خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

ناگفته هايى از سرزمين سيب و آتش قسمت 5
وسمقى صديقه

  ناگفته هايى از سرزمين سيب و آتش
((قسمت پنجم))

صديقه وسمقى

 


 

ناگفته هايى از سرزمين سيب و آتش عنوان سفرنامه اى تحليلى از لبنان است كه خانم دكتر وسمقى پس از دو مرحله سفر در سالهاى 1370 و 1375 به هدف بررسى اوضاع سياسى, اجتماعى لبنان به نگارش آن اقدام كرده است. اين سفرنامه آگاهيهاى خبرى و تحليلى خوبى را از اوضاع لبنان به دست مى دهد. وضعيت اردوگاههاى فلسطينى يكى از بخشهاى اين تحليل است كه در چند قسمت قبل به برخى از آنها پرداخته شد. آنچه اينك مى خوانيد روايتى از زخمهاى اردوگاه رشيديه است.

روايتى از زخمهاى رشيديه
پيش از آنكه پاى سخنان راوى زخمهاى رشيديه بنشينيم, بيان مقدمه اى ضرورى است. نزديك به پنج دهه است كه مردم مظلوم فلسطين به انحإ مختلف از كشور خود رانده مى شوند. در ميان كشورهاى هم مرز فلسطين, لبنان بهترين مإمن و پناهگاه مردم آواره فلسطين بوده است. بويژه جنوب لبنان كه با فرهنگ پر مهر تشيع صفايى ديگر يافته است. به همين جهت اكثر رانده شدگان فلسطينى به لبنان مهاجرت كرده اند. اما در طول اين سالهاى دراز غريبى, به زندگى آرام و بى دغدغه نپرداخته اند, بلكه ماجراهاى شگفتى را پشت سر گذاشته اند. در طول اين چند دهه گروههاى مختلف فلسطينى با افكار و گرايشات گوناگون سياسى و هر يك با شاخه نظامى تشكيل شده است. وجود فلسطينيان مسلح در كشور همسايه فلسطين اشغالى, همواره خطرى جدى براى دولت غاصب اسرائيل بوده است. لذا پراكندن فلسطينيان از لبنان و خاموش كردن آتش جنگ و جهاد در مرز لبنان و نيز خاموش كردن نواى بازگشت به فلسطين, هميشه از اهداف رژيم غاصب اسرائيل بوده است. از سوى ديگر مهره اى همچون ((عرفات)) مى كوشيد تا از قدرت فلسطينيان در لبنان در جهت اهداف جاه طلبانه خود بهره بردارى كند و قدرتى در لبنان به چنگ آورد و به اين ترتيب انحرافى بزرگ و جبران ناپذير در ميان نيروهاى فلسطينى به وجود آورد. به اين ترتيب نه تنها اسرائيل خواستار سركوب نيروهاى فلسطينى در لبنان بود, بلكه عوامل سياسى همدست اسرائيل در داخل لبنان نيز اكنون بهانه اى موجه براى سركوب فلسطينيان و اخراج و خلع سلاح آنان يافته بودند. در سال 1361 (1982م) اسرائيل با هجوم به لبنان به قتل عام وحشيانه فلسطينيان در اردوگاهها پرداخت. عوامل آنان نيز همچون فالانژيستها, نيروهاى اسرائيلى را راهنمايى و يارى كردند. زنان حامله را شكم دريدند, كودكان را سر بريدند, پيران و جوانان را قتل عام كردند, سوزاندند و پشته هايى از كشته بر ويرانه ها بر جاى گذاشتند و رفتند. در اين ميان نه تنها فلسطينيان, كه مردم مسلمان لبنان, بويژه جنوب كه محل گذر نيروهاى اسرائيلى بود, خسارات فراوانى را متحمل شدند. نيروهاى اسرائيلى تا بيروت پيش رفتند و اردوگاههاى فلسطينى ((صبرا)) و ((شتيلا)) و ((برج البراجنه)) را با خاك يكسان كردند. ((ابومحمود)) يكى از مجاهدان لبنانى كه عليه نيروهاى فلسطينى مقاومت كرده است گوشه اى از خاطرات خود را از هجوم اسرائيل در سال 1361 (1982م) چنين نقل مى كند:
((در سال 82 كه نيروهاى اسرائيلى به بيروت آمدند, وارد هر منطقه اى مى شدند, پشت سر آنان فالانژيستها مىآمدند و مستقر مى شدند. من و سه برادر و هشت تن ديگر, جمعا دوازده نفر بوديم كه در منطقه ((حى السلم)) در حومه جنوبى بيروت در ساختمان ((مدينه الزهرا)) كه قبلا متعلق به ((امل)) بود, از اين منطقه دفاع مى كرديم.
سه شبانه روز ما 12 نفر سرسختانه مقاومت كرديم و نيروهاى صهيونيست نتوانستند منطقه را بگيرند. ما سلاح كم داشتيم. از ((ابوعابد)), فرمانده يكى از گروههاى فلسطينى وابسته به عرفات كمك خواستيم و او با آنكه سلاح زيادى در اختيار داشت به ما جواب داد: نداريم. مكرر از او كمك خواستيم و او امتناع كرد. روز شنبه سياه, اين منطقه و حومه جنوبى بيروت 18 ساعت بمباران شد, ولى ما تسليم نشديم. تا آنكه نيروهاى حزب سوسيال پيشرو (تقدمى الاشتراكى) در منطقه استراتژيك جبل از ((شويفات)) راه را براى نيروهاى اسرائيلى باز كردند و بىآنكه در منطقه دروزىنشين جبل, گلوله اى شليك شود, نيروهاى صهيونيست به سوى منطقه ما پيشروى كردند. از سوى ديگر, باخبر شديم كه ((ابوعابد)) به ما خيانت كرده و محل استقرار ما و كمبود سلاح ما را به صهيونيستها در ((شويفات)) اطلاع داده است. لذا نيروهاى اسرائيلى حدود ساعت 4/5 صبح پياده وارد منطقه شدند و ما را غافلگير كردند. ما مجبور به عقب نشينى شديم. صهيونيستها به حسينيه رفتند, قرآنها را پاره پاره كردند و سوزاندند.))
پس از خروج نيروهاى اسرائيلى, دولت لبنان اعلام كرد كه همه گروهها و احزاب بايد خلع سلاح شوند و فقط سه حزب اجازه دارد مسلح باقى بماند: شاخه نظامى حزب كتائب يعنى فالانژيستها, حزب سوسيال پيشرو (تقدمى الاشتراكى) به رهبرى وليد جنبلاط و حزب ((امل)).
هدف نهايى, خلع سلاح و پراكندن نيروهاى فلسطينى بود. بويژه نيروهايى كه مى توانستند براى اسرائيل خطرناك باشند. لذا از سال 1362 (1983م) محاصره اردوگاههاى فلسطين و قتل عام و كشتار مردم بى پناه آغاز شد. مردم غريب فلسطين در طول سالهاى آوارگى خود از هر سو بازى خورده و قربانى شده اند. گاه به دست فالانژيستهاى مسيحى, گاه به دست صهيونيستهاى يهودى و گاه به دست نيروهاى مسلمان ((امل)), و گاه نيروهاى خودى!
در سال 1367 (1988م) اردوگاه رشيديه توسط نيروهاى ((امل)) محاصره شد و اخبار فجيع و وحشتناكى از كشتار فلسطينيها به گوش مى رسيد.
((سيد عيسى طباطبايى)) از سوى ايران به عنوان نماينده تام الاختيار انتخاب شد تا به اين فاجعه و فتنه پايان دهد. در 28 دىماه 1370 هـ.ش در سفارت ايران در دمشق با او ديدار كردم و حدود دو ساعت پاى سخنان دردآلود او نشستم, روايت زخمهاى رشيديه:

اردوگاه رشيديه
((اردوگاه رشيديه از سوى نيروهاى امل مدت زيادى بود كه محاصره شده بود. اخبار فجيعى به گوش مى رسيد كه مردم در اين اردوگاه كشته مى شوند, كودكان و زنان از گرسنگى و بيمارى مى ميرند, مجروحين در اردوگاه مانده اند و جان مى دهند.
من به عنوان نماينده تام الاختيار از سوى جمهورى اسلامى ايران انتخاب شدم تا از هر طريقى كه مى توانم اين فتنه را بخوابانم. علت انتخاب من, يكى سابقه طولانى دوستى و آشنايى و علاقه من نسبت به مردم فلسطين و فلسطين بود, و ديگر شناخت من نسبت به حركت امل. من از سال 1346 (67م) به لبنان آمدم. در خدمت آقا موسى صدر بودم. مدتى در خدمت ايشان تلمذ مى كردم و از بدو تإسيس حركت امل در كنار ايشان بودم. قضاياى فلسطين را مى شناختم. سران ايشان را از عرفات تا احمد جبريل و ديگران مى شناختم. فلسطين براى من آرمانى مقدس و معنوى بود. گرچه افرادى مانند عرفات از مسإله فلسطين بهره بردارى مادى مى كردند و جيب عرفات پر بود و بسيار بذل و بخشش مى كرد. با آنكه اسرائيليها خانه مرا, ماشين مرا منفجر كردند, اما من هرگز از عرفات كمك مالى قبول نكردم. مساعدتهاى امام, سلام الله عليه, توسط وكلاى ايشان به من مى رسيد. به هر حال, سوابق من موجب آن شده بود كه من براى خاموش كردن فتنه رشيديه انتخاب شوم و همين سوابق باعث مى شد كه امل مرا واسطه اى بى طرف نشناسد. در حالى كه براى من فقط دين و انقلاب و آرمان مقدس فلسطين مهم بود. من مى ديدم كه چهل و چند سال سابقه طولانى مهمان نوازى شيعيان جنوب لبنان نسبت به مردم بى پناه فلسطين با دستهايى ضايع و پايمال مى شود. يك ننگ اين بود كه امل به عنوان شيعه, به جان فلسطينيان افتاده بود و ننگ ديگر اينكه مسلمان به دست مسلمان كشته مى شد. تحمل اين ننگ و عارها براى ايران ممكن نبود. فلسطينيها در بسيارى از اردوگاهها شكست خورده بودند و خيلى از آنان به رشيديه پناه آورده بودند. رشيديه به دليل آنكه در كنار دريا قرار دارد و به اسرائيل نيز نزديكتر است, موقعيت خاصى دارد. امل مدعى بود كه امنيت در جنوب لبنان بايد منحصرا در دست آنان باشد. سلاحها بايد جمعآورى شود و علنا اعلام مى كردند كه هيچ گونه عملياتى نبايد عليه اسرائيل انجام شود; و توجيه آنان اين بود كه اگر يك گلوله به سوى اسرائيل شليك شود, اسرائيل شهرهاى ما را مى كوبد و شيعيان بايد ضرر آن را تحمل كنند. لذا بايد يا با مذاكره مشكل را حل كرد و يا با يك استراتژى واحد و هماهنگ از سوى همه كشورهاى عرب. چرا شما از كشورهايى مانند سوريه و اردن و مصر و ... عمليات ضد اسرائيلى نمى كنيد؟ از طرفى نيز سلطه عرفات و فلسطينيها در لبنان و بويژه جنوب بسيار قوى شده بود. متإسفانه گروهها و احزاب سياسى و نظامى فلسطينى و بويژه گروههاى وابسته به عرفات نيز در
چنوب لبنان ـ اردوگاه رشيديه
طول اين سالها به دليل رفتارهاى بد و ناخوشايند, موجبات بدبينى و نارضايتى مردم لبنان را فراهم كرده بودند. طرح و نقشه اين بود كه با استفاده از اين اوضاع, فلسطينيان را نابود و يا از لبنان اخراج كنند و با فشار بر آنان, وادارشان سازند كه مذاكره صلح و نوار غزه را به عنوان وطن فلسطينيان بپذيرند. لذا همه يك هدف را دنبال مى كردند. عرفات مى خواست با وارد آمدن اين فشارها, كرانه غربى به عنوان وطن فلسطينيان پذيرفته شود و خود به حكومت برسد. امل نيز مى خواست فلسطينيان را اخراج كند. اسرائيل و آمريكا نيز همين را مى خواستند. در اين ميان هزاران نفر مردم بيچاره و مظلوم فلسطينى, وسيله تجارت گروهها بودند و چون مرغ, در عروسى و عزا سرشان بريده مى شد. خلع سلاح فلسطينيان و گرفتن حق دفاع از آنان در مقابل اسرائيل ظلم بزرگى بود. امروز هيچ ملتى مانند فلسطينيها مورد تهديد نيستند.
بعد از آنكه به من اختيارات كامل براى خواباندن فتنه داده شد, هيإتى تشكيل شد. از ايران من بودم و از آقايان ديگر سيد عباس موسوى, شيخ حمود, شيخ عبدالحسين, و شيخ محرم عارفى بودند. ملاقاتهاى زيادى انجام داديم, با خدام, جلود, سران احزاب سياسى لبنان و با هر كس كه فكر مى كرديم مى تواند به پايان بخشيدن فتنه كمك كند. هيجده روز ملاقات و گفتگو كرديم. ((جلود)), هفتاد ـ هشتاد روز در دمشق ماند تا طرحى بدهد. ((شيخ الاسلام)) نيز از اينجا قضايا را كنترل مى كرد. سوريه نيز از داخل اقدام مى كرد. اما هيچ كارى صورت نمى گرفت و مردم كشته مى شدند. سوريه و ليبى نمى خواستند كه ايران در لبنان مطرح باشد. خواست آمريكا نيز همين بود. در ازاى كنترل عمليات ضداسرائيلى, لبنان در اختيار سوريه قرار مى گرفت. لذا پيشنهاد ايران به سوريه براى عدم حمايت از امل كه عليه ملت فلسطين مى جنگيد مورد قبول واقع نشد. على رغم همه اين مشكلات, خواست ايران اين بود كه فتنه تمام شود. بالاخره قرار شد كه من به عنوان نماينده ايران به شهر ((صور)) بروم. سه, چهار هزار دلار پول همراه خود داشتم. چند كاميون آرد و سيب زمينى و سيب درختى و شكر و روغن و دارو خريدم. اكنون هفتاد روز از محاصره مى گذشت. در لحظه آتش بس سعى كردم وارد اردوگاه شوم. اما در ابتداى اردوگاه, كاميونهاى آذوقه به دست عوامل ((عرفات)) و ((نبيه برى)) محاصره و مصادره شد. با دست خالى وارد اردوگاه شدم. من براى بررسى وضعيت مردم آمده بودم, اما هفتاد روز در آنجا ماندم و امكان خارج شدن نبود. در ابتداى ورود در اعتراض به مصادره كاميونهاى آذوقه 4ـ3 روز اعتصاب غذا كردم, اما بى فايده بود. بعد از آن اعتصاب را شكستم و تا يك ماه يك وعده غذا در روز مى خوردم و پس از آن نيز روزه گرفتم.
در آغاز كار, 9 گروه فلسطينى حاضر در اردوگاه كه همه داراى سنگر و سلاح و بى سيم بودند, دور من جمع شدند و قسم خوردند كه اگر در حضور شما بر ما آتش ببارد, ما جواب آتش ((امل)) را نخواهيم داد تا اينكه نگويند ما فتنه گريم. پيش از اين اگر يك نفر از ما كشته مى شد بايد يك نفر از آنان را مى كشتيم.
بسيارى از مردم اردوگاه پيش از محاصره رفته بودند. خانواده ها و افراد وابسته به گروههاى سياسى كه بودى خطر را حس كرده بودند, رفته بودند و حدود چهار, پنج هزار نفر مانده بودند. و اينان كسانى بودند كه جايى براى رفتن نداشتند و يا افراد نظامى بودند. روز به روز آتش بر ما گسترده تر مى شد و گاه با ضدهوايى كه با آن هواپيما را مى زنند به روى مردم آتش مى گشودند. آتش سوزى و انفجارهاى مهيبى روى مى داد و من شاهد بودم كه 9 گروه به پيمان خود وفا كردند و جواب آتش آنان را ندادند. مگر اندك, آن هم براى دفاع. بر سر ما خمپاره هاى 80 و 111 مى ريختند. تانكى بر روى تپه اى مشرف بر اردوگاه ايستاده بود. بچه ها بارها از من اجازه خواستند كه شبانه تانك را منفجر كنند و من گفتم كه اين كار خلاف تعهد شماست. اين همه خوددارى براى آن بود كه شايد فتنه بخوابد.
برخى صبرشان تمام مى شد و مى گفتند كه بگذار يك موشك بزنيم. اما مردم فرياد مى زدند: اگر يك موشك بزنيد, حمله بيشتر مى شود. سيد! بيا موشكها را جمع كن.
آنان با آنكه مى توانستند انتقام بگيرند, اما نگرفتند.
در اردوگاه آذوقه نبود و مردم از گرسنگى مى مردند, اما بى سيم گروهها سالم بود و هر اتفاقى كه مى افتاد به بيرون گزارش مى شد و در اخبار دنيا منعكس مى شد.
مرگ خود را حتمى مى دانستم و تصميم داشتم تا آخر مقاومت كنم. گفتم من اجازه خلع سلاح و تسليم را نمى دهم. وصيتنامه خود را نوشتم و در سه نسخه, براى آقاى منتظرى, وزارت خارجه و سفارت ايران به طريقى از اردوگاه به بيرون فرستادم.
روز به روز اوضاع وخيم تر مى شد. اوايل, گاهى شوربايى مى ديديم كه چند عدس يا نخود در آن بود و يا هر چند روز لقمه نانى مى خورديم. اما بعد از مدتى اين چيزها هم نبود. قيامتى بود, هر كس در خانه كمى آرد يا برنج داشت, چنان آن را پنهان مى كرد كه همسايه اش نفهمد و به شكلى با آن سدجوع مى كرد كه بوى غذا يا نان بلند نشود. ارزش يك لقمه نان از طلا بيشتر بود و كسى نان را با طلا معاوضه نمى كرد. غذاى ما در مدت هفتاد روز بيشتر علف و كاسنى بود كه مى جوشانديم و تلخى آن را مى گرفتيم و مى خورديم. در ساحل علف زياد بود. حلزون نيز در ساحل زياد بود و مردم با حلزون سدجوع مى كردند و حتى قورباغه نيز مى خوردند. گاهى كسى به اندازه يك كف دست براى من نان به عنوان هديه مىآورد و اين لطف فراموش نكردنى و بزرگى بود. من آن را تقسيم مى كردم و لقمه اى نيز خودم مى خوردم. حيوانات نيز از گرسنگى از اردوگاه رفته بودند. سه گاو در اثر تيراندازى كشته شده بودند و يك ماده گاو آبستن بود كه روز بروز لاغرتر مى شد و يك مشت استخوان شده بود. افراد 9 گروه مى خواستند گاو را از صاحبش بخرند, اما به قيمت گوشت آن. صاحب گاو به من گفت: بگو گاو را از من به قيمت اوليه آن بخرند تا بعدا بتوانم دوباره گاوى بخرم. اما آن افراد حاضر نشدند و بالاخره پيرمرد مجبور شد گاو را به قيمت گوشت آن بفروشد كه اكنون بيش از سى كيلو وزن نداشت. پيرمرد گريه مى كرد. كمى از جگر گاو را نيز براى من آوردند, اما من نخوردم.
همه با مرگ دست به گريبان بودند. هيچ حيوانى در اردوگاه نمانده بود. فقط سگى بود متعلق به زنى كه دو بچه يتيم داشت. سگ در تمام اين مدت از اردوگاه نرفت. اين سو و آن سو مى رفت, غذايى مى خورد و برمى گشت. روزى آمدنش به طول انجاميد. بعد از مدتها مردم ديدند كه سگ از دور مىآيد و چيزى در دهان دارد. سگ آمد و آنچه در دهان داشت جلوى بچه هاى يتيم گذاشت. آنچه آورده بود كيسه اى پر از نان و پنير بود كه سگ از سنگر نيروهاى ((امل)) آورده بود. اولين سنگر, امل 60ـ50 متر از اردوگاه فاصله داشت كه از آنجا تا آخرين سنگر با تونل زيرزمينى به هم متصل مى شدند و از اولين سنگر ما را با تك تيرانداز مى زدند. سگ از اين سنگرها كيسه نان و پنير را آورده بود. يك بار ديگر نيز مشابه اين كار از او ديده شد. سگ با آنكه گرسنه بود از نان و پنير نخورده بود و حتى وقتى كه قسمتى از نان را به او دادند, نخورد.

اردوگاه برج البراجنه
كمبود آب نداشتيم. چشمه هاى آب فراوان بود. اما آوردن آب از چشمه مشكل بود. چند نفر هنگام آوردن آب كشته شدند. فردى مى گفت: سيد عبدالحسين شرف الدين[ عالم پرآوازه و صاحب كتاب المراجعات], از دست فرانسويها در لبنان به فلسطين گريخته بود و در خانه ما مخفى شده بود. من بر دوش خود از چشمه براى او آب مىآوردم و امروز بر همين شانه ها براى شما آب مىآورم.
فشار شديد شده بود. گرسنگى همه را از پا درآورده بود. وضع مجروحين وخيم بود. اجازه نمى دادند كه مجروحين را از اردوگاه خارج كنيم. بوى تعفن پيچيده بود. نه نفت و ذغال بود, نه شمع و كبريت. هيچگونه روشنايى نبود. روز روشن با آينه كمى نور به زيرزمين هدايت مى كرديم. آينه را مقابل خورشيد مى گرفتيم تا نور به پله ها بيفتد و از آنجا به پله هاى ديگر تا زيرزمين. آتش نيز بالا گرفته بود. آتشى كه هرگز مانند آن بر سر اسرائيل نريختند.
در گوشه اى دور از تيررس چاله اى پيدا كرده بوديم, هر كس مى مرد, در عرض نيم ساعت با همان لباسهايش و يا در ميان پتويى او را دفن مى كرديم. گاهى من بر جنازه نماز مى خواندم و گاه شيخ ديگرى كه در اردوگاه بود. در مدت محاصره قبرستانى در آنجا پديد آمد با 125 قبر. از اينكه نتوانسته بودم دارويى و يا آذوقه اى براى مردم به اردوگاه بياورم, بسيار ناراحت و شرمنده بودم. وضع ما سخت شده بود. آتش نيز گسترده تر. من نيز مى گفتم كه تسليم نمى شوم. مى ميرم, اما نمى گذارم سلاحها تحويل شود. قبر خود را در ميان شهدا با دستان خود كندم و گفتم: اگر مردم, مرا در اينجا دفن كنيد.
طاقت مردم تمام شده بود. برخى گروهها نيز با امل مى ساختند و فشار را بر ما بيشتر مى كردند. شبى جماعت عرفات با ((امل)) ساختند و يك سوپر ماركت را غارت كردند. به صاحب سوپر ماركت دويست هزار دلار داده بودند و با يك جنگ زرگرى تا صبح سوپر ماركت را تخليه كردند. صبح اخبار همه كشورها اعلام كردند كه چند صد تن مواد يك سوپر ماركت را چند تن جوان فلسطينى غارت كردند!
اما ذره اى از اين آذوقه ها را به مردم ندادند. من آنان را تهديد كردم كه بايد آذوقه ها را در ميان مردم تقسيم كنند.
بارها ((عرفات)) تلاش كرد از طريق بى سيم با من صحبت كند, اما من نپذيرفتم. به من تهمت زده بودند كه از جماعت عرفات هستم. او نيز گفته بود: من افتخار دارم كه از جماعت سيد عيسى هستم. براى من تلگراف مى فرستاد و تقدير مى كرد و در واقع ريشه ما را مى زد. من تلگرافهاى او را نمى گرفتم. از بغداد و تونس مى خواست با من صحبت كند. اما من اين ننگ را قبول نكردم.
تهديد شده بود كه اگر تا يك هفته ديگر محاصره تمام نشود, گروهها تعهد خود را پس مى گيرند. از طريق بى سيم براى آقاى منتظرى پيغام فرستادم كه اگر تا يك هفته ديگر قضيه فيصله پيدا نكند, احتمال حمله بزرگى هست كه موجب كشتار شيعيان و هتك حرمت شيعه است و من نبينم آن روز را. آقاى منتظرى به وحيد دستجردى دستور داد كه با يك هواپيما آرد و مواد غذايى به بيروت بيايد و به هر طريق حتى با كشته دادن وارد اردوگاه شوند. پيش از فرا رسيدن يك هفته دهها كاميون مواد غذايى آماده شد. قسمتى به سوى اردوگاه ((برج البراجنه)) حركت كرد كه وضعش از همه جا بدتر بود و سه سال و نيم در محاصره بود و قسمتى نيز به سوى رشيديه. يك راننده و يك شخص ديگر كشته شد. كاميونها را پنچر كردند و به هر طريقى سعى كردند مانع ورود كاميونها شوند. اما كاميونها وارد اردوگاه شدند و طرح جمهورى اسلامى پيروز شد. از سويى, امل, ديگر حال جنگ نداشت و از سوى ديگر ايران امل را تهديد كرده بود و به طور ضمنى نيز وعده هايى به آنها داده بود. من با مجروحين از اردوگاه خارج شدم در حالى كه 125 كشته داده بوديم و از ((امل)) تنها دو نفر كشته شده بودند.
در طول هفتاد روز با آنكه ضعف زيادى بر من غلبه كرده بود, فشار خونم 9 بود و هيجده كيلو وزن كم كرده بودم, اما تعادل روحى خود را حفظ كرده بودم. اما پس از خروج, از همان شب اول, اعتدال خود را از دست دادم. دائما صحنه هاى هولناك كشتار دسته جمعى مردم و مردن آنان در اثر گرسنگى, پيش چشم من مجسم مى شد. صداى انفجارها و صحنه هاى آتش سوزى از خاطرم مى گذشت. تا چند ماه بدون عصا و بدون كمك نمى توانستم راه بروم.
تاريخ لبنان جدا از اين مرحله حساس و دردناك نيست و هر كس بخواهد در باره لبنان قلم بزند نمى تواند از كنار اين ماجرا به سادگى عبور كند و يا از آن چشم پوشى كند.))
ادامه دارد.
پى نوشت :
اين مطالب از گفتگوى دو ساعته با سيد عيسى طباطبايى اقتباس و تنظيم شده است.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان