یکشنبه 22 دی 1387
جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 51
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

سلسه صلح هاي تحميلي براي حذف تدريجي هويت فلسطيني 2007-1978
غفاری فر

سلسه صلح هاي تحميلي براي حذف تدريجي هويت فلسطيني 2007-1978

حسن غفاري فر*

تاريخ دريافت: 17/11/87
تاريخ تأييد: 9/12/87

تلاش فراوان سياسي، اقتصادي، فرهنگي و نظامي در طول بيش از يک قرن براي محو يک هويت مسلّم و قطعي تاريخي به نام هويت مردم مسلمان فلسطين و قدس به عنوان قبله اول مسلمين صورت گرفت. و در کنار سه فعاليت اول، تلاش‏هاي خستگي‏ناپذير ديپلماسي نيز براي مشروعيت‏بخشي حکومت جعلي اسرائيل انجام گرفت. از جمله‏ اين تلاش‏ها، در قالب قراردادها و صلح‏هاي تحميلي بين اين دولت جَعلي و کشورهاي اطراف و مردمان اصلي سرزمين فلسطين، خود را نمايان کرد که نتيجه تدريجي آن، قبول محو هويّت فلسطين و اکتفا به دولت خودگردان به عنوان دولت غزّه و کرانه باختري در تحت حکومت اسرائيل، توسط اندک رهبران سازشکار منطقه بود. البته در جنگ بيست و دو روزه اسرائيل با کمترين تعداد از فلسطينيان در غزّه مشخص شد همه تلاش‏ها بي‏حاصل بود.

واژه‌هاي كليدي: هويت، کمپ ديويد، طرح ريگان، قرارداد اُسلو، آناپوليس، غَزّه.

مقدمه

فلسطين که از ديرباز محل رويارويي و تقابل فرهنگ اسلامي با فرهنگ غربي، صليبي و اروپايي بود،[1] در اواخر قرن نوزده، اين رويارويي شکل جديدي به خود گرفت. به جاي اين که فلسطين، عرصه تهاجمات مستقيم و دائمي اروپايي مثل جنگ‏هاي صليبي باشد، تلاش شد تا با نام جديد، مستقل و واسطه‏اي و به ظاهر متناسب با برخي ادوار گذشته اين سرزمين، اين رويايي و تقابل صورت گيرد.[2] البته رسمي‏ترين رفتار از نوع جديد در ابتداي قرن بيستم، يعني 1917م. در قالب يک اعلاميه توسط آرتور بالفور، وزير وقت خارجه انگليس، صورت خارجي مي‏يابد.[3] و طيّ سال‏ها دسيسه و حيله، اين رفتار جديد از ظاهر فعاليت انفرادي کشور بريتانيا خارج و با ظاهر جمعي و با نام جهاني‏ترين سازمان بين‏المللي وقت استمرار يافت و طي يک اعلاميه در سال 1947م. سرزمين مادري و تاريخي يک ملت به تقسيم ضيزي[4] مبتلا شد، 5/56% نصيب مهاجرين مهاجم با اقلّيت مطلق جمعيتي شد. و 5/0% با حکومت بين‏المللي و 43% سهم صاحبان اصلي گرديد که داراي اکثريت مطلق جمعيتي بودند.[5]
اما گروه مهاجر، مهاجم و مدّعي يک بهانه‏ جعلي تاريخي، حتي به اين تقسيم ظالمانه راضي نشد و بعد از اعلان رسمي حکومت در سال 1948م. اقدام به تهاجمات جديد کرد[6] و تا سال 1982م.[7] اين تهاجمات را ادامه داد و قلمرو خود را به کشورهاي همجوار نيز توسعه داد.
اما از آن جا که بزرگ‌ترين بحران وليده نامشروع قرن، عدم مشروعيت و مقبوليت در نگاه مردم مسلمان جهان و حتي مردم ساير ملل و اديان بود و عمده پشتوانه آن زَر، زور و تزوير فاتحان جنگ هاي جهاني اول و دوم بود، از اين رو از آغازين روزهاي توطئه جديد بر ضد سرزمين هاي اسلامي به ويژه فلسطين، مهم‌ترين وِجه همت بازيگران، تلاش براي کسب مقبوليّت بومي و حتي فرا منطقه اي بود و کليد آن را در دست مردم منطقه و رهبران آن مي ديدند،[8] مردم نوعاً به همراه جمعي از رهبران، هيچ گاه روي خوش نشان ندادند. اما عده اي اندک همراهي مي کردند و آنان با وعده و وعيد از طريق پيام کتبي و يا شفاهي با اين گروه اندک در تماس بودند. از ارتباطات مک ماهون انگليسي با شريف حسين، حاکم مکه[9] در عصر عثماني گرفته تا دعوت از انور سادات مصري براي ديدار قدس اشغالي و تا حضور ساف در آناپوليس[10]، همه و همه براي به فراموشي سپردن يک هويت حقيقي تاريخي به نام مردم مسلمان فلسطين و قبله اولين مسلمين بود، اما به همت مسلمانان و ديگر انسان هاي آزاده، اين تلاش ها به صورت يکجا، بي حاصلي خود را در جنگ بيست و دو روزه غزّه نشان داده شد.
در ضمن،‌ با وجود گستردگي مطالب و محدوديت  صفحات مقاله در يک مجله  علمي به اختصار علاوه بر صلح هاي تحميلي به برخي حوادث پيراموني مرتبط با اين بي هويت سازي مي پردازيم.

1. پلى لرزان، روى درّه‏اى عميق (1979 - 1978)

فضاى جهان اسلام به طور عام و منطقه فلسطين به نحو خاص از فاصله 1978 تا 1979 تحت تأثير حوادث مهم قرار داشت. يكى از آنها، حادثه صلح سادات، رئيس جمهور مصر از جهان عرب با اسرائيل بود، که خود، سرمنشأ سلسله سازش‏هاي اعراب با اسرائيل گشت؛ اگرچه نام قراردادهاي صلح به خود گرفته بود، و قرارداد سادات، مشهور به صلح كمپ ديويد گرديد.[11] که در اين مقاله، عنوان «پلي لرزان.....» به خود گرفت. اين عنوانى بود كه نويسنده كتاب «كمپ ديويد پس از دو دهه» براى كنفرانس كمپ ديويد (17 - 5، سپتامبر، 1978) برگزيد. ايشان در توصيف اين كنفرانس نوشته است:
اين كنفرانس، اولين رخنه حقيقى در زمينه نزاعى بود كه به تأييد همه، در صدر شديدترين درگيرى‏هاى منطقه‏اى در قرن بيستم بوده است. و اين درگيرى در عين حال، يكى از معدود درگيرى‏هايى است كه در قرن بيست و يكم نيز ادامه خواهد يافت... با اين كه ديدار سادات از قدس اشغالى حدود 10 ماه قبل از آن صورت گرفت. ولى اگر اين كنفراس شكست مى‏خورد، سفرى را كه در زمان خود، سفر قرن بيستم نام گرفته بود، در پرده تاريكى فرو مى‏برد... كنفرانس كمپ ديويد، يك نقطه عطف و بلكه تنها نقطه عطف در جريان نزاع عربى - اسرائيلى بود... دورانى كه وضعيت نه جنگ نه صلح در آن پى‏ريزى شد... بيشتر شبيه پل معلقى بود كه بر روى يك دره عميق، همانند فرش سرخى بود كه اسرائيلى‏ها در نوابر 1977 در استقبال از سادات گستراندند... از اين رو برگزارى جشن توسط رسانه‏هاى غربى عجيب نبود... (هر چند به ظاهر) مذاكره‏كنندگان سعى كردند به يك الگوى متناسب با كل «چارچوب صلح در خاورميانه» در كنار جزء «چارچوب توافقى» براى معاهده صلح بين مصر و اسرائيل دست يابند. (اما) مذاكره كنندگان مصرى نتوانستند اين رابطه را برقرار كنند.[12]
نويسنده اين كتاب، معتقد است كه مصرى‏ها نتوانستند نتايج مطلوب را به دست آورند. و حتى معتقد است كه آن روند نامطلوب و باخت، برد، بين مصر و اسرائيل به شكل شديدتر ادامه يافته است. و بعد از آن‏كه كارتر به همراه تيم همراه خود با تهديد طرفين توانست قرارداد را تحميل نمايد و اسرائيل در اين ميان با زيركى خاصى، خود را به آمريكا نزديك‏تر ساخت و كاملاً بر كنگره آمريكا اشراف يافت و هر چه زمان مى‏گذشت تمام امكانات آمريكا را به نفع اسرائيل و بر ضد اعراب و مصر بسيج نمود،[13] ايشان تلاش دارد عمده تقصير و عدم توفيق كمپ ديويد در راستاى منافع جهان عرب و فلسطين را متوجه مصرى‏ها بداند و آمريكا را كشورى بى‏طرف معرفى كند و توفيق اسرائيل را ناشى از تيزبينى و صحيح عمل كردن آنان در تعامل با آمريكا معرفى كند.[14] چنان چه معتقد است از اين كنفرانس و ديدار سادات با اسرائيلى‏ها در شهر قدس هم هيچ نكته خيرى عايد جهان عرب و فلسطين نشد.[15] در مقابل نظر يكجانبه‌گرايى نويسنده كتاب فوق، پطرس غالى مسيحى كه در لحظات پايانى كنفرانس كمپ ديويد، به دليل استعفاى وزير خارجه مصر، نامزد جاي‌گزين نزد سادات بود و پطرس در معرفى خود مى‏گويد: «..ما نزد افرادى كه انقلاب (ناصرى) كرده‏اند، از شهرت سياسى خوبى برخوردار نيستيم... در واقع ما جزو فئودالها بوديم».[16]
امّا «از آن‏جايى كه سادات تلاش مى‏كرد روابط با غرب را تحكيم بخشد، براى به كارگيرى افرادى كه به غرب گرايش داشتند؛ حتى اگر وابسته به رژيم سابق بودند، هيچ‏گونه اعتراض نمى‏كرد».[17]
با توجه به مطالب فوق كه صراحت در غرب‏گرايى غالى دارد، به گزارش ايشان، اهداف آمريكا در اين كنفرنس را مرور مى‏كنيم: غالى در شرح سفر به كمپ ديويد مى‏نويسد:
وى (سادات) مطمئن بود كه به زودى اسرائيل، موضع او را رد مى‏كند. اما افكار عمومى آمريكا، مصر را تأييد خواهند كرد. او تصور مى‏كرد كه آمريكا به اسرائيل براى پذيرش موضع سادات فشار خواهد آورد. اما من معتقد بودم كه موضوع به اين سادگى نيست و بيم داشتم كه آمريكايى‏ها هرگز بر اسرائيل فشار نياورد و سادات در اين وضعيت ناچار شود به طرف مقابل امتياز بدهد.[18]
در ادامه گزارش مى‏نويسد طرح آمريكايى شامل دو بخش بود:
يكى درباره صلح ميان مصر و اسرائيل و ديگرى پيرامون قضيه فلسطين، اما بخش دوم كاملاً مشخص نبود؛ به طورى كه اسرائيل به سادگى مى‏توانست از هرگونه توافق در خصوص قضيه فلسطين خوددارى كند... اين طرح آمريكايى واقعاً لطمه بزرگى به سادات وارد كرده بود.[19]
اما چرا سادات با اين وجود در كمپ ديويد ماند؟ اولاً اعتراض سادات به طرح به خاطر فلسطينى‏ها نبود، ثانياً كارتر گفته است اگر گفت‌گوهاى كمپ ديويد در دوره دوم رياست جمهورى تضمين مى‏كند، همه خواسته‏هاى سادات تحقق يابد.[20]
... اما آيا كارتر به وعده‏هاى خود عمل كرد؟ پطرس غالي گويد کارتر، اهل عمل نبود.[21]
پطرس غالى حتى تلقى خود از همين صلح نيمه كاره و با فرض حذف هويّت فلسطين درباره منافع مصر چنين مى‏نويسد:
اين قرارداد، شبه جزيره مصر را به منطقه‏اى خلع سلاح شده تحت نظارت آمريكا و نيروهاى حافظ صلح بين‏الملل تبديل مى‏كرد. اين طرح، ده‏ها قيد و شرط ذلت بار براى دولت مصر قرار داده بود..... كارتر از سادات خواست تا امتياز بيشترى ارائه دهد. ... و حتي طرف آمريكايى به بهاى سنگينى كه مصر طى زمانى طولانى بايد بپردازد، اهميت نمى‏داد.[22]
البته در كنار اين اعترافات ضمنى غالى مبنى بر اين كه آمريكا صاحب منفعت بيشتر بود و حتى سعى داشت جانب اسرائيل را ترجيح دهد، از ضعف گروه مصرى نيز مكرر به آن اشاره دارد.[23]
شواهد ديگرى وجود دارد كه نظر پطرس غالى را بيشتر صحه مى‏گذارد و آن خاطرات وزير خارجه زمان كنفرانس صلح، يعنى محمد ابراهيم كامل، است، ايشان آغاز صلح كمپ ديويد را چنين شرح مى‏دهد:
روز نهم نوامبر 1977 انور سادات، در جايگاه مخصوص محل خلق مصر جاى گرفت. تا اعلام كند كه براى پايان دادن به خونريزى آماده است به هر كجا كه لازم باشد برود، حتى اگر پارلمان (كنشت) اسرائيل باشد! يك هفته نگذشته بود كه مناخيم بكين، نخست وزير (وقت) اسرائيل از سادات براى بازديد از اسرائيل دعوت به عمل آورد، سادات پذيرفت و تاريخ 19 نوامبر 1977 را براى انجام آن تعيين كرد... همان روز ديدار، اسماعيل فهيمى - وزير خارجه وقت مصر - استعفاى خود را تقديم داشت، و به فاصله چند ساعت، محمد رياض وزير مشاور در امور خارجه نيز استعفا داد. و در پنجم سپتامبر 1978 همراه با پرزيدنت سادات به ايالت متحده رفتم تا در مذاكرات كمپ ديويد ميان سادات، كارتر - رئيس جمهور آمريكا - و مناخيم بگين حضور يابم.[24]
دريافت محمد ابراهيم كامل دوست سى ساله سادات[25]اين است که تلاش آمريكا براى حفظ اسرائيل و خروج مصر از خط مبارزه با اسرائيل بود. اگرچه ايشان تلاش دارد در عين بى‏تدبير نشان دادن سادات، او را انسانى وطن‏خواه و خيرانديش معرفى كند. ولي اين كنفرانس نشان داد آغاز عميق‏ترين شكاف ميان اعراب بود. شكافى كه به تنها شدن فلسطين در عرصه مبارزه براى ماندن، منتهى گرديد و حتى مصر، بزرگ‌ترين كشور عربى نيز منفور شد.[26] اما يافته او درباره آمريكا:
ايالات متحده (آمريكا) به اسرائيل چه بسا تمايل كوركورانه‏اى دارد و نسبت به دفاع از بقا و امنيت آن متعهد است... سادات قربانى... زياده‏روى نسبت به تأثير مراكز مؤثر نفوذ و رهسپردن وى به دنبال سراب فريبكارانه آمريكا (بود).[27]
نويسنده كتاب صلح موعود در حالى كه علاقه ندارد در صحت نيت آمريكايى‏ها ترديد كند، لكن باز در جاى جاى كتاب خود از علاقه آمريكا در تلاش براى تثبيت اسرائيل و بى‏توجهى به حقوق مردم منطقه، به ويژه فلسطين پرده برمى‏دارد و معتقد است که بايد با آمريکا که پيوندهاى ويژه‏اى با اسرائيل دارد، هوشيارانه برخورد كرد. و پيش‏بينى مى‏كرد كه حل مشكل مصر با اسرائيل به طور مستقل و جداى از اعراب به ويژه فلسطين، كشور مصر را قربانى نابسامانى‏هاى بى‏حدّ و حصر و مادى، معنوى و فرهنگى خواهد ساخت، بلکه اعراب به ويژه فلسطين را از هويت ساقط خواهد کرد و بي‏تدبيري سادات، خود فرصتي براي تحقق اهداف مشترک آمريكا، انگليس، آلمان و اتريش و ساير کشورهاي اروپايي در تثبيت تجاوزات اسرائيل عليه جهان اسلام و منطقه فلسطين فراهم خواهد ساخت که هم‏زمان تلاش دارند تا با به دام انداختن انور سادات، ميان اعراب، شكاف بيشتر ايجاد كنند تا از اين طريق، تسلط اسرائيل بر منطقه فزونى يابد. و حتى توانستند فلسطينى‏ها را در برابر مصرى‏ها قرار دهند و مصر به جاى مبارزه با اسرائيل، سرگرم برخورد با مبارزين فلسطين شود و در پى تنبيه آنها باشد؛ با اين تصور كه آنها جزو نيروهاى ماركسيسم شوروى شده‏اند.[28] از اين رو كارتر در اوج چهره مثبت سازى براى خود و آمريكا در ميان مسلمين و اعراب؛ در يك جلسه‏اى در 30 آوريل 1978 چنين اظهار نظر مى‏كند: حل مسئله فلسطين بدون تشكيل دولت مستقل فلسطينى در كرانه باخترى تحقق مى‏يابد و آينده كرانه باخترى عمدتاً بر اساس طرحى كه بگين در جهت اعطاى خود گردانى به فلسطينى‏هاى عرب تنظيم كرده، قرار خواهد داشت. و حل و فصل دائمى مسئله خاورميانه نياز به عقب‏نشينى كامل از اراضى اشغال شده اعراب ندارد و آن چه در سياست، همواره بالاتر از هر چيز خواهد بود، امنيت اسرائيل است.[29]
به همين دليل، وزير خارجه مصر بعد از حضور در جلسات متعدد با آمريكاييان و صهيونيست‏ها در صلح کمپ ديويد تصريح مى‏كند كه: تمام تلاش آمريكا و اسرائيل بر فراموش شدن حقوق و هويّت اصلى مردم فلسطين مي‏باشد.[30]

2. فرصت و تهديد[31] (1982 - 1975)

از جمله زمينه‏هاى تاريخى اجتماعى مؤثر در سرنوشت فلسطين، فعل و انفعالات ميان مسيحيان لبنان مى‏باشد. قابل ذكر است پرداختن به كشور لبنان نه از زاويه همسايگان با رويكرد بومى و اسلامى، بلكه از زاويه بخش اثرپذير و اشتراك فرهنگى با مسيحيت جهانى و نظام سلطه و صهيونيزم بين‏الملل در معارضه با فلسطين مورد نظر است. بعد از سال 1948 موج آوارگان فلسطينى، به سوى همسايگان رو به گسترش بوده است و بعد از حادثه سپتامبر سياه اردن[32] بخش قابل توجه ديگرى از آوارگان به ويژه گروه‏هاى فعال فلسطين و گروه‏هاى چپ و راديكال فلسطينى به ديگر آوارگان قبلى فلسطينى در لبنان افزوده شدند. اين حضور براى مسلمانان لبنان و فلسطيني، به دليل همفكرى تعداد قابل توجهى از رهبران و مردمان لبنانى با فلسطينيان، فرصت بود؛ برخلاف رهبران اردن كه خوى سازشكارى را تعقيب مى‏كردند. ولى همين حضور، براى مسيحيان لبنان، يك تهديد بود؛ زيرا ازدياد مسلمانان در لبنان و هم‌آهنگى و هم‏گامى آنان با هم، در شكل‏گيرى يك دولت مقتدر مسلمان اكثرى، برابر يك دولت اقلىّ تحميلى مسيحى و مارونى در لبنان، مؤثر بود و همين، عامل تهديد مسيحيان داراى اقليّت، انحصارطلب و زياده‏خواه بود. اما اين حضور فلسطينيان براى اسرائيل، هم فرصت بود و هم تهديد محسوب مى‏گرديد. فرصت از اين باب بود كه مى‏توانست با بزرگنمايى خطر حضور فلسطينيان در لبنان و اتحاد آنان با ساير مسلمانان، توجه مسيحيان را به خود جلب كند و زمينه گسترش نزاع قومى - مذهبى را در لبنان فراهم سازد. تهديد بود به اين دليل كه گروه‏هاى مبارز فلسطينى با پشتيبانى مردم با همت لبنان مى‏توانند بر اسرائيل، ضربه‏هاى اقتصادى و امنيتى وارد سازند. هر يك از دو جبهه در پى تكميل و نتيجه بخشى فرصت‏ها و به دنبال رفع خطر مواضع تهديد بودند، كه البته با توجه به پشتيبانى نظام سلطه از صهيونيزم، كفّه طرف اسرائيل سنگين‏تر بود.
با توجه به اين مقدمه، روشن مى‏گردد كه زمان به نفع مسيحى‏هاى لبنان پيش مى‏رود؛ زيرا هم مسيحيان لبنان نياز به حمايت دارند. جهت غلبه بيشتر بر لبنان، تا لبنان تقسيم شده به دو جبهه اسلامى و غير اسلامى را به نفع مسيحيت به وحدت برسانند يا از مسلمانان جدا شوند. و هم اسرائيل به دنبال بهانه براى سركوب فلسطينيان و حاميان آنان در لبنان بود. گام‏هاى اوليه را فالانژهاى لبنان آغاز كردند. اوج قساوت در آوريل سال 1975 اتفاق افتاد. بهانه اوليه با مخالفت مردم صيدا از نفوذ استعمارى يك شركت آمريكايى - كه كميل شمعون مسيحى مارونى عضو آن بود و به حقوق ماهيگيران تجاوز مى‏كرد - شروع شد. در طى يك تظاهرات وسيع، توسط ماهيگيران - كه رهبرى آن با يك رجل سياسى و ملى صيدا و از نمايندگان سابق مجلس و از حاميان مقاومت فلسطين بود - مخالفت آغاز شد، لكن در اثناي تظاهرات، گلوله متوجه اين شخصيت مجاهد و ضد اسرائيلى و سياسى به نام «معروف سعد» گرديد و او را بر زمين انداخت، نطفه يك بحران طولانى در لبنان در راستاى تحقق يك آرزوى ديرينه عليه جهان اسلام و فلسطين، منعقد گرديد، كه دامنه و گستره آرزومندان تا شوروى سابق را هم شامل مى‏شد. شهيد چمران در اين خصوص مى‏گويد: «مسيحيت تصميم گرفته بود كه لبنان را تقسيم كند و در قسمت مسيحى‏نشين لبنان در شمال، حكومتى مارونى به وجود آورد. بر اساس برترى نژادى، مثل اسرائيل. اسرائيل از اين كه در اين منطقه دولتى با زيربناى فكرى برترى نژادى مثل اسرائيل به وجود بيايد، استفاده زيادى مى‏برد. حكومتى دست نشانده اسرائيل، بر اساس همين فلسفه بود كه مى‏خواستند همه مسلمان‏ها را بيرون بريزند... كمونيست‏ها نيز مى‏خواستند به رهبرى كمال جنبلاط، حكومتى كمونيستى در جنوب لبنان به وجود آورند و روسيه‏ شوروى پشتيبان آنها بود. و به دو بندر معروف «صور» و «صيدا» در جنوب لبنان چشم طمع داشت. اينها احساس مى‏كردند كه اگر لبنان تقسيم شود، و مسيحيان قسمت شمال را بگيرند، در قسمت جنوب كه اينها قدرت و اكثريت دارند، قادرند كه يك حكومت چپ با قدرت فلسطينى‏ها و با سياست روس‏ها به وجود آورند».[33]
بر همين مبناى تقويت اسرائيل و محو هويّت فلسطينيان، شعله‏ور كردن جنگ در لبنان موضوعيت داشته و دارد. نهايت بعد از سال‏ها جنگ و صلح، بخشى از نقطه تهديد عليه اسرائيل رفع گرديد و نقطه فرصت مسلمانان و گروه‏هاى مقاومت واقعى نابود گرديد. تلاش‏هاى پى در پى رهبران مدبّر و دورانديش مسلمان شيعه وسنّى و حتى ارامنه و فلسطينيان براى عدم شعله‏ور شدن آتش تفرقه در لبنان بود، لكن با اسرار مارونى‏ها به رهبرى جُمّيل و شمعون و حمايت‏هاى آشكار و پنهان اسرائيل به قصد تجزيه لبنان، تجاوز آشكار اسرائيل و فاجعه تقسيم لبنان، در 1978م. اتفاق افتاد و اين تخاصم و تجاوزات اسرائيل به لبنان در سال 1982 به اوج خود رسيد.
نتيجه اشغال لبنان براى فلسطينى‏ها محاصره‏ همه جانبه از سوى اسرائيل و فالانژهاى لبنان بود و نهايت به خروج و يا حتى اخراج بخش قابل توجهى از فلسطينى‏ها از كشور لبنان به خارج از آن، به ويژه به كشور تونس منتهى گرديد، يعني نه تنها هويت سرزميني فلسطين بايد محو شود، بلکه بايد فلسطيني نيز حتي از حضور فيزيکي در همسايگي کشور و وطن خود محروم شود. اما مطلب ديگرى كه از اهميتي كمتر از تجزيه لبنان برخوردار نيست، يادآورى اين نكته كه، اين اشغال نتيجه صلح كمپ ديويد بود؛ چنان كه پيش‏بينى آن را وزير خارجه وقت مصر در موضوع صلح كمپ ديويد به آن اشاره كرده است و صريحاً رابطه كنفرانس صلح و حمله اسرائيل به لبنان را بيان مى‏كند.[34]

3. طرح ريگان [ادامه سياست آمريكا (1982)]

اگرچه اين طرح به ظاهر راجع به جنگ اسرائيل و لبنان است، لکن نظارت خاصي به هويت زدايي فلسطين دارد؛ از اين رو بي مقدمه به اصل بحث طرح ريگان مي‏پردازيم و سخنان ريگان، بهترين گواه بر اين ارتباط است. او در يک سخنراني اشاره کرد که امروز، يك روز افتخارآميز است؛ چرا كه كار تخليه بيروت از نيروهاى ساف به پايان رسيده است. اما اگر وساطت نيكوى آمريكا و اقدام قهرمانانه يك ديپلمات بزرگ آمريكايى (فليپ حبيب) نبود، اين گام درست برداشته نمى‏شد، اين كلمات، متن سخنرانى پرزيدنت ريگان در روز اول سپتامبر 1982 است كه در قالب «طرح ريگان» براى حل و فصل نزاع خاورميانه ايراد گرديد. اين سخنان ريگان، تلخى دردناك كمك‏هاى عظيم را در اذهان زنده مى‏كند كه آمريكا براى تأسيس كشور اسرائيل دُرّ خاك اعراب (منطقه اسلامى) و اخراج آنها (فلسطينيان) از سرزمينشان مبذول كرد، موثر شد، تا فلسطيني حتى ‏در لبنان نيز از تعقيب اسرائيل كه با تبانى آمريكا صورت مى‏گرفت، در امان نباشد.[35]
اما طرح و يا صلح معروف به طرح صلح ريگان چه بود؟ مثل هميشه يك فرصت براى درگيرى، سپس با حمايت نظامى در جانب اسرائيل، دست برتر براى غاصب فراهم مى‏گردد. سپس با پيشنهادهاى جهت حفظ بخش قابل توجه دست‌آورد غاصبانه اسرائيل و از دست دادن ظاهرى بخش اندك از محصولات غاصبانه در ازاى مشروعيت بخشى بين‏المللى و دول غربى، يك مرحله از بازى به پايان مى‏رسد. بعد از تثبيت و ايجاد پذيرش دولى توسط اهرم‏هاى خود ساخته بين‏المللى و رسانه‏هاى صهيونيستى دوباره بعد از زمان كوتاهى باز با يك بهانه واهى، حمله‏ جديد و تجاوز جديد آغاز و سناريوى قبلى تكرار مى‏شود. براى روشن شدن بيشتر اين موضوع به مفاد طرح كه از زبان ريگان بيان گرديد، اشاره مى‏كنيم:
منطقه - خاورميانه - كه براى آمريكا از اهميتى استراتژيك برخوردار است و نمى‏توان اهميت وجود ثبات در منطقه، براى اقتصاد آمريكا را ناديده گرفت، در مورد نزاع اعراب - اسرائيل نيز آمريكا چارچوب كمپ ديويد را همچنان به عنوان تنها راه پيشرفت امر صلح قبول دارد. اما جنگ لبنان رخ داد، ولى با وجود خسارات نظامى وارده بر ساف مستقر در لبنان، به هيچ وجه از اشتياق مردم فلسطين نسبت به حلّ مشكل آنها نكاسته است. البته امنيتى است كه آمريكا به دنبال آن است، امنيتى كه واقعيت وجود اسرائيل را بپذيرد. از اين رو بديهى است كه برقرارى صلح از طريق تأسيس يك كشور مستقل فلسطينى در ساحل غربى و نوار غزه امكان‏پذير نيست، بلكه عقيده ثابت آمريكا اين است كه يك حكومت خودمختار مرتبط با اردن براى فلسطينى‏ها بهترين فرصت جهت برقرارى يك صلح پايدار است. پس اشتباه نكنيد، آمريكا با هر پيشنهادى كه امنيت اسرائيل را تهديد كند، مخالفت خواهد كرد.[36]
اين رويكرد دفاع از حفظ رژيم صهيونيستى را كارتر علاوه بر دوران رياست جمهورى خود، در عصر ريگان هم ادامه داد و حتى به اين موضوع تصريح مى‏كند كه:
با ورود به اورشليم در بهار 1983، در آن جا شنيديم كه از مذاكرات كمپ ديويد كه منجر به صلح (تحميلى و به نفع اسرائيل) با مصر شده است، سپاس‌گذارى مى‏كنند.[37]
سپس بيان را صريح‏تر مى‏كند و مى‏نويسد: «كشور او (بگين) و كشور من، اعتقادات و اهداف سياسى مشترك بسيارى داشتند».[38]
تحليل نهايى دو نويسنده درباره صلح ريگان، كه مورد پسند محقق تونسى در كتابش شده است به عنوان جمع‏بندى اين بحث نقل مى‏كنيم:
آن چيزى كه رئيس جمهورى (ريگان) مى‏خواهد بگويد، اين است كه حقوق ملى فلسطينى‏ها مشروع نيست؛ چون با منابع امنيتى اسرائيل منافات دارد. حق غير قابل انتقال فلسطينى‏ها در تعيين سرنوشت خود از سوى رئيس جمهورى ايالات متحده به عنوان چيزى كه مشروع نباشد، توصيف شده است.[39]
چنان چه گذشت، طرح صلح ريگان علاوه بر امنيت اسرائيل به دنبال به فراموشى سپردن هويت فلسطين بوده است.

4. طرح فاس [ادامه كمپ ديويد (1983)]

هم‏زمان با تلاش‏هاى مستقيم جريان مهاجم به جهان اسلام به ويژه اسرائيل و آمريكا از دهه پنجاه، آرام آرام تلاش‏هايى با واسطه را هم تعقيب مى‏كردند كه يك نمونه‏ آن كمپ ديويد بود. با وجود اين كه ابتدا اكثر كشورهاى عربى با آن اظهار مخالفت نمودند، اما با برنامه‏ريزى جريان مهاجم و بى‏تدبيرى جهان عرب، احساس ضرر خيالى به جهان عرب به ويژه حاكمان القاء گرديد؛ مبنى بر اين كه اگر وارد اين جريان مذاكره نشوند و در مسابقه نزديكى مصر و رژيم غاصب و منافع آن اگر شركت نكنند، به طور قطع بازنده خواهند بود؛ از اين رو مخالفين كمپ ديويد، گام بلندى در جهت موافقت برداشتند و اكتفاء به همراهى مصر نكردند، بلكه خود، طراح صلح‏هاى تحميلى جديد شدند، از اين رو در 17 آگوست 1981 در حالى كه منطقه لبنان در آتش تفرقه و تهاجم شعله‏ور است، شاهزاده فهد وليعهد وقت دولت سعودى براى نخستين بار، طرح پيشنهادى صلح هشت ماده‏اى خود را منتشر كرد؛ اگر چه به ظاهر در راستاى قطعنامه 242 شوراى امنيت و 3236 مجمع عمومى بود، لكن در واقع، حافظ منافع ملت مظلوم و مورد تهاجم فلسطين نبود، و در 25 نوامبر 1981 به كنگره سران عرب در «فاس» ارائه گرديد، لكن مورد موافقت كل قرار نگرفت و با بازبينى اساسى، مجدداً در كنگره سران عرب در فاس ارائه گرديد و نهايت در 9 سپتامبر 1983 پذيرفته شد كه حداقل ايراد آن پذيرش اسرائيل به عنوان يك كشور بود. به عبارت ديگر در اين طرح اكثر سران كشورهاى عربى مشروعيت اسرائيل را پذيرفتند؛ در حالى كه در گذشته، اين موضوع را قبول نداشتند و حتي يک گام ديگر در جهت تسريع در محو هويّت فلسطين برداشتند.[40]

5. كنفرانس مادريد [گام ديگر مشروعيت‏سازى (1991)]

از جمله طرح‏هاى صلح تحميلى براى مشروعيت بخشى به اسرائيل بدون گامي در حفظ هويت فلسطينيان، در برابر افكار عمومى جهان به ويژه جهان اسلام و عرب، «طرح صلح آمريكايى با شعار زمين در برابر صلح» است، يعني در آن هيچ سخن از دولت مستقل فلسطين نيست.
اين طرح «نقطه عطف تلاش‏هاى جرج بوش (اول) و وزير خارجه‏اش، جيمز بيكر بود. اولين دور مذاكرات در مادريد پايتخت اسپانيا، در 30 اكتبر 1991 آغاز شد. در جلسه‏ افتتاحيه، رئيس جمهور آمريكا، شوروى و نخست وزيران اسپانيا و اسرائيل سخنرانى كردند. اسحاق رابين با شعار فوق مخالفت كرده و تأكيد نمود ساخت شهرك‏هاى يهودى نشين را متوقف نخواهد ساخت. اين مذاكرات از دور دوازدهم به واشنگتن منتقل شد، از دور ششم كه اسحاق رابين روى كار آمد، مذاكرات، شاهد شعارهاى جديدى از سوى رابين بود. دفتر نخست وزيرى اسرائيل اعلام نمود كه ادامه شهرك‏سازى، روند مذاكرات را طولانى مى‏كند، اما همه اينها شعارى بيش نبود».[41] «و چنان كه جيمز بيكر خود اعتراف نمود».[42] و از دور هفتم با حضور بيل کلينتون، تبديل مذاكرات چند جانبه (اسرائيل و هيئت‏هاى عربى) به مذاكره دو جانبه (اسرائيل - ساف) در صدر سياست‏هاى دموكرات‏ها قرار مى‏گيرد.[43]
كاركرد اين مذاكرات چيزى جز شكسته شدن قبح مذاكره با رژيم اشغالگر و شناسايى آن به عنوان يك دولت قانونى و مشروع توسط كشورهاى عرب و برخى گروه‏هاى مبارز نبود[44] و اين يك پيروزى بزرگ براى اسرائيل محسوب مى‏شد. به علاوه آمريكا توانست به هنگام دعوت از شركت كنندگان، مهم‌ترين منافع اسرائيل را در قالب دعوتنامه بگنجاند كه سه عنصر اساسى داشت: يكى رفع مسئوليت از خود در ازاى عدم اجراى توافقات توسط اسرائيل با مطرح ساختن اين كه آمريكا فقط عضو ناظر است و حامى توافقات و قصد اعمال نفوذ ندارد. ديگرى مخالفت با شكل‏گيرى دولت مستقل فلسطينى و سومى جديت در پي‌گيرى حفظ برترى نظامى اسرائيل.[45]
در نهايت با حفظ برترى اسرائيل و غرب بر جهان عرب و فلسطين مسلمان، از نظر روانى اذهان جهانى را آماده عقب‏نشينى‏هاى جديد توسط رهبران سازشكار منطقه نمود تا آن جا كه انعقاد صلح اسلو -كه در واقع، تحويل همه فلسطين به اشغالگران به قيمت رسيدن خود مختارى منطقه اي و حکومت محلّي در چند نقطه كوچك فلسطين آن هم با اشراف حكومت اسرائيل، بود- به راحتى توسط اعراب و رهبران سازش فلسطين، امضاء شد.

7 و 6. اسلوى 1 و 2 [تكميل سازش (1995 - 1993)]

پس از طولانى شدن و بى‏ثمر ماندن كنفرانس مادريد، اتفاق بسيار هولناك عليه آرمان فلسطين در حال شكل‏گيرى بود؛ زيرا «در اين دوران، اعراب شركت كننده در گفت‌گوهاى صلح با اسرائيل هر كدام نگران دسترسى هيأت‏هاى عربى ديگر به توافق با هيأت اسرائيلى بودند و در اين ميان ضعيف‏ترين حلقه، سازمان آزادى‏بخش بود كه حتى در ابتداى مذاكرات نه به عنوان طرف گفت‌گو مورد قبول واقع شده بود و نه نماينده‏اى در مذاكرات داشت و ضربه‏پذيرترين حلقه بود»؛[46] از اين رو در حال مسابقه سازش با اسرائيل بودند.
در چنين فضايى، اسحاق رابين اظهار مى‏دارد: «آرزو مى‏كنم روزى از خواب برخيزم و ببينم تمام غزّه در دريا فرو رفته و از شرّ اين منطقه رهايى يافته‏ام».[47]
به تعبير فتحى شقاقى، دبير كل شهيد جهاد اسلامى: «اسرائيلى‏ها غزه را مانند يك حفره از آتش بر سر داشتند. آنها براى رهايى از غزّه، غير از پيمان صلح، راهى نداشتند».[48]
به اعتراف شيمون پرز: «ما در شرايطى كه از حيث تبليغاتى، غرامت سنگينى را در غزه مى‏پرداختيم، از همين رو، به عنوان بهترين راه حلّ براى نجات خودمان از يك مسئوليت ناشدنى كه همانا غزه بود، چنان ديديم كه به فرماندهى مركزى ساف اجازه داده شود، خود در آن جا حضور يابد».[49]
در يك فضاى بُرد مطلق و باخت تقريباً مطلق، مسابقه سازش - به داورى آمريكا و اروپا- بعد از مادريد، بلكه در اثناى كنفرانس مادريد به صورت پنهان بين تيم عرفات و تيم اسرائيل در جريان بود؛ در حالى كه هم اريحا و هم غزه، سرزمين بى‏حاصل و مشكل‏ساز براى اسرائيل بود و فقط براى كسب مشروعيت بين‏المللى و منطقه‏اى كه آرزوى تاريخى او بود، با گروه ياسر عرفات، يعنى سازمان ساف معاوضه كردند. و در حالى، مجموع غزه و اريحا از نظر جغرافيايى علاوه بر ارزش کم اقتصادى، امنيتى فقط شامل 2% فلسطين مى‏شد. يعنى اسرائيل از مجموع سرزمين فلسطين (قبل از 1948) فقط 2% خاك آن را به نماينده ساف در طى قرارداد اول در سال 1993 سپرد.[50] و سپس با افزودن تنها 30% كرانه‏ى باخترى (نه كل كرانه و نه 30% كل فلسطين) در قرارداد دوم در سال 1995 به نام قرارداد طابا يا اسلوى 2،[51] آن هم با حفظ نظارت خود بر مناطق كرانه باخترى، به عنوان اعطاى خود مختارى تحويل نماينده ساف و در ازاى آن كنترل انقلاب و انتفاضه فلسطين را به ساف داد تا ديگر هزينه‏ برخورد با انتفاضه را نپردازد و انتفاضه را تبديل به يك مسئله داخلى خود مختارى كرد.[52]
و حتى در اين قرارداد، نه تنها مسئله آوارگان سال 1948 پي‌گيرى نشد، بلكه مسئله همه آوارگان 1968 هم پي‌گيرى نشد و در مقابل، اسرائيل به تمام خواسته خود كه صلح، آرامش، امنيت و مشروعيت جهانى بود، دست يافت. ديگر اسرائيل تثبيت شد و آرمان فلسطين براى هميشه به فراموشى سپرده شد.[53] و اين دست‌آوردها در اعترافات صريح رهبران سياسى رژيم غاصب در مقابل معترضين يهودى، به آسانى قابل درك است.[54]
علاوه بر اسرائيل، آمريكا و برخى كشورهاى اروپايى سهم وافرى هم در وقوع اين مذاكرات ايفا كردند و هم منافع فراوانى نصيب خود كردند و آمريكا در راستاى تكميل نظم نوين جهانى، نوك اهداف خود را تسلط بر خاورميانه و جهان اسلام قرار داد.[55]

8 . ادبيات وارونه‏ قراردادها (2000 - 1994)

در ادامه فراگير و منطقه‏اى كردن تهاجم توسط صهيونيسم و حاميان آن و همگانى شدن تسليم توسط نيروهاى منطقه و حاكمان عرب و فراموش شدن هويت فلسطين، صلح تحميلى ديگري تحت عنوان «قرارداد ترك مخاصمه» در مورخ 25 ژوئيه 1994 توسط شاه حسين و اسحاق رابين در واشنگتن منعقد گرديد تا امنيت اسرائيل از ناحيه شرق تضمين گردد.[56] و در اين قرارداد، كرانه باخترى در كنترل اسرائيل قرار مى‏گيرد و آوارگان فلسطينى از بازگشت به آن محروم مى‏شوند[57] و در سال 1997م در ماه ژانويه طى يك قرارداد، شهر الخليل با تمام آثار تاريخى و حرم حضرت ابراهيم(علیه السلام) در اختيار رژيم صهيونيستى قرار گرفت، باقي‌مانده شهر به حكومت خودگردان واگذار گرديد.[58] و در اكتبر 1998م طى قراردادى به نام «واى ريو» يا همان «مريلند» ويا «واى پلانتشين» و يا «طاباى دوم» و يا همان «اسلوى 3» منعقد مى‏گردد. در واقع در اثر عدم وفاى رژيم صهيونيستى به قراردادهاى قبلى،[59] براى احياي آن، دوباره قرارداد جديد منعقد شد؛ زيرا از اسلو قرار بر اين بود 30 درصد كرانه غربى به حكومت خودگردان واگذار شود، اما اتفاق نيفتاد. به همين دليل در اين قرارداد، قرار بر اين شد حدود 13% به فلسطينيان واگذار شود. البته مناطق پراكنده و ناپيوسته به هم به دولت خودگردان واگذار گرديد.[60] و حتى به عقيده «فينكن اشتاين» استاد دانشگاه در رشته علوم سياسى مقيم آمريكا، اين قرارداد، عدول و تعهد كمترى از قراردادهاى قبلى براى اسرائيل بود.[61]
وارونگى قراردادها به دليل جابه‌جا شدن متهم و شاكى مى‏باشد. در اين قراردادها يادآورى كرده‏اند كه صاحب حق، يعني فلسطينيان، بايد متعهد شوند در ازاى طلب حق خود، از هويت، امنيت و استقلال خود صرف نظر كنند. اين جابه‌جايى را هم در اعتراف رهبران صهيونيستى و هم از مفاد قراردادها مى‏شود به دست آورد.
از آن جا كه خط عقب‏نشينى جهان عرب از مصر شروع و به گروه‏هاى فلسطينى ساف منتهى گرديده بود و رويكرد وارونگى توسط صهيونيسم بين‏الملل با نمايندگى ظاهرى و علنى اسرائيل و آمريكا تعقيب مى‏شد، باز مثل هميشه اسرائيل با بهانه‏تراشى، توافق قبلى را با كمترين حد ممكن عملى ساخت و در عمل مذاكرات را به بن‏بست كشاند تا اين كه در قالب قرارداد واى ريور 2 يا شرم‏الشيخ دوم در تابستان 1999م در شهر شرم‏الشيخ مصر با حضور آلبرايت وزير خارجه وقت آمريكا و طرف‏هاى اسرائيلى و فلسطينى براى اجرايى كردن توافقنامه قبلى موافقت‏نامه جديد امضاء شد كه نتيجه‏اش تقليل يافتن تعهدات حداقلى قبلى اسرائيل از نظر آزادسازى مقدار سرزمين كرانه غربى و غزه و اسراء و دامنه اختيارات فلسطينى‏ها و گستره حكومتى آنها، بوده است. در عوض به دستگيرى وسيع جهادگران فلسطينى در قالب مبارزه با تروريست با همكارى C.I.A، موساد، دستگاه اطلاعاتى اردن، مصر و حكومت خودگردان فلسطين منتهى گرديد.[62]
سرانجام، براى تكميل حلقه جديد محاصره فلسطينيان با ادبيات ديپلماسى در تابستان 2000م، اجلاس كمپ ديويد 2 در آمريكا با حضور مسئولان آمريكايى، اسرائيلى و فلسطينى تشكيل گرديد. البته نه با موضوع جديد و نه با حفظ تمام موضوعات از اولين توافقات در مادريد 1991م با حضور فلسطينيان، اين نشست صورت گرفت، اما با اين موضع‏گيرى باراك نخست‏وزير اسرائيل: 1. بيت‏المقدس و قدس، براى هميشه تحت حاكميت اسرائيل خواهد بود؛ 2. به مرزهاى 1967 باز نخواهيم گشت؛ 3. حكومت خودگردان، اجازه داشتن ارتش مستقل نخواهد داشت؛ 4. و شهرك‏هاى يهودى‏نشين در كرانه باخترى و نوار غزه تحت حاكميت اسرائيل خواهد بود؛ 5. و حتى آوارگان فلسطينى از فاصله 1967 - 1948 حق بازگشت ندارند؛ 6. هيچ گاه با حكومت مستقل فلسطين موافق نيستم.[63]
به تعبير باروخ كيمرلينگ (نويسنده‏ كتاب انهدام سياسى) در واقع: «باراك در مورد نوع توافقى كه نهايتاً مورد قبول فلسطينى‏ها باشد، هيچ ايده‏اى نداشت و احتمالاً در مورد توافق مورد انتظار خود نيز هيچ ايده‏اى نداشت؛ جز اين كه اين توافق بايد حداكثر واگذارى از سوى فلسطينى‏ها و حداقل هزينه‏ سياسى و سرزمينى را براى اسرائيل دربر داشته باشد».[64]
در پايان اين صف‏آرايى جهانى دو تمدن اسلامى و غربى در دهه آخر قرن بيست (با مديريت آمريكا در جانب تمدن غرب) نتيجه‏اش پروراندن اسرائيل و تضعيف حداكثر حقوق و منافع مردم فلسطين، بلکه آخرين تلاش صهيونيستي براي نابودي هويت فلسطين بود كه سير و شيب نزولى آشكار و خطرناكى را سپرى كرده بود. زيرا در قطعنامه سال 1947 معروف به قطعنامه تقسيم فلسطين از ميان حدود «009/27 کيلومتر مربع»[65] به 5/56% (حدود 15260 کيلومتر مربع) براى يهود و 43% (حدود 11613 کيلومتر مربع) براى اعراب و مسلمانان فلسطين و 5/0% (حدود 135 کيلومتر مربع) شامل بيت‏المقدس، با مديريت مجامع بين‏المللى و منطقه، بعد از پيروزى غرب در جنگ جهانى دوم، به تصويب سازمان ملل رسيد،[66] يعني سهم مردم فلسطين مشتمل بر حدود 11613 كيلومتر مربع مى‏شد، ولى در قطعنامه‏ 244 بعد از جنگ 1967م كه آن هم به مديريت آمريكا اتفاق افتاد، آن سهم كمتر از نصف در قطعنامه‏ى تقسيم، دوباره تنصيف شد و به جاى آن 43% به قريب 22% (يعني حدود 5942 کيلومتر مربع) تقليل يافت كه شامل تمام كرانه باخترى و نوار غزه مى‏شد. لكن عملياتى شدن همين تربيع کل يا كمتر از يك چهارم فلسطين در قطعنامه 244، در كنفرانس مادريد، به اخذ امتيازات فراوان از ساف كه مهم‌ترين آن مشروعيت‏بخشى به اسرائيل توسط گروه ساف بود، مشروط گرديد. امّا براي تحقق اين مقدار هم بعد از اخذ امتيازات فراوان، به علت عدم عملى شدن كنفرانس مادريد، قرارداد جديد ترتيب داده شد تا قواعد ديگرى براى عملياتى كردن قراردادهاى قبلى نوشته شود. اين بار در اسلو، دوباره قرارداد قبلى تقليل يافت آن يك چهارم كل كه همه كرانه و غزه را شامل مى‏شد، تبديل به 90% (حدود 5340 کيلومتر مربع) كرانه و غزه گرديد. ولى باز همان قرارداد عملى نگرديد و دوباره در قرارداد جديد به نام مريلند آن هم به 40% (حدود کمتر از 2380 کيلومتر مربع) كاهش يافت، لكن همين اجرا نشده به 18% در شرم‏الشيخ دوم تقليل يافت و آخر اين دهه همان هم به 5/13% (حدود 800 کيلومتر مربع) در كمپ ديويد دوم به تصويب رسيد. يعنى از 11613 كيلومتر مربع در قطعنامه‏ تقسيم فلسطين، به كمتر از حدود 800 کيلومتر مربع برابر 7% و نسبت به كل فلسطين كه از آنِ مردم فلسطين بود به كمتراز 3% كل فلسطين منتهى گرديد. البته نه تحت عنوان دولت مستقل، بلكه با عنوان دولت خود مختار با مديريت امنيتى اسرائيل تصويب
گرديد؛ آن هم به شرط دستگيرى همه مبارزان و صاحبان حق توسط دولت خودگردان ساف، اين كمترين حق مورد تصوير، به گروه اندكى از سازشكاران فلسطينى كه نماد آن گروه ساف باشد، به صورت معلق تحويل گرديد.[67]

9. آناپوليس [آخرين تلاش‏ها 2007]

بعد از گرفتن امتيازهاى مكرر از پايان قرن نوزده تا انتهاى قرن بيستم، به واسطه صهيونيسم بين‏المللى و عاملان بريتانيايى و آمريكايى و ديگر نقش‏آفرينان مسيحيت بين‏الملل، نوبت تثبيت حداقل‏ها بود؛ يعنى از سال 1878 م با تأسيس اولين آبادى صهيونيستى در فلسطين تا آوريل 1983 نگاه مهاجمين به حدود و مرز دولت غاصب، نگاه حدّ لايقف و پايان‏ناپذيرى به سوى سرزمين‏هاى اسلامى منطقه بود. ولى از اولين انفجار كارساز در سفارت آمريكا در بيروت لبنان در آوريل 1983، ادبيات سياسى عوض شد و نسبت به مرزهاى خارج فلسطين، به ويژه لبنان ادبيات عقب‏نشينى بود؛ اگر چه عقب‏نشينى واقعى در سال 2000 اتفاق افتاد.[68]
اما ادبيات در برابر فلسطينى‏ها، ادبيات گرفتن حداكثر امتياز و تثبيت مرزها بود. از اين رو در هر نشستى از سال 1978م - قرارداد كمپ ديويد سادات - تا سال 2002م، سال تدوين برنامه‏ نقشه راه، ابتدا وعده‏هايى به فلسطينيان داده، سپس توسط اسرائيل نقض صورت مى‏گرفت، بعد از آن، نشستى جديد براى الزام اسرائيل بر عمل به قراردادهاي گذشته، لكن كمتر از آنچه در نشست و قرارداد قبلى متعهد شده بود را در قرارداد جديد پيشنهاد مي‏دادند و اين جريان به صورت تصاعدى به نفع اسرائيل و تنازلى عليه فلسطينيان ادامه يافت.[69] و اين نگاه و روند در خصوص قدس بيشتر صدق مى‏كند؛ گرچه سازمان ملل در ظاهر، تلاش‏هاى مثبت را پى‏گير شد.[70]
اما در نقشه راه به صورت خاص، جاى متهم و شاكى عوض شد، يعنى هر چند روند وارونگى از سال 1994 م آغاز شده بود، اما از نقشه راه، وارونگى ويژگى خاص يافت كه عبارت بود از: «پايان دادن به هرگونه مقاومت بدون هيچ قيد و شرط با همكارى ساف و اسرائيل، بر ضد مردم مسلمان فلسطين و ديگر فلسطينى‏ها»، البته به اين اميد كه از سال 2003 موضوع تشكيل دولت فلسطينى پي‌گيرى نشود؛ موضوعى كه به صورت رسمى و علنى از سال‏ها قبل وعده رسمى داده بودند.[71] يعنى نفى مطالبه حق و مقاومت، بدون قيد و شرط صورت گيرد، لكن تشكيل دولت بعد از سال‏ها تأخير، مشروط به شرايطي شد كه كم‌ترين آن نفى مقاومت است. شرطى كه با كوچكترين اتفاق تحقق آن غير ممكن مى‏شود؛ زيرا با توجه به تجربه تاريخى - ايجاد محدوديت اقتصادى و امنيتى از سوى اسرائيل در كنار غصب تاريخى، مردم منطقه فلسطين را به ستوه آورده است - هر روز احتمال يك حركت مقاومت مردمى هر چند كوچك از سوى محرومين و آسيب‏ديدگان منطقه وجود دارد و اين، يعنى محقق نشدن شرط و تأخير تحقق دولت ملى فلسطين و عدم سامان‏يابى هويت ملى فلسطين كه نتيجه‏اش انهدام تدريجى هويت ملى فلسطين مى‏باشد كه اولين و آخرين آرزوى غاصبان بوده است.
ويژگى ديگر، اشتراط به شرط «بايد حق موجوديت اسرائيل به رسميت شناخته شود»[72] دولتي كه اصل آن غصبى است، يا مى‏شود گفت: لاأقل بيش از 30% آن بر مبناى تعهدات بين‏الملى غصبى است. تعهدات بين‏المللى كه شوراى امنيت بين‏المللى آن زير سلطه كشورهاى پنج‏گانه به ويژه زير سلطه‏ بريتانيا و آمريكا مى‏باشد. البته در مقابل اين شروط، در ظاهر اسرائيل نيز موظف شده است كه «نبايد هيچ اقدامى را براى از بين بردن اعتماد... انجام دهد».[73]
اما در كنار اين واقعيت‏هاى تاريخى تحريك‏زا، كمترين كارى كه رهبران دولت غاصب در تحريك مردم فلسطين صورت مى‏دهند، شرح بيان تفصيلى امتيازات گرفته در اين قراردادها بر ضد مردم فلسطين براى مردم اسرائيل است. مطالبى كه جهت حفظ آرامش مردم خود و برترى بر رقباى انتخاباتى انجام مى‏دهند.[74]
به تبع اين تحريكات به طور طبيعى مردم فلسطين از خود مقاومت نشان خواهند داد، آن‏گاه اين مردم به نص قرارداد و نقشه راه خشونت طلب، ضد صلح معرفى مى‏شوند. در حالى كه نياز اساسى اسرائيل به صرف امضاء قرارداد به واسطه‏ ساف به عنوان گروه فلسطينى و نماينده فلسطينيان، حاصل خواهد شد و آن نياز، همان نياز به مشروعيت منطقه‏اى و بين‏المللى است که با امضاي فلسطينيان حاصل مى‏شود. نكته ديگر وارونگى، اين كه در اين قرارداد، نماينده فلسطين متعهد مى‏شود به كمك غاصب حقوق تاريخى مردم فلسطين، يعنى دولت صهيونيستى در كنار حاميان تاريخى دولت غاصب كه همان گروه چهار[75] باشد، بر ضد مردم مظلوم فلسطين اقدام به برخورد و دستگيرى اعضاي گروه‏هاى مقاومت فلسطينى را محقق سازد. يعنى نه تنها جاى شاكى و متشاكى و يا شاكى و متهم عوض شده است، بلكه متهم و مجرم به جاى قاضى و مجرى قانون نشسته است، اما سهم مردم مظلوم فلسطين، چيزى جز وعده، آن هم در سال‏هاى آتى و به شرايطى كه ذكر شد، نخواهد گرديد. يعنى كاملاً زمينه نزاع و مخالفت براي عملى شدن حقوق مردم فلسطين به دست اسرائيل باقى مانده است و در عمل، هويّتي به نام فلسطين در منطقه و جهان حذف شد.[76]
حركت جديد تقليل‏گرايى، اما با شعار جديد منجى‏گرى دولت جديد آمريكا جهت جلب اعتماد اعراب و فلسطينيان بعد از مرگ عرفات، آغاز گرديد و قرار شد در قالب يك همايش به نام «همايش آناپوليس» به نمايش گذاشته شود. اين همايش با نام Mideast Peace Conference ، در 27 نوامبر سال 2007 در آكادمى نيروى دريايى آمريكا در شهر آناپوليس، ايالت مريلند آمريكا و با حضور رهبران مناطق خودگردان فلسطينى و اسرائيل و نمايندگان كشورهاى عربى (نظير اردن، مصر، عربستان سعودى، لبنان و قطر) و با ميزبانى آمريكا برگزار شد، گروه چهار جانبه كه شامل ايالات متحده آمريكا، روسيه، سازمان ملل و اتحاديه اروپا از جمله شركت‏كنندگان در كنفرانس صلح خاورميانه بودند و حتى برخى از كشورهاى ديگر آسيايى نيز حضور داشتند. در اين ميان، محمود عباس (رهبر فتح) مدعى شد كه يك دستور كار روشن، لازمه موفقيت كنفرانس صلح خواهد بود. از اين رو ايشان با اُلمرت از ماه ژوئن 2007 كه به طور هفتگى با يكديگر ديدار و مذاكره مستقيم داشته‏اند، زمينه‏هاى كلى اين توافق‏نامه را فراهم ساختند. اما اين دستور، همان تكرار مورد توافقات قبلى بود كه عبارت است از تقسيم بيت‏المقدس، پناهندگان فلسطينى و حق بازگشت آنها، مرزها، شهرك‏هاى يهودى‏نشين، آب و مسائل امنيتى.[77]
يعنى پس از سال‏ها نشست‏هاى بى‏حاصل، مشروعيت بخشى به اسرائيل و خسته كننده مردم فلسطين -به تعبير رسانه‏هاى غربى- در جامع‏ترين كنفرانس درباره فلسطين، همان منطق گذشته تكرار شد كه عمده سود آن براى آمريكا نيز بود. آمريكا با طرح «حل مسئله اعراب و اسرائيل؛ يك پيروزى بزرگ براى دولت جورج بوش» فراهم مى‏ساخت و نهايت، پى‏گيرى صلح خاورميانه و طرح خاورميانه بزرگ و تثبيت دراز مدت منافع آمريكا در منطقه بود. به ويژه بعد از ناكامى آمريكا در عراق و افغانستان، اين حركت، پيروزى مهمى محسوب مى‏شد و در صورت عدم تغيير موضع اسرائيل، حداقل دولت بوش و شخص بوش به عنوان منجى صادق در نزد اعراب جلوه مى‏كرد.[78] اگرچه عدم همكارى اسرائيل، هيچ‏گاه آمريكا را وادار به كارى نمى‏كرد كه در عراق، افغانستان در سال‏هاى اخير و در ويتنام، گواتمالا، گرانادا، پاناما و نيكاراگوئه در سال‏هاى قبل، انجام داده است كه عبارت بود از حمله يكجانبه و تجاوز علنى به اين كشورها، به بهانه‏ اجراى قوانين و قواعد بين‏المللى، و پس از حمله و اسقاط دولت حاكم، دولت جديدى را نصب مى‏كرد.[79] زيرا دولت مطلوب، بلكه كشور مطلوب آمريكا در منطقه به نام اسرائيل محقق بود؛ از اين رو فقط قصد تطهير خود داشتند؛ نه تحقق قواعد و قوانين بين‏المللى، بلكه اسرائيل با وضعيت فعلى، بهانه بهترى براى حضور و دخالت آمريكا در منطقه مى‏باشد.[80]
در پايان، ادعاى احصاي همه رخدادهاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى مؤثر بر صلح‏هاي تحميلي هويت‏سوز را داريم، اما تلاش داريم به مهم‌ترين آنها هر چند مختصر بپردازيم؛ گرچه شايد برخي از قلم افتاده باشد. با اين تذکّر به برخي پديده‏ها و حوادث و پي‌آمدهاي مرتبط به صلح‏هاي تحميلي هويت سوز فلسطين اشاره خواهيم کرد:
در پى مطالبى كه در موضوع تهديد و فرصت راجع به توافق جُمّيل مسيحى و اسرائيل در تقسيم لبنان متذكر شديم، مناسب است يادآور شويم كه اركان اصلى جنگ صليبى كه انگليس، فرانسه و آمريكا در قرن اخير مى‏باشند به بهانه حل نزاع اسرائيل و لبنان در سال 1982، نيروهاى نظامى، كارشناس و به عبارت دقيق‏تر جاسوس وارد خاك لبنان نمودند كه مى‏توانستند عامل بازدارنده عليه مبارزين دو جبهه لبنان و فلسطين شوند[81] و حتى در همان مدت كوتاه اوليه، در چند عمليات جنگى به نفع فالانژها وارد عمل شدند،[82] اما در فاصله سال‏هاى 1983 و 1984 با عمليات شهادت‏طلبانه نيروى مقاومت به ويژه شيعيان لبنان صدها نفر از سربازان غربى به قتل رسيدند و موجب شد تا غربى‏ها خاك لبنان را ترك كنند و حضور خود را كمتر نمايند. از اين رو از جمله پي‌آمد آن شكست‏پذيرى اسرائيل و ترك قابل توجهى از نيروهاى غربى از خاك لبنان بود[83] که خود تأثيرگذار بر استقبال اسرائيل از صلح، لکن با هذف حذف هويت فلسطين، بوده است.
امّا اسرائيل براى جبران اين شكست‏ها و براى حفظ آمادگى نيروهاى خود به ترور دولتي و آشکار رهبران ساف در تونس با حمله هوايي، اقدام مى‏كند.[84] لكن همه اين حوادث در لبنان و اقدام اسرائيل عليه دو كشور خط مقدم مبارزه (لبنان و فلسطين) با اسرائيل، عامل تحرك عمومى فلسطينيان مى‏شود؛ هر چند برخي رهبران را به سازش سوق مي‏دهد.
يکي از پي‌آمدهاي صلح تحميلى كمپ ديويد، موضوع اعطاى خودمختارى فلسطينيان در سال 1993 در منطقه‏هاى كرانه غربى رود اردن، شهر قدس شرقى و نوار غزّه بوده است. هر چند اعطاي خود مختاري نسبت به حقوق واقعى فلسطينيان ناچيز بوده است، لکن يك عقب‏نشينى تاريخى ديگر براي اسرائيل حساب مى‏شود که در لايه‏هاى اجتماعى مردم فلسطين، اميد به آينده و زمينه حصول يك فرصت را فراهم ساخت و آنان را به سوي خلاف جهت صلح پيش ‏راند.[85]
پديده ديگر تأثيرگذار، تغيير يافتن تمايل كشورهاى عربى منطقه، از يك جريان فلسطينى به جريان ديگر است كه خود در آينده، بهترين فرصت تاريخى را براى حفظ هويت فلسطينى فراهم ساخت و عامل اين رخداد سياسي، اشتباه تاكتيكى عرفات است؛ زيرا عرفات تصور مي‏كرد که صدام، رئيس جمهور وقت عراق با حمله به كويت و با منوط كردن رهاسازى كويت به آزادى فلسطين و با پرتاب چند موشك به اسرائيل قصد حمايت از فلسطين را دارد، و از حاميان واقعى فلسطين است،[86] از اين رو عرفات و ساف، خود را در جنگ عراق و كويت، در طرف عراق و جانب صدام قرار داد و اين انتخاب، عامل رويگردانى كشورهاى عربى از ساف به سوى گروه جديدالتأسيس فلسطينى به نام حماس گرديد و اين مشروعيت بخشى عربى، خود يك فرصتى براى يك نسل جوان تازه نفس با ايده‏ مقاومت و احياء هويت را فراهم ساخت.[87]
در سال 2000 شكست پياپى اسرائيل از لبنان بخصوص از گروه حزب الله و شيعيان لبنان موجب شد تا اسرائيل بعد از 22 سال اشغالگرى، جنوب لبنان را رها كند و به جز قسمت اندكى از منطقه شبعا، همه سرزمين‏هاى لبنان آزاد گردد و اين مقاومت با رويكرد دينى، بهترين عامل تقويت جريان دينى فلسطيني و تضعيف ساير جريان‏هاي سکولار در فلسطين گرديد.[88]
جنگ سى و سه روزه اسرائيل با لبنان يا به عبارتى با حزب الله لبنان به بهانه آزادسازى دو اسير آغاز گرديد، امّا نه تنها به همه اهداف از پيش تعيين شده نظامى دست نيافتند، بلكه به مهم‌ترين هدف كه نابودى جريان جديد مبارزاتى در چند دهه اخير لبنان باشد، هم دست نيافتند وحتي عامل تقويت آن جريان كه همان حزب الله لبنان و رهبرى آن باشد، هم شدند و اين پيروزى جريان دينى، مهم‌ترين تأثير مثبت را بر مبارزان فلسطين و تغيير نگرش برخي از بازمانده‏هاى جريان‏هاى غير اسلامى و تثبيت هر چه بيشتر جريان اسلامى در فلسطين را به همراه داشت؛ کساني که هر روز گام‏هاي استواري براي احياي هويت فلسطين مسلمان برمي‏داشتند.[89]
آخرين حادثه ناکارآمدساز سلسله صلح‏هاي تحميلي بر جريان آزادسازي فلسطين در تاريخ حاضر، حمله بيست و دو روزه و حمله غيرانساني اسرائيل به غزّه است که درخشش جوانه سبز مقاومت اسلامي مردم فلسطين را در پي داشت و توان حمله نظامي اسرائيل از سي و سه روز به لبنان به بيست و دو روز در غزّه که ده‏ها برابر کوچک‌تر از جنوب لبنان است، تقليل يافت و همراهي همه جانبه غرب به ويژه آمريکا، فرانسه و انگليس از اسرائيل، توفيقي را براي آنان حاصل نکرد و تمام تلاش‏هاي مشروعيت‏بخشي چند دهه به نابودي بين‏المللي کشيده شد. و حتي در کشورهاي طرفدار دولت اسرائيل، تظاهرات مردمي عليه اقدامات وحشيانه و حتي موجوديت دولت اسرائيل به راه افتاد.

نتيجه‏گيري

نزاع شرق و غرب به ويژه اروپا بعد از حضور اسلام، بيشتر داراي رويکرد ايدئولوژيکي هر دو گروه مضاعف گرديد. لکن تغيير ادبيات اروپا در قرن 19 و بيداري جهاني و ضميمه شدن يک نفرت و يک فرصت براي اروپا، ادبيات اين نزاع را تغيير داده بود. نفرت مسيحيت اروپا و غرب نسبت به يهود و طرح ايده صهيونيسم يهودي مبني بر علاقه به تشکيل دولت در سرزمين فلسطين توسط برخي يهوديان زرسالار به عنوان فرصت براي اروپا، بهانه جديدي شد براي احياء جنگ‏هاي صليبي لکن با ادبيات نوين. چه از طريق همکاري با صدور بيانيه به نفع يهود مهاجر و چه با اعطاي کمک‏هاي نظامي، اقتصادي و حتي فرهنگي و سياسي، اين ادبيات جديد سامان يافت، تا اين که در عريان‏ترين ادبيات در قالب طرح تقسيم فلسطين و سپس با قطعنامه‏هاي چند پهلو در حمايت از دولت جعلي يهود در فلسطين، ادامه يافت و نهايت در يک نبرد بي‏امان ديپلماسي نوين مبني بر ايجاد الفت و آشتي بين غاصب و صاحب‏خانه و همسايه، با تحميل قرارداد صلح پشت قرارداد صلح، تنظيم گرديد و در هر قرارداد صلح تحميلي، غاصب مستحق امتيازات جديد و صاحب‏خانه با دست خالي بلکه بدهکارتر، اين نشست‏ها را ترک مي‏کرد تا اين که در آخرين نشست‏ها، غاصب مهاجم به عنوان حکومت مشروع بومي و بين‏المللي توسط عده‏اي محدود مدعي نمايندگي فلسطين به رسميّت شناخته شد، و متقاضيان حقوق قطعي به عنوان مجرمان تروريست معرفي گرديدند و آن مدعيان نمايندگي، مسئول بازداشت و برخورد با صاحبان حقوق شدند و قبول کردند در ازاي آن در قالب يک استان براي حکومت اسرائيل، لکن با عنوان حکومت خودمختار منطقه‏اي و محلي نقش ايفا کنند. لکن در برابر اين تلاش بي‏امان مهاجمين، مردم مسلمان در طي بيش از يک قرن مبارزه در واپسين روزهاي سال 2008 ميلادي آب سردي بر اين تلاش‏ها در غزّه ريختند و از کوچک‏ترين نقطه جغرافيايي همه منطقه و جهان را به خود متوجه کردند و نشان دادند اگر ملّتي زنده باشد، هرگز غاصبان توفيق به دست نخواهند آورد. و هيچ گاه نمي‏شود با هويت جعلي، «رژيم نژادپرست غاصب» را تثبيت کرد و هويّت واقعي و مسلّم «مردم مسلمان فلسطين» را از بين بُرد.

پي نوشت ها:
* حجة الاسلام و المسلمين غفاري فر عضو هيأت علمي معاونت آموزش دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم
1. مجيد صفا تاج، فرهنگ جامع فلسطين (تهران: تجسم اخلاق، چاپ اول، بهار 1386) ج 2، ص 345 – 334؛ رنه، گروسه، تاريخ جنگ‏هاي صليبي، ترجمه: دکتر ولي‏الله شادان، تهران، نشر فروزان، چاپ اول، 1377، ص 39 – 10؛ کيانفر، پايزي، - و - د. محمد علي، راد و...، دو قرن وحشت، تهران، انتشارات آزادي، چاپ اول، 1368، ص 239 – 82 .
2. اون ديل ريچي، ريشه‏هاي جنگ اعراب و اسرائيل، ترجمه: ارسطو آذري (تهران: امير کبير، چاپ اول، 1376)، ص 34 – 30؛ يوسف العاصي الطويل، الصليبيّون الجُدد الحمل? الثامنه؛ قاهره – مصر، مکتب? مدبولي، 1997م، ص 42 – 29.
3. دورين، اينگرامز، بذرهاي توطئه، ترجمه: حسين ابوترابيان (تهران: اطلاعات، 1366) ص 16 – 2.
4. سوره نجم: آيه 42 «تقسيم ظالمانه».
5. آلن گرش و دومينيک و يدال، فلسطين 1947، ترجمه دکتر عباس آگاهي (مشهد مقدس: آستان قدس رضوي، 1368، چاپ اول) ص 34 – 9؛ نقشه تفصيلي فلسطين، اين نقشه با صفحه کلاسه بزرگ دو رويه و رنگي، دربردارنده انواع نقشه هاي جغرافيايي طبيعي، سياسي و جمعيتي و برخي حوادث مهم از قرن ها قبل از اسلام در فلسطين و بعد از اسلام تا دوران معاصر و معرفي شخصيت هاي تأثير گذار توسط مرکز مطالعات فلسطين با همکاري جمعي از محققين فلسطيني پژوه تهيه و به زيور طبع درآمد و با عنوان نقشه  تفصيلي فلسطين شهرت دارد. آدرس، مرکز مطالعات فلسطين، تهران، خيابان پاستور، خيابان 12 فروردين جنوبي، کوچه پورياي ولي ، پلاک 24، تلفن: 8 – 02166481547 – نمابر: 02166402681.
6. سامي الجندي، فاجعه فلسطين، ترجمه کمال قارصي (تهران: انتشارات فرّخي) ص135–114.
7. نقشه تفصيلي فلسطين (به ترتيب سال هاي وقوع جنگ ها).
8. سامي الجندي، پيشين، ص 214 – 196.
9. عبدالوهاب کيّالي، تاريخ نوين فلسطين، ترجمه: محمد جواهر کلام (تهران: اميرکبير، چاپ اول، 1366) ص 102 – 96؛ و حسين ابوترابيان، همان، ص 53 – 17.
10. محور و موضوع مقاله است که در طي مباحث مستندات آن خواهد آمد.
11. علاوه بر منابعي که در اثناء بحث کمپ ديويد خواهد آمد، در خصوص نقش آمريکا در فرصت سازي براي توفيق اسرائيل و واداشتن انور سادات به عقب نشيني و امتيازدهي و تضعيف جبهه  اعراب به ويژه فلسطين از اثر زير بهره فراوان برديم و تقريباً روح قلم در اين بحث با عنوان پلي لرزان از همين اثري است که معرفي مي شود: نظام شرّابي، آمريکا و اعراب، ترجمه: عباس عرب، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول، 1375، ج 2، ص 1298 – 979.
12. عبدالمجيد وحيد، كمپ ديويد پس از دو دهه، ترجمه مهرداد كيائي (تهران: انتشارات اطلاعات، چاپ اول، 1379) ص 13-11.
13. همان، ص 23 - 13.
14. همان، ص 21 - 14.
15. همان، ص 26 - 11.
16. پطرس غالى، راه مصر به سوى قدس، فريده مبيني کشه (تهران: اطلاعات، چاپ اول، 1381)، ص 16.
17. همان، ص 25 - 24.
18. همان، ص 211.
19. همان، ص 222 - 220.
20. همان، ص 223 - 222.
21. همان، ص 224 - 223.
22. همان، ص 236 - 226.
23. همان، ص 238 - 9.
24. محمد ابراهيم كامل، صلح موعود در توافقنامه هاي کمپ ديويد، ترجمه: محمد درخشنده (تهران: انتشارات اميرکبير، چاپ اول، 1368) ص 9.
25. همان، ص 35.
26. همان، كل كتاب.
27. همان، ص 107 و 106 و 60 و 57.
28. همان، ص 159 – 148 و 129 و 128 و 23.
29. همان، ص 224-223.
30. همان، ص 283 – 281 و 265 – 263 و 253.
31. رجوع شود به: جورج بال، خطا و خيانت در لبنان، ترجمه: حسين ابوترابيان (تهران: انتشارات اطلاعات، 1366) ص 181 – 119 و 79 و 12. – و – سيد عبدالرحيم خلخالي، لبنان در آتش جنگ، ناشر: مؤلف، رمضان، 1397، شماره ثبت 98/ 491 ، 14/6/1356، موجود در کتابخانه دانشگاه باقرالعلوم(علیه السلام)، قم، ص 157 – 12 - و – مرکز اطلاعات عربي، روزشمار تجاوز اسرائيل به لبنان، ترجمه: جواد صالحي، مؤسسه انجام کتاب، پاييز، تهران، ص 148 – 39 – و – خاوير پرزد کوئيار، به سوي صلح، ترجمه: حميدرضا زاهدي، تهران، اطلاعات، چاپ اول، 1379، ص 91 – 63 – و ده ها کتابي ديگر که مطالعه شد، ولي براي اختصار از ذکر آن صرف نظر مي شود.
32. ابو ايّاد، فلسطين آواره، ترجمه: حميد نوحي (تهران، انتشارات قلم، 1360) ص 165 – 128.
33. شهيد مصطفي چمران، لبنان، بنياد شهيد چمران، 31 خرداد 1362، ص 258.
34. محمدابراهيم كامل، همان، ص 185-179.
35. نظام شرّابى، همان، ج 2، ص 1402؛ عبدالوهاب هشيش، تعيين سرنوشت فلسطين ميان حق و زور، ترجمه: دکتر عباس آگاهي (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول، 1374) ص 319 - 324 محتواى كتاب شرابى در كتاب هشيش هم آمده است.
36. نظام، شرّابى، همان، ج 2، ص 1407 - 1043 (تلخيص)؛ جيمي، كارتر، فلسطين، صلح يا نژادپرستي، ترجمه: محمدحسين وقار، تهران، اطلاعات، چاپ اول، 1386، ص 117 - 115.
37. جيمي كارتر، پيشين، ص 118.
38. همان.
39. عبدالوهاب هشيش، پيشين، ص 324، و رجوع شود به کتاب: محمد کريمي، پشت نقاب صلح (تهران: کيهان، چاپ اول، 1380) ص 52 – 49.
40. رجوع شود به: محمدباقر، سليمانى، بازيگران روند صلح در خاورميانه (تهران: وزارت خارجه ج.ا.ا، چاپ اول، 1379) ص 28 – 26 و عليرضا عرب، زمينه ها و علل شکل گيري همايش آناپوليس، تهران، قبله اول، چاپ اول، بي تا، ص 27 – 24.
41. محمدباقر سليمانى، پيشين، ص 32.
42. عبدالوهاب هشيش، ص 417.
43. محمدباقر سليمانى، پيشين، ص 33 - 32.
44. محمد كريمى، پيشين، ص 55.
45. عليرضا عرب، پيشين، ص 32.
46. جميله كديور، پشت پرده صلح (تهران: چاپ اول)، ص 241.
47. محمد كريمى، پيشين، ص 262.
48. جميله كديور، پيشين، ص 262.
49. محمد كريمى، پيشين، ص 63.
50. مجيد صفا تاج، فلسطين از اشغال تا انتفاضه (تهران: انتشارات مدرسه، چاپ اول، 1382)، ص 115؛ جميله كديور، پشت پرده صلح، پيشين، ص 269-267.
51. ابوخالد العمله، اُسلو محطّة التهويد فلسطين (بيروت، لبنان: دارالکنوز الادبيّة، الطبعةالاولي، 1997) ص 92.
52. وهابيان - و - باكرى، جاودانگي خونبار، آريل شارون (تهران: روايت فتح، چاپ اول، 1383)، ص 92.
53. البته اين جمله  اخير از تحليل فوق، بر مبناي ديدگاه كسانى است كه به امدادهاى الهى براى مجاهدت راه خدا اعتقادى ندارند و يا حتي در يك تحليل معكوس، غاصبان فلسطين را جزء حمايت شدگان الهى مى‏دانند؛ چنان كه يهود، خود را نظرشدگان خدا مى‏خوانند.
54. رجوع شود به: ابوخالد العمله، ص 189 - 184؛ عليرضا عرب، پيشين، ص 100 - 35؛ جميله كديور، پشت پرده صلح، پيشين، ص 314-20؛ محمد كريمى، پيشين، ص100-60؛ محمدباقر سليمانى، 399-395 و 60 - 33؛ مجيد صفا تاج، فلسطين از اشتغال، ص165.
55. محمدباقر سليمانى، پيشين، ص 170 - 134.
56. همان، ص 33؛ نقشه تفصيلى فلسطين (حوادث 1994م).
57. نقشه تفصيلى فلسطين (حوادث 1994م).
58. نقشه تفصيلى فلسطين (حوادث 1997م)؛ محمدباقر سليمانى، پيشين، ص407-401.
59. وهابيان و باكرى، پيشين، ص 118.
60. نقشه تفصيلى فلسطين (حوادث 1998م)؛ محمدباقر سليمانى، پيشين، ص 420 – 409 و 33؛ وهابيان و باكرى، ص 119.
61. محمد كريمى، پيشين، صص 65 - 64.
62. حسن واعظي، نبرد نابرابر (تهران: سروش، چاپ اول، 1379)، ص 226 – 224.
63. همان، ص 230 - 229.
64. باروخ كيمبرلينگ، انهدام سياسى، ترجمه: حسن گليريز (تهران: نشر ني، چاپ اول، 1383)، ص 134.
65. عبدالوهاب کيّالي، پيشين، ص 16.
66. نقشه‏ تفصيلى فلسطين (حوادث 1947م).
67. رجوع شود به : حسن واعظي، پيشين، 232–230– و – باروخ کيمرلينک، پيشين، ص 140 – 11 – و – نقشه تفصيلي فلسطين، و ساير منابع قراردادهاي مذکور در مباحث گذشته.
68. در بحث آخر خواهد آمد.
69. نقشه تفصيلى فلسطين و كليه‏ منابعي كه گذشت.
70. محمدصادق شريعت، قدس و قطعنامه‏هاى بين‏المللى (تهران: نشر سفير، چاپ اول، 1379)، ص 262 - 260.
71. عليرضا عرب، ص 101؛ وهابيان، و باكرى، احسان، پيشين، ص 137.
72. عليرضا عرب، پيشين، ص 104 - 101.
73. وهابيان و باكرى، همان، ص 104؛ زبيگينو برژينسكى، انتخاب، سلطه يا رهبرى، ترجمه: اميرحسين رهبري (تهران: نشر ني، چاپ اول، 1386)، ص100 و 264.
74. وهابيان و باكرى، پيشين، ص140– 139 و 121–120 (شرح اين بحث قبلاً گذشت).
75. آمريكا، اتحاديه‏ اروپا، روسيه و سازمان ملل.
76. عليرضا عرب، پيشين، ص 111 - 106 و 101.
77. برگرفته از الف) http:// Fa. Wikpedia.prg ب) عرب، پيشين، ص 134 - 113.
78. عليرضا عرب، پيشين، ص 128- 125.
79. رجوع شود به: استيون كينذر، براندازى، ترجمه: (تهران:)، ص: كل كتاب؛ ويليام بلوم، سركوب اميد، ترجمه: (تهران: ) ص، كل كتاب.
80. مسعود اسداللهى، از مقاومت تا پيروزي (تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات انديشه سازان نور، چاپ اول، 1379)، ص74- 73؛ عبدالوهاب هشيش، پيشين، ص320.
81. بال جورج، خطا و خيانت در لبنان، ترجمه: حسين ابوترابيان (تهران: اطلاعات، چاپ دوم، 1366)، ص 181 – 119 و 79 - 12؛ سيد عبدالرحيم خلخالى، پيشين، ص 157 – 12؛ نقشه تفصيلى فلسطين و ديگر منابع.
82. جيمي كارتر، پيشين، ص 111 - 109.
83. محمد باقر سليمانى، پيشين، ص 214 – 195 و 20؛ خاوير پرزدکوييار، پيشين، ص 157؛ عليرضا عرب، پيشين، ص 37 - 36.
84. مجيد صفا تاج، دانش نامه فلسطين (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول، 1380)، ج 3، ص 262.
85. آويگدور هاسل كورون، طوفان بى‏پايان، ترجمه: عباس مخبر (تهران: وزارت خارجه، چاپ اول، 1379)، ص 214 – 195 و 20؛ خاوير پرزدكوييار، پيشين، ص 157؛ عليرضا عرب، پيشين، ص 37 - 36.
86. نقشه تفصيلى فلسطين.
87. عليرضا عرب و نصراللهي، پس لرزه‏هاى نبرد وعده صادق (تهران: جمعيّت دفاع از فلسطين، چاپ اول، بي تا)، ص 40.
88. عليرضا عرب، و ديگران، ص 71-41؛ خبرگزارى آينده روشن 16/8/1385؛ خبرگزارى ج.ا.ا. 4/9/1387؛ پايگاه اطلاع‏رسانى قربانيان ترور 27/8/1385.
89. همان.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان