جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

سفرنامه‌ی گرجستان و ارمنستان(2)


کشور رودخانه‌ها

عدالت عابدینی

قسمت دوم

حرکتم را در میان جنگ‌ها و درختان پیش می‌گیرم. خوش‌بختانه امروز پس از چند روز حرکت، بالأخره تغییر ارتفاعی داشتم! ولی این تغییر بیش از نهصد متر نشد؛ با این حال به آن هوای خنک می‌ارزید. پس از آن، وارد تونلی دو کیلومتری می‌شوم که در آن‌جا باز شیب به سمت پایین می‌شود و سرعتم بالا می‌رود.

نزدیک ظهر است که می‌خواهم برای ناهار یک غذای گرم بخورم؛ اما اصلاً رستورانی بین راه نمی‌بینم. مغازه‌ها بیش‌تر فست‌فود می‌فروشند که علاقه‌ای به خوردن‌شان ندارم.

بالأخره رستورانی در آن سوی جاده پیدا می‌کنم؛ فضایی بزرگ با درختانی در اطراف و چند میز و صندلی چیده‌شده در وسط محوطه. خانمی برای سفارش غذا نزدم می‌آید؛ ولی اصلاً انگلیسی نمی‌داند. غذایی گرم سفارش می‌دهم و بالأخره غذایی می‌آورد. تقریباً مثل سوپ خودمان است با گوشت‌هایی شناور! بیش‌تر از سبزی‌ها و پیاز در آن استفاده شده است و چند پیاز ریزشده برای تزئین. غذا طعم تندی دارد؛ ولی خوش‌مزه است با نان باگتی تکه‌تکه‌شده و لیموناتی در کنار آن.

البته ناگفته نماند از افتخارات گرجی‌ها پختن غذاهای لذید و داشتن نوشیدنی‌های بسیار سر سفره‌‌ی‌شان است. از خصوصیات بارز آن‌ها، استفاده‌ی فراوان از گردو در غذاست که من جایی ندیدم.

از غذاهای گرجی، می‌توان به «چاخوخ بیلی»، «لابیو»، «پخالی» و «خاچاپوری» اشاره کرد. قهوه هم از نوشیدنی‌های محبوب این کشور است.

از چندین جای دیدنی و تاریخی بین جاده بازدید می‌کنم. با مردمان مختلفی هم‌صحبت شده و اندکی با خصلت‌ها و رفتارهای آن‌ها آشنا می‌شوم.

ساعت حدود هشت‌و‌نیم غروب است که به یک پمپ بنزین می‌رسم. از دو جوان که آن‌جا کار می‌کنند، اجازه می‌خواهم در آن نزدیکی چادر بزنم. آن‌ها با رویی گشاده قبول می‌کنند و اتاقی به دوچرخه‌ام اختصاص می‌دهند. خوش‌بختانه یکی از آن‌ها ترکی استانبولی می‌داند و تا حد زیادی متوجه سخنان یک‌دیگر می‌شویم!

هر دو متأهل هستند. یکی از آن‌ها هم‌سن‌و‌سال خودم است و دیگری حدود 23 سال دارد. با چایی و خوراکی از من پذیرایی می‌کنند. آخر شب را اختصاص می‌دهیم به آموزش زبان گرجی. چه حوصله‌ای داشتند این دو نفر که با حرکات اشاره و زحمت بسیار، تلاش می‌کردند زبان گرجی را به من آموزش دهند!

من هم به رسم هدیه، دو پوستر از تصاویری را که از کشور زیبای‌مان ایران داشتم، به آن‌ها هدیه می‌کنم.

صبح زود از خواب برمی‌خیزم. حرکتم را پیش می‌گیرم. بیش‌تر جاده‌ای که می‌روم دوطرفه است و خیلی وقت‌ها می‌بینم ماشین‌ها حتی در جاهای سبقت ممنوع، سبقت‌های ناجوری از هم می‌گیرند. می‌توان کمی به آن‌ها حق داد؛ زیرا جاده‌ای که به سمت پایتخت می‌رود و این چنین پرازدحام است، باید اتوبان باشد!

شهر «گوری» که پنجاه- شصت کیلومتری با پایتخت فاصله دارد، وضع جاده فرق می‌کند و دیگر اتوبان می‌شود. اصلاً در این جاده از آسفالت استفاده نشده و بیش‌تر مصالح آن بتون است. عجیب آن‌که کارخانه‌ی عظیم سیالی، کار بتون‌سازی را انجام می‌دهد!

ناگفته نماند، شهر گوری زادگاه استالین، دیکتاتور شوری سابق است. استالین شخصیتی است که پیچیدگی‌ها بسیاری داشته است.

پدر استالین خیاطی ورشکسته بوده که کم‌تر به خانواده توجه داشت، مدام مست می‌کرد و همسر و پسر کوچکش را کتک می‌زد.

می‌گویند استالین باعث قتل میلیون‌ها نفر شده است که تقریباً غیرقابل باور است؛ اما درباره‌ی کشتار هفتصدهزار نفر اتفاق نظر وجود دارد و حتی تعداد زیادی تبعیدی هم در زمان وی بوده است.

عجیب این‌که استالین شعر هم می‌گفته است. سیاست‌های استالین، حق تحصیلات و دسترسی به پزشکی رایگان را در اختیار مردم قرار داد. همین‌طور در زمان استالین، برای اولین بار زنان می‌توانستند بچه‌ها را در فضای امن بیمارستان به دنیا بیاورند. استالین در مقابل آلمان نازی ایستاد و رشد اقتصادی شوروی را بالا برد.

اما هیچ‌گاه و هیچ‌گاه نمی‌توان حتی با وجود خدماتش، سرکوب و کشتارهایش را تأیید کرد.

مسیر را ادامه می‌دهم و پمپ بنزینی می‌بینم که چند جوان در آن مشغول کار هستند. صاحب آن که او هم مرد جوانی است، دعوت می‌کند ناهار را همراه آن‌ها باشم. غذای‌شان خاچاپوری است که بسیار خوش‌مزه و لذیذتر از قبلی‌ها بودکه خورده بودم. با زبان گرجی، کلی با من صحبت می‌کنند و من یک کلمه از آن را نمی‌فهمم. در این کشور به زبان انگلیسی کم صحبت می‌کنند. زبان گرجی شامل سی‌وسه حرف است که از چپ به راست نوشته می‌شود. گرجی‌ها تعصب ویژه‌ای به زبان خود دارند و در میان آن‌ها تبلیغ و اشاعه‌ی زبان‌های بیگانه، با حساسیت همراه است. پس از استقلال از شوروی، این حساسیت‌ها به‌ویژه درباره‌ی زبان روسی که ده‌ها سال زبان رایج و غالب در گویش‌های عمومی ملل تحت سلطه‌ی شوروی بود، افزایش یافته و تلاش می‌شود تا از نفوذ این زبان و ادامه‌ی بقای آن جلوگیری شود؛ ولی آن‌چه من دیدم، بیش‌تر آن‌ها زبان روسی هم بلد بودند و وقتی که می‌دیدند نمی‌توانم گرجی صحبت کنم، می‌پرسیدند: «آیا روسی می‌دانم؟»

از آن‌ها خداحافظ می‌کنم و راهم را پیش می‌گیرم.

هرچه در جاده پیش می‌روم، کلیسا هم بسیار می‌بینم. از سر کنجکاوی به یک کلیسا می‌روم که خیلی قدیمی است. روی سقف کلیسا، نقش و نگارهایی از حضرت عیسیm و حواریون است. کسی داخل نیست، جز یک کشیش که مشغول فروش اشیای مذهبی است و چند توریست که به تماشای آن‌جا می‌آیند.

به شهر «خاشوری» می‌رسم. در ورودی آن، نان سنتی می‌فروختند که به «مالاگو» معروف بود؛ نان پهن و ضخیمی که در تنوری دست‌ساز می‌پختند. ضمن این‌که عسل‌فروش‌ها هم کنار جاده فراوان بودند.

هنگام غروب، به حدود بیست‌کیلومتری شهر تفلیس (Tiblisi) می‌رسم. باید جایی برای استراحت پیدا کنم. بالأخره پشت یک تابلوی تبلیغاتی در اتوبان، محلی را برای چادر زدن انتخاب می‌کنم.

هر چند سروصدای ماشین‌ها در اتوبان و صدای سگی در همان نزدیکی برایم آزاردهنده است، به‌قدری خسته‌ام که زود خوابم می‌گیرد.

صبحِ نه چندان زود، سمت تفلیس حرکت می‌کنم. داخل شهر، از کنار رودخانه‌ی بزرگ و پرآب «متکواری» حرکت می‌کنم.

در گرجستان 26600 رودخانه وجود دارد که طول آن‌ها به 59 هزارکیلومتر می‌رسد. اگرچه این موضوع در نوع خود در مقایسه با وسعت جغرافیایی گرجستان و مقایسه‌ی آن با دیگر نواحی دنیا یک مورد کم‌نظیر است، براساس آمارهای موجود، بیش‌تر این رودها یعنی 3/97 درصد، کم‌تر از ده کیلومتر طول دارند.

در حوزه‌ی آب‌ریز خزر، مهم‌ترین رودخانه رود کر یا کور است که طولانی‌ترین رودخانه‌ی گرجستان و راه آبی اصلی گرجستان شرقی است. در زبان آذری، به این رودخانه کور و در روسی کورا و در زبان گرجی به آن متکواری می‌گویند. در منابع یونانی ریشه و منشأ این نام، به کوروش کبیر، پادشاه هخامنشی ایران نسبت داده شده و تأکیدی است بر پیوستگی جغرافیایی و حاکمیت ایران بر مناطق قفقاز از دوران باستان.

نویسنده‌ی فرانسوی، ژان ژونیر نیز، در کتاب قهرمانان گمنام ایران در جنگ‌های ایران و روس، این رود را با نام کوروش آورده و آن را منتسب به پادشاه هخامنشی دانسته است. این نویسنده، به جزئیات جنگ‌های متعدد سپاهیان ایران و روس در کنار این رود پرداخته و حماسه‌های جنگ‌جویان ایرانی را در دفاع از خاک وطن به تصویرکشیده است.

به سمت خیابان «چاوچاوازه» که رایزن فرهنگی ایران در آن واقع است می‌روم. بالأخره پس از طی مسافت زیادی، به این مرکز می‌رسم؛ اما حواسم نبود که امروز یک‌شنبه و این‌جا تعطیل است.

خیابان‌ها بزرگ و خلوت هستند و از آن ترافیک سنگینی که در خیابان‌های شهرهای بزرگ ما حاکم است، اصلاً خبری نیست.

اصلاً نمی‌دانم برای اقامت کجا بروم. بالأخره به‌طور اتفاقی هاستلی را برای اقامت پیدا می‌کنم.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان