خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

صفحه ناگفته پرواز دو روح
صفاوردی سوسن

صفحه ناگفته پرواز دو روح
شهيـد ام يـاسـر و شهيـد سيـدعبـاس مـوسـوى

سوسن صفاوردى

 

 

بالاخره مقدمات سفر فراهـم مـى شـود و هيإت فيلمبردارى جهت ساخت فيلـم مستنـد ((وارثـان زينب)) عازم لبنان مـى شـود. روز پـرواز مصادف است با ميلاد باسعادت منجـى بشريت, حضرت محمـد(ص). پـرواز به مقصـد لبنان از طريق سـوريه بـود و ما ايـن تصادف را به فال نيك مى گيريـم, به محض ورود به دمشق جهت عرض ادب و تبريك به طرف حرم مطهر شيربانوى كربلا زينب كبرا(س) مى رويـم, حرم مملو است از مسلمانانى كه مراسـم شادى و سرور ولادت پيامبر گرامى اسلام(ص) را در حضور بانوى كربلا جشـن گرفته بـودند. از هر گوشه و كنار حرم, صـداى هلهله و شادى به گـوش مـى رسيد. بيشتريـن شركت كننـدگان را زايريـن لبنانـى كه از گـروهها و دسته هاى مختلف بـودنـد, تشكيل مـى دادنـد. هـر دسته سليقه و سبك خـاص خـودش را داشت كه بــى شك بـى تإثير از زيربناى فكرى, عقيدتى آنان نبـود. گروههاى طرفدار امل, شيعيـان, اهل تسنـن و بـالاخـره نمـاينـدگـان و طـرفـداران حزب الله. شور و حال عجيبى بر فضاى حرم حاكـم بـود. و هر كـس به نـوعى عشق را خـود نسبت به ايـن ولادت مبـارك ابـراز مـى كـــرد.
زينب(س) را قسـم داديـم به آبروى مادرش و مباركى تـولد پدرش كه ما را در ايـن سفـر همـراه باشـد و دست ناتـوانمان را گـرفته و يارىامان دهـد, تا بتـوانيـم رسالت عظيمـى را كه بـر دوش احساس مـى كرديم, جـوابگـو باشيـم. چرا كه سخـن رانـدن از روحهايـى كه زنجيرهاى نفس را شكسته اند ـ در حالـى كه تـو هنـوز در قفس نفـس اسيـر هستـى ـ كـارى بـس دشـوار است كه تنها در پـرتـو عنــايت ((طاهرين)) مى تواند ميسر شود.
صبح روز بعد به طـرف لبنان حـركت مـى كنيـم. شـور و حـال عجيبـى داريم. مرز سـوريه را پشت سـر مـى گذاريـم و ورود به خاك لبنان, شگفتا از احساسـى كه ذره ذره وجـود انسان را فرا مى گيرد. گـويى هميشه اينجا بـوده اى, همه را مى شناسـى و هيچ چيز برايت سخـن از غربت نمى گويد, همه چيز آشنا است. اينجا لبنان است, سرزميـن عشق و ايثار, سرزمين مبارزينى كه جان بر كف به قلب دشمـن صهيونيستى هجـوم مى برند و در دفاع از دين و ايمان و خاكشان, حسيـن گونه به ميدان آمده اند.
سرزميـن شيرمردان و شيرزنانى كه به نداى ياور مستضعفان زمانشان خمينـى كبير گوش جان سپردند و لبيك گـويان حماسه ها آفريـدنـد. و دشمـن با زبـونى اقرار كرد كه چگـونه مـى تـوان با انسانهايى كه شهادت افتخـارشان است مبـارزه كـرد. اينجـا لبنان است سـرزميـن عاشقان ولايت.

زينت بخـش خانه هايشان عكسهاى امام خمينى, حضرت آيت الله خامنه اى.
وقتـى سخـن از رهبر انقلاب مى كنند اشك در چشمانشان حلقه مى زند و بـر سـر در خـانه هـاى شهيـدانشـان چنيـن مـى خـوانى:
((تقـديـم به ولـى امـر مسلميـن و رهبـر شيعيـان جهان امــــام خامنه اى)). اينجا سرزميـن عباس موسوى و ام ياسر است. همانانى كه حديث عشقشان ناگفته ماند. دو فرزند خمينـى و خامنه اى كه صفحه اى جـديد از پرواز دو روح را به نمايـش گذاشتند. هر چنـد كه لبنان جمع مذاهب و دسته هاى مختلف را در خـود دارد و جاى جاى آن, حتـى ساختار شهرى و معمارى آن حكايت از ايـن تلفيق فـرهنگها و تفاوت و كثـرت احزاب دارد, اما انـوار عشق عاشقان اهل بيت(ع) بـر فضاى كشـور حاكـم است و ايـن عشق است كه همه چيز براى تـو بـوى آشنا مى دهد. عكسهاى بزرگ خمينى بت شكـن, خامنه اى ياور مظلـومان, شهيد عباس موسـوى و سيدحسـن نصرالله, به هر تازه واردى نويد حضور در منطقه شيعيان جنـوب بيروت, ضاهيه را مـى دهـد. هـر چنـد كه ايـن منطقه برخلاف ديگر مناطق مسيحى نشين, سنى نشين و دروزىنشيـن, فاقد امكانات مطلوب بهداشتى و شهرى مى باشد و ساكنيـن مجبـور به تحمل قطع آب و بـرق چنديـن ساعته در گـرماى مرطـوب تابستان هستنـد و منظره پنجـره خـانه هايشان تنها زباله هاى انبـاشته شـده اى است كه تخليه نشـده انـد; لكـن آن روح بزرگ عاشقان ولايت چنان فضا را در غلبه خود دارد كه گويى هيچ كدام از ايـن كمبـودها وجـود ندارد.
ملاقـات بـا هـر كـدام از همسـران, مـادران و خـواهـــران شهداى استشهادى, حكايتى عظيـم بـود, اما ((نبطيه)) حال و هـوايى ديگر داشت, اينجا سرزميـن پرواز دو روح بود. شهيد عباس موسوى و شهيد ام ياسر. كمتر شنيديـم كه دو معشـوق با يكـديگر پرواز كننـد, تا بود چنين بود كه يكى در فراق ديگرى مى سوخت, اما ايـن چه شراكتى بـود كه در شهادت نيز مشاركت بـود؟! كجاوه سفـرشان, لاشه سـوخته ماشينـى است كه در دروازه شهر كنار آرامگاه ابدىاشان به نمايـش گذاشته شده است. آرامشـى الهى بر فضاى شهر حاكـم است. گـويى دو كبـوتـر عشق بالهايشان را بـر روى شهر باز كرده انـد. عكـس بزرگ ((شهيد ام ياسر)) در اتاق پذيرايى خانه پدرى زينت بخـش خانه است.
هر دو در كنار هم, او و همسرش.
لبخنـدى فرشته گـونه بـر لبانـش است, در نگاهـش رازى نهفته است, آرام و متيـن. در كنار مادر پير شهيد مى نشينم, چگونه زيستند كه در اوج نيز همراه بودند؟
و او چنيـن مى گويد: ام ياسر هميشه وقف مردم بـود, هيچ گاه لبخند از روى لبانـش محـو نمـى شد. طرفدار ساده زيستـى بود و سنگ صبـور مردم خصـوصا خانـواده هاى شهدا و فـرزنـدان شهدا. هميشه در كنار همسرش بود, همه جا.
آنها هيچ وقت حاضـر نشـدند بـراى خـودشان كاشانه اى تهيه كننـد, مـى گفتند زنـدگـى مـوقت دنيا نيازى به ايـن چيزها نـدارد. تنها خواسته و پيمانشان شهادت بود. به همديگر قول داده بـودند كه هر دو با هـم شربت شهادت را بنوشند و به هميـن خاطر هميشه دوشادوش هم حركت مى كردند و همه جا با هـم بـودند. نه سيدعباس مى تـوانست دورى ام ياسر را تحمل كنـد و نه ام ياسـر دورى سيـدعباس را; آنها مكمل يكديگر بودند.
ام هادى همسـر سيـدحسـن نصـرالله, دبيركل حزب الله كه از دوستان نزديك ام ياسر بود در باره آنها چنيـن مى گويد: آنها خيلى به هـم علاقه داشتند و هميشه آرزو مى كردند كه با هـم شهيد شوند. ام ياسر از دانشجـويان سيـدعبـاس بـود و همان جا متـوجه نزديكـى روحشان مى شـوند و با يكـديگر ازدواج مـى كنند. ام ياسر روح بلند و پاكـى داشت و در تمام سفـرها با سيـدعبـاس همـراه بـود. هـر دو ايمان داشتند كه شهادتشان با هم خواهد بود و ايمان به ايـن مطلب چنان قـوى بود كه هر گاه ام ياسر با سيـدعباس نبـود, ايشان مـى گفتنـد امروز مـن شهيد نخـواهـم شد. يك روز سيدعباس از روستاهاى جنـوب بازديـد داشتنـد و ظاهرا به يك منطقه اى كه از نظر امنيتـى براى ايشان خيلى خطرناك بوده است زياد نزديك مى شوند. محافظيـن ايشان خـواهـش مى كنند كه از جلو رفتـن صرف نظر كنند كه ممكـن است شهيد شـوند. ايشان لبخندى مى زنند و مـى گـوينـد: امروز ام ياسر با مـن نيامده است, خيالتان جمع باشد كه شهيد نخـواهـم شـد.
سيدعباس خيلـى دوست مـى داشت كه ام يـاسـر در تـدريـس زنـان و حمــايت از خانـواده هاى شهدا فعال باشنـد و هميشه به ايشان مـى گفتنـد حلالت نمى كنـم اگر در خارج از منزل بتـوانى كارى انجام دهى, ولى خودت را در خانه مشغول خانه دارى و غذا پختـن و ايـن جـور چيزها كنى.
خـواهـر جمال, يكـى ديگـر از دوستان نزديك ام ياسـر او را چنيـن ترسيـم مـى كنـد: ام ياسر خيلـى مهربان بود. مظهر مهربانـى بـود.
آنها يار و ياور هـم بـودند و تمام وقتشان صرف رسيدگى به امـور مسلميـن و مردم بـود. حتى بسيارى از اوقات به علت كثرت كار, شب را در ماشين به صبح مى رساندند.
آنها روح بزرگـى داشتند, هيچ گاه از مسإله اى ناراحت نمـى شدند.
على وار و زهراگـونه زيستند. آن قدر متـواضع و فروتـن بـودند كه نمى تـوانستى باور كنى يكى رهبر يك حزب و ديگرى بانوى اول جامعه شيعيان لبنان است. عشق به ولايت مـرامشان بـود و خـود را شاگـرد راه ولايت مـى ناميدند. صبح روز حادثه شـور و حال عجيبـى داشتند.
همه آنها را از سفـر منع مـى كردند, چـرا كه چنـد روز قبل از آن هـواپيماهاى رژيـم صهيـونيستـى را بر فراز منطقه ديده بـودنـد.
بچه ها احتمـال زياد مـى دادنـد كه راه سفـر ايشـان را شناسـايـى كـرده اند. اما گـويـى ديگر وقت كنـدن بـود و روحشان تاب انتظار لقاى حق را نداشت. رخت سفر مى بندند. از آنها خـواهـش مى شـود كه حـداقل ام ياسر در خانه بماند و سيـدعباس تنها سفر كنـد. ام ياسر جواب مى دهد ما عهد بسته ايم كه در شهادت با هـم باشيم, مى خواهيد عهدمـان را بشكنيـم. از همه خـداحـافظى مـى كننـد بچه هــا را به خانـواده مـى سپارند و فرزند كـوچك را با خـود همسفـر مـى كننـد.
گـويى مى دانستند كه ملكـوتيان نيز ديگر تاب و تـوان دورى ايشان را ندارند. چند ساعت پـس از حركت, خبر شهادتشان در سرتاسر دنيا پخـش مى شـود. اتـومبيل حامل سيدعباس و ام ياسر هدف مـوشك هـوايى رژيـم صهيونيستى قرار مى گيرد و ايـن دو پرنده عشق در آتـش عشقى كه سراسر وجودشان را گرفته بـود مى سوزند و به ملكوت اعلى پرواز مـى كنند و بـديـن سان به عهدى كه با يكـديگر بسته بـودنـد, وفا مـى كنند و جامعه اى را در غم از دست رفتنشان ماتـم زده مـى كننـد.
دوباره به عكـس خيره مى شـوم. نگاه گرم و صميمـى اش تا اعماق قلب رخنه مى كند و حسرتـى را به دل مـى گذارد كه چگـونه است كه عده اى مصداق ((والسابقون السابقـون)) مى شـوند. خدايا چگونه زيستـن را به مـا بيـامـوز مـا خـود, چگـونه مـردن را خـواهيـم آمـــوخت.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان