خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

حليمه، دايه‌ي پيامبر اسلام
ذوالفقاری محمد حسین


بمناسبت ولادت حضرت رسول اکرم (ص)

آن‌گاه که پيامبر‌اکرم(ص) با تولد خود دنيا را روشن کرد، هفت روز بيش‌تر از مادر خود شير ننوشيد. (مقريزي،1420، ج1، ص9) عبدالمطلب که پس از وفات پدر ارجمند پيامبر(ص) کفالت ايشان را به عهده گرفته بود، او را به داخل کعبه برد؛ در حالي که به درگاه خداوند راز و نياز مي‌کرد و به خاطر فرزندي که خداوند به او عطا کرده بود، شکرگزاري مي‌کرد. سپس از کعبه بيرون آمد و او را به مادرش سپرد و براي او دايه مي‌طلبيد. (سيره‌ي ابن‌هشام، ج1، ص160) سعادت شيردهي به رسول‌خدا(ص) نصيب زني به نام «حليمه» شد، گرچه بعضي اولين دايه‌ي پيامبر(ص) را کنيز ابولهب، «ثويبه» مي‌دانند.

حليمه‌ي سعديه، همان‌طور که از نامش پيداست، از قبيله‌اي به نام بني‌سعد‌بن‌بکر بود. بني‌سعد، خود طايفه‌اي از طوايف قبيله‌ي بزرگ‌تري به نام هوازن بودند. آن‌ها در محلي به نام «بوبات» زندگي مي‌کردند. بوبات نام صحرايي بود در سرزمين «تهامه» که تقريباً در جنوب شرقي مکه قرار داشت. سالي که حليمه عهده‌دار دايگي حضرت محمد(ص) شده بود، به «سَنه‌الشهباء» معروف است.

سنه‌الشهباء، يعني سالي که در آن خشک‌سالي بوده و هيچ‌گونه سرسبزي در زمين نباشد؛ به گونه‌اي که زمين سفيد به نظر برسد. آن سال گروهي از زنان بني‌سعد که خود بچه‌هاي شيرخوار داشتند، براي نجات از قحطي و خشک‌سالي به سمت مکه روانه شدند تا براي خود کودکي بيابند که از شير مادر محروم باشد و به اميد آن بودند که از پدر يا مادر او خير و احساني ببينند. حليمه نيز به همراه شوهرش، «حارث‌بن‌عبدالعزي» و شيرخواره‌اش «عبدا...» با آن‌ها حرکت کرد. حليمه، ادامه‌ي ماجرا را اين‌گونه تعريف مي‌کند: «براي ما هيچ چيزي باقي نمانده بود. من سوار بر الاغ ماده‌ي سفيدي شدم و همراه‌مان ماده‌شتري پير داشتيم که به خدا قسم، قطره‌اي شير نداشت. آن شب از گريه‌ي کودک‌مان به خاطر گرسنگي‌اش نخوابيديم. من نيز هيچ شيري در سينه نداشتم و شترمان هم شيري نداشت تا به او بدهم؛ اما به باران و گشايشي اميدوار بوديم. من سوار بر مرکب، پيوسته مي‌راندم تا آن‌که ضعف و لاغري بر آن گران آمد. هنگامي که به مکه رسيديم، به دنبال کودکان شيرخوار مي‌گشتيم. تا آن‌که هيچ زني از ما نمانده بود جز آن‌که رسول‌خدا(ص) را به او عرضه مي‌کردند؛ اما به خاطر يتيم بودنش او را نمي‌پذيرفتند. (پدر گرامي رسول‌اکرم(ص)، عبدالله‌بن‌عبدالمطلب در حالي که رسول گرامي در شکم مادر خود آمنه بود از دنيا رفته‌ بود.) (سيره‌ي ابن‌هشام، ج1، ص158‌) ما از پدرش اميد احسان و نيکي داشتيم و مي‌گفتيم او يتيم است و بعيد است که مادر و جدش به ما احسان کنند. براي همين، از اين کار اکراه داشتيم. زني نمانده بود که همراه من آمده و شيرخواره‌اي نگرفته باشد، جز من. پس هنگامي که همگي براي بازگشت گرد هم آمديم، به شوهرم گفتم: «به خدا قسم که من اکراه دارم با بقيه بازگردم، در حالي که شيرخواره‌اي همراه نداشته باشم. به خدا قسم من خواهم رفت و آن يتيم را با خود مي‌آورم.» او گفت: «اگر بخواهي چنين کني ايرادي بر تو نيست. اميد است که خداوند برکتي از وجود او به ما ببخشد.» چيزي مرا به گرفتن او وانداشت جز آن‌که غير از او کسي را نيافتم. زماني که او را برداشتم و در آغوش گرفتم، آنچه شير خواست، از سينه‌ام نوشيد تا آن‌که سير شد و برادرش (فرزند خودم) نيز نوشيد تا سير شد. سپس هر دو خوابيدند و ما قبل از آن با کودک‌مان نخوابيده بوديم. همسرم به سوي شترمان رفت. او نيز پرشير شده بود، از شيرش بسيار نوشيد، من هم با او نوشيدم تا تشنگي و گرسنگي از ما برطرف شد و بهترين شب را سپري کرديم. صبح که شد، همسرم به من گفت: «به خدا قسم اي حليمه! بدان که نَفْس مبارکي را با خود آورده‌اي.» گفتم: «به خدا قسم اميد آن دارم.» با الاغم چنان حرکت مي‌کردم که الاغ‌هاي ديگران بر آن قادر نبودند. تا آن‌که دوستانم به من گفتند: «اي دختر ابي‌ذويب واي بر تو! کمي صبر کن. آيا اين [الاغ] همان نيست که با او راه افتادي؟» گفتم: «به خدا قسم، اين همان است که بود.» گفتند: «به خدا قسم، او داراي شأني است.» سپس به منزل‌هاي‌مان در سرزمين بني‌سعد رسيديم و من زميني از زمين‌هاي خدا، خشک‌تر از آن‌جا نمي‌شناختم. گوسفندمان پيش ما آمد در حالي که پر از شير بود؛ پس نوشيديم و کسي قطره‌اي شير در پستان‌هاي گوسفندان ديگر نمي‌يافت تا بنوشد. تا آن‌جا که حاضران از قوم ما به چوپانان‌شان گفتند: «واي بر شما! از همان‌جا که چوپان دختر ابي‌ذويب به چرا مي‌برد، شما نيز گوسفندان‌تان را به چرا ببريد.» گوسفندان‌شان گرسنه مي‌رفتند و قطره‌اي شير ترشح نمي‌کردند؛ اما گوسفند من پر از شير مي‌آمد. دائماً از خداوند فزوني و خير بر ما مي‌رسيد تا آن‌که [پيامبر(ص)] دوساله شد و او را از شير گرفتم.» (همان،163‌)

در اين هنگام، حليمه او را نزد مادرش به مکه آورد و برکاتي را که از او ديده بود، مادرش گفت. آمنه از بيماري‌هايي که در مکه بود از جمله وبا، بر فرزندش مي‌ترسيد. از طرفي حليمه هم به خاطر برکاتي که از پيامبر(ص) ديده بود، بر او حريص شده بود؛ از اين رو، دوباره ايشان را با خود به قبيله‌ي بني‌سعد برد.

محمد(ص) 5 سال، يا به قولي 4 سال نزد بني‌سعد زندگي کرد. (تاريخ يعقوبي، ج2، ص10) پس از آن، حوادثي روي داد که باعث شد حليمه و شوهرش بر جان پيامبر(ص) ترسان شوند؛ لذا، او را نزد مادرش بازگرداندند؛ اما آمنه(س) با بيان چيز‌هايي که در هنگام تولد ايشان ديده بود، آن‌ها را نسبت به اين‌که خداوند حافظ جان حضرت محمد(ص) است، خاطرجمع کرد. فرزندان حليمه از شوهرش حارث، به سبب اين دايگي برادر و خواهر رضاعي پيامبر(ص) شدند. او در آن زمان، پسري به نام عبدا... و دو دختر به نام‌هاي «انيسه» و «حذافه» که به «شيما» معروف بود، داشت. شيما، هنگامي که پيامبر(ص) نزد آن‌ها بود، همراه با مادرش از ايشان پرستاري مي‌کرد. (سيره‌ي ابن‌هشام، ج‌1، ص‌161‌) پيامبر(ص) نيز بعدها در جنگ حنين که شيما اسير شده بود، او را مورد احترام قرار داد.

پس از آن‌که پيامبر(ص) با خديجه(س‌) ازدواج کرد، حليمه نزد رسول‌خدا(ص) آمد و ايشان او را مورد اکرام و بخشش خويش قرار داد. حليمه، قبل از جريان فتح مکه از دنيا رفت. پس از فتح مکه، يکي از دختران حليمه نزد حضرت رسول(ص) آمد. ايشان از او در مورد حليمه پرسيد. هنگامي که آن دختر، ايشان را از مرگ حليمه باخبر کرد، اشک از چشمان مبارک‌شان جاري شد و در مقابل طلب کمک آن دختر، بر او بخشش فرمود. (ابن‌اثير، ج1،1422، 418‌)

پيامبر(ص) قسمتي از کودکي‌اش را نزد بني‌سعد گذراند. قبايل به سبب آن‌که در فضاي آزاد و به دور از محيط بسته‌ي شهر زندگي مي‌کردند، از بيماري‌هايي همچون وبا به دور بودند؛ لذا آمنه نيز از بازگشت فرزند گرامي‌اش در دو سالگي به مکه اظهار کراهت مي‌کرد. از طرفي، زندگي در قبيله به سبب شرايط سختي که داشت، باعث پرورش قواي جسماني و آمادگي براي مقابله با سختي‌ها مي‌شد و مسلماً پيامبري که مي‌خواهد در آينده چنان تحول عظيمي ايجاد کند، بايد از لحاظ جسمي هم نيرومند باشد. در عين حال، زبان مردم قبايل از اين جهت که با مردم ديگر سرزمين‌ها برخورد کم‌تري داشتند، کم‌تر مورد دگرگوني واقع مي‌شد. پيامبر گرامي اسلام(ص) در جمله‌اي زيبا مي‌فرمايند: «أنا أعرَبُکم، أنا قُرَشيٌ و استُرضِعتُ في بني‌سعد‌بن‌بَکر؛ من از همه‌ي شما فصيح‌ترم، چه هم قريشي‌ام و هم در قبيله‌ي بني‌سعد‌بن‌بکر شير خورده‌ام.»

منابع

- امتاع‌الاسماع مقريزي، ج1، دارالکتب‌العلميه، چاپ بيروت، 1420‌.

- الکامل في التاريخ، ابن‌اثير، ج1، دارالکتاب‌العربي، بيروت 1422‌.

- تاريخ يعقوبي، ج2، دارصادر، بيروت‌.

- سيره‌ي ابن‌هشام، ج1، داراحياء‌تراث عربي، بيروت‌.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان