خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

از پیله تا پروانه/حیا، حجاب و عفاف در سیره‌ی معصومین(ع)
تهامی طه

من که او را می‌دیدم

در خانه را به صدا درآورد و اجازه‌ی ورود خواست. پيامبر اكرم(ص) به او اجازه داد تا وارد شود. مرد دستانش را به ديوار مى‏گرفت و آرام­آرام پيش مى‏آمد. پيرى نابينا بود كه براى درخواست كمك وارد خانه­ی پيامبر اكرم(ص) شده بود. فاطمه(س) در كنار پدر ايستاده بود. پيش از اين كه مرد نابينا پرده را كنار بزند و وارد شود، فاطمه(س) برخاست و درون حجره رفت.

مرد نابينا دقايقى نزد پيامبر(ص) نشست و خداحافظى كرد و رفت. پيامبر دخترش را صدا زد. فاطمه(س) بيرون آمد. پيامبر(ص) از او پرسيد: «چرا خود را از آن مرد نابينا پوشانیدی، او كه تو را نمى‏ديد؟» فاطمه(س) پاسخ داد: «او مرا نمى‏ديد، ولى من عطر زده بودم. او بوى مرا استشمام مى‏كرد و متوجه حضور من مى‏شد». پيامبر(ص) مى‏خواست فاطمه­ی خويش را بيازمايد و پاسخ را از خود او بشنود. پس او را تحسين كرد و فرمود: «شهادت مى‏دهم كه تو پاره­ی تن من هستى».1

 

دیگر تکرار نکنی!

زن با حجاب كامل، نگاه خود را به آيه‏هاى قرآن دوخته بود و به سخنان «ابو بصير» درباره‌ی تفسير آيه‏ها و قرائت او گوش فرا مى‏داد. اندكى گذشت و هر دو خسته شدند. در اين لحظه، ابو بصير به شوخى، سخنى با زن گفت تا خستگى‏شان رفع شود و درس را به پايان رساند. پس از مدتى ابو بصير در مدينه به ديدار امام باقر(ع) رفت. امام با ديدن ابو بصير، وى را سرزنش كرد و فرمود: «كسى كه در خلوت گناه كند، پروردگار نظر لطفش را از او برمى‏دارد. اين چه سخن زشتى بود كه تو به آن زن در آن روز گفتى؟»

ابو بصير كه مى‏دانست امام به خوبى از چند و چون جريان اطلاع دارد، هيچ نگفت و سرش را پايين انداخت. عرق شرم به پيشانى ابو بصير نشست و خجالت‏زده شد. امام با ديدن شرمندگى ابو بصير و بيدارى و توبه­ی او بيشتر از اين به سرزنش ادامه نداد و فقط فرمود: «مراقب باش ديگر اين اشتباه را تكرار نكنى!»2

 

این هم درختت!

«سمره بن جندب» تنها يك نخل خرما داشت كه در ميان باغ مرد نصارا قرار گرفته بود. گاهى براى سركشى به نخل خود، به باغ مرد نصارا مى‏آمد. سمره مردى چشم‏چران بود و همه اين را مى‏دانستند.

او سرزده وارد باغ مى‏شد و سراغ درخت خود مى‏رفت. نه اجازه‏اى مى‏گرفت و نه هنگام ورود، ديگران را آگاه مى‏كرد. مرد نصارا از اين رفتار سمره به تنگ آمده بود. روزى جلوی او را گرفت و گفت: «اى سمره! اينجا ملك و حريم من است، ولى تو مرتب ناگهانى وارد باغ مى‏شوى و اين كار تو اصلاً خوشايند من نيست. از اين به بعد، هرگاه خواستى وارد شوى، بايستى اول اجازه بگيرى». سمره با بى‏اعتنايى پاسخ داد: «اين راه به درخت من منتهى مى‏شود و از آنِ من است؛ حق دارم هر گونه كه مى‏خواهم وارد شوم».

مرد كه سخن و اعتراض خود را بى‏نتيجه مى‏ديد، نزد پيامبر اكرم(ص) رفت و از اين كار او شكايت كرد و گفت: «اى رسول خدا! سمره بدون اجازه‌ی من وارد باغ مى‏شود و خانواده‌ی من از تيررس چشم‏چرانى او در امان نيستند. شما به او بفرماييد بدون اعلام، وارد حريم من نشود».

پيامبر اكرم(ص) دستور داد سمره بن جندب را بياورند. او را خدمت پيامبر(ص) آوردند. وقتى سمره نزد پيامبر(ص) آمد، حضرت به او فرمود: «صاحب باغ از تو شكايت دارد و مى‏گويد تو بى‏خبر و سرزده وارد باغ و حريم او مى‏شوى به طورى كه خانواده‌ی او فرصت نمى‏كنند خود را از تو بپوشانند. از اين پس، هنگام ورود اجازه بگير و بدون اطلاع وارد نشو!» سمره پاسخ خود را تكرار كرد و دستور پيامبر(ص) را نپذيرفت و گفت اين حق اوست كه از راه خود بدون اجازه عبور كند. پيامبر(ص) به او فرمود: «پس درخت خود را به او بفروش». سمره نپذيرفت. پيامبر اكرم(ص) قيمت را تا چند برابر بالا برد، ولى او باز هم راضى به فروش نمى‏شد. حضرت با آرامى و نرمش به او فرمود: «اگر از اين درخت در مقابل قيمتى كه به تو پيشنهاد كردم، بگذرى، در بهشت خانه‏اى را براى تو تضمين مى‏كنم». سمره باز هم با بى‏شرمى نمى‏پذيرفت و مى‏گفت نه حاضر است درخت را بفروشد و نه حاضر است هنگام ورود اجازه بگيرد.

پيامبر(ص) از پافشارى او بر اشتباه خود ناراحت شد و فرمود: «تو انسان زيان‏رسان و انعطاف‏ناپذيرى هستى. در اسلام هم نه زيان ديدن مورد قبول است و نه زيان رساندن». سپس به صاحب باغ گفت: «برو درختش را از ريشه بكن و جلويش بينداز».

مرد به كمك چند نفر درخت را از جاى درآورد و آن را چند نفرى آوردند و پيش پاى سمره انداختند. پيامبر(ص) به سمره فرمود: «حالا برو درختت را هر جا كه مى‏خواهى، بكار».3

 

پسنديده‏ترين صفت زن مسلمان

اصحاب گرد رسول خدا(ص) جمع شده بودند و به سخنان ايشان گوش فرامى‏دادند. پيامبر(ص) پرسيد: «چه كسى مى‏داند بهترين و پسنديده‏ترين ويژگى يك زن مسلمان چيست؟» هيچ‏كس نتوانست پاسخ صحيح و روشنى بدهد. پرسش بى‏پاسخ گذاشته شد. همه پراكنده شدند. على(ع) در راه بازگشت به خانه به پرسش پيامبر(ص) مى‏انديشيد. وارد خانه شد و به همسرش، فاطمه(س) سلام كرد. او پرسش را با فاطمه(س) در ميان نهاد و فاطمه(س) در پاسخ گفت: «بهترين ويژگى براى يك زن مسلمان اين است كه به مردهاى نامحرم نگاه نكند و مرد نامحرم نيز به او نگاه نكرده باشد».

امام على(ع) به نشانه‌ی تأييد سر تكان داد و فاطمه(س) را تحسين كرد. امام برخاست و نزد پيامبر اكرم(ص) رفت و گفت كه آمده است تا پاسخ پرسش ايشان را بگويد. پاسخ را بيان كرد و گفت كه اين پاسخ را فاطمه(س) به اين پرسش داده است. پيامبر(ص) بسيار خرسند شد و فرمود: «فاطمه(س)، پاره‌ی تن من است».4

 

الگوى عفاف و عفت

على(ع)، غم‏زده به فاطمه(س) كه در بستر آرميده بود، نگاه مى‏كرد. ناراحتى و رنج از رخسار فاطمه(س) خوانده مى‏شد. «اسماء بنت عميس»، كنار بستر حضرت نشست. دختر پیامبر(ص) متوجه او شد و به چهره‌ی اسماء نگاه كرد و با ناراحتى فرمود: «اى اسماء! اين رفتار براى من سنگين و ناراحت‏كننده است كه پس از مرگم مرا روى تخته‏اى بخوابانند و پارچه‏اى روى من بكشند؛ زيرا مى‏ترسم حجم اندام من در معرض ديد نامحرم قرار گيرد. اين موضوع سخت مرا پريشان كرده است».

اسماء راه‏ حلى به نظرش رسيد. گفت: «من در حبشه تابوتى ديده‏ام كه اين مشكل را ندارد. اطراف آن ديواره‏هايى هست و مانند جعبه‏اى، ميت را در ميان مى‏گيرد و حجم بدن او نمايان نمى‏شود. اكنون حالت آن را به شما نشان مى‏دهم». سپس رفت و چند شاخه­ی درخت آورد و تابوتى شبيه آن چه در حبشه ديده بود، براى حضرت درست كرد. حضرت به­دقت به آن چه اسماء ساخته بود، نگاه می‌كرد. سپس با خوش­حالى از اين كه ديگر حجم بدن او پس از مرگ در تابوت بر كسى نمايان نمى‏شود، فرمود: «چه چيز خوبى درست كردى كه در آن مشخص نمى‏شود جنازه مرد است يا زن».5

 

نگرانم پدر!

در خانه به صدا درآمد و صدايى آشنا به اهل خانه سلام گفت. پيامبر اكرم(ص) وارد خانه شد و دختر خود فاطمه(س) را تنها يافت. كنار او نشست، ولى متوجه شد فاطمه(س) غمگين است. پيامبر(ص) از او پرسيد: «دخترم! چرا اندوهگين هستى؟» فاطمه(س) پاسخ داد: «پدر جان! از روز قيامت مى‏هراسم كه همه در آن روز برهنه محشور مى‏شوند. من از اين مسئله بسيار اندوهگين و ناراحت هستم و از برهنگى روز رستاخيز بسيار نگرانم».

پيامبر اكرم(ص) سرش را پايين انداخت و فرمود: «آرى دخترم! به­راستى روز رستاخيز روزى هولناك و سهمگين است». پس از اندكى سكوت دوباره فرمود: «ولى دخترم! اكنون فرشته‌ی وحى بر من نازل شد و از سوى پروردگار برايم پيغام آورد. آن روز كه زمين شكافته و مانند پشم حلاجى مى‏شود، نخستين كسى كه از خاك برمى‏خيزد، من خواهم بود. پس از من، جدّت، ابراهيم(ع) و پس از او، همسر ارجمند تو، على(ع). سپس پروردگار مهربان، جبرئيل امين را با هزار فرشته به سوى تو مى‏فرستد و بر فراز آرامگاه تو هفت فراز از نور برمى‏آورد. سپس اسرافيل با سه جامه‌ی نورانى در بالاى سرت مى‏ايستد و با نهايت احترام مى‏گويد: «اى دختر گران‏قدر محمد! برخيز كه هنگام برانگيخته شدن تو فرا رسيده است.» و تو در كمال آرامش و امنيت از هر نگاه، در پوششى كامل، برمى‏خيزى. اسرافيل جامه‏هايى را كه با خود آورده است، به تو مى‏دهد و تو آن را بر تن مى‏كنى».6

 

 چشم‏چرانى

اسلام آوردنش مصلحتى بود. پس از اين كه مكه فتح شد، از ترس جان، اسلام آورد. او «حكم بن العاص»، پدر «مروان بن حكم» و عموى «عثمان بن عفان» بود. روزى پيامبر(ص) در حجره‌ی يكى از همسران خود بود. حكم كه مردى چشم‏چران و بى‏حيا بود، از شكاف در خانه، درون را نگريست. پيامبر اكرم(ص) متوجه شد و ميله‏اى آهنى كه كنارى افتاده بود، برداشت و به­سرعت بيرون‏ دويد.

پيامبر اكرم(ص) به اندازه‏اى از اين رفتار زشت و بى‏شرمانه­ی حكم خشمگين بود كه دنبال او دويد تا او را بگيرد و مجازات چشم‏چرانى‏اش را به او نشان دهد. حكم با ديدن رخسار برافروخته و عصبانى پيامبر(ص) پا به فرار گذاشت. پيامبر فرمود: «اگر دستم به او مى‏رسيد، چشمانش را با اين ميله از كاسه­ی سرش بيرون مى‏كشيدم. چه كسى مرا به دست­گيرى اين سوسمار دور شده از رحمت خدا كمك مى‏كند؟» عده‏اى در پى او رفتند. پيامبر اكرم(ص) او و فرزندش، مروان را به سرزمين «طائف» راند و به آن جا تبعيد كرد، ولى پس از پيامبر(ص)، آن دو دوباره به مدينه بازگشتند.7

 

شیعه‌ی ما نیست

خدمت رسول خدا(ص) آمد و گفت: «فلانى، چشم‏چران است و همواره به زنان نامحرم مى‏نگرد و حتى اگر امكان گناه هم برايش فراهم شود، از آن روى‏گردان نيست». رنگ چهره‌ی پيامبر(ص) به سرخى گراييد و به اندازه‏اى عصبانى و خشمگين شد كه فرياد زد: «برويد او را نزد من آوريد». وقتى او را نزد رسول خدا(ص) آوردند، برخى دوستانش ميانجى شدند تا بتوانند او را نجات دهند. سپس براى كارهاى او بهانه‏هاى گوناگون مى‏آوردند. يكى از آن­ها گفت: «اى رسول خدا! او از شيعيان شماست و شما و على ‏بن ‏ابى ‏طالب(ع) را بسيار دوست مى‏دارد و با دشمنان شما نيز دشمن است». پيامبر(ص) رويش را از آنان برگرداند و فرمود: «نگو او از شيعيان ماست. هرگز چنين نيست و اين ادعاى دروغى است؛ زيرا شيعه‌ی ما كسى است كه از ما پيروى كند و اين كار كه او انجام مى‏دهد، هرگز از كردار ما نيست».8

 

 

1.     بحار الانوار، ج43، ص91؛ ج104، ص38.

2.     همان، ج46، ص247.

3.     همان، ج22، ص135.

4.     همان، ج23، ص54، ج103، ص238 (با اندکی تصرف)

5.     همان، ج43، ص189.

6.     همان، ص225.

7.     اسد الغابه فی معرفه الصحابه، ج1، ص514.

8.     بحار الانوار، ج103، ص207.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان