خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

ناگفته هايى از سرزمين سيب و آتش قسمت 6
وسمقى صديقه

  ناگفته هايى از سرزمين سيب و آتش
((قسمت ششم))

صديقه وسمقى

 

 

منادى وحدت اسلامى در اردوگاه معشوق
همراه ((شيخ سعيد قاسم)), ((سيدبلال احمد)) و جمعى از دوستان شيخ كه در ((رشيديه)) به ما پيوسته بودند, به منطقه ((برج شمالى)) در حومه ((صور)) رفتيم. بسيارى از خانه ها در اين منطقه فقيرنشين كه اهالى آن فلسطينى اند, با حلبى و ايرانيت و نايلون ساخته شده بود. بچه ها, همچنان به بازى و شيطنت در كوچه ها مشغول بودند. به اردوگاه ((معشوق)) در دامنه تپه ((معشوق)) رفتيم; براى ديدار ((شيخ محمد عبدالعال)). او امام جماعت مسجد وحدت اسلامى بود. شيخى بسيار بلندقامت و بلندنظر. با صميميت و مهربانى و خوشحالى از ما استقبال كرد. خانه تميز و خوبى داشت, با باغچه هايى زيبا. كمى از فلسطين برايم گفت. وقتى كه نام فلسطين را بر زبان مىآورد, بغض مى كرد. او مى گفت: ((هر فرزندى كه به دنيا مىآيد, فلسطينى خوانده مى شود.)) و از اين موضوع خوشحال بود كه نام فلسطين اين گونه زنده مى ماند. او مى گفت كه مردم گرايش خاصى به تفكر اسلامى پيدا كرده اند و از گروههاى ديگر روى مى گردانند و به حزب الله مى پيوندند و با عقيده و تفكر اسلامى با اسرائيل مبارزه مى كنند. شيخ, شيعه و دوستدار اهل بيت پيامبر(ص) است و مردم اردوگاه را نيز به دوستى اهل بيت دعوت مى كند. او مى گفت كه بايد در اذان به وحدت برسيم. او كتابى نيز در همين باره نوشته است به نام ((اذان و وحدت)) (الاذان و الوحده) كه اين كتاب را بعدا براى من فرستاد. ((آيــت الله سيدمحمدحسين فضل الله)) بر كتاب وى مقدمه اى نوشته است.
((شيخ عبدالعال)) در محراب مسجد براى مردم اردوگاه كه همه سنى بودند, با دستان بسته و به شيوه اهل سنت نماز مى خواند و بر منبر از فضايل اهل بيت پيامبر(ص) سخن مى گفت و مردم به او علاقه مند بودند.
در خانه شيخ, همه بلند سخن مى گفتند و وقتى كه من آغاز به سخن كردم, شيخ مجبور شد براى شنيدن صداى من صندلى خود را نزديكتر بياورد. او گفت: ((ما عربها بلند حرف مى زنيم, زود هيجان زده مى شويم, زود عصبانى و يا خوشحال مى شويم, اما ايرانيها مانند انگليسيها خونسرد و آرامند.
اردوگاه معشوق ـ ملاقات با شيخ عبدالعال و همسرش
هر اتفاقى بيفتد و هر چه به آنان بگويى, مى گويند مشكلى نيست, اشكال ندارد.)) من نيز به او گفتم: ((شيخ! اشكال ندارد.)) كمى خنديديم. او معتقد بود كه شخصيت زن ايرانى بى نظير است, محكم و مستقل. او مى گفت: ((من در خانه با همسرم به شيوه ايرانيها رفتار مى كنم. يعنى هر حرف, حرف همسرم است و در واقع در خانه ما از مردسالارى خبرى نيست. مردم به من اعتراض مى كنند ولى من اين شيوه را دوست دارم. ))
مرام و منش و انديشه اى خوب و روشن داشت.

برج البراجنه و گذرگاه مرگ
روز بيست و چهارم ديماه 1370 به اردوگاه ((برج البراجنه)) واقع در حومه بيروت رفتيم. همراه ((اياد)) مسوول ((جيش الشعبى لقياده العامه)). در اردوگاه به قدم زدن در كوچه ها و محله ها پرداختيم. برج البراجنه يك كيلومتر مربع مساحت و بيست و پنج هزار نفر جمعيت داشت. بسيارى از قسمتهاى اردوگاه, خانه ها و ساختمانها ويران و خراب بود. جاى گلوله هاى بسيار بر ديوارها ديده مى شد. بعضى از ساختمانها سوخته
حومه بيروت ـ اردوگاه برج البراجنه
و سياه بود. ((اياد)) و شخص ديگرى به نام ((رياض)) بعضى از خاطرات خود را بيان كردند:
((اين اردوگاه مصيبتهاى زيادى ديده است. چه از سوى ارتش اسرائيل در هجوم 1982م (1361) و چه از سوى جنبش امل و چه در جنگهاى ميان گروههاى فلسطينى با جماعت عرفات. اين اردوگاه سه سال و نيم در محاصره بود و در طول اين مدت مردمان زيادى از زن و مرد و كودك شهيد شدند و بسيارى از گرسنگى و تشنگى جان سپردند كه شمار آنان به چهل نفر مى رسد. زنان در طول اين مدت طولانى و جانفرسا پشتيبان مردان بودند و به مداواى مجروحين مى پرداختند.
در طول محاصره, مردم از شدت گرسنگى هر چه مى يافتند, مى خوردند. سگ و الاغ و گربه را سر مى بريدند و مى خوردند. سگها اين نكته را فهميده بودند و خود را از مردم پنهان مى كردند!)) در گورستان ((رياض)) قبرى را نشان داد و گفت: ((اين قبر مردى است كه گربه اى را پنهانى سر بريد و به خانه برد و به پنج كودك گرسنه اش گفت كه خرگوش است و آنان گربه را خوردند.)) به قسمت شمال شرقى اردوگاه رفتيم. ((اياد)) گفت: ((اينجا گذرگاه مرگ است. راهى كه به بيرون اردوگاه مى رسد, در زمان محاصره, كودكان از گرسنگى جان مى دادند. نيروهاى امل به مادران اجازه دادند كه براى تهيه شير و نان از اين راه به بيرون اردوگاه روند. زنان با خوشحالى و با شتاب وارد اين گذرگاه شدند. سى نفر بودند. مادران چون به نقطه معينى رسيدند, نيروهاى امل همه را به رگبار بستند. از آن زمان اينجا گذرگاه مرگ (معبرالموت) خوانده شد.))
در كوچه, پسرك ده ساله اى را ديديم. ((اياد)) گفت: ((مادر اين پسر به نام ((سعاد سعدى)) در گذرگاه مرگ كشته شد. در حالى كه داراى شش فرزند از سه ماهه تا ده ساله بود.)) بسيارى از مردم اردوگاه پس از اين ويرانيها به دو اردوگاه ((صبرا)) و ((شتيلا)) رفته بودند.
گورى دسته جمعى را ديديم كه سى و هفت تن در آن دفن شده بودند. اين گور متعلق به روزهاى نخست جنگ ميان گروههاى فلسطينى بود. مردم عرفات را خائن مى دانستند و معتقد بودند كه فتنه گر و آتش افروز بسيارى از جنگهاى داخلى, او بوده است. ((اياد)) گفت: ((عرفات)) براى تشكيل وطن مستقل فلسطين اين آتشها را مى افروخت. او در يك عمليات سه هزار مرد مسلح را از منطقه شرقيه, در خط تماس, با رمز ((زينب)) وارد منطقه غربيه كرد و محل استقرار اين افراد مسلح روبه روى دفتر ارتباطات اسرائيل بود و همدستى و هماهنگى عرفات با اين دفتر بسيار روشن و واضح بود و اسرائيليها نيز اين افراد را حمايت و تإمين مى كردند.
صداى سگها و خروسها دائما در اردوگاه به گوش مى رسيد. به سوى گورستان رفتيم. گورستان دو قسمت بود; كشتگان دوره محاصره در قسمتى مدفون بودند و بقيه در قسمتى ديگر.

بيروت ـ اردوگاه شتيلا
از ((برج البراجنه)) خارج شديم. جمعيت زيادى از مردان و زنان و كودكان در مقابل ساختمان متعلق به سازمان ملل در ورودى اردوگاه صف كشيده بودند تا جيره غذاى خود را دريافت كنند.
به سوى اردوگاه ((شتيلا)) رفتيم. مردمان اين اردوگاه و ((صبرا)) در سال (1361) (1982م) توسط نيروهاى اسرائيلى و با كمك فالانژيستها قتل عام شدند. فرصت نداشتيم از اردوگاه بازديد كنيم. گرد و غبار, فراوان بود و خاكهاى انباشته, بسيار. از كنار گورستان گذشتيم. يكى از كسانى كه از ((برج البراجنه)) همراه ما آمده بود, كنار قبرى رفت و دعا خواند. ((سيد بلال)) گفت: ((اين قبر خواهر او است. خواهرش حامله بود و اسرائيليها شكم او را دريدند, شوهر و فرزندانش را نيز كشتند و از او فقط يك فرزند باقى مانده است.))
بسيار متإثر شده بودم. ديگر نمى خواستم چيزى بشنوم يا ببينم. دلم مى خواست در سكوت مدتى قدم بزنم و فكر كنم. آنچه را ديده ام و شنيده ام حلاجى كنم. كتاب زندگى را, تصوير زندگى را, دوباره مرور كنم.
در سال (1361) (1982م) امام خمينى از اين فجايع هولناك به فرياد آمد و استرجاع كرد. من نيز در آن هنگام براى اين ماجرا شعرى سرودم كه بيتى از آن چنين است:
فرياد كوتاه است بر بالاى بيداد
بايد كلامى ساخت بالاتر ز فرياد

دمشق ـ اردوگاه سيده زينب(س)
هميشه معتقد بوده ام كه درد و رنج و اندوه, وزنه اش در زندگى سنگين تر است. راست تر بگويم, معتقد بوده ام كه اساس زندگى رنج و اندوه است. به هر كجا كه مى روم, به هر كجا كه مى نگرم, جز اين نمى يابم. حتى به بى دردان كه مى نگرم, مى بينم بى دردى هم دردى است.
زمستان سال 1370ه$.ش هنگام بازگشت از لبنان, چند روزى در دمشق مانديم. دوباره توفيق زيارت حرم مطهر حضرت زينب و حضرت رقيه را يافتيم. حرم حضرت زينب(س) در دست تعمير بود. حرم حضرت رقيه(س) در كوچه اى خاكى و باريك قرار داشت و حرم نيز اتاقكى كوچك و گلين و تاريك بود.
به زيارت قبور ((باب الصغير)) رفتيم. از مسجد اموى ديدن كرديم. هوا بسيار سرد بود و مسجد فاقد هر گونه وسيله گرم كننده. از فرط سرما حتى روى فرشهاى مسجد نمى شد قدم نهاد. لرزان لرزان دو ركعت نماز تحيت خواندم. ستونهاى بلند و قطور مسجد مانند قطعه هاى بزرگ يخ ايستاده بودند. به ستونها كه دست مى زدم, مى لرزيدم. براى كسى كه از معمارى سررشته اى داشته باشد; مسجد, بسيار ديدنى است. ولى براى امثال من از نظر تاريخى
جنوب لبنان ـ اردوگاه برج الشمالى
داراى اهميت است. دوست داشتم ساعتى در آنجا بنشينم, به ستونى تكيه دهم و تاريخ را مرور كنم. اما مى ترسيدم اگر كمى بيشتر بمانم, از سرما مغزم منجمد شود. مرور تاريخ نياز به گرماى مطبوع بخارى داشت كه نبود. نشان قبر ((معاويه)) را گرفتيم. از كوچه پس كوچه ها گذشتيم. از پله هايى پايين رفتيم. در خانه اى, اتاقى بود, ديوارهاى آن سوخته و سياه. از پنجره اتاق بوى تعفن به مشام مى رسيد و فضا را مىآلود. دماغ خود را گرفتم و از پنجره نگاهى به درون كردم, مزبله بود و در ميان, قبرى. قبر معاويه. زنى كه در آن خانه زندگى مى كرد و سرايدار بود, چون ما را ديد, شروع به لعن و نفرين معاويه و اولاد و اجداد او كرد و بعد از ما طلب پول. گفتم: براى هر لعنت چقدر پول بدهم؟ خنديد و گفت: فقيرم. پولى به او دادم. تعجب كردم كه در كنار آن مزبله زندگى مى كند. قبر معاويه بارها توسط امويان تعمير شده و توسط شيعيان, ويران. آنجا نيز بوى تعفن مزاحم مرور تاريخ بود. تاريخ شگفت است و عبرتآموز. آنكه روزى در كاخ سبز دمشق حكم مى راند و بر تخت زرين تكيه مى زد, امروز در مزبله اى خفته است و آنكه براى دست يافتن به دنيا و حكومت فرمان مى داد بر منابر, على(ع) را ناسزا گويند, امروز براى يك لير, صد بار لعن و نفرين مى شود!
روزى نيز به راهنمايى يك خانم فلسطينى به بازديد اردوگاه فلسطينى ((يرموك)) در دمشق رفتيم. وضع اين اردوگاه نيز مانند اردوگاههاى لبنان بود. خانه ها,
دمشق ـ اردوگاه يرموك
سرد و تاريك و كوچه ها پر از زباله بود. كودكى در زباله ها بازى مى كرد. تا متوجه شد كه مى خواهم از او عكس بگيرم, هراسان پا به فرار گذاشت. زن تكيده اى را ديدم, از او پرسيدم: چند فرزند دارى؟ گفت: سيزده فرزند. گفتم: كم نيست؟! خنديد و گفت: ما بايد فرزندان زيادى داشته باشيم. فلسطينيان بايد زياد باشند. گفتم: خدا به تو بركت دهد, تو براى فلسطين و بقاى نسل فلسطينيان كافى هستى!
جمعيت متوسط خانواده ها در ((يرموك)) هشت نفر بود. و اين تعداد با توجه به وضعيت نامناسب بهداشتى و اقتصادى اردوگاه بسيار زياد بود.
ساعت چهار بعد از ظهر ناهار را در مركز فعاليتهاى فرهنگى فلسطينيان با زنان فلسطينى خورديم. پنج, شش نفر بوديم. دو كاسه بزرگ ماست آوردند و دو قاشق و پنج, شش بشقاب ـ به تعداد افراد ـ و دو ظرف غذا. غذا عبارت بود از قطعه هاى نان كه روى هم چيده شده بود و لابه لاى آن روغن زيتون و چيزهاى ديگرى ريخته بودند. بعدا فهميدم كه آن چيزهاى ديگر, ذرات گوشت چرخ كرده بود و ادويه هاى مخصوص. كسى به غذا دست نمى زد. منتظر بودند كه من شروع كنم. نانها چرب و به هم چسبيده بود. گفتم: من نمى دانم اين غذا را چگونه بايد خورد. شما بخوريد تا من ياد بگيرم.
خنديدند و شروع كردند. بايد يك قطعه نان را برمى داشتيم, لوله مى كرديم و گاز مى زديم. راستى يادم رفت. قبلا بايد در بشقاب خود كمى ماست مى ريختيم و نان را قبل از گاز زدن در ماست مى زديم. به اين ترتيب كاربرد دو قاشق و چند بشقاب را نيز فهميدم. بعد از خوردن اين غذا كه نامش را فراموش كرده ام بايد براى شستن دستها آفتابه و لگن مىآوردند, كه نياوردند.
غذاى ساده و خوبى بود. گرسنگى من نيز به خوشمزگى غذا مى افزود. در پايان هنگام بازديد از كتابخانه مركز, تعدادى كتاب شعر به من اهدإ كردند. با اين پايان خوش, مركز را ترك كرديم. اين مركز در شهر دمشق و دور از اردوگاه ((يرموك)) قرار داشت و به نظر نمى رسيد كه كار فرهنگى چشمگيرى انجام داده باشند. در واقع چنين امر مهمى با توجه به شرايط اسفبار و وخيم اقتصادى و سياسى و فرهنگى اردوگاههاى فلسطين از عهده اين گونه مراكز و سازمانهاى كوچك با امكانات بسيار محدود بيرون است. سازمانهاى بين المللى نيز براى اين خيل بزرگ انسانهاى بى پناه و سرگردان و بى سر و سامان كار مهمى انجام نمى دهند. همه اقدامات تحت الشعاع تصميمات سياسى جهانى و در جهت منافع كشورهاى قدرتمند است و انسانها, بازيچه هايى ناتوان كه هرگاه لازم بود, قربانى مى شوند. حتى كشورهاى منطقه و اعراب نيز جز در جهت منافع خود به فلسطينيها كمك نمى كنند. به قول ((سيدعيسى طباطبايى)): ((هر كس مى خواهد ستر عيب كند و به اسلامى و انقلابى بودن تظاهر كند, از فلسطين دم مى زند. بغداد و آل سعود براى پوشاندن عيب خود از فلسطين دم مى زنند. هر كشورى با توجه به اهداف و منافع خود از يك گروه فلسطينى حمايت مى كند. لذا گروهها نيز با يكديگر اختلاف دارند. سوريه اهدافى دارد. ليبى, عربستان, اردن, مصر, و ... اهدافى ديگر. فلسطين مثل پيراهن عثمان شده است.))
ادامه دارد.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان