خرداد 1394
 
شماره : 279
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

نا گفته هايى از سرزمين سيب وآتش قسمت 4
وسمقى صديقه

  ناگفته هايى از سرزمين سيب و آتش
((قسمت چهارم))

صديقه وسمق

 

 

جنوب, سرزمين سيب و آتش
صبح روز بيست و سوم ديماه 1370 با دو تن راهنما به سوى جنوب حركت كرديم. بسيارى از طول راه را مديترانه, رفيق راه ما بود; آرام و زيبا. رفيقى آرام بخش و بدون غرغر.
زمستان, سبزى را از چهره طبيعت غارت كرده بود. زخمهاى جنگ نيز هنوز اينجا و آنجا ديده مى شد. لبنان, روزى عروس خاورميانه و محل عيش و تفريح پولداران و اهل طرب بوده است, اما امروز سرزمينى ناامن و بحرانى است با چهره اى غم انگيز. البته چهره آن را بايد در چهار فصل ديد.
حدود دو ساعت راه سپرديم تا به اردوگاه ((رشيديه)) رسيديم. روبه روى ((مكتب الامام الصادق)) توقف كرديم. ((بلال سيداحمد)) به مكتب رفت تا ((شيخ سعيد قاسم)) را بيابد. قرار بود با شيخ وارد اردوگاه شويم. پس از چند دقيقه شيخ و سيداحمد از مكتب خارج شدند. شيخ با ماشين خود, و ما به دنبال او وارد اردوگاه شديم. اردوگاهى, كه خانه ها و كوچه هاى باريك و دراز و پرشيب و نشيب, آن خاطرات تلخ جنگها و كشتارها را در سينه, نهان دارد. از چهره اردوگاه نيز مى توان رنجهاى پنهان آن را دريافت. اين اردوگاه در سال (1367) 1988م. توسط نيروهاى حركت امل محاصره شده بود. محاصره اى سخت و جانكاه. (شرح ماجرا را در گفتگو با سيدعيسى طباطبايى خواهيم آورد.)
مساحت اردوگاه 1000 * 500 مترمربع بود كه در اين وسعت حدود پانزده هزار فلسطينى زندگى مى كردند. خانه ها محقر و بسيارى از آنها غير قابل سكونت بود. ماشين را در جايى پارك كرديم, زيرا باقى راه, ماشين رو نبود و بايد پياده مى رفتيم. بعضى كوچه ها شيب تندى داشت. خانه شيخ در انتهاى اردوگاه, مشرف بر ساحل مديترانه بود.
خانه, حياط كوچكى داشت. از ديوار كوتاه حياط مى شد مردانى را ديد كه در زمين ساحلى پشت خانه, سبزى مى كاشتند و مى چيدند. آن سوىتر آبهاى آبى مديترانه و فراتر, نيروهاى اسرائيلى را.
در گوشه اى از حياط كوچك, دو پله بالا رفتيم و وارد اتاقكى شديم. روى مبل كهنه نشستيم. زمستان بود و سرد, اما وسيله اى براى گرم كردن نبود. با پاهاى يخ زده, نشستم. همسر شيخ چاى آورد. او لباس بلندى شبيه لباس روستاييان ايران پوشيده بود و دستارى بر سر داشت. شيخ پرسيد كه چاى رقيق مى نوشم يا غليظ؟ گفتم: وسط, و جعلناكم امه وسطا.كمى خنديديم. يك استكان چاى عربى پرشكر نوشيدم. كمى يخهايم آب شد! كم كم با گرمى سخنان شيخ, سرما را به كلى فراموش كردم.
((شيخ سعيد قاسم)) داراى دو فرزند بود كه فرزند چندماهه اش را در آغوش داشت. قطعا او دير ازدواج كرده بود كه فقط دو فرزند داشت! او سالها پيش در يك عمليات ضد اسرائيلى در مرز لبنان مجروح و سپس اسير نيروهاى اسرائيلى شده بود و شانزده سال در زندانهاى اسرائيل, عمر خود را سپرى كرده بود. او به زبان عربى عاميانه سخن مى گفت. از وى خواهش كردم كه فصيح سخن بگويد. پرسيد: آيا دوباره چاى مى نوشيد؟
گفتم: الان, نه. گفت: ايرانيان چاى, زياد مى نوشند. گفتم: بله, ولى به تدريج. غافل از آنكه در آنجا كار تدريجى وجود ندارد. چاى را بردند و ظرفى پر از ميوه آوردند. شيخ و سيداحمد و يكى دو نفر ديگر, شروع به خوردن كردند. بشقابها پر از پوست شد و ظرف ميوه, خالى. من هنوز منتظر تعارف بودم. سيداحمد چند نارنگى پوست كند و جلوى من گذاشت. قصدم اين بود كه در طول گفتگو به تدريج بخورم, اما پس از چند دقيقه هنوز يك نارنگى نخورده, ميوه ها و بشقابها و نارنگيهاى پوست كنده و خوردنى مرا نيز بردند و با خيال راحت نشستند! گويا تا وقتى كه چيزى براى خوردن هست, نمى شود سخن گفت. حالا ديگر چيزى نبود! پس مى شد وارد گفتگو شد. مهمان بوديم و تسليم.
صداى اذان ظهر به گوش رسيد, قرار شد پيش از گفتگو نماز بخوانيم. من و ((انيس)) به اتاق مجاور رفتيم. فرش كهنه اى كف اتاق, پهن بود. همسر شيخ, پتويى روى فرش انداخت. نه مهر داشتيم و نه چيز ديگرى كه بر آن سجده كنيم.
انيس گفت: بر انگشت سجده كنيم؟ جاى شكر باقى بود كه انگشت داشتيم و پيش از آن نيز بايد شكر مى كرديم كه وضو داشتيم, زيرا با وجود سرما و چادر چاقچور در حياط, وضو گرفتن, كار كوچكى نبود.
بعد از نماز از ((سعيد قاسم)) خواستم تا كمى در باره گذشته سخن بگويد. از سالهايى كه در زندانهاى اسرائيل بوده است, از وضعيت زندانها و ...
هنگام اسارت, سخت مجروح شده بودم. بعد از مدتى مداوا مرا به زندان عسقلان بردند. سالهاى سختى بود. زندانبانان با زندانيان رفتار بسيار بدى داشتند. به هر بهانه كوچكى ما را مى زدند. غذا بسيار كم و نامناسب بود. در ماه رمضان هنگام افطار فقط يك چهارم قرص نان به ما مى دادند. در زمستان, لباس نداشتيم و از سرما به خود مى لرزيديم. پتو و زيرانداز نداشتيم. گاهى كه كتابهاى درسى به دست ما مى رسيد, از آنها براى زيرانداز هنگام خواب استفاده مى كرديم. به هر بهانه اى ما را به سلول انفرادى مى بردند. زندانبان هر وقت و هر كه را دلش مى خواست, مى زد. به راحتى اجازه نمى دادند به دستشويى يا حمام برويم. در سال 1970 م. زندانيان نسبت به قانون بد و ظالمانه زندان اعتصاب غذا كردند و اين اعتصاب يك ماه و نيم طول كشيد. اين نخستين بار نبود. تنها سلاح زندانيان اعتصاب غذا بود. در طول سالهايى كه زندانى بودم, بارها و بارها اعتصاب غذا شد. برخى نيز در طول اعتصاب غذا مردند. در اين مواقع اسرائيليها براى شكستن اعتصاب غذا از هر وسيله اى استفاده مى كردند. چند بار در روز ما را كتك مى زدند. ما را به سلولهاى انفرادى مى بردند. به زندانيان سلولها اجازه نمى دادند كه به هيچ طريقى با يكديگر حرف بزنند و يا ارتباط برقرار كنند. بر ما بيشتر از پيش سخت گيرى مى كردند تا شايد اعتصاب را بشكنيم. در سال 84 م به زندان ((نابلس)) منتقل شدم. در آنجا وضع زندانيان بدتر بود. زندان نابلس مجهز به دوربينهاى مخفى بود كه به راحتى زندانيان را كنترل مى كردند. اسرائيل در تمام شهرها, زندان مخصوص فلسطينيان دارد. تا سال 85 م. ده زندان مخصوص فلسطينيها وجود داشت كه اكنون بيشتر شده است. در سال 85 م. آمار رسمى زندانيان فلسطينى سه هزار نفر بود. در حالى كه رقم واقعى بسيار بيشتر از اين بود. بسيارى از مردم مفقود مى شوند و آمارى از آنان در دست نيست. مثلا در ((عسقلان)) در آن زمان 445 نفر و در نابلس 750 نفر فلسطينى زندانى بودند.
من قبلا با تفكر ميهنى و ملى به مبارزه با صهيونيستها مى پرداختم, اما بايد بگويم كه از سال 73 م. تحولى عميق در مسير مبارزه به وجود آمد و آن احياى تفكر دينى و اسلامى بود كه در واقع جان تازه اى به مبارزات بخشيد.
افراد گروههاى مختلف به تدريج به تفكر اسلامى گرايش پيدا مى كردند. و حقيقتا اين روش از هر جهت موفق تر بود. اسرائيليها حتى از صداى اذان زندانيان نيز مى ترسيدند. اذان گفتن با صداى بلند ممنوع بود. اقامه نماز جماعت و نماز جمعه ممنوع بود. ما بيست و يك روز اعتصاب غذا كرديم تا توانستيم آنان را به زانو درآوريم. و بالاخره توانستيم اذان بگوييم و نماز جماعت بخوانيم. اين كارها به ما اميد و عشق مى داد.
يادم است كه در سال 84 م. همه فلسطينيها در تمام زندانها به طور هماهنگ و يكپارچه دست به اعتصاب غذا زدند. اعتصاب غذا در اعتراض به قوانين وحشيانه اسرائيل در زندانها و رفتار غير انسانى با زندانيان فلسطينى بود.))
سالهاى طولانى زندان او را افسرده و فرسوده نساخته بود. او محكم و پرتلاش بود.
همراه ((سعيد قاسم)) از خانه بيرون رفتيم تا كمى اردوگاه و مردم را ببينيم. چهار, پنج نفر بوديم. سه, چهار نفر از دوستان ((سعيد قاسم)) نيز در كوچه هاى اردوگاه به تيم ما پيوستند. كوچه ها باريك و دراز بود. بعضى كوچه ها موصوف به صفت سومى نيز بودند: شيب دار. برخى خانه ها, خانه ها كه نه, كوخهاى گلى در روز روشن, چنان تاريك بود كه گويى خورشيد با اين كوخها و كوخ نشينان قهر است. اهل اين خانه هاى محقر گويى پنجره را دوست نداشتند.
خانه ها فشرده, سر در يكديگر فرو برده بودند و اگر خوب گوش مى كردى حكايت ساليان دراز پر از اندوه و تاريكى را با هم بازگو مى كردند.
زمين اردوگاه محدود بود و جمعيت, زياد. لذا هر خانواده در يك اتاق كوچك زندگى مى كرد. اگر پسر خانواده ازدواج كند و در اردوگاه بماند, و اگر خانه آنان دو اتاق داشته باشد, چاره اى جز آن نيست كه يك اتاق را به زوج جوان بدهند. كوچه ها پر از بچه بود كه با سر و صداى زياد بازى مى كردند. همه از چادر من مى فهميدند كه ايرانى هستم. با خوشحالى و خوشرويى به ما خوشآمد مى گفتند. آنان ايران را نسبت به خود دلسوز مى دانستند. بويژه كه در طول محاصره اردوگاه از سوى نيروهاى حركت امل, شاهد فداكاريهاى ايران براى شكستن محاصره بوده اند. پيرمردى تكيده و مهربان با سطلى پر از پرتقال به سوى ما آمد. او ((ابوعلى)) بود. در كوچه ها مى گشت و دانه دانه پرتقال مى فروخت. به هر يك از ما پرتقالى داد. او 75 سال داشت.
كوخى چون لانه ديدم كه با خار و خاشاك و نايلون پوشيده شده بود. پيرمردى به نام ((خدر)) تنها در آنجا زندگى مى كرد. اطرافش پر از خاك و زباله بود. گوشش نمى شنيد. از اينكه مهمان به خانه اش رفته بود, خوشحال بود, اما سخنان مهمانان را نمى شنيد و جايى نيز براى نشستن و ايستادن نداشت. لذا با تكان دادن دست از او خداحافظى كرديم.
سرى به مدرسه رشيديه زديم. استاد ((قدوزه)), مدير مدرسه به استقبال ما آمد. زنگ نقاشى بود. استاد ((قدوزه)) از ما دعوت كرد كه نقاشى بچه ها را ببينيم. بچه ها بسيار با استعداد بودند. موضوع نقاشى آزاد بود; اما اكثر بچه ها تصوير قدس را كشيده بودند. برخى نيز تصاويرى از جنگ و درگيرى فلسطينيان با سربازان اسرائيلى را كشيده بودند. زياد وقت نداشتيم. از بچه ها و مدير مدرسه خداحافظى كرديم. استاد ((قدوزه)) چند بار با شور و هيجان تكرار كرد: ((سلام مرا به مردم ايران برسانيد)).
ادامه دارد.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان