسته و يا آنهايى كه به تازگى عضو جديدى به خانواده آنها اضافه شده، يا بزرگسالانى كه اخيراً بيوه شده‏اند، و يا زن جوان باردار و يا مادرى كه فرزندان خردسالى دارد، همه در معرض اين ارزيابى هستند كه بيش از حد وابسته مى‏باشند؛ چرا كه در تمام اين حالات، رفتار دلبستگى شديد ظاهر مى‏شود و پافشارى كه بر آن مى‏شود، بيش از نيازى است كه آن موقعيت مى‏طلبد. به عبارت ديگر، در حالت‏هايى كه باعث ايجاد آن رفتار مى‏شود، اگر وابستگى بيش از حد، از محدوده طبيعى خارج نشود و اثرات مضرى بر رشد شخصيت نداشته باشد، مشكل‏ساز نمى‏باشد.
با اين حال، در همه سنين، افرادى هستند كه رفتار دلبستگى شديدى را نشان مى‏دهند، كه ارتباطى با شرايط پيش آمده ندارد. اگر اين رفتار از حد معيّن تجاوز كند، آنگاه يك رفتار بيمارگونه خواهد بود.
هنگامى كه چنين فردى را مى‏بينيم، به سرعت مى‏فهميم كه مطمئن نيست موضوع دلبستگى او قابل دسترسى و پاسخ‏دهنده به نيازهاى او است يا خير، از اين‏رو، شگرد «چسبيدن به موضوع دلبستگى» را در پيش مى‏گيرد.
بهترين اصطلاح براى توصيف اين حالت، دلبستگى دلهره‏آميز يا دلبستگى نامطمئن است و اين نشان مى‏دهد كه اساس اين حالت، ترس فرد از اين است كه موضوع دلبستگى او در دسترس و يا پاسخگوى نيازهاى او نباشد.
آنچه بيشترين تأثير را در ايجاد اين حالت دارد، تجارب فرد است كه اعتماد و اطمينان او نسبت به در دسترس بودن موضوع دلبستگى و پاسخگويى او به نيازهايش را زير سؤال مى‏برد.
در زير، توصيف يك مادر شاغل را از حالت كودكش كه وارد مرحله دلبستگى بيش از حد شده بود، گزارش مى‏كنيم؛ البته مادر اين كودك تصور مى‏كرد رفتار كودكش طبيعى است. او توضيح داد:
«از آن هنگام كه كودكم دو ساله بود و من مجبور شدم سه بار او را ترك كنم و به بيمارستان بروم، كه هر كدام هفده روز طول كشيد، او ديگر به من اعتماد ندارد. به هيچ جايى نمى‏توانم بروم، نه خانه همسايه‏ها و نه براى خريد. بايد همه جا او را با خود ببرم. او نمى‏تواند مرا ترك كند. امروز وقت ناهار از مدرسه خارج شد و مانند ديوانه‏ها به خانه آمد و گفت: آه، مادر، فكر كردم باز رفتى! او نمى‏تواند گذشته را فراموش كند و تمام وقت در كنار من مى‏ماند.»
«نيوسن و نيوسن»، دو پژوهشگرى كه در اين زمينه تحقيق كرده‏اند، در خلاصه نتايج خود در مورد كودكانى كه وابستگى بيش از حد و ترس از جدايى نشان مى‏دادند نوشتند:
«اكثر ترس‏هاى بچه‏ها از جدايى، ريشه در واقعيت داشت. به اين معنى كه آن كودكان، خود و يا مادران‏شان مدتى را در بيمارستان سپرى كرده بودند و يا اينكه در معرض نوع ديگرى از جدايى قرار گرفته بودند.»
با اين حال، بعضى از كودكان تجربه جدايى را داشته‏اند بدون اينكه همراه با اضطراب جدايى باشد. معلوم مى‏شود كه متغيرهاى ديگرى در اين مسئله سهيم هستند. متغيرهايى كه احتمال مى‏رود تأثير بيشترى داشته باشند، عبارتند از:
اول، تهديد كودك به ترك كردن او كه به منظور تربيتى به كار مى‏رود؛
دوم، تصور كودك مبنى بر اينكه مشاجرات والدينش ممكن است اين معنى را داشته باشد كه يكى از آنها او را ترك خواهد كرد.
در سايه شواهد فعلى به احتمال زياد، تهديد كودك به ترك او مؤثرترين عامل در اين زمينه است. نبايد فراموش كرد كه اين تهديدها نيروى عظيمى را در بر دارند، چرا كه جدايى براى كودك خردسال يك تجربه بسيار ترسناك و آزاردهنده است، همين طور «پيش‏بينى آن».

دلبستگى دلهره‏آميز در كودكانى كه بدون مادر رشد يافته‏اند

دو پژوهشگر به نام «بتزارد» و «بتزارد» به پژوهشى در مورد كودكان پرورشگاهى دست زدند و آنها را با كودكانى كه همراه با خانواده‏هاى خود زندگى مى‏كردند مقايسه نمودند. به رغم اينكه تلاش زيادى انجام شده بود تا محيط پرورشگاه شبيه محيط خانه باشد، ولى با اين حال فاصله زيادى با زندگى كودك در خانه و با خانواده داشت، حتى اگر خانواده، يك خانواده متوسط كارگر بود.
نتايج پژوهش آنان به شرح ذيل مى‏باشد:
1- براى اكثر كودكانى كه در خانواده زندگى مى‏كردند، موضوع دلبستگى، مادر بود و براى تعداد كمى، پدر بود كه روى هم رفته داراى دو موضوع دلبستگى بودند، ولى كودكان پرورشگاهى از آنجا كه توسط افراد متفاوتى سرپرستى مى‏شدند، داراى موضوع‏هاى دلبستگى گوناگونى بودند.
2- كودكان پرورشگاهى در مقايسه با كودكان خانواده‏دار، دلبستگى دلهره‏آميزترى داشتند و ترس آنان از غريبه‏ها به شكل محسوسى بيشتر بود. آنها بيش از كودكان خانواده‏دار در غياب مربى خود گريه مى‏كردند، در صورتى كه كودكان عادى رفتن مادر را بهتر تحمل مى‏كردند [زيرا به بازگشت او اميدوار بودند].
در اين باره موردى را كه پژوهشگر ديگرى (شنورمان) مطالعه كرد، جالب توجه است. او دختر دو سال و نيمه‏اى را توصيف كرد كه در پرورشگاهى در لندن بزرگ شده بود. او از سگ‏ها و رفتن به تختخواب مى‏ترسيد. به رغم اينكه نشانه‏هاى او را علايم هراس (فوبيا)(3) دانستند، نيز بر خلاف اينكه نويسنده، آن را در چارچوب ترس از اختگى ناشى از ديدن تفاوت‏هاى دو جنس، تفسير مى‏كرد، ولى آشكار بود كه شروع اين نشانه‏ها ارتباط تنگاتنگى با نيامدن مادر براى ديدن هر شب او داشت. از بين رفتن علايم، با ازسرگيرى ديدارهاى مادر ارتباط داشت. عجيب نيست كه رفتار دلبستگى كودكان پرورشگاهى دلهره‏آميزتر است و يا اينكه ترس آنان از غريبه‏ها بيشتر است، چرا كه تجربه آنها در مورد موضوع دلبستگى بسيار متفاوت‏تر از تجربه كودكان عادى است. همين طور تفاوت اساسى بين الگوهاى ذهنى آنها از موضوع دلبستگى شگفت‏انگيز نيست؛ و اينها پايه انتظارهاى آينده او در مورد دسترسى و واكنش موضوع دلبستگى در آينده است، چرا كه كودكان عادى در خانواده باثبات خود زندگى مى‏كنند و ارتباط آسانى با موضوع دلبستگى خود نيز دارند. كه معمولاً به نياز آنها پاسخ مى‏گويد، در حالى كه كودك پرورشگاهى در جهانى بسيار متفاوت زندگى مى‏كند و دسترسى او به موضوع دلبستگى خود معمولاً بسيار مشكل است، زيرا افرادى كه از او نگهدارى مى‏كنند، مرتب تغيير مى‏نمايند.
دلبستگى دلهره‏آميز، پس از يك دوره جدايى يا نگهدارى روزانه توسط يك فرد جانشين پس از يك دوره جدايى به وجود مى‏آيد، مخصوصاً اگر نگهدارى از كودك بر عهده افراد غريبه باشد.

تأثير بسترى شدن كوتاه‏مدت در بيمارستان‏

مطالعاتى كه در اين زمينه انجام شده نشان داده كودكانى كه در دوره بسترى بودن در بيمارستان، مادر، آنان را همراهى نمى‏كرده، پس از بازگشت به خانه، مضطرب‏تر از پيش‏اند. همين طور تفاوت‏هاى مهمى در همه جنبه‏هاى معمولى زندگى آنها مشاهده مى‏شود، مخصوصاً اينكه نسبت به پيش از بسترى شدن، از جدايى‏هاى كوتاه‏مدت بسيار آزرده مى‏شوند و بيش از قبل به مادر مى‏چسبيدند و وابسته مى‏گردند. برعكس، كودكانى كه مادر، آنها را همراهى مى‏كرد، هيچ كدام از اين تغييرات را نشان ندادند. همان طور كه ديگر پژوهشگران خاطرنشان كرده بودند، بودن مادر در يك موقعيت ناخوشايند و ناملايم، به كودك اطمينان بيشترى مى‏بخشد كه مادر در حالت‏هاى ناراحت‏كننده هميشه در دسترس است.
مطالعات ديگرى با اطمينان اشاره مى‏كنند به اينكه جدايى، تأثير بد و ناخوشايندى دارد. به ويژه در مورد كودكانى كه والدين آنها پرخاشگر هستند و يا اينكه به عنوان يك رفتار انضباطى كودكان خود را تهديد به ترك مى‏كنند، يا آنهايى كه زندگى خانوادگى بى‏ثباتى دارند. شواهد نشان مى‏دهد كه «ارتباط والدين با كودك پس از جدايى، تعيين‏كننده رفتار آنان پس از جدايى است.»

تأثير دوره‏هاى نگهدارى توسط افرادى غير از والدين‏

در بررسى و پژوهشى كه در اين زمينه انجام شده، اطلاعات و داده‏هاى مهمى در باره اين موضوع به دست آمد. نتايج به دست آمده، تفاوت رفتار كودكان را بر حسب تجارب مختلفى كه قبلاً داشتند، نشان داد. تعدادى از آنها يك هفته يا دو هفته را با يكى از نزديكان خود طى تعطيلىِ كودك يا والدين يا هر دو، گذرانده بودند. رفتار رايج در كودكان زير سه سال، پس از برگشتن از تعطيلات، وابستگى به مادر و چسبيدن به او بود. گاهى هم پس از ترديد اوليه نسبت به نزديك شدن به مادر، بالاخره به او مى‏چسبيدند. به رغم اينكه اين رفتار پس از دو يا سه روز از بين رفت، ولى در مورد 30% آنها تا چند هفته ادامه پيدا كرد. اين پژوهشگر (مور)، از اين مطلب نتيجه گرفت:
«آشكار مى‏شود كه جدايى از مادر در حد خود براى اكثر بچه‏ها يك تجربه پر استرس مى‏باشد و به ويژه طى دو يا سه سال اول زندگى آنها اين تجربه براى آنها آسيب‏زاست.»
«مور» شواهد بيشترى را ارائه مى‏كند كه نشان مى‏دهد ادامه اضطراب و از بين رفتن آن به ميزان زيادى به ثبات خانه و وضعيت والدين بستگى دارد.

تأثير نگهدارى موقت روزانه توسط افرادى غير از مادر

تحقيقات در اين زمينه نشان مى‏دهد:
1- كودكانى كه قبل از دو سالگى در معرض نگهدارى موقت توسط افراد متفاوتى بودند، در سال‏هاى بعد كمتر احساس اطمينان مى‏كردند و طبق گفته مادران‏شان در شش سالگى به شدت وابسته بودند. هميشه مى‏خواستند روى پاى مادر بنشينند و دوست نداشتند او را ترك كنند. اگر مادران حركت مى‏كردند، كودكان ناراحت مى‏شدند و در وقت خواب مى‏خواستند كنار والدين‏شان باشند ... اين رفتار در مركز نگهدارى آنها نيز آشكار بود. از اين‏رو نمره بالايى در وابستگى بيش از حد و ناآرامى به دست آوردند و نمره پايينى در سازگارى اوليه با موقعيت‏هاى جديد داشتند. ميزان ترس در آنان بالا بود، مخصوصاً ترس از تاريكى، پزشك و بيمار. اين گروه علاوه بر نگهدارى روزانه بى‏ثبات، دوره‏هايى نيز در بيمارستان يا جاهاى ديگر به سر مى‏برند. همين طور مى‏توان تا حدى (و نه كاملاً) دلبستگى مضطرب آنها را به رفتار والدين نسبت داد، چرا كه طبق مشاهدات انجام شده، افراد دمدمى‏مزاجى بودند.
2- افرادى كه نگهدارى از آنها بعد از دو سالگى بوده و توسط افراد ثابتى انجام شده:
كودكانى كه نگهدارى از آنان قبل از دو سالگى نبوده، هيچ مشكل آشكارى در شش سالگى نداشتند. اين نتيجه با تجربه شايع روزمره مطابقت دارد. اين كودكان وقتى سه يا چهار ساله بودند، هنگامى كه از مادر دور مى‏شدند، به مهد كودك مى‏رفتند و بيش از شش ساعت در روز آنجا نمى‏ماندند يا اينكه خانواده ديگرى در اين مدت از آنان نگهدارى مى‏كرد. اين دو موقعيت نه تنها در آن سن شايع است بلكه كودكان از آن لذت مى‏برند و به نظر نمى‏رسد هيچ مشكلى را ايجاد كند.
مطالعات بعدى نشان داد كودكانى كه تا پنج سالگى در كنار مادر باقى ماندند و هيچ گاه به مهد كودك نرفتند يا در بازى‏هاى گروهى شركت نكردند، در سال‏هاى بعد آمادگى زيادى براى ابتلا به كريتيسم (عقب‏ماندگى همراه با كوتولگى) داشتند و در برخورد با همسالان خود، كمرو بودند. اين يافته اگر تأييد شود، اين ديدگاه عمومى را تأييد مى‏كند كه از سه سالگى به بعد، كودكان از بازى با همسالان خود در يك محيط بزرگ‏تر خوشحال و سودمند مى‏شوند، به ويژه وقتى اين تغييرات براى كودكى رخ دهد كه در خانه‏هاى كوچك شهرى زندگى كرده و در اكثر موارد همراه با كنترل شديد و وسواسى مادر بوده است.
اين يافته‏ها به شدت اين نظريه را تأييد مى‏كند كه دلبستگى دلهره‏آميز به دليل اينكه كودك بيش از حد ارضا شده (آن طور كه گاهى تصور مى‏شود) نيست، بلكه به اين دليل است كه تجربه قبلى او باعث شده كه الگويى از موضوع دلبستگى خود در ذهن ترسيم كند كه دسترسى به آن سخت است و يا اينكه به نيازهاى او پاسخ نمى‏دهد. هر چه سيستم، باثبات‏تر و قابل اتكاتر باشد، موضوع دلبستگى كودك مطمئن‏تر مى‏شود و هر چه سيستم، متغيّرتر و غير قابل اتكا باشد، رفتار كودكان دلهره‏آميزتر مى‏شود.
بايد شرط مهمى را به اين نتيجه اضافه كنيم؛ بعضى از كودكانى كه در معرض يك سيستم غير قابل اتكا قرار مى‏گيرند، نااميد به نظر مى‏رسند و به جاى اينكه رفتار دلبستگى دلهره‏آميز را نشان دهند، كم و بيش بى‏اعتنا مى‏شوند و به ديگران اعتماد نمى‏كنند و به آنها اهميت نمى‏دهند. معمولاً رفتار آنان پرخاشگرانه و طردكننده مى‏شود و ميل به انتقام در آنها شديد مى‏گردد. اين مسئله در پسران بيشتر از دختران به وجود مى‏آيد، در حالى كه دلبستگى دلهره‏آميز در دختران شايع‏تر از پسران است.
اين نتيجه با تفاوت وسيعِ اختلالاتِ شخصيت در دو جنس در زمان بلوغ مطابقت دارد. به عنوان مثال، اضطراب به عنوان يك نشانه عصبى در زنان شايع‏تر از مردان است، در حالى كه بزهكارى در مردها شايع‏تر است.
تحقيقات بعدى نشان داد كه در نوجوانان يازده تا پانزده سال، هر طور كه رفتار دلبستگى در پنج سال اول زندگى بوده، در آن زمان هم ادامه مى‏يابد، چه اين رفتار مطمئن باشد يا مضطرب و يا داراى درجاتى از بى‏اعتنايى باشد.
به هر حال، تجربه كلينيكى فرض مى‏كند اگر چه كودكانى كه در پايان سه سالگى هستند، از بازى كردن با همسالان خود به مدت كمى در هفته، خوشحال مى‏شوند، ولى دلايلى وجود دارد كه در مورد دور شدن طولانى‏مدت آنها احتياط بيشترى بايد كرد. اين احتياط اگر دور شدن كودك بلافاصله پس از دو سالگى باشد، بيشتر مى‏شود.

دلبستگى دلهره‏آميز در نتيجه تهديد كودك به ترك يا خودكشى‏

تجربه كلينيكى نشان مى‏دهد كه تهديد كودك مخصوصاً تهديد كردن او به ترك يا خودكشى، نقش بسيار مهمى را در تقويت دلبستگى دلهره‏آميز دارد (بيش از آنچه تصور مى‏شود). تهديد كودك به اينكه اگر رفتار او خوب نباشد، ديگر او را دوست ندارند نيز در ايجاد اضطراب نقش دارد. به رغم اينكه تهديد كودك به دوست نداشتن اهميت غير قابل چشم‏پوشى دارد، تهديد كودك به ترك كردن، اهميت بيشترى دارد.
تهديد كودك به ترك او ممكن است به شكل‏هاى مختلفى باشد:
يكى اينكه، اگر كودك رفتارش خوب نباشد، او را به جاى دورى مى‏فرستند. مثلاً به مدرسه بچه‏هاى بد يا به كانون اصلاح و يا اينكه پليس او را مى‏گيرد.
ديگر اينكه، يكى از والدين بگويد او را ترك خواهند كرد و از نزد او خواهند رفت؛ كه معمولاً در قالب تربيتى بيان مى‏شود.
روش سوم كه در ايجاد اضطراب و نگرانى نقش دارد، اين است كه به كودك گفته شود اگر رفتارش خوب نباشد، پدر يا مادرش بيمار مى‏شوند يا مى‏ميرند.
چهارمى كه احتمالاً اهميت زيادى دارد، تهديد همراه با عصبانيت شديد به ترك خانواده است كه معمولاً يكى از والدين در حالت نااميدى و يأس آن را بيان مى‏كند و اغلب با تهديد به خودكشى همراه است.
در هنگام مشاهده دعوا و منازعه والدين، اضطراب شديدى به كودك دست مى‏دهد، چرا كه به طور غريزى مى‏ترسد دعوا منجر به ترك خانه توسط يكى از آنها شود.
شواهد نشان مى‏دهد كه اين تهديدها چه جنبه تنبيهى داشته باشند، چه به طور اتفاقى باشند، تأثير بسيار ترسناكى بر كودك دارد.

پى‏نوشتها:
1) اين مقاله ترجمه گزيده‏اى است از كتاب:
Separation: Anxiety and anger
ناشر: Basic Books
سال: 3791
نويسنده: Jane Ballbi
2) زيگموند فرويد.
3) فوبيا: ترس افراطى و بيمارگونه از يك شى‏ء، اتفاق، مكان و ... .

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان