خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

ولادت امام موسی کاظم(ع)/7 صفر
تهامی طه

ره­نمود

ما مفتخریم که ائمه­ی معصومین(ع) ما در راه تعالی دین اسلام و در راه پیاده کردن قرآن و تشکیل حکومت عدل، در حبس و تبعید به سر برده‌اند.

امام خمینی(ره)

عطر یادها

حضرت امام موسي كاظم(ع) امام هفتم شيعيان، در محلی به نام «اَبْواء» در بين مكه و مدينه که محل دفن حضرت آمنه(س) است، از مادري به نام «حميده» زاده شد. «ابو الحسن»، «ابو ابراهيم» و «ابو علي»، كنيه‏هاي آن حضرت و همچنین «كاظم» و «عبد صالح» از القاب آن امام است. آن امام در زمان حكومت «منصور»، «مهدي»، «هادي» و «هارون عباسي» زندگي مي‏كرده است. شيخ مفيد(ره) براي امام موسي(ع) نوزده پسر و هجده دختر ذكر كرده است. در زمان حيات امام كاظم(ع) شرايط برای مبارزه­ی‏ منفي و قيام علمي و ارشاد مردم، آماده بود، به اين جهت، امام، فعاليت خود را در دو جبهه آغاز فرمود: مبارزه­ی‏ منفي و عدم تسليم در برابر طاغوت و نیر متنفر كردن مردم از دستگاه ظلم و جور عباسي. ايشان دنباله­ی‏ كار پدر بزرگوار خود را گرفت و حوزه­ی‏ علمي تشكيل داد و به تربيت شاگردان بزرگ و رجال علم و فضيلت پرداخت. آن امام همام نه تنها از نظر علمي، تمام دانشمندان و رجال علمي آن روز را تحت‌ الشعاع قرار داده بود، بلكه از نظر فضايل اخلاقي و صفات برجسته‌ي‏ انساني نيز زبان­زد خاص و عام بود؛ به­طوري كه تمام دانشمنداني كه با زندگي پرافتخار آن حضرت آشنايي دارند در برابر عظمت شخصيّت اخلاقي وي، سر تعظيم فرود آورده‏اند.

کوچه‌های آسمان

اتاق خيلي ساده بود. در آن فقط يك زير‌انداز و يك ظرف آب ديده مي‌شد. پرده‌اي كلفت هم جلوي در آويزان بود. همه ساكت نشسته بودند و گوش مي‌كردند. امام صادق(ع) براي شاگردانش سخن مي‌گفت. كودكي پنج‌ساله هم در كنار امام نشسته بود.

منصور، نگاهي به صَفْوان كرد. او نمي‌توانست از اين سؤال بگذرد. ولي چه بايد مي‌گفت؟ روي پرسيدن آن را نداشت. چه طور مي‌توانست به خود اجازه دهد درباره­ی مرگ امام بپرسد. اما وظيفه‌اش پس از درگذشت امام چه مي‌شد؟ آيا نبايد مي‌دانست؟ آب دهانش خشك شده بود. مي‌دانست پرسيدن اين سؤال بي‌ادبي است. انگار هيچ صدايي را نمي‌شنيد. قلبش به­تندي مي‌زد.

آب دهانش را قورت داد. دوباره به چهره­ی امام نگاه كرد. مهربانيِ صورت امام به او جرئت داد. امام سخن خود را قطع كرد. در چشمان او نگريست و لبخند زد. منصور فرصت را مناسب ديد. كمي به طرف جلو خم شد. با شرم گفت: «پدر و مادرم فدايت شود! مرگ سراغ هر انساني مي‌رود...» سخنش را قطع كرد. امام دوباره به منصور لبخند زد و سر تكان داد. او سخنش را ادامه داد: «... قربانت شوم! اگر... اگر چنين شد، امام پس از شما كيست؟» سپس زيرچشمي به اطرافيان نگاهي انداخت. پرسيدن اين سؤال خيلي سخت بود اما بالأخره پرسيد. گويي امام منتظر شنيدن آن بود.

لبخند امام پررنگ‌تر شد. منصور از اين لبخند، كمي آرام گرفت. امام دستش را بر شانه­ی كودك كنار خود گذاشت. تقريباً او را بغل كرد. فرمود: «وقتي مرگ به سراغم آمد اين كودك امام شماست». كودك نگاهي مهربان به پدر كرد و خنديد. امام دستش را از روي شانه­ی كودك برداشت و بر سر او كشيد. آن کودک، امام كاظم(ع) بود.

همه با مهرباني به كودك نگاه مي‌كردند. او چهره­ی دل­نشيني داشت. حاضران خوش­حال بودند. معلوم شد اين سؤال در ذهن همه بوده است. منصور، ديگر احساس پشيماني نداشت. دوستش صفوان دست بر زانوي منصور گذاشت. منصور او را نگريست. هر دو به هم لبخند زدند. حالا خيال همه راحت شده بود. آن­ها امام بعدي خود را هم مي‌شناختند.

كودك برخاست. داخل حياط خانه رفت. امام صادق(ع) مقداري براي حاضران سخن گفت. سخنان امام پايان يافت. اندكي سكوت حاكم شد. صفوان به نمايندگي از همه اجازه­ی رفتن خواست.

امام آن­ها را دعا كرد و برخاست. همه بلند شدند. امام به طرف در رفت. وارد حياط خانه شد. حاضران نيز به دنبال ايشان حركت كردند. امام كاظم(ع) در حياط خانه بازي مي‌كرد. او چوبي در دست داشت. آن را مانند عصا در دست گرفته بود. بزغاله‌اي روبه­روي او نشسته بود. امام كاظم(ع) با بزغاله سخن مي‌گفت. همه ساكت شدند تا سخنان او را بهتر بشنوند.

او نوك چوب خود را بر زمين مي‌زد و به بزغاله مي‌گفت: «زود باش! بايد به خدايي كه تو را آفريده سجده كني!» همه خنديدند. اگر چه او بازي مي‌كرد اما حتی در بازي هم خدا را فراموش نمي‌كرد. امام صادق(ع) لبخند زد. دستانش را گشود. به طرف او رفت و او را در آغوش گرفت.

صورت و پيشاني او را بوسيد. همه جلو آمدند. به امام بعدی خويش تعظيم نمودند. يك‌يك جلو آمدند و دست او را بوسيدند. همه خوش­حال بودند. خوش­حالي آنان از اين بود كه پاسخ بزرگ­ترين سؤال خود را گرفته بودند.

اندكي گذشت. آنان از تماشای امام كاظم(ع) سير نمي‌شدند. صفوان اجازه­ی خداحافظي خواست. امام، كودك خود را بر زمين گذاشت و آن­ها را بدرقه نمود. آن­ها از خانه بيرون آمدند در حالي كه دل­شاد بودند.1

در محضر نور

بر مركب سخن

«هارون الرشيد»، امام كاظم(ع) را به حضور طلبيد. امام به دربار خليفه رفت. «نُفَيع» پشت در كاخ هارون الرشيد منتظر نشسته بود تا او را به درون راه دهند. امام از پيش روى او گذشت و با شكوه و جلالى ويژه به درون رفت. نفيع از «عبد العزيز بن عمر» كه در كنارش بود، پرسيد: «اين مرد باوقار كه بود؟» عبد العزيز گفت: «او فرزند بزرگوار على ‏بن ‏ابى ‏طالب از آل محمد(ص) است. او موسى بن جعفر(ع)‌ است».

نفيع كه از دشمنى بنى‌عباس با خاندان پيامبر(ص) آگاه بود و خود نيز كينه‌ي آنان را به دل داشت، گفت: «گروهى بدبخت‏تر از اينان (عباسيان) نديده‏ام؛ چرا آنان به كسى كه اگر قدرت يابد، آنان را سرنگون خواهد كرد اين قدر احترام مى‏گذارند؟ هم­اينك اين جا منتظر مى‏شوم تا او برگردد تا با برخوردى كوبنده، شخصيتش را درهم بكوبم».

عبد العزيز با ديدن سخنان كينه­توزانه‌ی نفيع نسبت به امام، گفت: «بدان كه اينان خاندانى هستند كه هر كس بخواهد با سخن به سوى آن­ها بتازد، خود پشيمان مى‏شود و داغ خجالت و شرم­سارى بر جبين خويش تا پايان عمر مى‏زند.» اندكى گذشت و امام از كاخ بيرون آمد و سوار بر مركب خويش شد. نفيع با چهره‏اى مصمّم جلو آمد، افسار اسب امام را گرفت و مغرورانه پرسيد: «آى! تو كه هستى؟» امام از بالاى اسب نگاهى عاقل اندر سفيه كرد و بااطمينان فرمود: «اگر نَسَبم را مى‏خواهى، من فرزند محمد(ص) دوست خدا، فرزند اسماعيل ذبيح‏الله و پور ابراهيم خليل‏الله هستم. اگر مى‏خواهى بدانى اهل كجا هستم، اهل همان مكانى كه خدا حج و زيارت آن را بر تو و همه‌ی مسلمانان واجب كرده است. اگر مى‏خواهى شهرتم را بدانى، از خاندانى هستم كه خدا درود فرستادن بر آنان را در هر نماز بر شماها واجب گردانيده و اما اگر از روى فخرفروشى سؤال كردى، به خدا سوگند! مشركان قبيله‌ی من راضى نشدند، مسلمانان قبيله‌ی تو را در رديف خود به شمار آورند و به پيامبر گفتند: "اى محمد! آنان كه از قبيله‌ي خويش، هم­شأن و هم­مرتبه­ی ما هستند، نزد ما بفرست." اكنون نيز از جلوى اسب من كنار برو و افسارش را رها كن!» نفيع كه همه‌ي شخصيت و غرور خود را در طوفان سهمگين كلام امام بر باد رفته مى‏ديد، در حالى كه دستش مى‏لرزيد و چهره‏اش از شرمندگى سرخ شده بود، افسار اسب امام را رها كرد و به كنارى رفت.

عبد العزيز با پوزخندى زهرناك به شانه‌ی نفيع زد و گفت: « به تو نگفتم كه با او توان رويارويى ندارى!»2

درسى بزرگ

در شهرى كه امام در آن زندگى مى‏كرد مردى طرف­دار خلفا مى‏زيست كه نسبت به امام بغض عجيبى داشت. او هر گاه امام كاظم(ع) را مى‏ديد زبان به دشنام مى‏گشود. حتى گاهى به اميرالمؤمنين على(ع)، نيز ناسزا مى‏گفت. روزى امام به همراه ياران خويش از كنار مزرعه‌ي او مى‏گذشتند. او مثل هميشه، ناسزا مى‏داد.

ياران امام برآشفتند و از امام خواستند تا آن مرد بدزبان را مورد تعرض قرار دهند. امام به­شدت با اين كار مخالفت كرد و آنان را از انجام چنين كارى بازداشت. روزى به سراغ مرد رفت تا او را در مزرعه‏اش ملاقات كند، ولى مرد عرب، از كار زشت خود دست بر نمى‏داشت و به محض ديدن امام، ناسزا مى‏گفت.

امام نزديك او رفت و از مركب خود پياده شد. به مرد سلام كرد. مرد بر شدت دشنام‏هاى خود افزود. امام با خوش­رويى به او فرمود: «هزينه‌ي كشت اين مزرعه چه قدر شده است؟» مرد با طعنه پاسخ داد: «يك صد دينار» امام پرسيد: «اميد دارى چه اندازه از آن سود ببرى و برداشت كنى؟» مرد با گستاخى و طعنه پاسخ داد: «من علم غيب ندارم كه چه مقدار قرار است عايدم شود». امام پرسش خود را تكرار كرد: «من نگفتم چه سودى به تو خواهد رسيد بلكه پرسيدم تو اميد دارى چه قدر سود عايدت شود؟» او كه از پرسش‏هاى امام گيج شده بود پاسخ داد: «فكر مى‏كنم دويست دينار محصول از اين مزرعه برداشت كنم.» در اين هنگام، امام كيسه‏اى حاوی سيصد دينار طلا بيرون آورد به مرد داد و فرمود: «اين را بگير و كشت و زرعت نيز براى خودت باشد. اميد دارم پروردگار آن چه را اميد دارى از كشت و كارت سود ببرى، عايد تو سازد.» و مرد سرافكنده و بهت­زده، كيسه‌ی سكه‏هاى زر را از امام گرفت و پيشانى امام را بوسيد و از رفتار زشت خود پوزش خواست. امام با بزرگوارى اشتباه او را بخشيد. چند روزى گذشت، تا اين كه يك روز مرد به مسجد آمد و هنگامى كه نگاهش به امام كاظم(ع) افتاد گفت: «پروردگار مى‏داند كه رسالت خويش را كجا و بر دوش چه كسى قرار دهد.» سخن او موجب تعجب ياران امام شد. مى‏خواستند بدانند چه چيز موجب تغيير رويه‌ی او شده است. از او پرسيدند: «چه شده؟ تو كه پيش­تر، غير از اين مى‏گفتى؟» مرد عرب سر به زير انداخت و گفت: «درست شنيديد و همين است كه اكنون گفتم و جز اين هرگز چيز ديگرى نمى‏گويم.» آنگاه دست به دعا برداشت و براى امام دعا كرد. مرد از مسجد خارج شد و امام نيز به سوى منزل خويش به راه افتاد. در بين راه، رو به دوستان خود كرد و فرمود: «حال بگویيد كدام يك از اين دو راه بهتر بود؛ آن چه شما مى‏خواستيد يا آن چه من انجام دادم! مشكل او را با آن مقدار پول كه مى‏دانيد، حل كردم و به­وسيله‌ي آن، خود را از شر او آسوده ساختم.»3

آراستگى و پيراستگى

خدمت امام كاظم(ع) رسيد و با ایشان سلام و احوال­پرسى كرد. خوب در چهره‌ی امام نگاه كرد و ديد امام، على­رغم سن بالاى خود، محاسن خود را با خضاب سياه، آراسته و آن را رنگ كرده است. به گونه‏اى كه چهره‌ی امام بسيار جوان‏تر شده بود. از امام پرسيد: «فدايت شوم، آيا محاسن خود را خضاب نموده‏ايد؟» امام پاسخ داد: «آرى! زيرا آراستگى نزد خدا پاداش دارد. از آن گذشته خضاب و آراستگى ظاهرى موجب افزايش حفظ عفت زنان  و پاك­دامنى همسران مى‏شود. زنانى بودند كه به سبب عدم آراستگى همسران خود، به فساد و گناه و تباهى راه يافتند.»4

ارزش کمک به مظلوم

از دوست­داران امام كاظم(ع) بود، ولى با دستگاه هارون الرشيد نيز ارتباط داشت. روزى امام او را ديد و از او پرسيد: «اى "زياد بن ابى سلمه" شنيده‏ام تو براى هارون الرشيد كار مى‏كنى و با آنان همكارى دارى؟!» گفت: «بله سرورم!» امام پرسيد: «چرا؟» عرض كرد: «مولاى من! من تهي­دستى آبرومندم. مجبورم براى تأمين نيازهاى خانواده‏ام كار كنم.» امام با چهره‏اى عبوس گفت: «اما اگر من از بلندى بيفتم و قطعه­قطعه شوم، برايم بهتر است كه عهده‏دار كارى از كارهاى ظالمان شوم يا گامى بر روى فرش‏هاى آنان گذارم مگر در يك صورت. مى‏دانى آن در چه صورتى است؟» گفت: «نه فدايت شوم!» امام گفت: «من هرگز با آنان همكارى نمى‏كنم مگر آن كه يا غمى را از دل مؤمنى با حل مشكلش بردارم يا با پرداختن قرض او، ناراحتى را از چهره‏اش بزدايم. اى زياد! بدان پروردگار كمترين كارى كه با ياوران ظالمان انجام مى‏دهد اين است كه آنان را در تابوتى از آتش قرار مى‏دهد تا روز حساب باز رسد. اى زياد! هر گاه عهده‏دار شغلى از شغل‏هاى اين ظالمان شدى، به برادرانت نيكى كن و به آنان كمك كن تا كفاره‌ي اين كارت باشد. وقتى قدرتى به دست آوردى بدان خداى تو نيز در روز قيامت قدرت دارد و بدان كه نيكى‏هاى تو مى‏گذرد و ممكن است ديگران آن را فراموش كنند ولى در نزد خدا و براى روز قيامت تو باقى خواهد ماند!»5

کفاره‌ی خدمت به ظالم

«على بن يقطين» بارها نزد مولاى خود امام كاظم(ع) آمده بود تا همكارى خود را با دستگاه حكومتى قطع كند، ولى امام به او اجازه نمى‏داد، زيرا مى‏دانست كه او از دوست­دارن راستين اهل بيت پيامبر اكرم(ص) است. بار ديگر خدمت امام خويش آمد در حالى كه جانش از ديدار امام به لب آمده بود. از امام اجازه خواست كه ديگر به دربار هارون الرشيد نرود و استعفا بدهد. امام با مهربانى به او فرمود: «اين كار را مكن! ما به تو علاقه داريم. اشتغال تو در دربار خليفه، وسيله‌ی آسایش برادران دينى توست. اميد است كه خداوند ناراحتى‏ها را به­وسيله­ی تو برطرف كند و آتش دشمنى و توطئه‌ی آنان را خاموش سازد.» او كه نمى‏خواست سخن امام را قطع كند، سراپا گوش شده بود. امام به او فرمود: «اى على بن يقطين! بدان كه كفاره‌ي خدمت در دربار ظالمان، گرفتن حق محرومان است. تو چيزى را براى من ضمانت كن، من در مقابل سه چيز را ضمانت مى‏كنم. تو قول بده كه هر وقت يكى از مؤمنان به تو مراجعه كرد، هر حاجتى داشت برطرف كنى و حق او را بستانى و با احترام با او برخورد كنى، من نيز ضمانت مى‏كنم كه هيچ وقت زندانى نشوى، هرگز با شمشير دشمن كشته نشوى و هيچ وقت به فقر و تنگ­دستى گرفتار نيايى. بدان هر كس حق مظلومى را بگيرد و دل او را شاد كند اول خدا، دوم پيامبر خدا(ص) و سوم همه‌ی ما امامان را خشنود كرده است.»6

خورشيد گيتى­فروز دانش

دانشمند بزرگ مسيحیان بود. «بريهه» نام داشت و مسيحيان به سبب وجود او، بر خود مى‏باليدند، ولى به تازگى در كارش، زمزمه‏هايى نيز از مردم شنيده مى‏شد. چندى بود كه او نسبت به عقايد خود دچار ترديد شده بود و در جست­وجوى رسيدن به حقيقت، از هيچ تلاشى خسته نمى‏شد.

گه‏گاه با مسلمانان درباره­ی پرسش­هايى كه در ذهنش ايجاد مى‏شد بحث مى‏كرد، ولى هنوز فكر مى‏كرد به هدف خود دست نيافته است و آن چه را مى‏خواهد بايستى جاى ديگر جست­وجو كند. روزى از روى اتفاق، شيعيان، او را به يكى از شاگردان امام صادق(ع) به نام «هشام بن حكم» كه استادى چيره­دست در مباحث اعتقادى بود معرفى كردند. هشام در كوفه مغازه داشت. بريهه با چند تن از دوستان مسيحى خود به مغازه­ی او رفت. هشام در مغازه­ی خود به چند نفر قرآن ياد مى‏داد. وارد مغازه­ی او شد و هدف خود را از حضور در آن جا بيان كرد. بريهه گفت: «من با بسيارى از دانشمندان مسلمان بحث و مناظره كرده‏ام اما به نتيجه‏اى نرسيده‏ام. اكنون آمده‏ام تا درباره­ی مسائل اعتقادى با تو گفت­وگو كنم».

هشام با رويى گشاده گفت: «اگر آمده‏ايد و از من معجزات مسيح(ع) را مى‏خواهيد بايد بگويم من قدرتى بر انجام آن ندارم.» شوخ­طبعى هشام آغاز خوبى براى شروع گفت­وگو ميان آنان شد. ابتدا بريهه پرسش‏هاى خود را درباره­ی حقانيت اسلام مطرح كرد و هشام با حوصله و صبر، آن چه در توان داشت براى او بيان كرد. پس نوبت به هشام رسيد. هشام چند پرسش درباره‌ی مسيحيت از بريهه پرسيد ولى بريهه درماند و نتوانست پاسخ قانع­كننده‏اى به آن­ها بدهد.

 فردا دوباره به مغازه­ی هشام رفت، ولى اين بار تنها وارد شد و از هشام پرسيد: «آيا تو با اين همه دانايى و برازندگى استادى هم دارى؟» هشام پاسخ داد: «البته كه دارم!» بريهه پرسيد: «او كيست و كجا زندگى مى‏كند؟ شغلش چيست؟» هشام دست او را گرفت و كنار خودش نشاند و ويژگي‌هاى اخلاقى و منحصر به فرد امام صادق(ع) را براى او گفت. او از نسب امام، بخشش او، دانش او، شجاعت و عصمت او بسيار سخن گفت. پس به او نزديك شد و گفت: «اى بريهه! پروردگار هر حجتى را كه بر مردم گذشته آشكار كرده است بر مردمى كه پس از آن­ها آمدند نيز آشكار مى‏سازد و زمين خدا هيچ گاه از وجود حجت خالى نمى‏شود». بريهه آن روز سراپا گوش شده بود و آن چه را كه مى‏شنيد به خاطر مى‏سپرد. او تا آن روز اين همه سخن جذاب نشنيده بود. به خانه بازگشت، ولى اين بار، با رويى گشاده و چهره‏اى كه آثار شادى و خرسندى در آن پديدار بود. همسرش را صدا زد و به او گفت كه هر چه سريع­تر آماده­ی سفر به سوى مدينه شود. فرداى آن روز به سوى مدينه حركت كردند.

هشام نيز در اين سفر آنان را همراهى كرد. سفر با همه‌ي سختى‌هايش به شوق ديدن امام آسان مى‏نمود. سرانجام به مدينه رسيدند و بى‏درنگ به خانه‌ی امام صادق(ع) رفتند. پيش از ديدار امام، فرزند ايشان امام كاظم(ع) را ديدند. هشام داستان آشنايى خود با بريهه را براى امام كاظم(ع) تعريف كرد. امام به او فرمود: «تا چه اندازه با كتاب دينت انجيل آشنايى دارى؟» پاسخ داد: «از آن آگاهم.» امام فرمود: «چه قدر اطمينان دارى كه معانى آن را درست فهميده‏اى؟» گفت: «بسيار مطمئنم كه معناى آن را درست درك كرده‏ام». امام برخى كلمات انجيل را از حفظ براى بريهه خواند. شدت اشتياق بريهه به صحبت با امام، زمان و مكان و خستگى سفر را از يادش برده بود. او آن قدر شيفته‌ي كلام امام شد كه از اعتقادات باطل خود دست برداشت و به اسلام گرويد. هنوز به ديدار امام صادق(ع) شرف­ياب نشده بود كه به وسيله­ی فرزند او مسلمان شد. آن گاه گفت: «من پنجاه سال است كه در جست­وجوى فردى آگاه و دانشمندى راستين و استادى فرهيخته مانند شما مى‏گردم.»7

در کوچه­باغ خاطره

ماه به تماشا ايستاده، آسمان آغوش گشوده، اقاقي‏ها سرود لبخند مي‏خوانند و زمين سفره‌ي دل را زير پاي مولودي خجسته گسترده است و همگي به روي او لبخند مي‏زنند. قنداقه‌ي زيباي كودك در دستان محبت پدر جاي گرفت و كودك به روي او شكرخنده‏هاي محبت­فزا مي‏زد. او موساي قوم معرفت بود و آمده بود كه چون رعدي در خواب پريشان قبطيانِ دشنه به دست، بتابد و خواب شيرين را چون كابوسي هولناك در ديده‌ی حزم و خيال‌شان در پرده كشد، و با يد بيضاي خويش، حلقوم هر چه تفرعن و بي‌داد را بفشارد و ظلم را از گرده­ی نحيف و زخم‌خورده­ی انسان بر دارد. مشت سامريان را باز كند و ظلم فرعونيان را به دست بادهاي نيستي سپارد. آري او مي‏آيد و هر چه تاريكي را كنار مي‏زند. اي موساي قبيله­ی هاشميان! قدومت گل­باران!

گل­برگی از آفتاب

پدرم...

امام رضا(ع) فرمود: كانَ [الامام الكاظم‏(ع)] عَقلُهُ لاتُوازي بِهِ العُقُولُ و رُبَّما شاوَرَ الأسوَدَ مِن سُودانِهِ؛ هيچ انديشه‏اي با انديشه­ی او برابري نمي‏كرد و [با اين حال] چه بسا با يكي از خادمان سياه خود مشورت مي‏كرد.8

زیان­کار

امام كاظم(ع) فرمود: المَغبونُ مَن غُبِنَ عُمرُهُ ساعَةً؛ زيان‌كار كسي است كه ساعتي از عمرش را زيان كرده باشد.9

دارا و ندار

امام كاظم(ع) فرمود: مَن وَلَهَهُ الفَقرُ أبطَرَهُ الغِني؛ آن كه ناداري حيرانش كند، توان‌گري سرمستش سازد.10

نجات از نابودی

امام كاظم(ع) فرمود: قُلِ الحَقَّ و إن كانَ فيهِ هَلاكُكَ فَإنَّ فِيهِ نَجاتُكَ؛ حق را بگو، اگر چه نابودي تو در آن باشد؛ زيرا نجات تو در همان است.11

دروغ

امام كاظم(ع) فرمود: إنَّ العاقِلَ لايَكذِبُ و إن كانَ فيهِ هَواهُ؛ خردمند دروغ نمي‏گويد، اگر چه ميل او در آن باشد.12

حرام، بی‌برکت است

امام كاظم(ع) فرمود: إنَّ الحَرامَ لايُنمي و إن نُمِي لايُبارَكُ فيه؛ مال حرام افزون نمي‏گردد و اگر هم افزون گردد بركت نمي‏يابد.13

 

 

پی­نوشت­ها:

1.      اصول كافي، ج2، ص83.

2.      مناقب آل ابى طالب، ج3، ص431.

3.      الارشاد، ج2، ص327.

4.      بحار الأنوار، ج72، ص100.

5.      بحار الأنوار، ج48، ص172.

6.      بحار الأنوار، ج48، ص136.

7.      الأصول من الكافى، ج1، ص227.

8.      مكارم الأخلاق، ج2، ص99.

9.      نزهه الناظر و تنبيه الخاطر، ص123.

10.  بحار الأنوار، ج74، ص198.

11. تحف العقول، ص408.

12. همان، ص391.

13. الكافي، ج5، ص125.

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان