خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

زيباترين صدف
صالح مدرسه ای فاطمه

 

زيباترين صدف
فاطمه صالح مدرسه اى

 

 

بهار آمده بـود و درختان پر از شكوفه بـودند. هوا بـوى گلهاى ياس و رازقى مى داد و نسيم ملايمى مى وزيد. آن روز از مادرم اجازه گرفته بودم تا از راه مدرسه بـه خانه فهيمه بـروم و بـا هم درس بـخوانيم. وقتـى بـه آنجا رسيديم, مادر فهيمه داشت وضو مى گرفت. وقتى ما را ديد, با لحن مهربانى گفت:
سلام دختـرهاى گلم, خـوش آمديد. بـرويد بـالا ناهار بـخـوريد. ناهارتان آماده است.
به طبقه بالا رفتيم. بوى غذا توى اتاق پيچيده بـود. اتاق كوچك و بسيار تميزى بود كه با وسايل خيلى ساده, زيبا تزيين شده بود.
فهيمه سفره انداخت و ظرف آبـگوشت و نان سنگك را جلو آورد. بـوى خوب نان تازه هر كسى را به اشتها مىآورد. فهيمه براى من و خودش آبگوشت كشيد و خودش با گفتن بسم الله شروع به خوردن كرد. آبگوشت خوشمزه اى بـود. فهيمه هم از دست پخت مادرش تعريف مى كرد و در حين خوردن از زحمتهايش تشكر مى كرد. پس از مدتى زيرچشمى نگاهى به من كرد و گفت:
ـ چيه مريم؟ چرا تو فكرى؟
ـ هيچى. چيزى نيست.
فهيمه با خنده گفت:
ـ يك چيزى هست. من كه تو را مى شناسم.
مدتها بـود كه موضوعى فكرم را مشغول كرده بـود. فهيمه دختـرى چادرى بـود و من بـا مانتو روسرى بـودم. از موقعى كه بـا فهيمه دوست شده بودم, در حالتها و رفتارش وقار و متانتى ديده بودم كه دلم مى خواست من هم مثل او چادرى بـشوم. از دوستـى بـا او احساس غرور مى كردم. دلم مى خواست من هم مثـل او بـاشم. ولى در خانواده ما هيچ كس چـادرى نبـود و من خـجـالت مى كشيدم اين را بـه مادرم بگويم.
فهيمه ديگر چيزى نگفت. سفره را جمع كرد و شروع كرديم بـه درس خواندن. فهيمه خيلى صبور و مهربان بود و همه بـچه هاى كلاس دوستش داشتند. مدتى كه گذشت, مادر فهيمه براى آوردن چاى او را صدا زد و فهيمه به طبـقه پايين رفت. تنها مانده بـودم. سرم را كه بـالا كردم, چادر فهيمه را روى قلاب جارختى ديدم. مى دانستـم كسى نيست; ولى باز هم يواشكى نگاهى بـه دور و بـر كردم, چادر را بـرداشتم. سرم كردم و توى آيينه به خودم خيره شدم. خـيلى خـوشم آمده بـود. احـساس غرور و خـوشحـالى مى كردم. دلم مى خـواست هميشه همين طورى بـاشم. ناگهان صداى پـاى فهيمه را از پـله ها شـنيدم, فورى چـادر را سـر جـايش گذاشتم و رفتم نشستم. از خجالتى بـودن خودم بـدم آمد. چند روزى بود كه مى خواستم موضوع را به فهيمه بـگويم, ولى خجالت مى كشيدم. دلم پر مى كشيد براى چادر سر كردن.
فهيمه با سينى چاى وارد شد. متوجه اضطراب و هيجانم شد و گفت:
ـ چى شده مريم؟ اتفاقى افتاده؟
با عجله گفتم:
ـ نه, نه هيچى نشده. بيا درسمان را بخوانيم.
فهيمه خنديد و گفت:
مثل اينكه خيلى عجله دارى. اول يك استـكان چاى بـخوريم بـعد. در تـمام مدت, نگاه فـهيمه بـه من بـود. خـيره نگاهم مى كرد و انگار مى خواست چيزى بـگويد. شايد هم منتـظر بـود, من سر حرف را باز كنم.
وقتى بـه خانه بـرگشتم, پكر بـودم. دلم مى خواست موضوع را بـه فهيمه گفته بودم. مادرم متوجه ناراحتى ام شد و گفت:
ـ چى شده مريم؟
با دلخورى گفتم:
ـ چيزى نشده.
و بعد بـه اتاق رفتم. دلم مى خواست مادر من هم مثل مادر فهيمه چادرى بـود و خانواده ما هم مثل آنها بـودند. صفا و صميميتى كه در خانه فهيمه موج مى زد, هر كسى را تـحـت تـإثـير قرار مى داد. شب شد. پـدر هنوز بـه خانه نيامده بـود. داشتم تلويزيون نگاه مى كردم و مادر هم داشت براى شام سالاد درست مى كرد. به مادر نگاه كردم, بالاخره دل را به دريا زدم و از مادر پرسيدم:
ـ مامان چرا شما چادرى نيستيد؟
مادر دست از كارش كشيد, با تعجب نگاهم كرد و گفت:
ـ حالا چى شده كه اين سوال را مى كنى؟
هيچـى ... همين طورى ... دلم مى خواهد شما هم چـادرى بـاشيد.
مادر موضوع را به شوخى گرفت و با خنده گفت:
ـ حالا لازم نيست تو يك وجبـى بـه من بـگويى چه كار كنم؟ پاشو, پاشو برو درست را بخوان.
به اتاق برگشتم. به آيينه نگاه كردم. خودم را در چادر مى ديدم و از اين فكر لذت مى بـردم. در همين موقع خواهرم اكرم داخل اتاق شد و گفت:
ـ چيه؟ جلوى آيينه ايستاده اى؟
گوشه اى نشستم و گفتم:
ـ هيچى, دنبال كتابم مى گشتم.
اكرم كنارم نشست و گفت:
ـ فردا بـا مامان مى خواهم بـروم خريد. يك مانتـوى آبـى ديدم, خيلى خوشم آمده, مى خواهم آن را بخرم.
به اكرم نگاه كردم و گفتم:
ـ اكرم ...
اكرم با دقت نگاهم كرد و گفت:
ـ چيه؟ چيزى شده؟
ـ نه چيزى نشده. مى خواستم چيزى بگويم.
ـ خوب بگو!
بعد با خنده در جايش جا به جا شد و گفت:
ـ من آماده ام. بگو.
نمى دانستـم چـطور حرفم را شروع كنم. بـا كمى من و من بـالاخره حرفم را زدم:
ـ مى دانى چـيه؟ من دلم مى خـواهد چـادرى شـوم ... مثـل فهيمه! اكرم با صداى بلندى خنديد و گفت:
ـ چه آرزوى جالبـى! همينه كه اينقدر توى فكرى! بـه بـه! مريم خانم دلش مى خواهد خودش را در يك تكه پارچه سياه بـپيچد. آخر كه چى؟ اصلا تو مفهوم اين سياهى را مى دانى؟
در حالى كه عصبانى شده بودم گفتم:
ـ يعنى تـو معنى و مفهوم تـمام لبـاسها و كارهايت را مى دانى؟ به ياد حرفهاى معلم امور تربيتيمان افتادم و گفتم:
ـ چادر نشانه ملى اسلامى ماست. به جز اينكه اسلام حجاب را واجب كرده, زنهاى زمان گذشتـه ايران هم سرپـوش بـلندى داشتـند و اين سرپوش در هر جا شكل خاصى داشت.
ـ چه مى گويى مريم؟ مگر حجاب فقط به چادره؟
ـ ولى چادر كاملترين نوع حجابـه. وظيفه دينى و اسلاميمان است.
ـ شايد حرفهاى تو درست بـاشد; ولى من دليلش را مى خواهم. اسلام گفته; اما بـراى چـى؟ چـرا؟ من كه حـجـاب را بـراى زن محـدوديت مى دانم.
به ياد جمله استاد مطهرى افتادم و گفتم:
ـ حجاب مصونيته, نه محدوديت.
اكرم سرش را به تندى تكان داد و گفت:
ـ مصونيت؟ كدام مصونيت؟ بگو ببينم تو اصلا مى دانى مصونيت يعنى چه؟ چرا اينقدر با الفاظ قلمبـه بـازى مى كنى؟ ول كن بـابـا ... با لحن محكمى گفتم:
ولى من فكر مى كنم حـجـاب كوه حـيا و عفتـه و من چـادر را كه بهترين حجاب است دوست دارم.
حرفهاى اكرم تـا حدودى مرددم كرده بـود; ولى بـاز هم تـه دلم مى خـواسـت چـادرى بـشـوم. در چـادر, وقار و بـزرگى مى ديدم. دلم مى خواست من هم مثل فهيمه باشم.
روزهاى بعد دايم با خودم در كلنجار بودم. مى خواستم بـه فهيمه بگويم كه چرا چادر را انتـخاب كرده است؟ مى خواستـم مسإله اى را كه اين همه فكرم را مشغول كرده بود با او در ميان بـگذارم, ولى خجالت مى كشيدم و نمى توانستم سر صحبت را باز كنم.
بـالاخره آن شب موقع خوابـيدن بـا خودم عهد كردم كه فردا حتما موضوع را با فهيمه در ميان بگذارم.
توى مدرسه چند بار خواستم با او حرف بـزنم, ولى نشد. بـالاخره وقتى زنگ آخر خورد و من و او بـه خانه بـرمى گشتيم, وقت را خيلى مناسب ديدم.
فهيمه كه حدس مى زد مى خواهم چيزى از او بپرسم, ساكت بود. بـعد از مدتى سكوت گفت:
ـ بـبـين مريم, مدتـى است كه فكر مى كنم, مى خواهى چيزى بـه من بـگويى. تو بـهترين دوست منى, از تو مى خواهم حرفت را رك و راست به من بـگويى. اگر كارى كردم كه بـاعث رنجش تو شده و يا اشكالى در من مى بينى بگو, من اصلا ناراحت نمى شوم. اگر ...
حرفش را قطع كردم و گفتم:
ـ نه هيچ كدام از اينها نيست. تو هم بهترين دوست منى ... فقط ... فقط ...
در حالى كه كتابـها را بـه سينه مى فشردم و بـه زمين خيره شده بودم, گفتم:
فقط سوالى از تـو دارم. فهيمه ... تـو خودت چادر را انتـخاب كردى؟
فهيمه با مهربانى خنديد, به من نگاه كرد و گفت:
اين را مى خواستى بـپرسى؟ بـراى همينه كه اينقدر تو فكرى؟ خب زودتر مى گفتى دختر!
بعد با صداى آرامى ادامه داد:
ـ خب خانواده ما چادرى هستند; ولى من از روى ميل قلبـى و بـا شناختى كه خودم بـه آن رسيدم, بـا علاقه چادرى شدم. من بـه چادر اعتقاد كامل دارم.
ساكت بودم و بـه حرفهايش گوش مى كردم. فهيمه خودش ادامه سوالم را حدس زد و ادامه داد:
ـ حتما مى خواهى بدانى كه به چه شناختى رسيده ام و چرا به چادر اعتـقاد كامل دارم. خب بـهتـر است خاطره اى را كه هميشه بـه ياد دارم برايت بگويم. اين بـراى تو دليل روشنى خواهد بـود. دو سال قبـل كه تـو هنوز بـه مدرسه ما نيامده بـودى, از طرف مدرسه بـا بـچه ها رفتـيم اردو. ما را بـه اردوگاهى در شمال بـردند. جـايت خالى, خيلى سرسبـز و بـاصفا بـود. و از همه مهمتـر اينكه نزديك دريا بود. ياد دريا كه مى افتم تمام بـزرگيها و بـزرگواريها توى ذهنم موج مى زند. در آنجا ساعتهاى معينى بـود كه مى شد كنار دريا برويم. خانم صديقى, مربـى عزيزمان بـود كه همه جا ما را همراهى مى كرد و مواظبمان بـود. يك روز بـا همه بـچه ها كنار دريا نشسته بوديم. موجها با شتاب به طرف ما مىآمدند, ولى به ما نمى رسيدند. سكوت عجـيبـى بـرجـمعمان حـاكم بـود. انگار همه بـچـه ها غرق در افكارشان بودند. صداى موجها همچون موسيقى ملايمى بود كه بـه همه آرامش مى داد.
لحظات همچنان مى گذشت كه با سوال خانم صديقى به خودمان آمديم:
((راستـى بـچـه هاى عزيز, چـه كسى دوست دارد الان مانند گوهرى در اعـماق اين دريا بـاشـد؟)) ما كه از سـوالش جـا خـورده بـوديم, نمى دانستيم چه بگوييم; اما با اين حال هر كس جوابـى مى داد. يكى مى گفت: من دوست دارم, ولى نه اينكه ته دريا باشم, ديگرى مى گفت:
من دوست دارم ... . خـلاصه هر كسـى چـيزى مى گفت, اما معلوم بـود منظور اصلى خانم را نفهميده بوديم.
يكى از بچه ها گفت: ((خانم, مى شه بـفرماييد منظور اصلى شما از اين سوال چيست؟ چه چيزى را به گوهر تشبيه كرديد؟))
خانم صديقى كه از كنجـكاوى او خوشش آمده بـود, بـا خنده كفت: ((معلومه ديگه, وجود پاكتان, گوهر قيمتى شماست!))
به فكر فرو رفتيم تا منظور خانم صديقى را بهتر بـفهميم و درك كنيم. البته مى خواست به ما نكته آموزنده اى را بگويد, مثل هميشه كه حرفهايش را با مثالهاى زيبا بيان مى كرد.
فهيمه به فكر فرو رفت و من فورى گفتم:
ـ خب چى مى خواست بگويد؟
ـ الان برايت مى گويم.
فهيمه آب دهانش را قورت داد و ادامه داد:
ـ خانم صديقى نگاهش را از دريا بـه طرفمان چرخاند, بـچه ها را دقيقا از نظر گذراند و گفت:
((خب بگوييد ببينم, شماها الان روى چى نشسته ايد؟))
ما كه خنده مان گرفته بود, نگاهى به زمين كرديم و گفتيم: ((خب خانم معلومه ديگه, روى شنهاى كنار دريا.))
خانم خم شد, يك مشت شن برداشت و گفت: ((بـه نظر شما گوهرهايى كه الان در اعماق دريا هستـند و درون صدفند بـاارزشتـرند يا اين شنها؟))
سوالش كه برايمان خـيلى واضح بـود, گفتـم: ((خـب معلومه ديگه خانم, گوهر كجا و شن كجا؟!))
خانم كه نمى خواست رشته كلام از دستش بـيرون بـرود, ادامه داد:
((بله بچه ها, درست گفتيد. اين شنها حتى اگر به عمق دريا بـروند و كنار آن صـدفهاى گوهردار هم قرار بـگيرند, بـاز هم مثـل آنها بـاارزش نمى شوند.)) و در حالى كه شنها را كف دستـش جـمع مى كرد, گفت: ((بگوييد ببينم اگر كف دستم گردنبندى از اين شنها بـاشد و تـعدادش مثـلا صد مهره بـاشد و در كف دسـت ديگرم يك صدف گوهردار باشد, شما كدامش را مى خواهيد؟))
ما كه مشتاق بوديم مطلب را بفهميم, براى اينكه صحبـتهاى خانم قطع نشود, ساكت بوديم, خانم صديقى گفت: ((بـله, هر انسان عاقلى يك صدف گوهردار را بـه تمامى شنها ترجيح مى دهد و بـچه هاى عزيز, چادر يك بـانوى بـاحيا, مثل همين صدف است كه گوهر وجود و شخصيت او را محـفـوظ نگـه مى دارد و از آسـيب و لـطمه هاى اطراف مصـونش مى كند. ))
من كه كلمه مصون را قبلا هم خوانده و شنيده بودم و مشتاق بودم معنى آن را بدانم, گفتم:
((خانم مصونش مى كند يعنى چه؟)) در اين هنگام خانم صديقى نگاه عميقى به دريا كرد. ما هم بـه عمق حرفهايش فرو رفته بـوديم. پس از مكثى كوتاه, خانم با مهربانى و لطافت در جوابـم گفت: ((مصون شدن يعنى محفوظ شدن. دختـرانم بـراى تـوضيح اينكه چـرا مى گوييم چادر محفوظ مى كند, بـايد بـه اين نكته توجه داشته بـاشيم كه زن ((ريحـانه)) اسـت, همان طور كه در كلام على عليه السـلام اسـت: زن مانند گياه خوشبو, معطر, زيبـا, لطيف و بـاطراوت است. اگر ديده بـاشيد, گل سرخ زيبـايى كه چيده شده بـاشد و هر كس آن را دستـش بگيرد و بو كند, چقدر پلاسيده مى شود; ولى اگر چيده نشود دست بـه دست نگردد و از آن مراقبـت شود تا كسى بـه آن آسيب نرساند, عمر طبيعى خـودش را مى كند و معطر و زيبـا مى ماند. دخـتـران عزيزم و گلهاى معطرم, زن مثـل يك گل زيبـاست, اما خيلى فراتـر از اين و بسيار باارزشتر است.
حجاب زن كه كاملترين آن براى ما ايرانيهاى مسلمان, چادر است, بـه جـز اينكه گوهر شخصيت وجـود زن را از گزند حفظ مى كند, همين لطافتـها و زيبـاييها را از دستـبـرد و گزند زمانه حـفظ مى كند.
اينكه اسلام مى گويد زن وظيفه دارد خـودش را حـفظ كند, بـه خـاطر خوبـيها و ارزشى است كه زن دارد, نه اينكه بـخواهد او را محدود كند. مثلا شما اگر يك گردنبند بسيار زيبا داشته بـاشيد كه قيمتش هم گران بـاشد, آيا آن را هيچ وقت زير دست و پا مى اندازيد؟ آيا آن را هر جا مى گذاريد؟ دست هر كس مى دهيد؟ ميان كثيفى و آشغال و گرد و غبار و... مى گذاريد؟))
ما كه ساكت, محو ارزش خودمان شده بـوديم, سراپا گوش بـوديم و خانم صديقى با جديت و استوارى گفت: ((بله, معلوم است ديگر, هيچ كس اين كار را نمى كند. هر انسـان عـاقـلى از چـيزهاى بـاارزش و گرانبها به نحو احسن مراقبت مى كند و مسلما گردنبند گرانبـها را در جايى نگهدارى مى كند كه دست بيگانه اى به آنجا نرسد. عزيزانم! حالا بگوييد ببينم آيا ارزشها و خوبيهاى زن از آن گردنبـند كمتر است؟ آيا زيبايى و طراوت و شادابى زن به آن گردنبـند نمى رسد؟)) خانم در اينجا سكوت كرد و سكوت ما هم تإييد ارزشهاى والاى زن بود.
فهيمه نفس عميقى كشيد و گفت:
ـ مريم جـان, آن موقع احساس مى كردم كه دريا بـا آن همه گوهرى كه دارد, باز هم به گوهر وجود ما غبطه مى خورد.
من كه حـسـابـى غرق در معنى حـرفهاى فهيمه شده بـودم, گفتـم:
ـ خب, بعد چى؟ ديگر چيزى نگفت؟
ـ ديگر غروب بـود و هنگام اذان مغـرب و ما بـايد بـه اردوگاه بـرمى گشتـيم. ولى خوب يادم مىآيد آن روز هنگام اذان كه شد گويى تـمام امواج, زمزمه اذان را داشـتـند و ما را بـه نماز اول وقت دعوت مى كردند.
فهيمه ساكت بـود و من هم از جوابـى كه پيدا كرده بـودم, خيلى خوشحال بـودم. حالا جواب خوبـى داشتم تا بـه اكرم بـدهم. غرق در شادى و لذت بودم. احساس كردم زيباترين صدف بـزرگترين اقيانوسها را پـيدا كرده ام. بـا خوشحـالى بـه فهيمه نگاه كردم و فهيمه كه معنى نگاهم را فهميده بود, گفت:
ـ مريم جان, مادرم هفتـه گذشتـه يك چادر بـرايم دوخت. من دلم مى خواهد همين امروز آن را بـه تـو هديه كنم. دلم مى خواهد آن را قبول كنى.
از خـوشحـالى سـر از پـا نمى شناخـتـم, بـا همان حـالت گفتـم:
ـ فهيمه جان, از داشتـن دوستـى مثل تـو خوشحالم و احساس غرور مى كنم.

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان