خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

حلقه‌ی وصل
تهامی طه

به پاس­داشت هفته­ی دفاع مقدس

 

شب سنگيني است. آسمان، پرده‏ي خون غروب را كنار نمي‏زند. شايد مي‏خواهد چادر عزاي خونين صدها سال پيش (عاشوراي سال 61 هجري) را بر سر كشد و تا صبح اشك شبنم بريزد. نسيم شب، ميان دشت‌های جنوب غرب، آهنگ سينه­زني درختان را مي‏نوازد. صداي دورِ ضربه‏ي طبل عزا، با ناله‏ي درختان در هم مي‏آميزد و چلچراغ كوچك صدها شمع عاشق كه سياهي شام غريبان را شكافته است، در پرده‏ي اشك نگاهم مي‏لغزد. برمي‏گردم و چشم در چشم‏هاي معصوم «بهمن» مي‏اندازم كه پشت شيشه‏ي غبارگرفته‏ي قاب عكس، به رويم لبخند مي‏زند و آهي مي‏كشم و...

السّلامُ عَلَيكَ يَا اَبَا عَبدِ اللّه وَ عَلَي الاَروَاحِ الّتي حَلَّت بِفِنائِك عَلَيكَ مِنِّي...

نزديك ظهر است. عمليات تقريباً تمام شده است. در داخل اين نوني‏ها (دژهايي به شكل حرف ن)، دشمن سنگرهاي محكمي تعبيه كرده است كه از هر طرف، مشرف به بيابان است. ما روي يكي از اين نوني‏ها هستيم كه در همين عمليات، سقوط كرده است. احساس تشنگي مفرط، مرا به­سوي سنگري مي‏كشاند، در آخرين نقطه‏ي كانال. داخل مي‏شوم. قمقمه‏ي آبي آن جاست. دست دراز مي‏كنم كه بردارم، چشمم به سوراخي مي‏افتد كه از آن جا تمام دشت را مي‏توان زير نظر داشت. همان طور كه قمقمه را بالا مي‏برم، زردي آتش دهنه‏ي تانك دشمن به چشم مي‏خورد و ناگهان صداي مهيب و همزمان با آن‏ها، در هم ريختن سنگر بغل، تكانم مي‏دهد.

قمقمه را رها مي‏كنم و بيرون مي‏دوم. بلوكي سيماني بر فرق يكي از بچه‏ها خورده و سرش را شكافته است. وقتي مي‏بندمش، حتي لايه‏ي شفافي از مغزش را هم مي‏بينم. زنده مي‏ماند. خدا مي‏خواهد و زنده مي‏ماند. صداي ناله‏ي بي‏رمق ديگری به گوشم مي‏خورد. خاك، نيمي از بدن يكي از بچه‏ها را پوشانيده است. تيرآهني از روي سنگر، روي دستش افتاده و آن را قطع كرده است؛ به يك پوست بند است...

انفجار پشت انفجار. صحنه‏هاي مهيبي است. خاك و دود و آتش، فضا را پر كرده است. بچه‏ها مثل خوشه‏هاي گندم، درو مي‏شوند. چهره‏هاي سوخته و خوني، طاقتم را بريده‏اند. نمي‏دانم چه كنم. دوباره از اين سو به آن سو مي‏روم. حتي براي مجروح‏ها هم كاري نمي‏توانم بكنم... .

دو ساعت است كه اين وضع ادامه دارد. ناگهان صداي «علي­اكبر» را مي‏شنوم كه گرد و خاك را پس مي‏زند و جلو مي‏آيد:

- اينجا كسي نيست؟

- چرا! جلو بيا!

- امدادگر تويي؟

- بله، خودمم. آقاي آهنگر هم هست.

به كنارمان مي‏رسد. كسالت و خستگي و روحيه‏ي خرد، مرا مثل مرده كرده است.

- خدايا! فقط شما دو نفر مانده‏ايد؟

با بي‏حالي تمام مي‏خواهم جوابش را بدهم كه مي‏بينم پشت سرش بچه‏ها مي‏رسند. نور اميد بر دلم مي‏تابد و لبخندي برگوشه‏ي لبم مي‏نشيند.

- بهمن! بهمن آمد!

مي‏خواهم بلند شوم و دنبالش بگردم كه صداي گرمش را مي‏شنوم؛ تنها صدايي كه مي‏تواند لبخندي از صميم قلب بر چهره­ي خسته‏ي من بنشاند. با آن پيكر تنومند جلو مي‏آيد. شيشه‏هاي عينك، نور نگاهش را مي‏شكند. لباس غواصي بر تن دارد؛ لباس اسفنجي و سياه و سراسري. كوله‏ي امدادگري هم در دستش است. به سويش مي‏دوم:

- سلام بهمن! كجايي بابا؟!

برقي از شوق در نگاهش مي‏دود. لحظه‏اي درنگ مي‏كند. اين شبانه­روزي كه از هم جدا بوده‏ايم، به اندازه‏ي يك سال طول كشيده است، ولي مي‏خواهم از حالا به بعد با هم به جلو برويم. مدتي به هم خيره مي‏شويم و او دستش را دراز مي‏كند و من هم ... اما دست‏مان به هم نمي‏رسد. غباري از دود و آتش، ميان من و او فاصله مي‏اندازد و فضا را پر مي‏كند. مدتي هيچ چيز نمي‏بينم. گوش‏هايم كه از صداي انفجار شديد خمپاره گرفته بود، باز مي‏شود. صداي ناله‏ي خفيفي مي‏شنوم.

واي خدايا! تركش از بغل گوشم رد شده و دو جاي گلوي بهمن را سوراخ كرده است. تركشي ديگر هم شاه­رگش را بريده... چند دقيقه دست و پا مي‏زند. كم­كم آرام مي‏شود و آخرين رمق‏هايش را از دست مي‏دهد. چشمانش هنوز باز است. ناگهان دست ناتوان و بي‏جانش، عينك را از چشمانش دور مي‏كند. نگاهش چون پرنده‏اي زخمي و عاشق، روي كانال مي‏نشيند. چين و شكن چهره‏اش، همچون غنچه مي‏شكند. اشك‏هايم، خون چهره‏اش را مي‏شويد و من غرق حركات آرام و شگفت‏انگيز اويم. دست راستش را همراه عينك، كنارش مي‏گذارد و دست چپ را روي سينه مي‏نهد و نيم‏خيز مي‏شود. صداي گريه‏ام در گلو خفه مي‏شود. متحيّر مانده‏ام كه چه مي‏كند. همان طور كه بالاي كانال را نگاه مي‏كند، لب‏هاي قفل شده‏اش را از هم مي‏گشايد و با حنجره‏اي كه پنج جايش سوراخ شده، صدا بر مي‏آورد:

يا حسين!

بغضم منفجر مي‏شود. فرياد مي‏زنم و اشك مي‏ريزم:

يا امام حسين! آقا! خودت كمكش كن.

تصور آن كه ديدار امام چه شگفت‏آور، او را با چنين حنجره‏اي به كلام آورده است، مغزم را سوراخ مي‏كند. ملتمسانه رو به روي كانال به خاك مي‏افتم و فرياد مي‏زنم:

ياحسين!

يا حسينِ دوم را تقريباً در حالي كه بلند مي‏شود، مي‏گويد و ناگهان بي‏حس به روي من مي‏افتد و ... گريه، امانم را مي‏برد. گلويم از بغض دارد مي‏تركد. سرش را در آغوش مي‏فشرم و فرياد مي‏زنم:

يا حسين!

بچه‏ها كه اين صحنه‏ها را ديده‏اند، مي‏آيند و زير بغلم را مي‏گيرند. چهره‏ي خون­آلود بهمن را غرق بوسه مي‏كنم. يك باره به ياد مي‏آوردم كه اكنون ملايك مي‏آيند تا سرش را به بالين بگيرند. خود را عقب مي‏كشم. سرش را روي زمين مي‏گذارم و شروع مي‏كنم به اشك ريختن.

اَلسَّلامُ عَلَي الحُسين و عَلي عَلِي بنِ الحُسين و عَلي اَولادِ الحُسين و عَلي اَصحابِ الحُسين...

از قاب عكس روي برمي‏گردانم و پنجره را مي‏گشايم. نسيم گرمي، صورتم را مي‏نوازد. هوا را با همه‏ي وجود به درون مي‏كشم. شايد از آن سوي خاك‏هاي شلمچه مي‏آيد و شايد هم از آن سوتر، از صحراي مقدس كربلا.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان