چهارشنبه 01 مهر 1388
جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
آخرین شماره ها
نشریات دیگر
امکانات مقاله
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان

يك گفتگو: ايمان، زبان و تجربه دينى

دانتو آرتو. سى


نجواگران سرودهاى روحانى, پيچيده در ابر مه آلود و تيره و تار, با زبانى الكن, سرگردان و ناخشنودند.
ريگ ودا, دهم, 82
الف: تعارض بين علم و ايمان دينى! تصور كنيد كه بخواهيم اين شبح قديمى را از نو زنده كنيم. تا حال گمان مى كردم همه ما قبول داريم كه زبان دينى مانند زبان علمى, در صورتى كه در زمينه هاى مناسب خود به كار رود, اعتبار خاص خود را دارد و چون زمينه ها متفاوتند, تعارضى پيش نخواهد آمد. در موارد قابل اعتنا كسى نه مراسم (عشاى ربانى) را در آزمايشگاه برگزار مى كند و نه جرم اجسام را در كليسا اندازه گيرى مى نمايد.

ب: اين برداشت از (اعتبار) ممكن است در آكسفورد معتبر باشد, اما اينجا چنين نيست. من از طرح موضوع خوشحالم. من معتقدم كه تعارضى وجود دارد و بازى شما با الفاظ, تنها موجب پوشيده داشتن مى شود. گويى دين منحصراً موضوع انجام مراسم عبادى است! به يقين, مراد از برخى از بيانات دين بيان حقيقت است, و بنابراين, تعهد انجام كارى كه مراد از احكام علمى, به اتفاق آراء, انجام دادن آن است. بنابراين, على الاصول, شايد تعارضى پيش بيايد, هرچند احكام متعارض به ترتيب در كليسا و آزمايشگاه بيان شوند.

الف: مطمئناً شما نمى خواهيد بگوييد كه هر, به اصطلاح, حكمِ علمى اى حقيقتى را بيان مى كند يا مى خواهد كه بيان كند; زيرا احكام علمى كارهاى مختلفى را انجام مى دهند. اما اگر فقط احكامى را در نظر بگيريم كه مى خواهند اين كار بخصوص را انجام بدهند, آن احكام مى توانند با احكام دينى, اگر آن احكام فقط درباره همان چيزها باشند, در تعارض قرار گيرند; آن هم فقط در صورتى كه اين دو دسته احكام راجع به امور واحدى باشند. اما من منكر اينم كه وضع هميشه بر اين منوال باشد.
ب: هيچ چيزى وجود ندارد كه احكام علمى نتوانند ناظر به آن باشند. از لحاظ موضوع, هيچ گونه محدوديتى براى علم وجود ندارد. در واقع نيز دانشمندان و عالمان دين درباره چيزهاى واحدى گفتگو كرده اند.

الف: آرى, كاملاً ممكن است كه چنين مجادلاتى وجود داشته باشد; اما تنها سبب پيدايش آنها اين است كه هريك از طرفين از محدوده رشته علمى خود تصور نادرستى داشته است. شما ظاهراً قربانى همين خطاييد; براى نمونه, منظور شما از سايمانز چيست؟
ب: احتمالاً بهترين كار اين است كه همان برداشت قديمى اى را كه پروفسور هوك به ما يادآورى كرد در كار آوريم, و آن اين كه: داشتن ايمان عبارت است از درست انگاشتن اعتقادى كه دليل كافى براى آن در دست نيست. ممكن است من به فرضيه اى اطمينان زيادى داشته باشم و بجدّ معتقد باشم كه تجربه مرا تأييد مى كند. اما, به گفته نيچه, (ايمان قوى فقط قدرت خود را ثابت مى كند, نه حقانيت آنچه را به آن ايمان داريم).1 من حق ندارم كه فرضيه خود را جز در صورتى كه دليلى غير از ادله ذهنى و شخصى براى آن داشته باشم, اظهار كنم. اما متدينان به گونه اى عمل مى كنند كه گويى اين حق را دارند. من شرط مى بندم كه اگر براى هريك از باورهايتان دليل كافى داشتيد, اطمينان دادنهايى را كه در بازى زبانى تان هست, به سرعت كنار مى گذاشتيد.

الف: در واقع ما دليل داريم, آن هم دليل قوى; اما شما بى شك, سختگيرتر از آن هستيد كه آن را قوى تلقى كنيد. اما به طور كلى منظورتان از (دليل كافى) چيست؟ اگر ما حدّ نصاب خود را در باب سدليل كافيز بسيار بالا در نظر بگيريم ـ چون روى هم رفته, هيچ يك از اعتقادات ما قطعيت كامل ندارند ـ هر چيزى ايمان محسوب مى شود; زيرا تمام آنچه اكنون به آن باور داريم, بر مبناى دليل غير كافى استوار است. و اين كه درجه اى از تأييد را مشخص كنيد, به گونه اى كه هر حكمى كه به ميزان كمترى تأييد شود, به ايمان تبديل شود, كاملاً خودسرانه خواهد بود. زيرا من, هم به اندازه شما, حق دارم كه در حدّ نصاب شما تجديدنظر كنم و آن را بالاتر ببرم. اما در هر حال, تفاوت بين اعتقادات علمى و دينى نمى تواند به سادگى مسأله اى مربوط به درجات مختلف تأييدشدگى باشد. فرضيه اى كه شما لحظاتى پيش مطرح كرديد به اتكاى بيرون آمدن موفقيت آميز از بوته آزمايشها, از دين به علم انتقال نيافت و اگر فرضيه متعارضى وجود داشته باشد كه تكذيب شده باشد ولى فرضيه شما تأييد شده باشد. آن فرضيه تكذيب شده به ساحت دين انتقال نخواهد يافت.
ب: البته, انتقال نخواهد يافت; اما اگر كسى آن را اكنون حقيقت تلقى كند, امرى ايمانى خواهد شد. مراد من از ايمان, حقيقت شمردن يك حكم است, در حالى كه دليلى وجود دارد كه انسان منطقى آن دليل را براى اعتقاد به نقيض آن حكم كافى مى بيند. ما دانشمندان در چنين شرايطى اعتقاداتمان را رها مى كنيم, اما متدينان خير. و اين, اگر شما دوست داريد, موضع اختلاف بين ماست.

الف: من حاضر نيستم اين مطلب را به عنوان تعريف ايمان دينى بپذيرم. زيرا, همچنان كه گفتم, براى ايمان دينى در نظر كسانى كه به واقعيت بى اعتنا نيستند, دليل وجود دارد. شايد شما به مواردى از اين دست توجه مى كنيد كه مثلاً مردى به موفقيت خود ايمان دارد, در حالى كه عالم و آدم او را شكست خورده مى دانند و يا به پاكدامنى كسى ايمان دارد, حال آن كه نيمى از اهالى روستا نظرى غير از اين دارند.
ب: دقيقاً. و (اگر بتوانم به شما كمكى كنم) فقط بافتهايى را در نظر بگيريد كه در آنها مى گوييم (من به… ايمان دارم) يا (من ايمان دارم كه…). ما اين طرز تلقيهاى در قالبِ قضيه را تنها هنگامى به كار مى بريم كه يك اعتقاد مورد معارضه واقع شده باشد, و به اين قصد به كار مى بريم كه عزم خود را بر ادامه ايمان و اعتقاد خود بيان كنيم. اگر اشكالى در دليلى كه بر ضدّ ما اقامه شده وجود داشت, يا اگر از واقعيتى دور از دسترس حريفان خود مطلع بوديم, به سادگى مى گفتيم كه او بر خطاست و نشان مى داديم كه چرا اما ما, به جاى اين كار, موضع مى گيريم. البته من مى توانم درك كنم كه چرا اين كار را مى كنيم; شخص در وضع دشوار و بدى قرار گرفته است و اگر اعتقادش را رها كند, دنيايش فرو مى ريزد. ولى اين كيفيت ايمان را يك امر عقلانى نمى كند. ما بايد براساس عقل و منطق با واقعيات مواجه شويم و نبايد همچنان در توهم خود باقى بمانيم.

الف: اين كه ايمان انسان بايد امتحان شود, و حتى انسان بايد در ايمان خود تنها باشد,
بخشى از مفهوم ايمان است. اما در تاريخ علم و دين, به يكسان, شهيدانى وجود دارد. و اجازه دهيد بر اين نكته انگشت بگذارم كه من و شما هم اكنون ايمان يكديگر را آزمايش مى كنيم. آيا اين حقيقت ندارد كه شما از پيش ملتزم شده ايد كه بدون توجه به دليل مخالفى كه احياناً دين اقامه مى كند, بر برخى از اعتقاداتتان پاى بفشريد؟
ب: شما مى خواهيد ايمان مرا آزمايش كنيد. اما احتمال نمى رود كه در حمايت از اعتقادات دينى اقامه دليل كنيد.

الف: چرا شما اين مطلب را با اين قوّت مى گوييد؟ آيا به اين دليل نيست كه به عنوان يك دانشمند, مجموعه اى از اعتقادات خاص داريد كه چنانچه بخواهيد اصلاً به علم بپردازيد, بايد به آنها اعتقاد داشته باشيد و به داشتنِ اين اعتقادات ادامه دهيد؟ اعتقاداتى كه شما اجازه نمى دهيد كه منسوخ شوند؟ پس تعارض بين علم و دين تعارض بين ايمانها خواهد بود. آنچه در مدّ نظر دارم اين است كه شما پيشاپيش, به اين نظر ملتزميد كه نقاط تاريك نهايى اى در ساختار چيزها وجود ندارند و هر چيزى در طول زمان, محكوم به تسليم در برابر فهم و تبيين علمى است. اينشتين مى گويد: (قواعد حاكم بر وجود جهان, معقول يعنى قابل درك عقلى هستند.)2 آيا گفتنِ اين كه هميشه بايد تبيينى طبيعى وجود داشته باشد, اعلام يك اعتقاد جزمى نيست؟ آنگاه اگر من اصرار بورزم كه رازهاى نهايى وجود دارد, حتى مدعى شوم كه قادر به دست گذاشتن روى آنها هستم, شما در اعتقادتان تزلزل ناپذير باقى مى مانيد, مگر اين كه در واقع بخواهيد تغيير كيش دهيد. زيرا اين كار, تغيير كيش, يعنى گذر از يك ايمان به ايمانى ديگر است.3
ب: من يك دانشمندم و علاقه مند به يافتن راه حلهايى براى مسائلى كه آنها را مسائل واقعى به شمار مى آورم. من بر اين باورم كه اين مسائل پذيراى راه حلند; هرچند ممكن است من خود, آن اندازه باهوش يا خوش شانس نباشم كه آن راه حلها را كشف كنم. اگر من شكست بخورم, دست كم عالَم عيب و ايرادى ندارد, و من بايد اميدوار باشم كه دير يا زود, همكاران من يا فرزندان ما آنچه را كه من نتوانسته ام, به انجام رسانند. اگر منظور شما اشاره به اين نكته است بايد بگويم بله, من نوعى ايمان دارم. و نيز به نظر مى رسد هر دانشمندى چنين ايمانى دارد. حتى شايد اين حقيقت داشته باشد كه اگر دانشمندان چنين ايمانى نداشتند, علم هرگز نمى توانست پديد آيد يا پيشرفت كند. اما اين حقيقتى روان شناختى مربوط به دانشمندان است, يا حقيقتى جامعه شناختى مربوط به تحقق عينى و خارجى علم زيرا (ايمان) بخشى از خود علم نيست. شما اين حكم را در ميان احكامى كه با يكديگر تشكيل نظريه اى را در فيزيك يا شيمى يا هر علم ديگرى مى دهند, نخواهيد يافت كه(جهان, قابل درك عقلى است).4 و حتى اگر آن را مثلاً به عنوان يك اصل موضوع مستقل در ميان آن مى گنجانديد, [بازهم] بى تأثيير بود و هيچ نقش منطقى اى بازى نمى كرد: (چرخى كه چرخانده مى شود بى آن كه چيز ديگرى بر اثر آن به حركت درآيد, بخشى از دستگاه نيست.)5 و اما احكامى كه جزء دستگاه هستند; اينها را نيز هيچ دانشمندى حاضر نيست كه, به هر قيمتى, مورد دفاع قرار دهد.
البته انسان مى تواند سخت بكوشد تا فرضيه اى مطلوب را تثبيت كند; مانند پريستلى. اما اين فرضيه در حالى كه ممكن است ايمان او باشد, ايمان علم نيست. من, از باب تذكارى كه به خود شما مربوط مى شود, مى افزايم كه شما متدينان, در واقع با علم همانند ايمانى در ميان ساير ايمانها رفتار نمى كنيد. آيا بارها از اعتقادات خود كه با علم تعارض داشته اند (به معناى مورد نظر من) دست برنداشته ايد؟ آيا كسى از شما به طور جدى, از مطالب سفر پيدايش در برابر زمين شناسى امروزى دفاع مى كند؟ با اين همه, هنگامى كه تعارض ميان اديان رقيب پديد مى آيد, من آمادگى اى شبيه اين براى عقب نشينى نديده ام.

الف: اين سخن كه آن اعتقادات كاملاً كنار گذاشته شده اند, كاملاً واقعيت ندارد, بلكه آنها از زاويه جديدى ديده شده و به نحوى تفسير شده اند كه تعارض ادعايى از ميان برود.
ب: اما آيا اين درست همان كنار گذاردنِ آنها نيست؟ مقصودم اين است كه شما آشكارا نمى گوييد كه مطالب سفر پيدايش درست است. پس (تفسير) شما را به كجا مى كشاند؟ تصور كنيد كه P و Q به ترتيب, احكام علمى و دينى, و در عين حال, با يكديگر ناسازگار باشند و شما P را بپذيريد. سپس فرض كنيد كه R تفسيرى از Q باشد. اگر R معادل Q باشد, تعارض باقى مانده است. زيرا اكنون R با P ناسازگار است و از اين رو اگر P درست باشد R نادرست است و اگر معادل آن نباشد آنگاه R با Q ناسازگار خواهد شد. بنابراين, شما يا همچنان در تعارض با علم باقى مى مانيد و يا با ايمان پدرانتان تعارض پيدا مى كنيد.6

الف: شما دچار سوءتفاهم شده ايد. سفر پيدايش به معناى لفظى و ظاهرى اش همواره نادرست بوده است. مردم نتوانسته بودند آن را چنانكه هست, يعنى به عنوان استعاره اى بلندپروازانه, درك كنند. و يك استعاره مى تواند حقيقت داشته باشد; هرچند جمله اى كه آن را بيان مى كند, به معناى لفظى و ظاهرى اش, نادرست باشد.
ب: تمام آنچه شما به من مى گوييد آن است كه شما از زمان پيدايش مناقشات قرن گذشته بدين سو, تغيير موضع داده ايد. و اين دقيقاً مطلب مورد نظر مرا روشن مى كند. هيچ تلاشى از سوى عالمان دينى صورت نگرفت. براى اين كه مشخص كنند كه متن مقدس شان يك متن استعارى است, مگر زمانى كه علم پديد آمد و آن متن را تهديد كرد. اما تا آن هنگام, فرصتهاى بسيارى بود تا به اين امر اعتراف كنند; زيرا تعارضهاى بسيارى ميان اديان وجود داشت. در آن روزها شما مخالفان خود را به اتهام ارتداد يا پرستش خدايان دروغين محكوم مى كرديد. من نمى خواهم بر اين حقيقت نيز اصرار ورزم كه حتى تعارضهايى در خود كتاب مقدستان وجود دارد.

الف: من مى خواهم نظرگاه شما را بپذيرم و سپس, در ادامه نشان دهم كه با پذيرش آن چه دستاورد اندكى به دست مى آيد. اين تمثيل را در نظر بگيريد. دوربين عكاسى (همانند آينه سقراط) نشان داد كه بازنمايى, شرط كافى براى هنر نيست. كاندنيسكى نشان داد كه حتى شرط لازم هم نيست. گوهر هنر در جاى ديگرى است و آثار هنرى را هنرى مى دانيم, فارغ از اين كه بازنمودارانه باشد يا نباشد. استادان قديم افكار ديگرى داشتند, اما آثار هنرى توليد مى كردند, با وجود آن كه كاملاً درك مى كردند كه چگونه عمل مى كنند; پيشينيان من هم همين طور بوده اند. آنها گوهر دين را در جاى نامناسبى قرار مى دادند و خود را ناگزير مى يافتند كه از تك تك احكام كتاب مقدس دفاع كنند. كتاب مقدس دربردارنده حقيقت دينى است; مستقل از اين كه ظواهر الفاظش نيز حقيقت داشته باشند يا خير. مخالفتها با سفر پيدايش اين پيامد ارزشمند را داشت كه ما را واداشت تا اين حقيقت را ببينيم.
ب: دين غيرعينى! پس شما از دعاوى معرفتى دست برمى داريد؟ يكى از طرفين نزاع غايب شد. من بودم.

الف: نه كاملاً; نياكان اصول گراى من على رغم حسن نيتى كه داشتند, به خطا, احساس مى كردند كه بايد سازِ دين و ايمان خود را به آن صورت كوك كنند. آنها مى توانستند, همانند من, از سفر پيدايش دست بردارند و دين و ايمان خود را بى عيب و دست نخورده نگاه دارند. سفر پيدايش داستانى دوست داشتنى را بيان مى كند و به نكته اى اشاره دارد; اما جهان شناسى بد و زمين شناسى بدترى است. اما از ترس اين كه مبادا اين مطلب, مانند خطاهاى حسى در معرفت شناسى, هرگونه ادعايى را نسبت به دانش تجربى تهديد كند, من پا را فراتر گذارده, مسلّم مى انگارم كه هر جمله اى از كتاب مقدس را كه احتمالاً با علم در تعارض قرار مى گيرد, بايد رها كرد. كتاب مقدس, البته گزاره هاى حقيقى بسيارى را در بردارد و من مى فهمم كه كتاب مقدس براى پژوهشهاى باستان شناسى, مدرك باارزشى است. اما من حتى اين گونه حقايق لفظى را از بدنه ايمان كنار مى گذارم و آن را از هر حكمى كه علم آن را تأييد يا تكذيب كند, مبرّا مى دانم.
ب: اين طور است, نه؟ شما اكنون كه دين پايان پذيرفته است چه نقشه اى داريد؟

الف: پايان نپذيرفته است, تنها پالوده شده است و هنوز تعارض ميان من و شما برقرار است; هرچند كه اين تعارض ميان علم و دين نيست. ما به وقوع معجزه ايمان داريم و دين و ايمان ما متكى بر آن است. مثلاً (ابديت به زنجيره زمان وارد شده و دنيوى شده است).7 من فكر نمى كنم كه علم اين [موضوع] را انكار كند. انكار اين [موضوع] در ميان احكامى كه نظريه هاى فيزيك, شيمى يا هرچه را علم محسوب مى كنيد تشكيل مى دهند, وجود ندارد. آن را در زمره, به تعبيرى, پيش فرضهاى مستقل محسوب داشتن نيز دردى را دوا نمى كند; زيرا بخشى از يك دستگاه نيز نيست. مطمئناً آنچه من به آن اشاره مى كنم چيزى است به طور وحشتناك, تاريك و يكسره براى عقل, غيرقابل فهم; و بنابراين, با اين اعتقاد (آيا جسارت بورزم و بگويم با اين (ايمان)؟) در تعارض است كه (جهان براى عقل قابل درك است). اما شما تصديق كرديد كه اين بخشى از علم نيست. ما هريك دست به يك پالايش زده ايم; من دين را از هرچه ممكن است در قلمرو علم واقع شود, تصفيه كردم و شما علم را از آنچه ممكن است با دين تعارض يابد, تصفيه كرديد; از جمله خود آن اصلى را كه به نظر من, تمام كار و بار شما [دانشمندان]را به راه انداخته است. نكند شما مى خواهيد اين گزاره را كه (جهان براى عقل قابل درك است), از نو بررسى كنيد و آن را باز در بدنه علم جاى دهيد؟ در آن صورت, به عنوان يك دانشمند, بايد پس از كشف نقاط تاريك در جهان, آن را كنار بگذاريد, كه براى نجات اعتقادتان از پوچى هم كه شده بايد آن را امكان پذير تلقى كنيد.
ب: شما كه حقيقتاً از من نمى خواهيد كه اين گزاره را به علم بازگردانم. زيرا در آن صورت, براساس معيار خودتان, بايد از اعتقادتان به نقطه هاى تاريك صرف نظر كنيد. زيرا اين اعتقاد اتكا به ادعايى دارد كه به نظر من, در حوزه علم قرار مى گيرد. اما من نيازى به اين كار ندارم. زيرا اعتقاد شما با منطق, كه من آن را بخشى از علم مى دانم, تعارض دارد. در واقع, شما كار را براى من بسيار آسان مى كنيد. اين كه بگوييم چيزى بلازمان است, به اين معناست كه محمولات زمانى قابل استناد به آن نيست. بنابراين, اين كه بگوييم چيزى هم زمانى است و هم غير زمانى, تناقض گويى است. و خواهش مى كنم مرا از هرگونه اشاره ديندارانه به زندگى, به عنوان چيزى كه بزرگ تر از منطق است, و به خدا, به عنوان موجودى كه از هردو بزرگ تر است, معاف داريد. شما نمى توانيد به منطق پشت كنيد. شايد آن قدر غيرمنطقى باشيد كه به امر غيرممكن ايمان داشته باشيد; درست همان طور كه ترتوليان آن قدر ديوانه بود كه به آنچه محال بود, ايمان داشت. اما از هرچه بگذريم, منطق است كه به عدم امكان (و محال بودن) مفاد و محتوا مى دهد اگر به منطق پايبند نمى بوديد, به چيزى اعتقاد نميى داشتيد. سؤال اين است كه شما چرا تا اين حد, بر خطاى خود پافشارى مى كنيد.

الف: اين امر فقط غيرممكن به نظر مى رسد. اما تنها به اين دليل كه فهم ما در اينجا محدود است, ما ايمان داريم كه اين چيز اتفاق افتاده است; اما نمى دانيم چرا و چگونه. گويى از پشت شيشه اى تيره و تار مى بينيم.
ب: واقعيت اين است كه شما آنچه را كه به آن ايمان داريد, فهم نكرده ايد. ما دانشمندان, وقتى كه چيزى را بيان مى كنيم, دست كم, مى دانيم كه منظورمان چيست و سپس سعى مى كنيم و درمى يابيم كه آيا درست است يا نه. به نظر مى رسد كه شما برعكس عمل مى كنيد; ابتدا چيزى را حقيقت مى انگاريد. سپس اميدواريد كه دريابيد چه معنايى دارد. تصور كنيد من و دوستم, به خاطر رعايت ادب و نزاكت, مجبور به نشستن و شنيدن يك سخنرانى به زبان تركى شده ايم. پس از سخنرانى, دوستم به من مى گويد كه تمام سخنانِ گوينده درست بوده است. من او را براى دانستن يك زبان بيگانه مى ستايم; اما او دانستن آن زبان را انكار مى كند و مى گويد كه اميدوار است روزى زبان تركى را بفهمد. من او را [فردى] احمق يا غيرعادى مى خوانم. اما اكنون فكر مى كنم مى دانم كه ايمان يا دست كم, ايمان دينى چيست. ايمان دينى, برخلاف تصور سابقم, چسبيدن به يك اعتقاد, على رغم دليل مخالف نيست. زيرا آشكار است كه هيچ چيز را نمى توان له يا عليه قضيه اى كه معناى آن را نمى دانيم به حساب آورد پس چگونه تعارض بين علم و دين مى تواند وجود داشته باشد؟ ايمان از سنخ دفاع از يك قضيه غيرقابل ف
هم است.

الف: شما سطحى نگرى خود را نشان مى دهيد. زبان تناقض نما است و مى بايد چنين باشد. با عدم ايضاح, ايضاح مى كند. هدف آن اين است كه نشان دهد چيزى را كه پرستش اش مى كنيم تا چه حد استثنايى, و پرهيبت و احتشام است. تناقض نمايى در دل چيزها وجود دارد. مسيح(ع) هم به تمام معنى بشر بود, و هم موجودى كاملاً الهى. زمانى و بلازمان. البته به طور معمول, (انسان است) و (الهى است) محمولاتى متناقضند و با يكديگر تقابل دارند. اما محمولات متناقض هر دو در مورد عيسى صادقند; يا در مورد كريشنا اگر هندو باشيد, يا در مورد بودا در صورتى كه سوتراى نيلوفرآبى را قبول داشته باشيد. مسيح يك متناقض نماست. من منطق را در همه جا جز اينجا قبول دارم و اين قبول به من كمك مى كند كه تمام دنيا را, در تقابل با نقطه تاريك, به عنوان مركز دنيا, قرار دهم.
ب: من حتى يك كلمه از سخنان شما را نمى فهمم. شما هم همين طور.

الف: (اين وظيفه فاهمه انسان است كه بفهمد كه چيزهايى وجود دارند كه او نمى فهمد و بفهمد كه آن چيزها كدامند.… گفته متناقض نما نوعى تسليم نيست, بلكه يك مقوله است; نسبتى وجودشناختى است ميان يك روح موجود اهل معرفت و يك حقيقت جاودان).8 چنين گفته است كركگور ـ يعنى كسى كه اتفاقاً به دين همان كمكى را كرد كه كاندينسكى به هنر كرد.
ب: ما مى بايست ارزيابى خود را درباره كاندينسكى تغيير مى داديم, اگر مى خواستيم دريابيم كه نقاشيهاى او جهان را همان گونه كه او ديده, نشان مى دهد. زيرا, در آن صورت اين مصداقى از عدم بازنمايى نيست, كه سهم او در مفهوم هنر است, بلكه مصداقى از بازنمايى نابهنجارانه جهان خواهد بود. يعنى موضوع مورد بحث را به جاى حذف كردن برجسته مى كند, اما اين امر با آنچه شما مى گفتيد سازگارى ندارد.

الف: با وجود اين, من نكته اى را كه تذكر داديد مى پسندم. چرا ساحتهايى از عالم واقع را كه نمى توانيم از طريق صور خيال متعارف ادراك كنيم به نحو انتزاعى نمايش ندهيم؟ چرا ساحتهايى از عالم واقع را وقتى كه زبان نامتناقض درمى ماند, به نحوى تناقض نما وصف نكنيم؟
ب: اما بيان شما درباره امر متناقض نما حاوى مصادره به مطلوب بزرگى است. امر متناقض نما فقط بدين جهت پديد مى آيد كه هر محمول متناقض على الادعا, درباره مسيح صادق باشند. يكى از اين محمولات (الهى است) مى باشد; اما (الهى) كلمه اى است كه من از فهم آن عاجزم و شما هم به سادگى نمى توانيد بگوييد كه الهى بودن يعنى يك موجود متناقض نما بودن. زيرا امر متناقض نما صرفاً به اين جهت مطرح مى شود كه مسيح على الادعا, از قبل الهى بوده است: الوهيت او يك قطب امر متناقض نما است. توجه كنيد كه (انسان است) با محمولات متعددى در تقابل است. فرض كنيم كه با (گياه است) در تقابل باشد. در اين صورت, گفتن اين كه چيزى يك گياه انسانى است فرض يك موجودِ (به تعبير شما) متناقض نماست. اما شما مطمئناً به هر استحاله ممكنى ايمان نداريد. بنابراين, متعلَّق پرستش در اينجا به طور مضاعف غامض و مبهم است هم به سبب متناقض نما بودنش و هم به دليل الهى بودنش و اين دومى مهم تر هم هست. پس محمولى كه در ابتدا بايد معنى آن روشن شود, (الهى است) مى باشد. اين محمول به چه معناست؟

الف: اين محمول از طريق مصداقش درك مى شود; اگر (خدا) خود را آشكار نكرده بود, اين لفظ در زبان وجود نمى يافت. مسيح موجودى الهى بود, در حالى كه عيسى فردى در ظرف تاريخ است با توجه به اين كه عيسى و مسيح يكى هستند, كسانى كه عيسى را ديدند موجودى الهى را ديده اند.
Faْa=bْ].Fb.
Fa.a=bْ].Fb.
ب: ولى ظاهراً همه او را با وصف بودنش نديده اند. چه چيزى را احساس نكردند؟ شما او را پسر خدا مى ناميد, اما نمى توانيد براى آموزش معناى اين لفظ, دوباره به خدا رجوع كنيد; زيرا مسأله دوباره به سر جاى اولش باز مى گردد. موقعيتى نظير موقعيت شاهزاده و گدا را در نظر بگيريد: تصور كنيد كه فردى بدل عيسى باشد, تنها با اين فرق كه اصل و نسبش صرفاً انسانى باشد. تجربه بصرى ديدن عيسى مانند تجربه بصرى ديدن بدل غيرالهى اوست. بنابراين, الهى بودن را نمى توان مشاهده كرد; زيرا بنابر فرض, تجارب بصرى يكسان هستند. اما فرض كنيد كه هر كيفيت حسى اى همين وضع را مى داشت. در اين صورت, چگونه الهى بودن قابل حس است و محمول (الهى است) قابل يادگيرى؟

الف: الهى بودن با جسم ايمان حس مى شود. (امر مينوى را نمى توان (ياد گرفت), اين امر بايد از دل روح سربركند.)9
ب: اوه, من فكر مى كردم ما درصدد ارائه يك معيار رفتارى هستيم. تصور مى كردم كه شما در نظر داريد كه به من بگوييد مسيح معجزه مى كرد, اما بدل او نمى توانست معجزه كند.

الف: معجزات علايم و نشانه هاى الهى بودن او بودند و آن را نشان مى دادند. اما واقعاً ما چگونه تنها به كمك اين راهنماها دريابيم كه چه چيزى اشاره شده است. نه, اين راهنماها مى توانند انسانها را در آگاهى يافتن به الهى بودن كمك كرده باشند; اما آنها متعلَّق آگاهى نبودند. (الهى است) محمولى ابتدايى است, يعنى نمى تواند به وضوح تعريف شود و, از اين رو, نمى تواند به نفع انبوهى از الفاظ مشاهدتى ناديده گرفته شود.
ب: آيا نمى تواند به وصف يا محمول ديگرى ارجاع و تحويل شود؟ فرض كنيد كه N محمولى مينوى باشد و F و G محمولاتى مشاهدتى. در اين صورت مى توانيم بگوييم كه اگر a همان F باشد, در آن صورت, a همان N است اگر و تنها اگر a همان G باشد.

الف: شما هم مانند من مى دانيد كه اين امر نمى تواند N را حذف كند و شما باز بايد آن را محمولى ابتدايى تلقى كنيد.
ب: با اين همه, ما اگر بتوانيم درباره F وG تصميم بگيريم يك آزمون قطعى براى مينوى بودن در اختيار خواهيم داشت.

الف: نه, در اختيار نخواهيم داشت. اگر شما چيزى را كه ادعا شده است كه قابل حل است در آب قرار دهيد و حل نشود, در اين صورت, اين امر به طور قطع دلالت بر غيرقابل حل بودن آن چيز در آب خواهد كرد. اما در اينجا آزمايش مورد نظر ما تا حد بسيار زيادى به آزمايش كننده بستگى دارد. شما, اگر از لطف الهى محروم باشيد, نتيجه منفى خواهيد گرفت. اما اين استدلال ابلهانه است. مينوى بودن يك ويژگى آشكار است.
ب: من مى توانستم يك آزمون قطعى داشته باشم, مشروط بر اين كه N بنابر ادعا, براى هركسى آشكار مى بود. من به سادگى a را بر او عرضه مى كنم و در آن صورت, a همان N خواهد بود. اگر او بگويد كه a همان N است, مسأله من فقط اين است كه وسيله اى براى كشف (مينوى بودن) بيابم.

الف: ما با اتكا به مرجع موثق چيزى را مينوى مى خوانيم و براى توده هاى انسانى اين بهترين كارى است كه مى توان انجام داد.
ما براى كسب اطلاع از رازهاى دينى به قديسان و پيامبران اتكا مى كنيم. آيا اين جان كلام ايمان نيست؟
ب: جان كلام ايمان اين است كه باور داشته باشيم كه كسى آنچه را درباره اش صحبت مى كند مى داند. اگر ايمان شما اين است, خوش باشيد. اما من وضوح و روشنى را ترجيح مى دهم و مى دانم كه راهنمايى براى درك مفهوم الهى بودن ندارم. به نظر من, تمايلى وجود دارد كه در ارتباط با موجودات خاصى زNس را از آنهايى استخراج كنيم كه على الخصوص مستعد آنند كه به آن موجودات واكنش دينى نشان دهند. اما زNس هنوز هم مفهومى بيشتر از اين براى من ندارد. به عنوان مثال, وقتى كه مى گويند: زNس چگونه بدانم كه حقيقت را مى گويند يا نه.

الف: آيا شما شتابزده داورى نمى كنيد كه از همان اول فرض را بر اين مى گذاريد كه آنان در مقامِ اخبار, اعم از صادق يا كاذب,اند؟
شايد سخنشان فقط نوعى فرياد باشد, نوعى رميدگى ناشى از مواجهه ناگهانى با امر قدسى. و يا بهتر بگوييم ممكن است واقعيتى تصادفى باشد كه اصلاً واكنش لفظى نشان مى دهند. مى توانستند بر زمين بيفتند يا به هوا بپرند و يا دستانشان را به هم بزنند. و شما اگر به جاى آنها بوديد شايد اصلاً واكنشى نشان نمى داديد. در كمال تعجب, صرفاً به رفتار عجيب و غريب آنان خيره مى شديد يا اگر حاضر نبودند و واكنشى نمى داشتند نظرتان به چيزى غيرعادى جلب نمى شد. يعنى سرگشته و مدهوش مى شديد.
ب: اما آيا اين انسانهاى الهام يافته نمى توانند بعداً به من بگويند كه وقتى واكنش رخ داد چه ديدند ((ديدند))؟

الف: نكته همين جاست. آنها سعى مى كنند, ولى اين كار برايشان دشوار است و كلمات, متناقض نما به نظر مى رسد. و به همين سبب, من از پرداختن به نكته اى كه شما درباره ناسازگاريهاى متون مقدس گفتيد صرف نظر كردم. در نظر بگيريد: (او, كه بدون دست مى گيرد و بدون پا راه مى رود, بدون چشم مى بيند و بدون گوش مى شنود. در اينجا به نفس كلى اشاره مى شود: (كوچك تر از كوچك, بزرگ تر از بزرگ) نويسنده نمى كوشد كه مبهم سخن بگويد, اما اين تنها راهى است كه او مى تواند با كلمات, مفهومى را كه قواعد استعمال الفاظ را زير پا مى گذارد, بيان كند.
ب: اما واقعاً او به من چه مى گويد؟ فرض كنيد كه من از يك كشف جديد در الهيات باخبر شوم, و آن اين كه مثلاً برهما كلاه بر سر مى گذارد; اما بعد به من گفته مى شود كه اين كلاه كلاهى الهى است و بى نهايت سال است كه بر سر گذاشته مى شود; چون برهما سر و شكلى ندارد. به چه معنا كلاه بر سر گذاشته مى شده است; چرا اين كلمات را به كار ببريم؟ به من گفته شده كه خدا وجود دارد, اما به (معناى متفاوت)ى از وجود. پس اگر او (به معناى روشن كلمه) وجود ندارد, چرا شما آن كلمه را به كار مى بريد؟ يا مى گويند كه خدا ما را دوست دارد, اما به معنايى به كلى خاص از دوست داشتن. يا خدا دايره اى است كه مركز آن هرجايى است و محيطش هيچ جا نيست. اما در اين صورت نه مركزى در كار است, نه محيطى; و در نتيجه, ما با دايره اى روبه رو نيستيم. يك نيمه از وصف, نيمه ديگر را نفى مى كند و جز هياهو چه باقى مى ماند؟

الف: اما ما بالاخره حتى در اوضاع و احوال عادى به همين طريق صحبت مى كنيم. همسر مردى بعد از يك بيمارى طولانى و دردناك مى ميرد و آن مرد مى گويد در آنِ واحد هم خوشحال و هم غمگين است. آيا او متناقض گويى مى كند؟ من گمان مى كنم نه. يا كسى مى گويد ديگرى را هم دوست دارد و هم دوست ندارد. يا هم مى تواند و هم نمى تواند كارى را انجام دهد. يا چيزى هم F هست و هم نيست. معطوف و معطوفٌ عليه باهم مى آيند, اما يكديگر را نفى نمى كنند. به يك اعتبار, (تعريف) كوزانوس لكنت زبانى عالمانه است در مقابل آنچه به وصف نمى آيد. تخيل انسان متدين در گفتن آنچه به طريق ديگرى نمى توان گفت, به وسيله اين تعابير, ورزيده مى شود. زيرا موضوع گفتار او مقولات مانعةالجمع تجارب عادى را درهم مى شكند. و از اين رو , متناقض نماست.
ب: من اين امر را عينيتى در مكانى نادرست قرار گرفته مى نامم. زبان شايد متناقض آميز باشد اما جهان نه.

الف: برعكس, زبان روشن است ـ به شرط آن كه نحوه بيانى را كه در اينجا مناسب است دريابيم. زبان آشكارا يك راز را توصيف مى كند و مى كوشد توجه ما را به اسرارآميز بودن آن جلب كند. اين كاربرد اصلى زبان دينى است.
ب: اختلاف بين ما اكنون روشن است. اما من نمى توانم تجزيه و تحليل شما را بپذيرم.

الف: تنها به اين سبب كه شما ايمان داريد كه نقاط تاريك وجود ندارد.
ب: اما اگر شما درست بگوييد, اين مطمئناً يك ايمان دينى نيست. زيرا ايمان دينى براساس ايمان به نقاط تاريك استوار است كه براى من غيرقابل قبول است.

الف: اگر جهان به گونه اى بود كه هيچ نقطه تاريكى نداشت من آن را جدّاً نقطه تاريكى مى دانستم. چه معجزه اى بود اگر جهان قابل دركِ عقلى بود! دست آخر ما, يعنى شما و من, داراى يك عقيده ايم.
ب: نه, نيستيم.پى نوشتها: * مشخصات كتابشناختى اصل اين مقاله چنين است: Danto, Arthur C., زFaith, Language, and Religious Experience: A Dialogueس in Sidney Hook (ed.) Religious Experience and Truth, (New York: New York University Press, 1961), pp.137-149. اين مقاله توسط استاد مصطفى ملكيان با متن اصلى مقابله شده است. 1. Friedrich Nietzsche, Human, All too Human, I. 2. Albert Einstein, "Science, Philosophy, and Religion" reprinted in Phillip P. Wienerl (ed.), Readings in Philosophy of Science (New York: Charles Scribnerصs Sons, 1953), p.605. 3. John Wilson, Language and Christian Belief (London: The Macmillan Company, 1958), p.64. 4. اين نكته را پروفسور سيدنى مورگن بِسِر در همين همايش اظهار داشت. 5. Ludwig Wittgenstein, Philosophical Investigations (New York: The Macmillan Company), p.271. 6. دليل مذكور در اينجا مخصوصاً معطوف به موضع ابن رشد است. مخصوصاً بنگريد به: "A Decisive Discourse on the Delineation of the Relation between Religion and Philosophy" in The Philosophy and Theology of Averroes, Trans. Mohammad Jamil-ur-Rehman (Baroda: Gaiekwadصs Oriental Series, 1929). 7. Emil Brunner, Revelation and Reason, trans. by Olive Wyon (Philadelphia: The Westminister Press, 1946), 294ff. 8. Sڑren Kierkegaard, Journals, p.633. Cited by S.R. Hopper in his essay, زParadoxس in Handbook of Christion Theology (New York: Meridian Books, Inc., 1958), p.262. 9. Rudolph Otto, The Idea of the Holy, trans. J.W. Harvey (London: Cumberlege, 1950), p.67. Cited in Ninian Smart, Reasons and Faiths (London: Routledge and Kegan Paul, 1958), p.27. كتاب اسمارت را بايد همه بخوانند, بويژه به جهت اين كه وى از مطالبى كه در اديان و مذاهب شرقى آمده است سود جسته است. 10. Svetasvatara Upanishad, III,19. trans. Max Mںller, in Nicol Macnicol (ed.), Hindu Scriptures (Everymanصs Library).