ﺳﻪشنبه 19 مهر 1384
جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 51
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

يهود از ديدگاه مولانا
فاضلى قادر

تاريخ دريافت: 22/4/84
تاريخ تأييد: 10/5/84 در اشعارى كه از مثنوى مولوى در مقاله حاضر مورد تحليل قرار گرفته است، نقش تفرقه افكنانه يهوديان در ميان مسيحيان نشان داده شده است. پيام مولانا براى نسل امروز پرهيز از تفرقه، دقت در پيروى از نخبگان و رهبران، بررسى دعاوى افراد صاحب ادعا و پيروى از رهبرانى است كه از سابقه روشن و بدون ابهام برخوردارند. آنان كه سابقه روشنى ندارند يا سابقه نامناسبى داشته‏اند، چه بسا براى گمراهى خلق جامه زهد بر تن كرده باشند.

واژه‏هاى كليدى: يهود، مسيحيان، تفرقه، مثنوى، مولانا.

از قصه‏هاى عبرت‏آموز مثنوى مولانا، قصه پادشاه جهود و دشمنى وى با نصرانيان است. پادشاهى كه كينه عيسويان را به دل دارد و آنان را قتل‏عام مى‏كند؛ ولى هر چه او بر ظلم و جور خود مى‏افزايد ايمان و اتحاد پيروان حضرت عيسى قوى‏تر مى‏گردد، تا اين كه وزير مكّار او حيله‏اى كرده و با نفاق و عوام فريبى در ميان مسيحيان تفرقه ايجاد كرد و همه را به باد بلاى اجتماعى سپرد و آبرويشان را برد و به دام شرك افكند. وزير مكّار آنچنان بغض عيسويت به دل دارد كه از جان خويش دست شست و خود را فداى كفر خويش كرد.
گاهى رونق يك دين موجب بروز حسادت‏ها و كينه‏هاى شديد مى‏گردد. از اين رو براى از بين بردن آن عده‏اى حاضر مى‏شوند دست به هر كارى بزنند ولو جان خويش را در اين راه از دست بدهند.
بود شاهى در جهودان ظلم‏ساز
دشمن عيسى و نصرانى گداز
عهد عيسى بود و نوبت آلِ او
جان موسى او و موسى جان او
شاه احوال كرد در راه خدا
آن دو دَمساز خدايى را جدا
گفت استاد احولى را كاندرآ
رَو برون آر از وثاق آن شيشه را
گفت احول: زآن دو شيشه من كدام‏
پيش تو آرم بكن شرح تمام‏
گفت استا: آن دو شيشه نيست رو
احولى بگذار و افزون بين مشو
گفت اى استا مرا طعنه مزن‏
گفت استا زآن دو يك را در شكن‏
شيشه يك بود و به چشمش دو نمود
چون شكست او شيشه را ديگر نبود
چون يكى بشكست هر دو شد ز چشم‏
مرد احوال گردد از مَيْلان و خشم‏
. . .
شاه از حقد جهودانه چنان‏
گشت احول كالامان ياربّ امان‏
صد هزاران مؤمن مظلوم كُشت‏
كه پناهم دين موسى را و پشت‏2
مولوى در اين ابيات به نكات مهم زير اشاره كرده است: 1. وحدت اديان‏
حقيقت شرايع يك چيز است، همه از يك دين حاصل شده‏اند. شريعت موسى با شريعت عيسى تفاوتى ندارد. هر دو پيامبرِ خداى واحدند و هر دو همه را سوى خالق يكتا دعوت كرده‏اند. نه تنها شريعت عيسى و موسى اتحاد ماهوى دارند، بلكه همه شرايع الهى به دين واحد مى‏رسند كه خداى واحد معين گرده است.
يكى از مسائلى كه تحمّلش براى مشركان مكه سخت مى‏آمد، دعوت قرآن از همه اهل كتاب به كلمه واحدى بود. آنان نمى‏توانستند شاهد اتحاد پيروان اديان آسمانى باشند، زيرا اديان آسمانى در حقيقت يك چيز بوده و هيچ منافاتى با هم ندارند. همه انبياى الهى مردم را به توحيد، معاد، نبوت و حيات طيبه دعوت مى‏كردند. به همين دليل كتب آسمانى و رسولان قبلى را تأييد كرده و به آمدن پيامبر بعدى مژده مى‏دادند. بنابراين آنان كه اين حقيقت را درك نكرده و تعدد شرايع را مساوى تعدد اديان دانسته‏اند، مانند انسان احولى (دوبين) هستند. كه خلاف بينى او از عيب ديدگان وى ناشى مى‏شود، ولى او گمان مى‏كند كه واقع را مى‏بيند. مولانا در ابيات ياد شده نيز درصدد بيان همين مطلب است. پادشاه يهود در حكايت مثنوى، يك شخصيت مريض القلب است كه به جهت ضعف بصيرت نمى‏تواند اتحاد رسالت موسى و عيسى را درك كند و براساس پندار غلط خود و به بهانه دفاع از آيين موسى‏عليه السلام به قتل عام پيروان عيسى‏عليه السلام مى‏پردازند. 2. نقش حبّ و بغض در شناخت آدمى‏
از نكات مهم روانى كه مولانا بدان اشاره كرد، نقش حب و بغض در شناخت آدمى است. با وجود كينه چيزى در دل نمى‏توان در خصوص آن به درستى قضاوت كرد و همين‏طور اگر عشق به چيزى در دل داشته باشد، از شناخت صحيح آن محروم خواهد ماند.
مولوى در اين حكايت غرض‏ورزى پادشاه جهود را موجب بدبينى مفرط او به نصارا دانسته و مى‏گويد: انسان غرض‏ورز از ديدن هنر كور است. دلدادگى به چيزى انسان را از غير آن چيز متنفر مى‏كند، زيرا صدها حجاب از چنين دل مريضى به چشم و گوش او كشيده خواهد شد.
خشم و شهوت مرد را احول كند
ز استقامت روح را مُبْدَل كند
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوى ديده شد
چون دهد قاضى به دل رشوت قرار
كى شناسد ظالم از مظلوم زار
شاه از حقد جهودانه چنان‏
گشت احول كالامان يا ربّ امان‏
صد هزاران مومن مظلوم كشت‏
كه پناهم دين موسى را و پشت‏3 3. اشكال و انواع دشمنى‏ها
دشمنى‏ها انواع گوناگونى دارد. دشمن در زمان و مكان مختلف، دشمنى خود را درلباس‏هاى متفاوتى ظاهر مى‏سازد. گاهى با جنگ و آدم كشى، گاهى با حربه و تهديد، گاهى با تطميع و... كارآترين و خطرناك‏ترين نوع دشمنى‏ها، تفرقه است. بسيارى از جوامع بزرگ و متمدن از راه تفرقه كوچك شده و به ذلت افتاده‏اند. بدين جهت قرآن كريم به مسلمانان بارها اين نكته را تذكر داده و آنها را از تفرقه بر حذر داشته و به حفظ وحدت توصيه فرموده است، زيرا عظمت و استوارى هر قومى در گرو اتحاد آنهاست.4
مولانا در قصه پادشاه ستمگر جهود به اين نكته توجه داده و يكى از حربه‏هاى قديمى يهود و از حيله‏هاى هميشگى او را تفرقه انداختن بين اقوام دانسته است، هرجا كه از راه استبداد و قتل و غارت نتيجه نگرفتند. از اين رو وقتى ستم پادشاه بر نصارا كارگر نشد و بلكه موجب تقويت اتحادشان و پافشارى بر اعتقادشان گرديد، وى به حيله وزير مكار متوسل شد و از راه نفوذ بر جمع مسيحيان و همرنگ شدن با آنها وارد شد. وزير مكار به شاه گفت: تو از كشتار مسيحيان به نتيجه نمى‏رسى، زيرا آنان تقيه كرده و عقايد خود را مخفى مى‏كنند. اگر چه در ظاهر خود را با تو همراه و هم عقيده نشان مى‏دهند، ولى در باطن بر كيش خود هستند. بنابراين من بايد به جمع آنان داخل شده و خود را از آنان معرفى كنم تا بر اسرار پنهانشان واقف گردم و سپس نقشه‏هاى بعدى را اجرا كنم. براى اين كه بتوانم نظر آنان را به خود جلب كنم، بايد خود را دشمن تو نشان دهم؛ بنابراين تو دست و گوش مرا بِبُر و بعد از شكنجه در ميان خلق بگردان و بر همگان ثابت كن كه مرا از خود رانده‏اى. من به مردم خواهم گفت كه شاه مرا به جرم نصرانى بودن به اين روز انداخته است و زنده ماندنم هم به بركت معجزه حضرت عيسى است، زيرا شاه مى‏خواست مرا بكشد ولى به لطف و معجزه عيسى از دستش رها شدم.5 4. تقليد عوام، خطر مُدام‏
از آسيب‏هاى سياسى و فرهنگى جوامع انسانى تقليد ناآگاهانه عوام جامعه است كه اكثريت را نيز دارند. اگر زمام امور جامعه از جهاتى به دست خواص بوده، ولى از جهاتى ديگر گاهى غلبه با عوام بوده و خواص حريف آنان نشده‏اند. به همين جهت دولت‏هاى استعمارى و ستمگر تلاش فراوان در كسب زمام امورِ عوام داشته‏اند. جهل و غفلت از طرفى و ظاهرنگرى و حسّ‏گرايى از طرف ديگر باعث مى‏شود كه عوام در تحليل وقايع در مرحله ظاهر مانده و بر آن اساس قضاوت نمايند. آنان كه راه‏هاى سيطره بر عوام را مى‏دانند هميشه از قوّت و قدرت آنان در راه مطامع خود استفاده كرده‏اند؛ از اين‏رو روشنفكران جامعه و دلسوزان بشر كه حاضر نيستند حقيقت را فداى خودخواهى و تن‏پرورى‏هاى قومى و ملى كنند، عموماً منزوى بوده‏اند.
در حكايت پادشاه جهود نيز مولانا به اين نكته توجه داده است كه عوام قدرت تحليل وقايع را ندارند و فقط به ظواهر توجه دارند؛ بدين جهت وزير مكّار با ظاهرسازى از عوام دلربايى كرد و همه آنها را شيفته خود ساخت.
او به ظاهر واعظ احكام بود
ليك در باطن صفير و دام بود
در درون سينه مِهرش كاشتند
نايب عيسيش مى‏پنداشتند.6
از نظر مولانا مكر نفس خطرناك‏تر از هر چيزى است. و عوام و حتى خواص را به انحراف از حق سوق مى‏دهد، هر چند خواص مقاومت بيشترى در برابر فكر نفس مى‏كنند در قصه مكر و زير عده‏اى از خاصان به او بدبين گشته و از وى دورى جستند؛ اما جماعت عوام به دور او حلقه زدند و دل به دروغ‏هاى او دادند. 5. حسادت يهود بر نصارا
پيروان اديان موفق هميشه مورد حسادت اديان شكست خورده بوده‏اند. يهود به دليل اذيت و آزارهاى پيش از حد پيامبرانشان و كشتن عده زيادى از رسولان الهى و پيروى از هواى نفس هيچگاه تكامل معنوى نداشته‏اند. تاريخ اسلام و مسيحيت مملو از خيانت‏ها و جنايت‏هاى يهود عليه پيروان اين دو دين الهى است.
آن وزيرك از حسد بودش نژاد
تا به باطل گوش و بينى باد داد
بر اميد آنكه از نيش حسد
زهر او در جان مسكينان رسد
ناصح دين گشته آن كافر وزير
كرده او از مكر در لوزينه سير7

يكى از نكات اخلاقى كه مولانا از اين قصه برداشت كرده و مايه عبرت معرفى مى‏كند اين است كه حسادت قبل از آن كه به محسود زيان رساند به حاسد ضربه مى‏زند. وزير حسود براى از بين بردن دين مسيح‏عليه السلام زندگى دنيايى و اخروى خود را به باد داد. مولانا در اين جا به نكته ديگرى اشاره كرده مى‏گويد: كسى كه بوى هدايت را استشمام نمى‏كند بهتر است كه بينى‏اش بريده باشد، بلكه سزاى دورى از بوى هدايت، بريدن بينى چنين انسان حسود و عنودى است. همان طور كه گوشى كه به پيام حق بى توجه باشد زايد بوده و بارى بر سر انسان است.
گوش كان نبود سزاى راز او
بركنش كه نبود آن بر سر نكو
ديده كو نبود ز وصلش در فِره‏
آنچنان ديده سپيد و كوربه‏8
از نظر مولوى دورى يهود از حضرت مسيح نشانه كوردلى آنها بوده كه موجب افزوده شدن و شدت يافتن كورى آنها نيز گرديد. قبول نكردن حقيقت معلول بى‏بصيرتى است. 6. تحريف و تفرقه در نصارا
تحريف در تورات و انجليل از علل اساسى بعثت پيامبر خاتم بود مولوى تحريف در تورات و انجيل را از حيله‏هاى وزير مكار دانسته و گفته است: او نُقباى نصارا را كه دوازده نفر بودند به شاگردى برگزيد و آنها را جداگانه به حضور مى‏پذيرفت و رطب و يابس‏هايى را به نام تعاليم مسيح و از موضع جانشينى حضرت عيسى به آنها ياد مى‏داد. آنگاه كه تصميم گرفت آخرين نقشه خود را به اجرا درآورد، طومارى به نام هر كدام از اين دوازده نفر تشكيل داد و روش زندگى فردى و اجتماعى را در آن نوشت؛ ولى مضمون طومار را طورى نوشت كه ضد مضمون ديگر طومارها بود. به هر يك از اين افراد گفته بود تو بعد از من خليفه و جانشينم خواهى بود و بايد مردم را بر اساس آنچه در اين طومار نوشته‏ام هدايت كنى. بقيه وظيفه دارند از تو پيروى كنند. هر كس از تو اطاعت نكرد خونش حلال بوده و تو بايد او را از ميان بردارى. آنچه گفته‏ام سرى از اسرار است و تا من زنده‏ام نبايد كسى از آن آگاه گردد. بدين طريق حكم قتل نقباى دوازده‏گانه را صادر كرد و بعد از مدتى دوازده فرقه در يك دين به وجود آمدند كه هر يك تشنه خون ديگرى بود.
قوم عيسى را بُد اندر دار و گير
حاكمانشان ده امير و دو امير
هر فريقى مر اميرى را تبع‏
بنده گشته مير خود را از طمع‏
اين ده و اين دو امير و قومشان‏
گشته بنده آن وزير بد نشان‏
اعتماد جمله بر گفتار او
اقتداى جمله بر رفتار او
پيش او در وقت و ساعت هر امير
جان بدادى گر بدو گفتى بمير
ساخت طومارى به نام هر يكى‏
نقش هر طومار ديگر مسلكى‏
حكم‏هاى هر يكى نوعى دگر
اين خلاف آن ز پايان تا به سَر9

وزير مكار براى اين كه حيله‏اش كاملاً كارگر شود، خلوت گزينى كرد و چله‏نشينى اختيار نمود و هيچ‏كس را به حضور نپذيرفت. با اين عمل اشتياق مريدان به ديدار او بيشتر گرديد، اما او به كسى اجازه ملاقات نمى‏داد. وقتى اصرار مردم بر ملاقات بيشتر شد گفت: من به اشارات عيسى‏عليه السلام خلوت گزينى اختيار كرده‏ام از ناحيه او دستورى نرسد كسى را نخواهم پذيرفت. او با اين كار مى‏خواست به حيله‏هاى خود رنگ معنويت بخشيده و خود را از ره‏يافتگان به محضر حضرت عيسى معرفى نمايد تا مردم چشم و گوش بسته گفته‏هاى او را بپذيرند و احكام او را حكم حضرت مسيحى بدانند.10 او با اين كار به همه رفتارهايش صبغه الهى داد و به مردم چنين القا كرد كه تمام اعمال او به اشارت مسيح صورت مى‏گيرد گويى كه زبان او زبان مسيح شده است بدين جهت پيروى از او پيروى از مسيح بوده و مخالفت با وى مخالفت با مسيح است.
از آن‏جا كه اكثر مردم عوام بودند و به تحليل ماجرا نمى‏پرداختند؛ از اين‏رو هر چه مى‏گفت به طور كامل مى‏پذيرفتند. اقليت روشنفكر و آگاه هم تحت سيطره اكثريت ناآگاه قرار داشته و نمى‏توانستند مخالفت كنند و به ناچار جز تماشا و سكوت كارى نمى‏توانستند بكنند. اگر عوام اندك تأمل و تفكرى در زندگى داشتند مفاد تعاليم وزير را با تعاليم عيسى‏عليه السلام مطابقت مى‏دادند و به باطل بودن او و ضديتش با نصارا پى مى‏بردند.
و آنگهانى آن اميران را بخواند
يك به يك تنها به هر يك حرف راند
گفت هر يك را به دين عيسوى‏
نايب حق و خليفه من توئى‏
و آن اميران دگر اَتباع تو
كرد عيسى جمله را اشياءِ تو
هر اميرى كو كَشَد گردن بگير
يا بكُش يا خود همى دارش اسير
ليك تا من زنده‏ام اين وا مگو
تا نميرم اين رياست را مجو
اينك اين طومار و احكام مسيح‏
يك به يك بر خوان تو بر امت فصيح‏
هر اميرى را چنين گفت او جدا
نيست نايب جز تو در دين خدا
هر يكى را او يكى طومار داد
هر يكى ضد دگر بود المراد
جملگى طومارها بُد مختلف‏
همچو شكل حرفها يا تا الف‏
حكم اين طومار ضد حكم آن‏
پيش از اين كرديم اين ضد را بيان‏
بعد از آن چل روز ديگر در ببست‏
خويش كُشت و از وجود خود برست‏
چونك خلق از مرگ او آگاه شد
بر سر گورش قيامت گاه شد
خلق چندان جمع شد بر گور او
موكنان جامه دران در شور او
كان عدد را هم خدا داند شمرد
از عرب وز ترك وز رومى و كُرد
خاك او كردند بر سرهاى خويش‏
درد او ديدند درمان جاى خويش‏
آن خلايق بر سر گورش مَهى‏
كرده خون را از دو چشم خود رهى‏
بعد ماهى گفت خلق اى مهتران‏
از اميران كيست بر جايش نشان‏
تا به جاى او شناسيمش امام‏
دست و دامن را به دست او دهيم‏
يك اميرى زان اميران پيش رفت‏
پيش آن قوم وفا انديش رفت‏
گفت اينك نايب آن مرد من‏
نايب عيسى منم‏اندر زمن‏
اينك اين طومار برهان من است‏
كين نيابت بعد ازو آن من است‏
آن امير ديگر آمد از كمين‏
دعوى او در خلاف بُد همين‏
از بغل او نيز طومارى نمود
تا برآمد هر دو را خشم جهود
آن اميران دگر يك يك قطار
بركشيده تيغهاى آبدار
هر يكى را تيغ و طومارى به دست‏
در هم افتادند چون پيلان مست‏
صدهزاران مرد ترسا كشته شد
تا ز سرهاى بريده پشته شد
خون روان شد همچو سيل از چپ و راست‏
كوه كوه اندر هوا زين گرد خاست‏
تخمهاى فتنه‏ها كو كِشته بود
آفت سرهاى ايشان گشته بود11 نتيجه‏گيرى‏
علاوه بر آنچه در خصوص اشعار فوق گفته شد، نكات سياسى و اجتماعى ديگرى نيز از اين ابيات برداشت مى‏شود؛ از جمله مى‏توان به موارد زير اشاره كرد.
1. لزوم تعيين معرفى جانشين رهبر در زمان حيات‏
خليفه، امير، پادشاه، پيامبر و امام يا هر رهبرى بايد در حال حيات خود، وليعهد و جانشين خود را معرفى كند تا بعد از مرگ او مردم در برابر مدعيان فراوان دچار حيرت و سردرگمى نشوند. به همين جهت هر پيامبر و امامى در زمان حياتش جانشين خويش را معرفى كرده تا مردم بعد از مرگ او در دام تفرقه گرفتار نيايند. بعضى از بزرگان علاوه بر معرفى رهبر بعدى، از مردم براى وى بيعت نيز مى‏گرفتند، مانند ماجراى غدير خم و معرفى حضرت على‏عليه السلام به جانشيى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و بيعت گرفتن از مردم براى جانشينى او. مولوى در اين خصوص مى‏فرمايد:
زين سبب پيغمبر با اجتهاد
نام خود و آل على مولا نهاد
گفت هر كو را منم مولا و دوست‏
ابن عم من على مولاى اوست‏
كيست مولا آنكه آزادت كند
بند رقيّت زپايت بركَنَد
چون به آزادى نبوّت هادى است‏
مؤمنان را ز انبيا آزادى است‏
اى گروه مومنان شادى كنيد
همچون سرو و سوسن آزادى كنيد12
2. آزاده بودن خليفه‏
رهبر جامعه دينى، كه در جايگاه انبيا و اوليا قرار مى‏گيرد، علاوه بر اين كه بايد آزاده باشد بايد بتواند مردم را به آزادگى برساند. آن كه در بند هواى نفس افتاده و صدها بند فردى و اجتماعى به دست و پايش بسته است هرگز نمى‏تواند راهبر انسان‏ها باشد؛ لذا مولوى فرمود:
كيست مولا آنكه آزادت كند
بند رقيّت زپايت بركند
اما حبّ رياست و امارت فكر و ذكر عده‏اى را چنان به خود مشغول ساخته است كه حاضرند بازار شهرى را براى به دست آوردن دستمالى به آتش بكشند. به همين دليل هيچ يك از نقباى دوازده‏گانه نصارا پيرو ديگرى نگشت و با تمام نيرو براى رسيدن به نيابت وزير مكار عليه رقيبان خود وارد جنگ شدند و هزاران نفر را به كام مرگ بردند. 3. خودخواهى مانع خداخواهى‏
اگر خودخواهى نقباى دوازده‏گانه نبود، آن مفسده عظما پيش نمى‏آمد. اگر آنان ذره‏اى در قابليت خود ترديد مى‏كردند يا احتمال درستى رقيب خود را مى‏دادند لازم مى‏ديدند كه دور هم جمع شده و چاره‏اى بينديشند. اگر ساعتى مشاوره مى‏كردند عمرى را به مشاجره و منازعه نمى‏پرداختند. چون همه خود خواه بودند فكر هيچ‏كدام به راه خدا پسندانه‏اى متمايل نشد و خودخواهى جاى خداخواهى را گرفته بود. 4. تعصب كور و خسارت‏هاى نامحدود
تعصب وقتى آگاهانه باشد سازندگى مى‏آورد؛ اما وقتى كوركورانه باشد موجب تخريب مى‏شود. تعصب به يك شخص وقتى كوركورانه شد، دشمنى مخالف او نيز كوركورانه خواهد شد. به همين دليل يكى از نقشه‏هاى دولت‏هاى استكبارى، تبليغ تعصب در اقوام و ملل مختلف و ايجاد دشمنى قومى و ملى و فرهنگى در ميان آنها بوده است. مولوى براى از بين بردن تعصب كور مردم را به همدلى دعوت مى‏كند. همدلى در گرو هم‏كيشى و هم دينى تحقق‏پذير است نه همزبانى و همزمانى و هم‏مرزى.
اى بسا هندو و ترك هم زبان‏
اى بسا دو ترك چون بيگانگان‏
پس زبان محرمى خود ديگرست‏
هم دلى از هم زبانى بهترست‏
غير نطق و غير ايما و سجل‏
صد هزاران ترجمان خيزد زدل‏13 5. تقواى بدون آگاهى همانند بى‏تقوايى است‏
توجه به ماجراى نقباى دوازده‏گانه و پيروان آنها روشنگر اين معناست كه تقوا موقعى سازنده مى‏گردد كه تفكر و علم پشتوانه او باشد. تقواى به دور از تفكر و آگاهى نه تنها سودمند نيست بلكه همانند بى‏تقوايى مضرّ است. 6. توكل به خدا در همه امور
انسان همواره بايد به خداوند سبحان توكل نمايد و هيچ‏گاه به عمل خود اميدوار نباشد. ثمره اَعمال در توكل انسان و بركتى است كه خدا مى‏دهد. نصارا به عبادت و اعمال خود دلخوش بودند و گمان مى‏كردند كه خدا را با اين بندگى‏هايشان مديون خود ساخته‏اند و توسل و توكلى نداشتند. به همين دليل با كوچكترين حيله وزير مكار به جان هم افتادند. 7. پيروى از مردان خدا
يكى از ضرورت‏هاى زندگى اجتماعى پيروى از مردان خداست؛ مردانى كه قول و فعلشان براساس احساس وظيفه و براى رضاى خداوند است. شناختن اين افراد گرانقدر نيز به توفيق الهى ممكن مى‏شود، زيرا آنقدر مكاران و حيله‏گران رنگارنگ زياد است كه شناختن صادق از كاذب بسيار مشكل است. در داستان مولانا نيز پى‏بردن به چهره واقعى وزير مكار براى عده‏اى خاص ميسّر شد، اما عموم مردم لياقت پيروى از آنها را نداشتند و به دام وزير گرفتار شدند. مولوى مردان خدا را سايه يزدان معرفى كرده و مى‏گويد: تنها راه رهايى از دام شياطين جنّى و انسى پيروى از اينان است.
سايه يزدان بود بنده خدا
مرده اين عالَم و زنده خدا
دامن او گير زوتر بى‏گمان‏
تا رهى در دامن آخر زمان‏
كيف مدّ الظل نفس اولياست‏
كو دليل نور خورشيد خداست‏
اندرين وادى مرو بى اين دليل‏
لااُحِبُّ الْافلين گو چون خليل‏ 8. رابطه ظلم و جهل‏
ظلم و جهل دو قرين ديرينه‏اند؛ آن كه ظالم است جاهل نيز است، زيرا او نمى‏داند كه با هر ظلمى، در دنيا تيشه به ريشه خود زده و در آخرت، آتش جهنم را براى خود مى‏افروزد. وزير مكار در داستان مولانا با همه زيركى نفهميد كه حيله‏هاى او از نور مسيح نمى‏كاهد. مسيح ستاره درخشان آسمان نبوت و رسالت است كه تا قيامت نورافشانى خواهدداشت. انبيا ستارگان خدايى‏اند. جنگ با انبيا، جنگ با خداست؛ از اين‏رو انسان آگاه هيچ گاه با خدا به رقابت نمى‏پردازد. خود ظالم در درجه اول پرچم جنگ عليه خدا را بلند مى‏كند كه به زودى سرنگون خواهد شد. بدين جهت مولانا حيله شاه و وزير را به غفلت و نادانى آنها نسبت داده است.14 دوم، مكرى ديگر
مكر يهود عليه نصارا به اشكال مختلف بوده و به اين دو مورد محدود نمى‏شود. مولانا در اين حكايت به دو مورد از آنها اشاره كرده است كه به نوعى شبيه همديگرند.
در مورد دوم نيز پادشاه جهود از نصارا مى‏خواهد كه از دين خود دست بردارند، ولى آنها با اين درخواست مخالفت كردند. پاشاه وقتى از راه سخن و تهديد و تنبيه موفق نمى‏شود، به شكنجه و كشتار مسيحيان مى‏پردازد. به دستور او، كانال‏هايى را حفر مى‏كنند و آنها را از هيزم پر مى‏كنند سپس مسيحيان را كنار آن جمع كرد و هيزم‏ها را آتش زد و گفت يا از دين خود دست برداريد و به دين يهود بگرويد و يا خود را به آتش اندازيد. عده‏اى خود را به آتش انداختند، گروهى تسليم شدند و بعضى هنگام فرار به دست سربازان كشته شدند.
امروز صهيونيزم نژاد پرست، شريكان يهوديت ضد نصاراى ديروز و دشمن همه مسيحيان و مسلمانان تاريخ مى‏باشد. اگر ذونواس در آن روز حفره‏هاى آتشين براى سوزاندن مسيحيت برافروخته بود، صهيونيزم امروزه در سراسر دنيا تفرقه و تنازع راه انداخته، خود را به سلاح‏هاى كشتار جمعى و اتمى مسلح و مجهز ساخته و هر لحظه صلح و آرامش جهان را تهديد مى‏كنند.پى‏نوشت‏ها 1. مدرس حوزه و دانشگاه.2. مثنوى معنوى، دفتر اول، ص 21 و 22، تصحيح نيكلسون.3. همان، ص 22.4. انفال (8) آيه 46.5. مثنوى معنوى، ص 23.6. همان، ص 24.7. همان، ص 28.8. همان، دفتر ششم، ص 512.9. همان، دفتر اول، ص 31 و 32.10. همان، ص 40.11. همان، ص 41 - 44.12. همان، دفتر ششم، ص 535.13. همان، دفتر اول، ص 75.14. همان، ص 33 و 34.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان