خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

بهار رهايي
محمدی سیف معصومه

 

صبح روشن در پس پرده‌ي شب پنهان است.

بوي هراس و فرياد، امتداد شب را انتشار مي‌دهد.

پنجره‌ي التيام را بايد گشود.

هجوم ظلمت، جوانه‌هاي ديده‌ي‌مان را تيره ساخته است.

پلکي کنار مي‌رود تا نوري بتابد!

آزادي و مظلوميت، در شعله‌ي گم‌گشتگي مي‌سوزد.

چشم‌هاي انديشه‌مان، روشني خورشيد را مي‌جويد.

آوار انسانيت در خزان‌ بي‌برگي‌ و يأس، هجوم سايه‌هاي ممتد استکبار را روايت مي‌کند.

در اين برهه‌ي مه‌آلود زمان، قرن‌هاست که حقيقت در خواب است.

ما در پشت درهاي بسته‌ي آزادي، خميازه‌هاي خفت و خستگي را سر مي‌دهيم.

لحظه‌هاي پژمرده‌ي خزان‌زده، سراسر دشتِ خواب را فراگرفته است.

سبزي بهار حضور را انتظار مي‌کشيم.

پاهاي زمان، عقربه‌هاي التهاب و انتظار را نشان مي‌دهد.

تيک! تاک! انسانيت در رخوت فراموشي به خواب رفته است.

صداي عقربه‌ها بيداري لحظه‌ها را زمزمه مي‌کند.

ديوار سرگرداني در حال فروريختن است.

تکان‌هايش لحظه‌هاي بي‌پناهي را بدرود مي‌گويد.

در پاي پنجره‌ي انتظار ايستاده‌ايم.

پاي عزم ما زخمي است، روييدن را زير سايه‌ي سرو سعادت  تکلّم مي‌کنيم.

در اين ازدحام  نامحدود بايد برخاست.

تيک! تاک! ثانيه‌ها در حرکت‌اند؛ خبر از بيداري، از بهار رهايي مي‌دهند.

در شبي وهم‌آلود، از کوچه‌هاي هراس، در کنج عزلت روشني، رها از بند زمان، برمي‌خيزيم.

پلک‌هاي بيداري‌مان، به باور پرواز رسيده است.

آرزوهاي بزرگ‌مان را در اوج غرور فرياد مي‌زنيم؛ آزادي، حق‌جويي و کمال‌طلبي.

شهامت را از زير آوار ستم‌خيزان، بيرون مي‌آوريم.

تمامي دنياي‌مان را در واژه‌هاي کوچک رهايي فرياد مي‌زنيم.

لب‌هاي تکبيرگوي ما، کوچه‌ها را پر از حقيقت و آزادي مي‌کند.

ديوارنوشته‌ها، تاريخ لحظه‌هاي خستگي اسارت، مشت‌هاي فشرده، هيبت گام‌هاي اطمينان، هنوز در کوچه‌ها جاري است.

در شب سردي که به بلنداي سرنوشتي روشن است.

ابرهاي تيره‌ي طاغوت کنار مي‌روند، آسمان دودآلود ديگر کدر نيست.

حجاب‌هاي ظلماني دريده شده است.

روشني به ¬آرامي از روي شاخه‌هاي‌ خشک‌ بالا مي‌رود.

دروازه‌هاي طلايي ايمان باز مي‌شود.

هستي پابرجاست؛ انسانيت جوانه مي‌زند.

بهار ما جاودان هميشگي است. 

از‌ هرچه باغ‌هاي‌ خواب‌ است، دور مي‌شويم.

جاده‌ي نور باريک مي‌شود؛ صداي قدم‌هاي شمرده‌ي روشني را مي‌شنويم.

به پريشاني دنيا پشت مي‌کنيم.

به پشتيباني خورشيد آرمان¬ خويش آگاه مي‌شويم.

جاودانگي را در باغ  عظمت نجوا مي‌کنيم.

عزم‌مان نهالي مي‌کارد که يادگار همت هزاران باغبان است.

نهال زيباي ما تا هميشه ترانه‌ي رستن سر مي‌دهد.

ترانه‌اي که هزاران باغبان مهربان، براي بهار سروده‌اند.

مبادا که ياد باغبانان‌مان در پيله‌‌ي غبارآلود تنهايي اسير شود.

دنياي گسترده‌ي اکنون ما، وامدار ادراک نوراني باغبانان مهربان اين دشت است.

 اکنون ما، پرشکوه‌ترين آفرينش معنوي را از آن خود مي‌کنيم؛ و آدميت را به تماشا مي‌نشينيم.

همه جا پر از خوشه‌هاي لبخند مي‌شود.

خورشيد طلايي ما شادمان بر شانه‌هاي تاريخ مي‌نشيند و طلوع جاودانگي خود را بر جهان مي‌تاباند.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان