جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

زندگی به سبک تخفیف


(در حال و هوای فروشگاه‌های اینترنتی)

مهدی کفاش

 

یک روز خوب و دوست‌داشتنی

برای من این روز خوب و دوست‌داشتنی روزی بود که به اتفاق خانواده‌ی کوچکم، به دیدن سیرک خلیل عقاب رفتم. دیدن این سیرک با اوصافی که از آن شنیده‌ و تبلیغاتی که سال‌های پیش در تلویزیون دیده‌ بودم، از آرزوهای دورودرازم بود که تحقیش انگیزه و پول فراوان می‌طلبید که هر دو این‌ها معمولاً با هم مهیا نمی‌شد. گاهی پول بود و انگیزه نبود و گاهی، انگیزه بود و پولی در بساط نبود! تصور بفرمایید یک خانواده‌ی چهارنفره را که قرار است برای هر نفر به پول امروز، سی‌هزارتومان وجه رایج مملکت، فقط دم در سیرک که در گوشه‌ی بوستان بزرگ ولایت مستقر است، حق‌الورودیه بپردازید. اگر از خان اول به سلامت عبور می‌کردید، تازه با دیدن فست‌فودها، خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها، همه‌ی عقده‌های فروخورده‌ی شما و همراهان‌تان که نتیجه‌ی سال‌ها سرکوب بود، سر باز می‌کرد و از پفک و چیپس شروع می‌شد و گستردگی دامنه‌اش تا پیتزا، ساندویج سرد، انواع بستنی، کافی و... و قس علی هذا، بدون‌توقف تا خالی‌کردن موجودی کارت ادامه می‌یافت.

این نوع حضور شما که شهروندی عادی هستید، در جایی عادی با نظرگاهی عادی در حاشیه‌ی مدور سیرک است. از جای عادی که نشسته‌اید، می‌توانید حلقه‌ی خواص ازمابهتران را که در میز مدور رینگ اصلی سیرک و نفس‌به‌نفس قهرمانان، ببرها و دیگر جانوران، فریاد شادی، تعجب و ترس می‌کشند، ببینید و بشنوید!

اما اگر بخواهید شما جزو ازمابهتران باشید، بهتر است کمی سر کیسه را شل کنید و با پرداخت شصت‌هزارتومان، آن جلو جا خوش کنید؛ جایی به نامِ فرنگیِ «VIP»!

اما این روز خوب، نه با پول و نه انگیزه مهیا شد. خواهر عزیزم، که هم سال‌ها، همه‌ی عقده‌ی سیرک برادر را دیده بود و هم از شعف فرزندان او خبر داشت، برای این‌که تا زمان حیات جناب خلیل عقاب (زیده عزه) موفق به دیدن سیرک بشویم، برای‌مان بلیت گرفت؛ آن هم نصف قیمت و حتی با قبض پارکینگ در این وانفسای نبود جاپارک در شهر تنگ تهران!

تصور بفرمایید که این روز چه‌قدر برای‌مان کیفور و لذت‌بخش بود! وقتی که تا خرخره خوردیم و آشامیدیم و از جایگاه ویژه (VIP) و همان نزدیک‌ترین جای ممکن به قهرمان جیغ هم کشیدیم و بلند شدیم و دست زدیم و هی برگشتیم و خلایقی را که پشت سرمان سعی می‌کردند گردن بکشند تا جلو پای ما را نگاه کنند نظاره کردیم و با این همه، هنوز به اندازه‌ی پول بلیت‌مان خرج نکرده بودیم، آی کیف داد!...

روزهای آرامش

وقتی از خواهر عزیزتر از جانم، رمز شعبده‌ی «نصفه‌قیمتی» را پرسیدم، اسم فروشگاهی اینترنتی را آورد و گفت با عضویت در این سایت، می‌توانم هنگام خرید کالاها و خدمات، از تخفیف بین سی تا نود درصد، یا به قول فرنگی‌ها «OFF» بهره‌مند شوم. کور هم از خدا چه خواهد؟ دو چشم بینا!

تصورم از فروشگاه اینترنتی، جایی بود که قبض آب، برق و تلفن را در آن با کارت عابربانک می‌پردازیم و خوش‌حالیم که در صف باجه‌ی پرداخت بانک نمانده‌ایم؛ یا این‌که توی سایت، از کتابی خوش‌مان آمده و با پرداخت آنی قیمت و هزینه‌ی ارسال پستی، درِ خانه تحویل میگیریم؛ اما چیزی که می‌دیدم، خارج از تصورم بود. انواع و اقسام کالا در فروشگاه‌های مختلف، در کنار خدماتی مانند عکاسی، فیلم‌برداری، آرایشگاه، انواع رستوران‌ها و کافی‌شاپ‌ها با منوهای متنوع، کلاس‌های مختلف هنری، سینما، تئاتر، شهربازی و حتی آموزش چتربازی، همه را با تخفیف‌هایی باورنکردنی شامل می‌شد.

و این‌گونه روزهای آرامش شروع شد؛ روزهایی که هر صبح، به فروشگاه اینترنتی سر می‌زدم تا ببینم امروز به چه چیزهایی چوب حراج زده‌اند. اول، خرید کالاهایی بود که سال‌ها منتظر ارزان‌شدنش نشسته بودم؛ ولی از رده خارج شده و ارزان نشده بودند! کالاهایی که اصطلاحاً ضروری بودند.

اما بعد، یکهو متوجه شدم در سال گذشته با همسر عزیزم از جلو خیلی رستوران‌های خیابان‌های مجلل بالای شهر رد شده‌ایم و بدون این‌که به روی هم بیاوریم، خودمان را چشم‌درچشم هم، پشت میزهای خوش‌رنگ تصور کردیم که مِنو را نشان هم می‌دهیم و قاه‌قاه عاشقانه به هم می‌خندیم. بالأخره یک روز دل به دریا زدم و رستورانی مجلل را با غذاهای ایتالیایی در خیابان شریعتی انتخاب کردم و همسر عزیزم را با سربلندی به آن‌جا بردم. آن روز هم خوش گذشت؛ با این تفاوت که بیش‌تر مشتریان آن‌جا، برگه‌های پرینت‌شده‌ی فروشگاه اینترنتی را داشتند و احساس کردم، باز هم در میان همان مردم، طبقه‌ی متوسط هستیم؛ نه مرفهین بی‌درد!

شما باشید، طفل معصوم‌تان را که بزرگ‌ترین سازی که دیده سازدهنی بوده، نمی‌گذارید کلاس موسیقی با نود درصد تخفیف در میدان صادقیه! طبیعی است که من هم با شما هم‌عقیده‌ام و پسرم را گذاشتم کلاس موسیقی! البته به جای سازدهنی، مجبور شدم یک عدد بلز از همان کلاس، با دفترچه‌ی نت بگیرم که شامل تخفیف نمی‌شد؛ اما هنوز تخفیف کلاس به تنهایی به کل خریدهای جنبی می‌چربید!

 و قطار خریدهای اینترنتی با شکوه فراوان، در ریل زندگی خانواده‌ی کوچک ما به حرکت درآمد...

روزهای بحران

نمی‌دانم از کجا بقیه‌ی فروشگاه‌های اینترنتی متوجه حضور من در شبکه‌ی جهانی شدند که ناگهان سیل ایمیل، جعبه‌ی پست الکترونیکی من را در شرف ترکیدن قرار داد. تازه متوجه شدم چه‌قدر فروشگاه با لوازم، کالا و خدمات متنوع‌تر بوده که من به خاطر اعتماد به خواهرم، از سرکشی به آن‌ها غفلت کرده‌ام. برای چرخیدن در فروشگاه‌های مجازی دیگر تنها نبودم؛ همسر محترمه هم شال‌وکلاه می‌کرد و دوشادوش من در میان غرفه‌های فروشگاه می‌چرخید. احساس می‌کردیم ضروریات زندگی کوچک‌مان خیلی بیش‌تر از آن چیزی بود که سال‌های اول زندگی یادداشت کرده بودیم و آرزوی‌شان را داشتیم. همسرم حالا می‌خواست به تخصص‌های خانه‌داری‌اش اضافه کند؛ تخصص‌هایی که تا پیش از این، حتی به آن‌ها فکر نکرده بود؛ کلاس ژله‌ی تزریقی، خودآرایی، طب سوزنی، دکوراسیون داخلی و جامپینگ (این یکی را اصرار داشت که جزو هنرهای حتمی برای تخلیه‌ی هیجان و رسیدن به آرامش است)!

او که تا به حال، توی بازار حسن‌آباد و سبزه‌میدان با راهنمایی بانوان همسایه، فروشگاه ارزان‌فروش را پیدا می‌کرد، حالا با چرخیدن در فروشگاه‌های اینترنتی تخفیفی، از قیمت واقعی که روی‌اش ضربدر خورده بود، خبردار می‌شد و برندهای مشهوری را که تا پیش از این، حتی اسم‌شان را هم نشنیده بود، می‌دید. سرش را تکان داد که: «مردم چه پول‌هایی را بابت خرید کالاهای مارک‌دار می‌دهند.» و من ساده‌دل را که فکر کردم تحت تأثیر ول‌خرجی‌های مردم قرار گرفته، با جمله‌ی بعدی‌اش شگفت‌زده کرد: «در حالی که می‌توانند، همه‌ی این مارک‌ها و برندها را در این سایت‌ها نصفه‌قیمت بخرند.»

حالا هفته‌ای چند روز رستوران و کافی‌شاپ بودیم. صبحانه‌ی دونفره را وقتی بچه‌ها مدرسه بودند، در برج میلاد می‌خوردیم. فکر می‌کردیم چه‌قدر مردم از دیدن ما با بلوز و کت و شلوار و کفش‌های مارک‌داری که تن‌مان بود، شگفت‌زده می‌شوند! انگار مرکز توجه همه بودیم! بچه‌ها هم بعد از کلاس زبان و موسیقی به کلاس شنا، کاریکاتور، اسکیت، پینت‌بال و... می‌رفتند و سرشان گرم بود.

تورهای مسافرتی چارتر که بلیت هواپیما و قطارش از نصف هم کم‌تر بود، توجه خانواده‌ی کوچک ما را جلب کرد. تور کویر مرنجاب را رفتیم و خوش گذشت! حالا همسرم اصرار داشت که بروم و گذرنامه‌ها را برای سفر خارجی زودتر بگیرم، تا این فرصت‌های زودگذر تخفیف از بین نرود و عمری پشیمان نشویم!

و این روزهای آرامش گذشت، تا این‌که اولین بحران خودش را نشان داد.

یک روز، هرچه موقع پرداخت پول عکس‌هایی که در آتلیه‌ای در خیابان فاطمی گرفته بودیم، کارت عابربانک کشیدم، دستگاه پیام «عدم موجودی کافی» را چاپ کرد. باید فقط ده‌درصد قیمت عکس‌ها را می‌پرداختم؛ اما همین تخیف نوددرصدی، خانواده‌ی کوچک ما را که تا به حال آتلیه‌ی هنری نیامده بودند، واداشته بود که ده‌برابر عکس‌هایی که شامل تخفیف می‌شد، عکس بگیرند. همسرم که من را در حال عوض‌کردن کارت‌های متنوع عابربانک و تکرار پیام «عدم موجودی کافی» دید، عابربانکش را از کیف درآورد.

از آتلیه بیرون آمدیم. دختر و پسرم توی ماشین، عکس‌ها را نشان هم می‌دادند که صدای پیامک موبایل همسرم آمد و با خواندن آن، چهره‌اش درهم رفت. موبایل را توی صورتم گرفت. موجودی حسابش کم‌تر از حتی یک بلیت سیرک خلیل عقاب بود!

ماه به نیمه نرسیده بود و تا واریز حقوق کارمندی من، بیش‌تر از نصف ماه مانده بود. خدا را شکر که پس‌انداز برای گذران تا پایان ماه را داشتیم! وقتی پای کامپیوتر نشستم، اضطراب به سراغم آمد و یاد لیست ضروریات اول زندگی‌مان افتادم. اولِ لیست، «خانه» بود. ما هنوز مستأجر بودیم و انگار قرار نبود هیچ‌وقت خانه‌دار شویم!

بعد التحریر

باور بفرمایید ماجرای بالا، بخشی از واقعیت است و من با طرح آن، قصد زیر سؤال بردن تجارت الکترونیک و پیش‌رفت را ندارم؛ برای همین، برخی از مزایای فروشگاه‌های اینترنتی را در پایین می‌آورم. مزایای این فروشگاه‌ها با سبک زندگی ما جور نشد؛ امید است که با سبک زندگی شما جور شود!

مزایا

1. کمک به محیط زیست با حذف استفاده از خودرو؛

2. کاهش ترافیک درون‌شهری؛

3. صرفه‌جویی در زمان؛

4. صرفه‌جویی در استفاده از سوخت‌های فسیلی؛

5. کم‌هزینه شدن رونق کسب‌وکار، به دلیل کاهش هزینه‌های ایجاد یک شغل؛

6. کاهش واسطه‌گری غیرضروری؛

7. کارآفرینی خلاقانه؛

8. بازاریابی شبکه‌ای.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان