خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

‎گفتگـو بـا خـواهـر تـازه مسلمـان خـانـم نـاتـالـى لـوبـر
صفاوردی سوسن

 

مـادرم از شـدت نـاراحتـى گـريه مـى كـرد
پـدرم فقط مـى گفت: ايـن روسـرىات را بـردار.
گفتگـو بـا خـواهـر تـازه مسلمـان خـانـم نـاتـالـى لـوبـر
سوسن صفاوردى

 

 

طبق قرار قبلى سر ساعت 5 زنگ در را مى زنـم و خواهر ناتالى لوبر leBerre Nathaliele)))) خـودش در را بـر رويـم مـى گشـايد.
لبخنـدى بـر لبـانـش نقـش مـى بنـدد و مـى گـويد:

هميـن الان مىآيـم.
از اينكه ديگر بار توفيق آشنايى با يك خواهر تازه مسلمان برايـم به دست آمـده بـود خـدا را شكر كردم و براى برادرى كه آمدن ناتالى را به مـن خبر داده بـود از خداوند منان آرزوى سلامتى و سعادت كردم.
خـواهر ناتالـى لـوبر يك سال بود كه مسلمان شده بـود. فرانسـوى الاصل, و در مـدت اقامتـش در آمـريكا از طـريق حضـور در يكـى از كنفرانسهاى مجمع جهانـى اهل بيت(ع) در شهر كلمبيا با چند تـن از خـواهران و برادران ايرانى آشنا شده بـود, همان عزيزانى كه مرا نيز با ناتالى آشنا كردنـد. با ظاهر شـدن ((ناتالـى)) بر پاشنه در او را به طرف ماشيـن هدايت كرده و بلافاصله حركت كرديم. ضمـن خوشامدگويى به ايشان از چگونگى سفرش به ايران سوال مى كنـم و او اين طور جواب مى دهد:

در پـى دعوت يكـى از دوستان ايـرانـى ام كه در نيويـورك با آنها آشنا شده بودم به ايران آمدم.
ايـن دعوت خيلـى بجا بـود چـون از نظر روحـى شـديدا به آن نياز داشتـم. پس از مسلمان شدنـم با مشكلات زيادى روبه رو شدم و ايمان دارم كه ايـن دعوت, كار خدا بـود. از اينكه به ايران آمدم خيلى خوشحال هستـم. در مدت ايـن يك ماه تجربه هاى خيلى خـوبـى به دست آوردم.

ـ از او خواهـش مى كنـم كمى راجع به خودش و نحـوه مسلمان شـدنـش بـرايمان تعريف كنـد. لبخنـدى مـى زنـد و ادامه مـى دهـد:
مـن در يك خانـواده مذهبى كاتـوليك بزرگ شده ام كه به علت مذهبى بـودن والدينـم, مدت 12 سال در مدرسه كاتوليكها درس خواندم. در دوران تحصيل آنچه شـديدا مرا رنج مـى داد تضاد بيـن گفتار و عمل اوليإ مذهبى مدرسه بـود و هميـن امر باعث شد تا از ايمان خـود برگردم. البته اعتقاد به خدا هميشه در وجودم بود و آرزويم ايـن بود كه يك فرد مذهبى باشم.
چـون معتقد هستـم مذهب انسان را حفظ مى كند ولى ديگر اعتقادى به آييـن مذهب كاتوليك نداشتم. لذا مدت زيادى در خصوص مذاهب بودا, پـروتستان تحقيق كـردم كه البته آن مذاهب نيز جذابيتـى بـرايـم نداشت. آن موقع هيچ علاقه اى نسبت به اسلام نداشتـم, از آنجايى كه اخبار منفى در ايـن مورد خيلى زياد بود, و مـن اصلا يك نوع ترسى از ايـن مذهب داشتـم. تا اينكه براى تحصيل راهـى آلمان شدم. در مدت تحصيلـم در آلمان با عده اى از مسلمانان آشنا شـدم كه البته به سبب رشته تحصيلـى ام كه علـوم سياسى و زبانشناسـى است معتقـد بـودم بايستـى قبل از سياست با فرهنگ مذهبـى يك ملت آشنا شد تا بتـوان در ايـن رشته به مـوفقيت رسيد. از طرف ديگر علاقه مـن به آسياى مركزى كه شامل ايران, هندوستان و جاده ابريشـم مـى شـد را نيز مى تـوان از دلايلى محسوب كرد كه علاقه مرا به مطالعه و تحقيق در باره اسلام دامن زدند.
قبل از هر چيز اين توضيح لازم است كه مسلمانانى كه مـن در آلمان با آنان آشنا شـدم, فقط به اسـم مسلمان بـودنـد و عمل آنان بـا اسلام در تضاد كامل بـود. در خوابگاه دانشجويى مى دانيد كه امكان تماس بيشتر و نزديك براى انسان وجـود دارد و مـن شاهد بـودم كه آنان فقط نام مسلمان دارند. خصوصا مسإله اى كه بسيار منفى بـود طرز تلقـى دانشجـويان مسلمان پسر نسبت به زنان اروپايى بـود كه آنان براى خوش گذرانى با زنان اروپايى دوست مى شدند و كلا بر ايـن عقيده بـودند كه اينان براى خوش گذرانى ايـن حضرات وجود دارند و اما هنگام تشكيل زندگـى و براى ازدواج معمـولا به كشـور خـودشان برمى گشتند و زنى از ديار خـود مى گرفتند و ايـن تجربه تلخى بـود كه مـن در آلمان شاهد آن بودم. اما هميـن عوامل باعث شد كه پـس از پايان تحصيلاتـم و بازگشت به فرانسه, مطالعات خود را راجع به اسلام شروع كنـم و شايد برايتان جالب باشـد بـدانيـد كه يكـى از اوليـن كتابهايـى كه خـواندم كتابـى بـود به نام عاشـورا از يك نويسنده تانزانيايى. كتاب در واقع كتاب مثبتى نبـود اما داستان زندگى امام حسين و خانواده اش, تصور صحبتهايى كه بين امام حسيـن و دخترش سكينه رد و بـدل شده بـود چنان قلب مرا به لرزه درآورد و تحت تإثير قـرار داد كه احساس مـى كـردم تنها بـر زبان آوردن نـام سكينه آرامشـى خاص در درون مـن ايجـاد مـى كنـد و خـارج از تحقيقاتى كه همزمان داشتـم مى تـوانـم بگويـم داستان كربلا, امام حسيـن و سكينه نقطه شروع تحول زندگى مـن شد; به طورى كه پـس از مسلمان شدن نام سكينه را براى خـود انتخاب كردم. و ايـن نام در اوج دورانـى كه من در مشكلات غوطه ور بـودم, به مـن آرامشـى عجيب هديه مى كرد كه مشكلات را از ياد مـى بردم. مـن در ايـن زمان براى ديدن دوره اى به نيويورك سفر كرده بودم و مسلمان شدن مـن همزمان بود با اقامت مـن در آمريكا. شهادتيـن را در جمع روحانى مسجد و يك مسلمان سياهپـوست و دوستان ايـرانى ام, كه مهربانـى آنان نيز يكـى ديگر از عوامل علاقه مـن به اسلام و ايران شد, به جا آوردم; روزى فـرامـوش نشـدنـى در صفحه كتـاب زنـدگى ام.
بلافاصله با مسلمان شدنـم موجى از مشكلات به سـوى مـن سرازير شد.
كليه دوستانـم مرا طرد كردند و جنگى بزرگ در خانـواده شروع شد.
مـن از سـن 17 سالگـى بـراى تحصيل از خانه بيرون آمـده بـودم و والـدينـم اعتماد زيادى به من داشتند زيرا مـى ديدنـد كه مـن از اطمينان و اعتماد آنها نسبت به خـودم كمال استفاده را مـى برم و به راه خطا نمى روم. مادر مـن هميشه يكـى از مخالفان سرسخت اسلام بـود. روزى كه از نيويـورك با فرانسه تماس گرفتـم و خبر مسلمان شدنـم را به آهستگـى و احتياط به مادرم دادم مادرم چنان فريادى كشيـد كه شـوكه شـدم. داد و فـريادى كه مادرم پشت تلفـن به راه انداخت به كلى مرا دستپاچه كرده بود; بعد هـم گوشى را قطع كرد. تقـريبـا ده روز از آنها خبـر نـداشتـم. يك روز وقتـــــى وارد آپارتمانـم شدم با كمال تعجب ديدم پدر و مادرم توى خانه هستند.
به كلى گيج شده بـودم, آنها بدون خبر دادن, آدرس مرا پيدا كرده بـودند و با هماهنگى با هـم اتاقى ام از پاريـس به نيويـورك آمده بودند.
به محض ديدن مـن, مادرم گريه را شروع كرد و در تمام مدتى كه در نيويـورك بـود يعنى 10 روز, گريه او قطع نشد. آنان فكر مى كردند مسلمان شدن من مساوى است با تروريست شـدن مـن! و اينكه حتما با گـروههاى به اصطلاح تـروريستـى همكـارى دارم و جزء گـــــروههاى تـروريستـى الجزاير و ايـران هستـم. از ديـد پـدر و مادرم اسلام مساوى بـود با تـروريست, البته ايـن همان چيزى است كه از طـريق نشريات به اذهان عمـومى انتقال داده مـى شـود. از نظر آنان حجاب به منزله وسيله اى بـراى ظلـم و ستـم به زن بـود و اينكه حجــاب سمبلـى است براى به تصـوير كشيـدن عدم وجـودى زن و مـن با ايـن انتخاب نابـودى خود را برگزيده ام. تمام تلاش مـن جهت روشـن كردن آنها هيچ فايده اى نـداشت و گريه مادرم قطع نمـى شـد. آنها تهديد كردند مرا از ارث محروم خـواهند كرد و ديگر هزينه تحصيل مرا به عهده نخواهند گرفت.
جهت روشـن شـدن آنها و اينكه تصـور آنان از زنان مسلمان خصـوصا ايـرانيـان اشتبـاه است, دوست ايـرانـى ام را كه در رشته پزشكـى مشغول به تحصيل بـود به خانه امان دعوت كـردم, تا شايد با ديـدن او مادرم كمى آرام شود. اما متإسفانه كوچكتريـن كمكى به وضعيت موجود نشد و مادرم از هيچ گونه تـوهيـن و تحقيرى نسبت به دوستـم كوتاهى نكرد كه برايـم خيلى دردآور بود. در ايـن زمان پدرم كمى آرام تر با مسإله برخـورد مى كرد و فقط مى گفت: ايـن روسرى را از سرت بردار. خوب به ياد دارم يك روز دستشويى منزل خراب شده بـود و مادرم احتياج به دستشويى داشت. براى ايـن مى بايستى همراه مـن به رستـوران كنار خيابان بيايـد, اما قبـول نمـى كـرد كه مـن با روسرى همراه او باشـم! بالاخره با پادرميانـى پدر و پيشنهاد او, كلاهى بر سر گذاشتـم و يقه لباسم را بالا كشيدم تا بتوانم حجابـم را حفظ كنـم و به ايـن تـرتيب مادرم رضايت داد تا از خانه خارج شود.
شايد ايـن مسايل شنيدنـش آسان باشد اما در آن اوان فشار عجيبـى بر رويـم بـود و اگر انسان در آن مـوقعيت باشـد مـى فهمد و لمـس مـى كند كه چقـدر ايـن مسايل غير قابل تحمل است و چه فشار روحـى براى امثال ما دارد. مجسـم كنيد در عرض يك شب. تمامى آشنايان و دوستان شما, شما را طرد كنند و هيچ كـس حاضر نباشـد حتـى جـواب سلام شما را بـدهد; همان افرادى كه تا چندى پيـش ادعا مـى كردنـد شمـا را دوست دارنـد و شمـا به واسطه دوستـى بـا آنـان احســاس مـى كرديد كه خانه و پناهى براى خـود داريد و به يكباره همه چيز را از دست بدهيد. اگر نيروى ايمان و كمك الهى نباشد خيلـى مشكل است كه انسان بتواند از پـس اينگونه فشارهاى روحى برآيد. پدر و مادرم شنيده بـودند كه والدين در ديـن اسلام از ارج و قرب خاصـى بهره مند هستند و فرزندان بايستـى حرف آنان را اطاعت كننـد. لذا مطرح كردند بر طبق ايـن اصل مـن بايستى حرف آنان را گوش كنـم و به دنبال آنان به فـرانسه بازگردم و همان طـورى كه تهديـد كرده بـودند, مرا از هزينه تحصيل محـروم كـردنـد و بـراى اينكه مـرا مجبـور به بازگشت كنند ديگر هيچ گـونه كمك مالى به مـن نكردند.
با برگشت پـدر و مادرم به فرانسه سعى كردم از طريق مركز اسلامـى نيويورك كارى براى خودم دست و پا كنم تا محتاج والدينم نباشـم, اما متإسفانه حقوقى كه به مـن داده مى شد براى يك زندگى متعادل كافى نبود و فشار زندگى باعث شد تا درسـم را نيمه تمام گذاشته و به فرانسه بازگردم. با بازگشت به فرانسه يك سـرى مشكلات ديگر به سـويـم سرازير شد. به هر حال, به علت وابستگى مالى مجبور بـودم با والدينم زندگى كنـم. آنها كه از وجـود مـن, آن هـم با روسرى احساس شـرم و خجـالت در مقـابل آشنـايـان, وابستگـان و همسـايه مى كردند, شرايط سختـى را برايـم مقرر كرده بـودند و كمتر اجازه مى دادند از خانه خارج شـوم. سعى مـى كردند با ايـن نـوع فشارهاى روحى مرا وادار كنند تا دست از اعتقاداتـم خصوصا روسرى بردارم. عرصه زندگـى خيلى برايـم سخت شده بـود. كليه تلفنهاى مرا كنترل مـى كـردنـد و به محض شنيـدن نام يك مسلمـان, به آن شخص تـوهيـن مى كردند و گوشى را قطع مى كردند.
از طرف ديگر, به علت اينكه گـوشت غير ذبح نمى خـوردم شديدا دچار كـم خـونـى شده بـودم, تا اينكه مادرم گفت مغازه اى پيدا كرده كه گـوشت حلال دارد. بعدها متـوجه شـدم چنـد نـوبت بيشتر آنجا خريد نكرده بـوده و هميـن طـورى به مـن مى گفته كه از مغازه مسلمانها خـريـد كرده است. جـريانات آنقـدر مرا تحت فشار گذاشته بـود كه بالاخره يك روز به اداره تإميـن اجتماعى مراجعه كردم و از آنها كمك خـواستـم. مسـوول آنجا يك خانمى بـود كه وقتى وضع روحى مرا ديـد و از اوضاع زنـدگـى ام باخبر شد خيلـى ناراحت شـد. تإميـن اجتماعى يك اتاق در اختيارم گذاشت بـا مبلغى جهت هزينه مايحتاج زندگـى و بـديـن ترتيب مجددا از والدينـم جـدا شدم و تحت مراقبت پزشك به درمان فشـارهاى عصبـى پـرداختـم. در ايـن ميان بـرادرم مجـددا با مـن ارتباط برقرار كرد; همچنين خاله ام و بـديـن ترتيب كمـى از تنهايى شديدى كه دچار آن شده بـودم كاسته شد. و سفر به ايـران نيز سـرفصلـى جـديـد در زنـدگـى ام را دامن زد.

ـ شما از طريق نشريات غربـى تصـورهاى مختلفى نسبت به ايران به دست آورديد, حال كه خـود در ايران هستيد چه احساس داريـد و اگر بخواهيد واقعيت آن را به تصوير بكشيد ايـن تصـوير چگونه خـواهد بود؟
راستـش مـن در مدت اقامت يكماهه ام, چيزهاى بسيارى ديدم و مسايل را از جنبه هاى مختلف بـررسـى كردم. در درجه اول, امنيتـى كه در ايران وجـود دارد خصوصا براى خانمها, امرى است كه نمى شود آن را انكـار كـرد. خيلـى از مـواردى كه به نـام مذهب در ميـان ديگـر مسلمانان وجود ندارد در اينجا به چشـم نمى خورد و يا بهتر بگويم كمتـر وجـود دارد, تـا آنجا كه مـن ديـدم. به طـور مثـال تبعيض تربيتى بيـن دختر و پسر كه منجر به سوءاستفاده جنس مذكر در طول سالها شده است. بايد اضافه كنـم مـن تجربه هاى تلخـى را با ديگر مسلمانان پشت سـر گذاشته ام و جاى تـإسف است كه در عمل به اسلام مسلمانان با هـم تفاوت فاحشـى, حداقل در يك سرى مسايل, دارند و بسيارى از قضاوتهاى نادرست به علت هميـن تناقضها و كج فهميها به وجود آمده است. در ايران نقـش زنان برخلاف تبليغات سوئى كه وجود دارد اوليـن چيزى است كه تـوجه انسـان را به خـود جلب مـى كنـد. اينكه زنان براى به دست آوردن موقعيت مجبـور نيستند ظاهرى زيبا و اندامـى خـوب داشته باشند, بيانگر مقام والايى است كه زنان به واسطه تـوانـاييهايشـان دارا هستنـد و نه به خـاطـر قيـــــافه ظاهرىاشان. اما آنچه كه خيلـى مايه تإسف است, طرز تلقـى عده اى از افراد, از جامعه غرب و اروپاست. نمى دانـم چرا در روياهاى يك سـرى از مردم, زنـدگـى در غرب و يا اروپا اينقـدر اهميت دارد و چـرا اينان تمـام مـدت در تصـورات و روياهاى خـودشـان غرب پـرست هستند. يا نوع آرايـش و تقليد عده اى از زنان از روش غربى واقعا دردآور است. مـن خيلـى سعى كردم با افرادى كه با يك حسـرتـى از غرب و اروپا حرف مى زدند و برايشان جاى سوال بـود كه چرا مـن به ايـران آمـده ام, بفهمانـم كه تصـور آنان فقط ناشـى از روياها و خيالبافيهاى آنهاست و واقعيت غرب چيز ديگرى است. نمى دانـم شايد اگر مى شد كه هميشه از طريق يك پنجره باز, حقايق زندگى غربـى را به مردم نشان داد, مردم طـور ديگرى فكر مـى كردنـد, حيف كه ايـن امكان وجود ندارد.
مسإله دوم كه بـرايـم جاى سـوال داشت و تـإسفآور است. تنبلـى بعضى از افراد و يا بهتر بگويـم ايرانيان است. تعجب كرديد؟ جدا مـى گـويـم. در ايـن مـدت با صحبتهايـى كه با اقشار مختلف مـردم داشتـم, فهميدم كه ايـرانيان فكـر مـى كننـد بـدون زحمت كشيـدن, بـايستـى پـول به دست بياورنـد. عدم احساس مسـووليت بعضـى ها در مقابل پيشرفت و سازندگـى و نظافت كشـورشان خيلـى عجيب است. شما بايد تـوجه داشته باشيد اين اروپا و يا غربـى كه ايـن قدر براى ديگـران جـاذبه دارد حاصل و دست رنج تلاش مـردم آن كشـورهاست. ما اروپاييان خيلـى كار مى كنيـم و به واسطه علاقه به كشـورمان باعث پيشرفت آن شديـم و ايـن همه نظم و غيره بدون تلاش به دست نيامده است.
ايرانيان بايستـى ياد بگيرنـد كه براى آبادى كشـورشان بايد كار كنند و ايـن همان حسـى است كه اروپاييان براى كشـورشان دارنـد.
ايرانيان بايستـى قدر كشـورشان را بـدانند. در صحبتهايـى كه با همسـر آينـده ام داشتيم, تصميم گـرفتيـم, در صـورت بچه دار شـدن, فرزندانمان را جهت پرورش اسلامـى به ايران بياوريـم. زنـدگـى در سايه اسلام و در يك كشـور اسلامى چه نعمت بزرگـى است. اميد كه با آگاهـى بيشتر مردم, روز به روز شاهد پيشرفت و آبادى بيشتر ايـن كشور باشيم.
ان شإالله. بـا تشكـر از شما و آرزوى تـوفيق و سـربلنـديتـان.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان