خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

جلال و داستان زنان معرفى كتاب
داودى فرد پروين

  جلال و داستان زنان

پروين داودىفرد

 

 

كتاب: ((داستانهاى زنان))
نويسنده: جلال آل احمد
گزينش و ويرايش: مصطفى زمانى نيا
ناشر: انتشارات فردوس
نوبت چاپ: يكم, تهران, تابستان 1374
اين كتاب, نخست با هشت موضوع, در مجموعه اى با عنوان ((قصه هاى پنج دنيا)), زير نظر ((شمس آل احمد)), برادر مرحوم جلال آل احمد, گردآورى شده است. عبارات و جملات اين رمان كوچك و جذاب, مبين زبانى ساده و عامه پسند است كه سلسله وار به صورت مجموعه اى از زبان و بيان خاطرات زنان عموما فقير و بى بضاعت جامعه ايران قديم درآمده است.
شايد براى برخى از زنان خواندن اين رمان امرى ناخوشايند تلقى گردد چرا كه خصيصه ((حجب)) و ((آزرم)) به آنان اين چنين مى نماياند كه دليل آن همه سرهم بندىكردن و استعمال محاورات زنانه! آن هم توسط يك نويسنده مرد, از چه مايه اى ريشه گرفته, و چگونه است كه مرحوم آل احمد احيانا با گوشى شنوا پاى درد دلهاى آنان مى نشسته است, و يا از نقل قول ديگران در امر نوشتن اين رمان بهره مى برده است. ليكن اگر چنانچه از ((درد دل)) كردنها و شكوه هاى اين قبيل قهرمانان, كاسه صبر چشمانمان لبريز نگردد به خوبى درخواهيم يافت كه نويسنده با نگرشى بس عميق و امعان نظرى بس شگفت, از ظلم و ستم حاكم بر جامعه زمان خويش در مورد زنان, چه در گذشته و چه در زمان خود, حق مطلب را به خوبى ادا نموده است.
در بدو امر ممكن است در اين رمان كوتاه به عباراتى عاميانه و باصطلاح ((مبتذل)) برخورد نماييم, لكن اين قبيل جملات و بعضا كلمات نيش دار و بى اساس! كه عموما از حلقوم زنان ناآگاه برمىآيد ذهن ما را به سوى مبادى رفتارهاى نادرست جامعه زنان قديم سوق مى دهد.
مى توان گفت هدف عمده مرحوم جلال آل احمد در راستاى نگارش اين مجموعه در دو عامل زير خلاصه مى گردد:
1ـ معرفى و شناساندن هويت زنانى كه به ناچار در اثر فقر اجتماعى و ظلم و بى عدالتى و احيانا در اثر ندانم كاريهاى شخص خويش, قربانى زرق و برقها و حتى پيش پا افتاده ترين مسائل يك زندگى نسبتا ساده اى مى شدند كه در حكم ارمغان و سوغات فرنگ براى آنان به شمار مى رفت.
2ـ آشنايى با زنانى كه قربانى جهالت ((فرهنگ خودى)) گشته اند و لذا بر اساس تقليد كوركورانه از يك سرى مظاهر ناخوشايند, خود مبادرت به تحقير شخصيت خويشتن مى نمودند. چه در جامعه اى كه بالفرض درس خواندن براى دختران جرمى نابخشودنى تلقى مى گرديد بسيارى از آنان از روى ناآگاهى به دام سخنان رنگين مصلحت انديشان! دچار مى گشتند.
و اينك در اين فرصت تنها به سه حكايت از سرى ((داستانهاى زنان)) با رعايت اختصار اشاره مى كنيم.

گنج
موضوع نخست اين مجموعه, داستان ((گنج)) است كه حكايت زنى شوهر ناكرده به نام ((بتول)) است و ((غيبتها)) و درگوشيهاى زنانه در باره او كه اغلب حالت طنز! به خود گرفته, لحظه اى وى را آسوده نمى گذارد:
((... اون وقتا تو محل ما يه دختر ترشيده اى بود, بهش بتول مى گفتن, راستش ما آخر نفهميديم از كجا پيداش شده بود. من خوب يادمه روزاى عيد فطر كه مى شد با يشاى صنارى كه از اين ور و اون ور جمع مى كرد متقالى, چيتى, چيزى تهيه مى كرد و ميومد تو مسجد ((كوچه دردار)) و وقتى نماز تموم مى شد پيرهن مراد بخيه مى زد! ولى هيچ فايده اى نداشت بيچاره بختش كور بود...!))
عاقبت بتول با سپور محله ازدواج مى كند لكن از چنين بخت و شانس خوبى! تنها وصله يك لاقبا برايش باقى مى ماند! آن هم به دليل آنكه شوهرش ((حاج حسن)) هوس گرفتن زن ديگرى را در سر مى پزد ...
((... بتول انگار فهميده بود كه حاج حسن خيال زن ديگه اى رو داره آخه خداييشو بخواى, مرديك بنده خدا نمى خواس, با اين همه مال و مكنت اجاقش كور باشد ... ))(1)

سمنوپزان
حكايت ((سمنوپزان)) هم بسيار شيرين و خواندنى است كه از سخنان كنايهآميز زنانى برمى خيزد كه براى به راه انداختن بساط سمنو, شور و هيجانى را در حياط به راه انداخته بودند. به هم تنه مى زدند, سلام مى كردند. شوخى مى كردند و متلك مى گفتند! يا راجع به عروسها و هووها و مادرشوهرهاى همديگر نيش و كنايه رد و بدل مى نمودند:
((... واى عمقزى! پسرت رو ديدم حيوونى چه لاغر شده بود! به اين عروس حشريت بگو كمتر بچزونش!...))
((... وا! چه حرف ها! قباحت داره دختر! هنوز دهنت بوى شير مى ده.))
((اوا! صغرا خانم! خاك بر سرم! ديدى نزديك بود اين زهراى جونم مرگ شده هووى تو رم خبر كنه. اگر اين مادر فولادزره خبردار مى شد همه هور دود مى كشيديم و مثل اين دودها مى رفتيم هوا ...!))
((اى بابا! اونم يك بنده خداست. رزق مارو كه نمى خوره ...))
گوش هيچ زنى حتى به حديث كساى آشيخ عبدالله كه به اتفاق دور تا دور مطبخ نشسته بودند بدهكار نبود و مدام از هووى مريم خانم كه همين روزها چيزى به ((فارغ)) شدنش باقى نمانده بود پچ پچ مى كردند ...))(2)

شوهر آمريكايى
حكايت شوهر آمريكايى شرح درد دلهاى زنى است كه بر حسب شور و حال جوانى به طور ندانسته تن به ازدواج با يك مرد آمريكايى مى دهد و از بابت غربزدگى و عادت نمودن به زندگى فرنگى مآبانه كه نتيجه سرايت اخلاق لادينى همسرش مى بود شكوه ها دارد ...
((... ودكا؟ نه متشكرم, تحمل ودكا ندارم اگر ويسكى باشد حرفى ... فقط يك ته گيلاس, قربان دستتان. نه! تحمل آب را هم ندارم. سودا داريد؟ حيف! آخر اخلاق آن سگ كثافت به من هم اثر كرده ...))
آن زن در دنباله حرف خويش با مخاطب با ذكر پز و افاده هاى مردانى كه ادعاى ((فرنگى)) بودن همسران خويش را دارند اين چنين رشته كلام را به دست مى گيرد:
((... اين همه جوان درس خوانده توى مملكت ريخته. اين همه دكتر و مهندس ... اما آخر آن خاك بر سرها هم هى مى روند زنهاى فرنگى مى گيرند يا آمريكايى. دختر پستچى محله شان را مى گيرند, يا فروشنده سوپرماركت سر گذرشان را يا خدمتكار دندان سازى را, كه يكدفعه پنبه توى دندانشان كرده و آن وقت بيا و ببين چه پز و افاده اى! انگار خود سوزان هيوارد است يا شرلى مك لين يا اليزابت تايلور ...!))
در اين ميانه مخالفت و بهانه گيريهاى مادربزرگ با اين وصلت ناميمون از زبان آن زن شنيدنى است:
((... شوهرم غروب كه از كار برگشت قضيه ((جنگ استقلال)) را با هاش در ميان گذاشتم يعنى دختره كه رفت من همين جور تو فكر بودم يا با دوست و آشناهاى ايرانى ام تلفنى مشورت مى كردم. اول ياد آن روزى افتادم كه به اصرار برم داشت برد ديدن مسگرآباد قبل از عروسى خودمان. عين اينكه مى رويم به ديدن موزه گلستان! من اصلا آن وقت نمى دانستم مسگرآباد چيست و كجاست؟! گفتم: كه اگر او نبود من خيلى جاهاى همين تهران را نمى شناختم و آن روز هم من كه بلد نبودم, شوفر اداره اشان بلد بود و مثلا من مترجم بودم و هى از آداب كفن و دفن مى پرسيد من هم كه نمى دانستم شوفره هم ارمنى بود و آداب ما را بلد نبود اما رفت يكى از دربانهاى مسگرآباد را آورد كه مى گفت و من ترجمه مى كردم. من آن وقت اصلا سر در نمىآوردم كه غرضش از اين همه سوال چيست؟... اما يادم هست كه مادربزرگم همين قضيه را بهانه كرده بود براى غر زدن كه چه معنى دارد؟ مردكه بى نماز آمده خواستگارى دختر مردم و آن وقت برش مى دارد مى بردش مسگرآباد!...)).(3)

.1 گنج, ص 9 و 12.
.2 سمنوپزان, ص 43 و 51.
.3 شوهر آمريكايى, ص 75 و 82.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان