تیر 1393
 
شماره : 267
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

می خواهم زنم را طلاق بدهم طنز
افتخار رفيع

مى خواهم زنم را طلاق بدهم

رفيع افتخار

خبر مثل برق و باد در همه جا پيچيد:
((طالبى خورده)) مى رود. جايش ((مياندهى زاده)) مىآيد!
مثل هميشه تا روز موعود كارهاى دپارتمان خوابيد و مواجب بگيران بر سه دسته شدند: بنده و بقيه مديران و رييسان ماتم گرفتيم. دسته اى براى اشغال مناصب دندان تيز كردند و قند توى دلشان آب مى شد و دسته سوم كه بى تفاوتها بودند. براى خودشان مى رفتند و مىآمدند.
و مثل هميشه در دپارتمان پچ پچها شروع شد: بيشتر پچ پچها حول و حوش آينده ((طالبى خورده)) بخت برگشته بود: ((ديدى بدبخت شد؟)), ((آخ كه چقده دلم واسش مى سوزه!)), ((اين طالبى خورده اى كه من مى شناسم تا هفت پشتش بارش را بسته, مگه محتاج پست مديركليه؟)), ((ديدى نامردا چه جور زيرآبشو زدن؟)), ((غصه چى رو مى خورى, امثال طالبى خورده دمشون به دم مقامات متصله, اينجا نشد يه جاى ديگه)), ((بذار گورشه گم كنه بره از قيافه شم حالم به هم مى خوره)) و ...
اما عده اى ديگر, معقولش را در پچ پچ پيرامون مديركل جديد مى ديدند: ((قبلا كجا كار مى كرده؟)), ((كسى مى شناسدش؟)), ((خطش چيه؟)), ((خدا كنه نيومده اين زالزالكى رو ورداره كه چقده ازش بدم مىآد)) (اين را با گوشهاى خودم شنيدم) و امثالهم.
بالاخره روز موعود يعنى همان روز توديع ((طالبى خورده)) و معارفه ((مياندهى زاده)) رسيد. طبق معمول از خدمات صادقانه و شبانه روزى ((طالبى خورده)) قدردانى شد و ((مياندهى زاده)) به عنوان مديرى كوشا و موفق كه در دهها سازمان و دپارتمان ديگر به كار مديريتى اشتغال داشته, معرفى شد.
بنده كه از روز شنيدن خبر آمدن ((مياندهى زاده)) يك هوا لاغرتر شده بودم در تمام طول مراسم به پك و پوز ((طالبى خورده)) و ((مياندهى زاده)) زل زده بودم. ((طالبى خورده)) كله گنده بود با صورتى استخوانى و سر طاس, سبيل فلفل نمكى و عينك بزرگ. برعكسش ((مياندهى زاده)) مرد هيكلدار خوش بنيه اى بود با دهان گشاد و پشت سر پهن. موهايش هم كم پشت و ماشين شده بود.
مراسم معارفه كه تمام شد قلب ما رييس روسا مى خواست از سينه مان بيرون بجهد. بقيه هم لول مى خوردند و پچ و پچ مى كردند كه مديركل جديد براى چه كسانى حكم خواهد زد, هماى شانس و اقبال بر سر كه خواهد نشست و كدام بخت برگشته اى عزل خواهد شد. روراستش, بنده كه با رفتن ((طالبى خورده)) صندلى زير پايم كاملا لق شده بود از فكر و خيال اينكه مقامم را به زودى از دست خواهم داد و از هستى و نيستى ساقط مى شوم چشمهايم مى خواست از كاسه بيرون بزنند. شب, كه به خانه برگشتم خلقى نداشتم و به شوكت, زنم و بچه ها نيم نگاه تندى انداختم كه يعنى ((حوصله تان را ندارم)) و ((حرف بى حرف)) و شام نخورده رفتم كپه مرگم را گذاشتم و خوابيدم. اما تا خود صبح خواب به چشمانم نيامد و هى توى جايم غلت خوردم و آه پرنفس كشيدم.
تا هفت هشت روزى هيچ اتفاقى نيفتاد. برنامه بنده در خانه همان بود اما آفتاب نزده اولين نفرى بودم كه بر سر كار حاضر مى شدم. تصميم داشتم مديركل جديد, جديت بنده را با چشمان مبارك خودشان ملاحظه بفرمايد تا اگر زبانم لال خيالات ناجورى در مورد بنده در سر مى پروراند توى كتش برود عوضى گرفته است. به همين منوال تا هوا تاريك نشده در دپارتمان مى ماندم و سرم را به كارى گرم مى كردم و از آنجايى كه مى دانستم آبدارچيها خبرچين رييسان كل هستند طورى برنامه ريزى مى كردم تا وقت و بى وقت تلاش و جديتم در چشم ((مش گودرز)) آبدارچى بنشيند و خودش هر طور كه صلاح مى داند گزارشات را به مديركل برساند.
هنوز دو هفته اى از قضيه نگذشته بود كه روزى ((مش گودرز)) نفس نفس زنان به اتاقم آمد و گفت زودباش آقاى مديركل باهات كار دارد. به شتاب سر و وضعم را مرتب نموده و با ترس و لرز به طرف اتاق ايشان به راه افتادم. در اتاق را باز كرده و نكرده تا كمر خم شدم و با لبخند بى جانى ناليدم:
ـ سلام كردم قربان, احضار فرموده ايد, اوامرتان را مطاعم!
آقاى مديركل همان طور كه سرش گرم پرونده اى بود با دست اشاره داد:
ـ بفرماييد بنشينيد آقاى زالزالكى.
مهابتش خيلى مرا گرفت. به سرعت خود را به يك صندلى رسانده و روى آن نشستم. آب دهنى قورت داده و با صدايى ترس خورده گفتم:
ـ اطاعت قربان!
آقاى مديركل چند دقيقه اى برگهاى پرونده را زير و رو كرد و عاقبت سرش را بالا آورد. براى چند لحظه نگاهمان در هم نشست. گفت:
ـ جناب زالزالكى! از آنجايى كه با تغيير مديريت مقامات بالا از ما انتظاراتى دارند كه دست به تغيير و تحولى برنيم تا چرخ دپارتمان بهتر و راحت تر بچرخد و كارها منظم پيش برود ما هم از همين زمان تصميم داريم تغييراتى اساسى را در سازمان ايجاد نماييم.
قلبم شروع به زدن كرد.
او افزود:
ـ شما گويا معاون ادارى مالى دپارتمان هستيد.
ـ بله قربان, در خدمتم.
ـ شما خودتان بهتر واقفيد كه مغز سازمان, معاونت ادارى مالى مى باشد. براى شروع انقلاب سازمانى بايد از همين جا شروع كرد.
و با ته روان نويسش چند ضربه پى در پى روى ميزش زد. ضربان قلبم شديدتر شد. به سختى آب دهانم را قورت دادم و سرفه كردم.
ـ نظر حضرت عالى صائب است. امر, امر حضرت عالى است.
آقاى مديركل از پشت ميز كارش بلند شد و شروع به قدم زدن كرد. واقعا كه قد و قامت رشيدى داشت.
ـ البته نه اينكه از كار شما راضى نباشيم اما بايد خون كثيف را از سازمان خارج و به جايش خون تازه تزريق كرد. بنابراين تصميم داريم آقاى ((شوربازاده)) را به سمت معاونت ادارى مالى منصوب نماييم.
به ناگاه دنيا جلوى چشمهايم تيره و تار شد. پلكهايم را رعشه گرفت و لبهايم بى اختيار جنبيد. در يك لحظه از فكرم گذشت كه پس اولين حكم عزل مال من است. در حالى كه كنترلم دست خودم نبود به سختى ناليدم:
ـ ولى حضرت قربان! آيا از بنده قصورى سر زده كه ... در ثانى ((شوربازاده)) زير دست من است. چطور ممكن است او بشود رييس و بنده مرئوس او؟
آقاى ((مياندهى زاده)) تلق و تلق انگشتهايش را شكست.
ـ به هر صورت, بررسيهاى ما گواه شايستگيهاى ايشان مى باشد. اين تصميم نهايى ماست و گفتيم شما هم مطلع باشيد.
دانه هاى درشت عرق روى پيشانى و صورتم نشسته بود. با سر آستين عرق پيشانيم را گرفتم و به حالت تضرع ناليدم:
ـ آقاى مديركل! التماستان مى كنم مرا بدبخت نكنيد. بنده شنيده ام حضرت عالى از آدمهاى متظاهر خوشتان نمىآيد اما حاضرم هر كارى بگوييد بكنم فقط پست معاونت را از من نگيريد. باور بفرماييد پيش همه سرافكنده و بىآبرو مى شوم. اين معاونت به جانم و زندگيم بسته, التماستان مى كنم منو از هستى و نيستى ساقط نكنين و به حالت گريه افتادم.
ـ آقاى زالزالكى كارى از دست من براى شما ساخته نيست. شما مى توانيد در همين اداره ادارى و مالى به كارتان ادامه بدهيد اما ديگر معاون نخواهيد بود.
به پايش افتادم.
ـ قربان ... حاضرم ... حاضرم هر روز ميزتان را تميز و پاكيزه كنم. فقط منو ...
ـ متإسفم.
ـ حتى حاضرم ... حاضرم هر روز با نوك زبان كف اتاقتان را جارو كنم.
ناگهان آقاى مديركل برزخى شد و رگهاى گردنش از فرط عصبانيت متورم شد.
ـ خودتان را جمع كنيد آقاى زالزالكى! قباحت دارد اين كارها!
و با چند گام خودش را به ميزش رساند. پرونده روى ميز را برداشت و جلوى چشمانم گرفت.
ـ اين پرونده شماست. مى فهميد؟ شما براى مديركل قبلى توصيه آورده ايد. او راهى نداشته جز اينكه خط توصيه نامه را بخواند. بنابراين شما به معاونت ادارى مالى منصوب شده ايد. الانم براى آقاى ((شوربازاده)) توصيه آورده اند. منم ناچارم خطش را بخوانم. شما كه بايد بهتر از اين قضايا اطلاع داشته باشيد. عزل و نصبها تابع يك روالى است. من كه نمى توانم از اين روال تخطى بكنم و گرنه خودم هم ...
و بقيه حرفش را خورد. به جايش, آرام تر ادامه داد:
ـ حالا بفرماييد تشريف ببريد.
در حالى كه از جايم نيم خيز بودم باز هم تضرع كردم.
ـ قربان, التماس مى كنم.
آقاى مديركل با بى حوصلگى دستش را به طرف درب كشيد و داد زد:
ـ گفتم برويد.
با قلبى شكسته و سرى افكنده به طرف در به حركت در آمدم. كم مانده بود زار زار گريه كنم. چند قدمى كه جلو رفتم برگشتم و ناليدم.
ـ قربان, بنده حاضر بودم زنم را هم طلاق بدهم اما معاون باشم.
و به راه افتادم.
دستم روى دستگيره در بود كه صداى رعدآساى مديركل در گوشم نشست.
ـ جناب زالزالكى!
به طرفش برگشتم.
ـ آيا واقعا حاضريد زنتان را طلاق بدهيد؟
چشمهايم روشن شد.
ـ البته قربان. به شرط اينكه ...
نگذاشت حرفم تمام بشود.
ـ اگر تا هفته آينده زنت را طلاق دادى سر جايت خواهى ماند.
تا اين جمله را شنيدم از خوشحالى نزديك بود پر دربياورم. با عجله برگشتم و تشكركنان به پايش افتادم.

با خودم نقشه اى كشيده بودم.
شب كه به خانه برگشتم با ايما و اشاره به شوكت رساندم بچه ها را بخواباند كه حرفهاى مهمى بايد بزنم. شوكت گفت:
ـ اوا! زالزالكى چى شده؟ به خدا اين چند روزه نصف عمر شدم. انگارى نطقت رو چيده بودن.
نه حرف مى زدى نه غذا مى خوردى. از ترست جرإت نداشتم چيزى بپرسم.
ـ آخه تو خبر ندارى اين چند روزه چى بر من گذشته.
شوكت با نگرانى پرسيد:
ـ مگه چى شده؟
ـ مى خواستى چى بشه. مديركل عوض شده اونم مى خواد من عوض شم.
ـ وا! يعنى چه؟
ـ يعنى تو نمى فهمى عوض شدن چه معنى داره؟ باباجان وقتى من معاون نباشم يعنى خانه و ماشين زير پا پر, يعنى اين تلك و پلك و بوى و برنگ غذامان پر, يعنى هر وقت دلت خواست سر كار بروى و هر وقت عشقت كشيد نروى پر, يعنى دست و بال فاميلهاى تو و خودم رو تو اداره بند كردن پر, يعنى باد و بروت و كبر و تملق و بله قربان شنيدن پر, يعنى ... هنوز بگم؟
شوكت, محكم زد روى دستش.
ـ خدا ذليلشون بكنه, فردا جواب در و همسايه و فاميل رو چى بدم؟
ـ به خدا داشتم ديوونه مى شدم. تازه چى؟ مى خوان ((شوربازاده)) گيج و گول و خنگ رو به جاى من معاون بذارن.
ـ ((شوربازاده))؟ نگفتم اين شوربازاده آدم آب زيركاهيه؟
ـ تو چقدر پرتى زن! وقتى يكى توصيه داشته باشه بايد خطشو خواند. هيچ چاره اى نيس.
شوكت با همان حالت التهاب و نگرانى پرسيد:
ـ حالا چى مى شه؟ لااقل مى رفتى يه پارتى كت و كلفت پيدا مى كردى. شنيدم هرچى پارتى آدم كلفت تر باشه شغل بهترى به اون مى دن.
با ناراحتى گفتم.
ـ حالا كه داشت دستمان به دهنمان مى رسيد ...
ـ يا لااقل مى رفتى با اين مديركل جديد چند كلمه حرف مى زدى شايد رإيش برمى گشت.
ـ امروز پيشش بودم.
شوكت با هيجان پرسيد:
ـ خب, چى شد؟
ـ فايده اى نداشت. حتى التماسش كردم. حاضر بودم برايش زار زار گريه كنم. حاضر بودم ...
شوكت به وسط حرفم پريد:
ـ حالا مگه چى شده؟ لازم نبود خودتو اينقده كوچك كنى. به درك! به گور سياه!
پوزخندى زدم.
ـ اگه تو هم مزه پست و پول زير زبانت باشد بدتر مى كنى. تو فكر مى كنى پست و مقام در اين دوره زمونه مفت و مجانى گير كسى مىآد. بايد خط بيارى, بايد بلد باشى به وقتش عجز و التماس كنى, بايد لى لى به لالاى خيلى چيزهايشان بگذارى و صدتا انتريك ديگه كه تو توى خواب هم نمى توانى ببينى.
ـ آخرش هم قبول نكرد؟
كم كم به هدفم نزديك مى شدم. سرم را خاراندم و گفتم:
ـ البته آن طورها هم كه تو فكر مى كنى آدم بدى نيست. وقتى افتادم به عجز و التماس دلش سوخت و با يك شرط پذيرفت معاون باقى بمانم.
شوكت به وجد آمد.
ـ چه شرطى؟ خدا خيرش بدهد به حق ابوالفضل.
ضربه را فرود آوردم.
ـ كه ترا طلاق بدهم.
يكهويى شوكت وا رفت و رنگش چون زعفران زرد شد.
ـ اين چه وقت شوخى كردنه؟
ـ باور كن شوخى نمى كنم. شرطش همينه.
شوكت با چشمهاى وحشتزده و بى قرار ناباورانه پرسيد:
ـ تو چه گفتى؟
متظاهرانه جواب دادم:
ـ چاره اى نداشتم. تو بودى قبول نمى كردى؟
صداى شوكت رنگ گريه به خود گرفت.
ـ شرطش توى سرش بخوره. خدا به زمين گرم بزندش. زندگيمو تحس و نحس بكنيم و از هم بپاشونيم كه چيه مى خوايم معاون باشى؟ اى به درك باشه اين پست و مقامه. زالزالكى همين فردا مى رى استعفايت را روى ميزش مى ذارى, فهميدى چى بهت گفتم؟ اگه يه لقمه نونه, خدا خودش روزى رسونه.
- تو مث اينكه مخت تكون خورده چرت و پلا مى گى. حالا كه هر تازه از راه رسيده اى مى شه رييس چرا ما نباشيم؟ فردا اون وام هفت ميليونى هم از دست مى ره و مى دنش به ((شوربازاده)) گيج هيچى ندان. حواست كجا رفته زن؟
ـ به درك كه وام بره. وامشون توى سرشون بخوره. زالزالكى دفعه آخرت باشه حرف طلاقو به ميون مى كشى. بهت گفته باشم, هان!
ديدم كه سمبه اش خيلى پرزور است با ملايمت زياد گفتم:
ـ ولى خانم خانمها تو كه نمى ذارى حرفاى غلومت تموم بشه.
هرى اشك از چشمهاى شوكت ريخت پايين.
ـ من نقشه اى دارم. تو فقط اجازه بده. ببين جان من عزيز من, عمر مديركلى اين ((مياندهى زاده)) هم مثل بقيه بيش از يك سالى قد نمى ده. به محض اينكه رفت تو هم برمى گردى سر خونه و زندگيت. جان من! عزيز من! چرا همه جوانب رو نمى سنجى. اين شغل به جان من و جان تو و جان بچه ها بسته است. منم اگه دو سه سالى ديگه سر جام باشم بارم رو مى بندم. اونوقتش گور باباى هرچى دپارتمان و اداره س. مى ريم خارج واسه خودمون عشق دنيا رو مى كنيم. تو فقط قبول كن. يه طلاق مصلحتى. حالا كه زمونه با ما چپ افتاده چاره چيه. همين. يك كلام. تا اين ((مياندهى زاده)) پدر سوخته عوض نشده تو خونه بابات بمون. خرجيتونه هم مرتب و ماه به ماه مى فرستم در خونه بابات. بد نقشه ايه. تو فقط چند ماهى دندون رو جيگر بذار كارها خودشون راست و ريس مى شه. حالا كه تقى به توق خورده كه نبايد خودمون دستى دستى خرابش بكنيم و ... و بالاخره با دعوا و مرافعه و التماس و دليل و برهان و هزار و يك بامبول شوكت را راضى به طلاق گرفتن كردم.

هنوز چند ماهى از طلاق دادن شوكت نگذشته بود كه يك روز مديركل مرا خواست. به اتاقش كه رفتم خيلى صميمى و خودمانى پذيرايم شد. دستور داد چاى بياورند و به اصرار خواست از شيرينى تر و ميوه روى ميز تناول كنم. خودشان هم مشغول شدند. مشغول خوردن بوديم كه گفتند:
ـ جناب زالزالكى, باور بفرماييد ديروز در فكر شما بودم.
با خضوع گفتم:
ـ اين از الطاف شماست, قربان.
ـ نه, جدى مى گويم.
ـ بنده نوازى مى فرماييد, قربان.
ـ حقيقتش, پيش خود حساب كردم جالب نيست معاون دپارتمان ما بى سر و همسر باشد. ممكن است مايه افت كارى شده و يا در كار سازمان ما اختلال به وجود آيد.
از خوشحالى نزديك بود بروم دستش را ماچ كنم.
ـ قربان, محبتهاى شما را هرگز فراموش نخواهم كرد.
ـ وقتى خوب فكر كردم به اين نتيجه رسيدم از يك طرف تو زنت را طلاق داده اى و از طرف ديگر زنى شايسته و مناسب شإن و شوونات يك معاون ادارى مالى دپارتمان لازم دارى. بعد به ذهنم خطور كرد كه چرا ما نزديكتر نشويم. منظورم اين است كه چرا با همديگر فاميل نباشيم. در اين صورت تو دست راست من خواهى بود و كاملا مورد اعتماد و اطمينان. بنابراين سعى كردم همسرى مناسب حال زالزالكى عزيز پيدا نمايم. بالاخره به اين نتيجه رسيدم دختر خاله اينجانب بهترين گزينه و همسر براى تو مى باشد. دختر بسيار شايسته اى است. منظورم دختر خاله ام است. مخصوصا اينكه چون شما مرد جا افتاده اى هستيد و سن و سالى ازتان گذشته, او هم همين حدودها را سن دارد. چهل, چهل و پنج ... فوقش چهل و هشت. فاميل كه شديم شما امين و ...

شماره گرفتم. خود شوكت گوشى را برداشت.
ـ سلام, شوكت خانم.
ـ سلام زالزالكى! چه عجب؟ چه خبرها؟
ـ چه خبرها؟
ـ چرا صدات مى لرزه؟ الان كجايى؟
ـ كجام؟ اينجام ... اينجا ...
ـ اينجا كجاست؟ چى شده؟
ـ اينجا, ... اينجا همين جاست. محضره!
ـ كدام محضر؟ محضر چى؟
ـ محضر ازدواج و طلاق!
ـ اونجا چيكار مى كنى؟
ـ داستانش مفصله. باز اين ((مياندهى زاده)) دست و پايم را توى پوست گردو گذاشته.
ـ اى الهى سر سالم به گور نبره, الهى جوونمرگ بشه ديگه از جونت چى مى خواد؟
ـ گفته اگه مى خوام بذاره معاون باشم بايد دختر خاله اش را بگيرم. واسه همين الان تو محضرم. دختر خاله اش هم يه پيردختره. چهل و نه سالشه. شوكت, ولى تو غصه نخور. يه نقشه اى دارم ... شوكت گوش مى دى ... شوكت, شوكت ...
ـ ...
ـ شوكت گوش كن چى مى گم. فوقش يه چند ماه ديگه اين ((مياندهى زاده)) عوض بشه بعدش اول دختر خاله شه طلاق مى دم تا حساب كار دنيا دستش بياد و هم دوباره تو رو عقد مى كنم. تو غمت نباشه. اين آشى بود كه اين لنگ دراز لندهور گذاشت توى كاسه من. شوكت ... شوكت ... گوش مى دى چى مى گم ... اينا نامردن ... شوكت ... .

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان