خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

موسای ملک دین
تهامی طه

بازخوانى چند مفهوم اخلاقى ویژه از زندگانى امام كاظم(ع)

اشاره

 پنجره‏اى رو به آسمان گشوده شد. بركه‏اى از نيلوفر، بر سجاده­ی گسترده­ی زمين درخشيد و بهار بر آن ايستاد. مردى مى‏آمد تا پرتو آفتاب خدايى‏اش را بر ديده‏ها بتاباند و چشم‏ها را از برق شادى پر كند. درخشش عالم آراى آفتاب بندگى و عبوديت، حضرت موسى بن جعفر(ع) بر زمين پرتو افكند و خانه­ی گلين امام صادق(ع) را عطر شادى و طراوت پر كرد. اكنون بر آن شديم تا در بهارانه­ی اخلاق ملكوتى امام مهربانان، امام كاظم(ع)، گل­گشتى كنيم و در خجسته­ زادروز او پاى درسش  بنشينيم.

 بر مركب سخن

 مُجاب كردن غرض­ورزان و پاسخ كوبنده در برابر كج­انديشى مخالفان ولايت، از جمله شيوه‏هاى علمى امامان معصوم در برخورد با افرادی بود كه عمدتاً دست نشاندگان حكم­رانان فاسد بودند و در شمار مزدوران دربار. يكى از اين افراد دست نشانده و مزدور، «نفيع انصارى» بود. نوشته‏اند: روزى «هارون الرشيد عباسى»، امام كاظم(ع) را به حضور طلبيد. امام به دربار خليفه رفت. نفيع پشت در كاخ هارون الرشيد منتظر نشسته بود تا او را به درون راه دهند. امام از پيش روى او گذشت و با شكوه و جلالى ويژه به درون رفت. نفيع از عبد العزيز بن عمر كه در كنارش بود، پرسيد: «اين مرد باوقار كه بود؟» عبدالعزيز گفت: «او فرزند بزرگوار على ‏بن‏ ابى ‏طالب از آل محمد (ص) است. او موسى بن جعفر(ع) است.» نفيع كه از دشمنى بنى عباس با خاندان پيامبر(ص) آگاه بود و خود نيز كينه­ی آنان را به دل داشت، گفت: «گروهى بدبخت‏تر از اينان (عباسيان) نديده‏ام؛ چرا آنان به كسى كه اگر قدرت يابد، آنان را سرنگون خواهد كرد، اين قدر احترام مى‏گذارند؟ هم اينك اين­جا منتظر مى‏شوم تا او برگردد تا با برخوردى كوبنده، شخصيتش را درهم بكوبم.» عبدالعزيز با ديدن سخنان كينه­توزانه­ی نفيع نسبت به امام(ع)، گفت: «بدان كه اينان خاندانى هستند كه هركس بخواهد با مركب سخن به سوى آن‏ها بتازد، خود پشيمان مى‏شود و داغ خجالت و شرم­سارى را تا پايان عمر بر جبین خویش مى‏زند.» اندكى گذشت و امام(ع) از كاخ بيرون آمد و سوار بر مركب خويش شد. نفيع با چهره‏اى مصمّم جلو آمد، افسار اسب امام را گرفت و مغرورانه پرسيد: «آى! تو كه هستى؟» امام از بالاى اسب نگاهى عاقل اندر سفيه كرد و با اطمينان فرمود: «اگر نسبم را مى‏خواهى، من فرزند محمد(ص) دوست خدا، فرزند اسماعيل ذبيح‏الله و پور ابراهيم خليل‏الله هستم. اگر مى‏خواهى بدانى اهل كجا هستم، اهل همان مكانى كه خدا حج و زيارت آن را بر تو و همه­ی مسلمانان واجب گردانیده است؛ اگر مى‏خواهى شهرتم را بدانى، از خاندانى هستم كه خدا درود فرستادن بر آنان را در هر نماز بر شماها واجب گردانيده است؛ و اما اگر از روى فخر فروشى سؤال كردى، به خدا سوگند! مشركان قبيله­ی من راضى نشدند، مسلمانان قبيله­ی تو را در رديف خود به شمار آورند و به پيامبر(ص) گفتند: «اى محمد! آنان كه از قبيله­ی خويش هم­شأن و هم­مرتبه­ی ما هستند، نزد ما بفرست. اكنون نيز از جلوى اسب من كنار برو و افسارش را رد كن!» نفيع كه همه­ی شخصيت و غرور خود را در طوفان سهم­گين كلام امام(ع) بر باد رفته مى‏ديد، در حالى كه دستش مى‏لرزيد و چهره‏اش از شرمندگى سرخ شده بود، افسار اسب امام را رها كرد و به كنارى رفت.

 عبدالعزيز با پوزخندى زهرناك به شانه­ی نفيع زد و گفت: «به تو نگفتم كه توان رويارويى با او را ندارى!»1

درسى بزرگ

 زندگانى سراسر مهر امام كاظم(ع) در بردارنده­ی نكات بسيار آموزنده­ی اخلاقى است. از جمله برجسته‏ترين آن­ها گذشت فوق العاده­ی ايشان است. نوشته‏اند در شهرى كه امام(ع) در آن زندگى مى‏كرد، مردى طرفدار خلفا مى‏زيست كه نسبت به امام(ع) بغض عجيبى داشت. او هر گاه امام كاظم(ع) را مى‏ديد زبان به دشنام مى‏گشود حتى، گاهى به امير المؤمنين على(ع)، نيز ناسزا مى‏گفت. روزى امام به هم­راه ياران خويش از كنار مزرعه­ی او مى‏گذشتند. او مثل هميشه، ناسزا مى‏داد.

 ياران امام(ع) بر آشفتند و از امام(ع) خواستند تا آن مرد بد زبان را مورد تعرض قرار دهند. امام(ع) به شدت با اين كار، مخالفت كرد و آنان را از انجام چنين كارى باز داشت. روزى به سراغ مرد رفت تا او را در مزرعه‏اش ملاقات كند، ولى مرد عرب، از كار زشت خود دست بر نمى‏داشت و به محض ديدن امام(ع)، ناسزا مى‏گفت.

 امام(ع) نزديك او رفت و از مركب خود پياده شد. به مرد سلام كرد. مرد بر شدت دشنام‏هاى خود افزود. امام(ع) با خوش­رويى به او فرمود: «هزينه­ی كشت اين مزرعه چه­قدر شده است؟» مرد پاسخ داد: «يك­صد دينار.» امام(ع) پرسيد: «اميد دارى چه اندازه از آن سود ببرى و برداشت كنى؟» مرد با گستاخى و طعنه پاسخ داد: «من علم غيب ندارم كه چه مقدار قرار است عايدم شود.» امام(ع) پرسش خود را تكرار كرد: «من نگفتم چه سودى به تو خواهد رسيد. بلكه پرسيدم تو اميد دارى چقدر سود عايدت شود؟» او كه از پرسش‏هاى امام(ع) گيج شده بود پاسخ داد: «فكر مى‏كنم دويست دينار محصول از اين مزرعه برداشت كنم.» در اين هنگام، امام(ع) كيسه‏اى به مبلغ سيصد دينار طلا بيرون آورد به مرد داد و فرمود: «اين را بگير و كشت و زرعت نيز براى خودت باشد. اميد دارم پروردگار آن­چه را اميد دارى از كشت و كارت سود ببرى، عايد تو سازد.» مرد سرافكنده و بهت­زده، كيسه سكه‏هاى زر را از امام(ع) گرفت و پيشانى امام را بوسيد و از رفتار زشت خود، پوزش خواست. امام(ع) با بزرگوارى اشتباه او را بخشيد. چند روزى گذشت، تا اين­كه يك روز مرد به مسجد آمد و هنگامى كه نگاهش به امام كاظم(ع) افتاد گفت: «پروردگار مى‏داند كه رسالت خويش را كجا و بر دوش چه كسى قرار دهد.» سخن او موجب تعجب ياران امام(ع) شد. مى‏خواستند بدانند چه چيز موجب تغيير رفتار او شده است. از او پرسيدند: «چه شد؟ تو كه پيش­تر غير از اين مى‏گفتى؟» مرد عرب سر به زير انداخت و گفت: «درست شنيديد و همين است كه اكنون گفتم و جز اين هرگز چيز ديگرى نمى‏گويم.» آن­گاه دست به دعا برداشت و براى امام(ع) دعا كرد. مرد از مسجد خارج شد و امام(ع) نيز به سوى منزل خويش به راه افتاد. در بين راه، رو به دوستان خود كرد و فرمود: «حال بگوئيد كدام­يك از اين دو راه بهتر بود؛ آن­چه شما مى‏خواستيد يا آن­چه من انجام دادم! مشكل او را با آن مقدار پول كه مى‏دانيد، حل كردم و به وسيله آن، خود را از شر او آسوده ساختم.»2

 آراستگى و پيراستگى

 از جمله عادات پسنديده­ی امام(ع) كه همواره سبب جذب ديگران به سوى ايشان مى‏شد، رعايت بهداشت و آراستگى بود. بر خلاف برخى ار مسلمانان كه به دليل افراط در برخى آموزه‏هاى دينى از برخى ديگر غافل مى‏شوند؛ و رعايت بهداشت و آراستگى نیز از آن دسته است. گذشته از آن، بايستى جنبه­ی خانوادگى آن را - به ويژه زوج‏هاى جوان - مد نظر داشت. يكى از دوست­داران امام كاظم(ع) خدمت ايشان رسيد و با امام(ع) سلام و احوال­پرسى كرد. خوب در چهره­ی امام(ع) نگاه كرد و ديد امام(ع) على رغم سن بالاى خود، محاسن خود را با خضاب سياه، آراسته و آن را رنگ كرده است، به گونه‏اى كه چهره­ی امام(ع) بسيار جوان‏تر شده بود.

 از امام(ع) پرسيد: «فدايت شوم، آيا محاسن خود را خضاب نموده‏ايد؟» امام(ع) پاسخ داد: «آرى! زيرا آراستگى نزد خدا پاداش دارد. از آن گذشته خضاب و آراستگى ظاهرى موجب افزايش حفظ عفت زنان و پاك­دامنى همسران مى‏شود. زنانى بودند كه به سبب عدم آراستگى همسران خود، به فساد و گناه و تباهى راه يافتند.»3

كمك به مظلوم، كفاره­ی گناهان

 كمك به محرومان، نيازمندان و ستم­ديدگان جامعه، اصل بزرگى در زندگانى امام كاظم(ع) بود و برطرف كردن نيازهاى مادى، معنوى و روحى آنان را مهم‏ترين فعاليت‏هاى اجتماعى خود به شمار مى‏آورد. امام(ع)، همواره از وضعيت زندگى دوستان و آشنايان خود و مشكلات آنان با اطلاع بود و تلاش مى‏كرد هر از چند گاهى با آنان ديدارى تازه كند و از مشكلات­شان آگاهى يابد و تا جايى كه در توان دارد معضلات معيشتى آنان را برطرف كند؛ هم­چنان كه در احاديث و سخنان امامان معصوم(ع) نيز روي­كرد گسترده‏اى به اين موضوع شده است. ايشان از هر فرصتى براى كمك به مسلمانان بهره مى‏جست و بزرگ­ترين سفارش او به نزديكان، در دوران خفقان عباسى، همين اصل بود و كمك به مؤمنان را كفاره­ی گناهان مى‏دانست. در اين باره نوشته‏اند: زياد بن ابى سلمه از دوست­داران امام كاظم(ع) بود، ولى با دستگاه هارون الرشيد نيز ارتباط داشت. روزى امام او را ديد و از او پرسيد: «اى زياد بن ابى سلمه! شنيده‏ام تو براى هارون الرشيد كار مى‏كنى و با آنان هم­كارى دارى؟!» گفت: «بله سرورم!» امام(ع) پرسيد: «چرا؟» عرض كرد: «مولاى من! من تهي­دستى آبرومندم. مجبورم براى تأمين نيازهاى خانواده‏ام كار كنم.» امام(ع) با چهره‏اى عبوس گفت: «اما اگر من از بلندى بيفتم و قطعه قطعه شوم، برايم بهتر است كه عهده‏دار كارى از كارهاى ظالمان شوم يا گامى بر روى فرش‏هاى آنان گذارم مگر در يك صورت. مى‏دانى آن در چه صورتى است؟» گفت: «نه فدايت شوم!» امام(ع) گفت: «من هرگز با آنان هم­كارى نمى‏كنم مگر آن كه يا غمى را از دل مؤمنى با حل مشكلش بردارم يا با پرداختن قرض او، ناراحتى را از چهره‏اش بزدايم. اى زياد، بدان پروردگار كم­ترين كارى كه با ياوران ظالمان انجام مى‏دهد اين است كه آنان را در تابوتى از آتش قرار مى‏دهد تا روز حساب باز رسد. اى زياد! هر گاه عهده‏دار شغلى از شغل‏هاى اين ظالمان شدى، به برادرانت نيكى كن و به آنان كمك كن تا كفاره­ی اين كارت باشد. وقتى قدرتى به دست آوردى، بدان، خداى تو نيز در روز قيامت قدرت دارد و بدان كه نيكى‏هاى تو مى‏گذرد و ممكن است ديگران آن را فراموش كنند، ولى در نزد خدا و براى روز قيامت تو باقى خواهد ماند!»4

 از ديگر ياران نزديك امام(ع) در دستگاه خلافت «على بن يقطين» بود. او بارها نزد مولاى خود امام كاظم(ع) آمده بود تا هم­كارى خود را با دستگاه حكومتى قطع كند، ولى امام(ع) به او اجازه نمى‏داد، زيرا مى‏دانست كه او از دوست­داران راستين اهل بيت پيامبر اكرم(ص) است. بار ديگر خدمت امام(ع) خويش آمد در حالى كه جانش از ديدار امام(ع) به لب آمده بود از امام(ع) اجازه خواست كه ديگر به دربار هارون الرشيد نرود و استعفا بدهد. امام(ع) با مهربانى به او فرمود:

 «اين كار را مكن! ما به تو علاقه داريم. اشتغال تو در دربار خليفه، وسيله­ی راحتى برادران دينى توست. اميد است كه خداوند ناراحتى‏ها را به و­سيله­ی تو برطرف كند و آتش دشمنى و توطئه­ی آنان را خاموش سازد.» او كه نمى‏خواست سخن امام(ع) را قطع كند، سراپا گوش شده بود. امام(ع) به او فرمود: «اى على بن يقطين! بدان كه كفاره­ی خدمت در دربار ظالمان، گرفتن حق محرومان است. تو چيزى را براى من ضمانت كن، من در مقابل، سه چيز را ضمانت مى‏كنم. تو قول بده كه هر وقت يكى از مؤمنان به تو مراجعه كرد، هر حاجتى داشت برطرف كنى و حق او را بستانى و با احترام با او برخورد كنى من نيز ضمانت مى‏كنم كه هيچ­وقت زندانى نشوى، هرگز با شمشير دشمن كشته نشوى و هيچ­وقت به فقر و تنگ­دستى گرفتار نيايى. بدان هركس حق مظلومى را بگيرد و دل او را شاد كند، اول خدا، دوم پيامبر خدا(ص) و سوم همه­ی ما امامان را خشنود كرده است.»5

 خورشيدى گيتى فروز دانش

 امام(ع) به سان خورشيدى گيتى فروز، بر سپهر دانش پرتو افكن بود. اشراف كامل ايشان به مسائل علمى و پاسخ فراگير، رمز ديگرى از هزاران نكته­ی پنهان و آشكار موقعيت علمى امام كاظم(ع) بود. كه بريهه دانش­مند بزرگ مسیحی بود. و مسيحيان به سبب وجود او، بر خود مى‏باليدند، ولى به تازگى در كارش، زمزمه‏هايى از مردم شنيده مى‏شد. چندى بود كه او نسبت به عقايد خود دچار ترديد شده، در جست­وجوى رسيدن به حقيقت، از هيچ تلاشى خسته نمى‏شد.

 گه‏گاه با مسلمانان درباره­ی پرسش­هايى كه در ذهنش ايجاد مى‏شد بحث مى‏كرد، ولى هنوز فكر مى‏كرد به هدف خود دست نيافته است و آن­چه را مى‏خواهد بايستى جاى ديگر جست­وجو كند.

 روزى از روى اتفاق، شيعيان او را به يكى از شاگردان امام صادق(ع) به نام «هشام بن حكم» كه استادى چيره­دست در مباحث اعتقادى بود، معرفى كردند. هشام در كوفه مغازه داشت. بريهه با چند تن از دوستان مسيحى خود به مغازه­ی او رفت. هشام در مغازه­ی خود به چند نفر قرآن ياد مى‏داد. وارد مغازه­ی او شد و هدف خود را از حضور در آن جا بيان كرد. بريهه گفت: «من با بسيارى از دانش­مندان مسلمان بحث و مناظره كرده‏ام اما به نتيجه‏اى نرسيده‏ام. اكنون آمده‏ام تا درباره­ی مسائل اعتقادى با تو گفت­وگو كنم.»

 هشام با رويى گشاده گفت: ­«اگر آمده‏ايد و از من معجزات مسيح(ع) را مى‏خواهيد بايد بگويم من قدرتى بر انجام آن ندارم.» شوخ طبعى هشام آغاز خوبى براى شروع گفت­وگو ميان آنان شد. ابتدا بريهه پرسش‏هاى خود را درباره­ی حقانيت اسلام مطرح كرد و هشام با حوصله و صبر، آن چه در توان داشت براى او بيان كرد. پس نوبت به هشام رسيد. هشام چند پرسش درباره­ی مسيحيت از بريهه پرسيد ولى بريهه درماند و نتوانست پاسخ قانع كننده‏اى به آن­ها بدهد.

 فردا دوباره به مغازه­ی هشام رفت، ولى اين بار تنها وارد شد و از هشام پرسيد: «آيا تو با اين همه دانايى و برازندگى استادى هم دارى؟» هشام پاسخ داد: «البته كه دارم!» بريهه پرسيد: «او كيست و كجا زندگى مى‏كند؟ شغلش چيست؟» هشام دست او را گرفت و كنار خودش نشاند و ويژگي­هاى اخلاقى و منحصر به فرد امام صادق(ع) را براى او گفت. او از نسب امام، بخشش او، دانش او، شجاعت و عصمت او بسيار سخن گفت. پس به او نزديك شد و گفت: «اى بريهه! پروردگار هر حجتى را كه بر مردم گذشته آشكار كرده است بر مردمى كه پس از آن­ها آمدند نيز آشكار مى‏سازد و زمين خدا هيچ­گاه از وجود حجت خالى نمى‏شود.» بريهه آن روز سراپا گوش شده بود و آن­چه را كه مى‏شنيد به خاطر مى‏سپرد او تا آن روز اين همه سخن جذاب نشنيده بود. به خانه بازگشت، ولى اين بار، با رويى گشاده و چهره‏اى كه آثار شادى و خرسندى در آن پديدار بود. همسرش را صدا زد و به او گفت كه هر چه سريع­تر آماده­ی سفر به سوى مدينه شود. فرداى آن روز به سوى مدينه حركت كردند. هشام نيز در اين سفر آنان را هم­راهى كرد. سفر با همه سختى­هايش به شوق ديدن امام(ع) آسان مى‏نمود. سرانجام به مدينه رسيدند و بى‏درنگ به خانه­ی امام صادق(ع) رفتند. پيش از ديدار، امام(ع)، فرزند ايشان امام كاظم(ع) را ديدند. هشام داستان آشنايى خود با بريهه را براى امام كاظم(ع) تعريف كرد. امام(ع) به او فرمود: «تا چه اندازه با كتاب دينت انجيل آشنايى دارى؟» پاسخ داد: «از آن آگاهم.» امام فرمود: «چقدر اطمينان دارى كه معانى آن را درست فهميده‏اى؟» گفت: «بسيار مطمئنم كه معناى آن را درست درك كرده‏ام.» امام(ع) برخى كلمات انجيل را از حفظ براى بريهه خواند. شدت اشتياق بريهه به صحبت با امام(ع) زمان و مكان و خستگى سفر را از يادش برده بود. او آن قدر شيفته­ی كلام امام(ع) شد كه از اعتقادات باطل خود دست برداشت و به اسلام گرويد. هنوز به ديدار امام صادق(ع) شرفياب نشده بود كه به وسيله­ی فرزند او مسلمان شد. آن­گه گفت: «من پنجاه سال است كه در جست­وجوى فردى آگاه و دانش­مندى راستين و استادى فرهيخته مانند شما مى‏گردم.»6

پی نوشت

1.          بحار الانوار، ج 48، ص 143 ؛ مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 431.

2.     شيخ مفيد، محمد بن محمد بن النعمان، الارشاد فى معرفة الحجج الله على العباد، برگردان: هاشم سولى محلاتى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ چهارم، 1378 ش، ج 2، ص 327.

3.          بحارالأنوار: ج 72، ص 100.

4.       بحارالأنوار: ج 48، ص 172.

5.          بحارالأنوار: ج 48، ص 136 ؛ ج 75، ص 379 (با اندكى تفاوت).

6.       الأصول من الكافى، ج 1، ص 227، ح 1.

 

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان