جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

مغزهایی که «فرار» می‌کنند


(گریزی مختصر به شتاب گرفتن روند مهاجرت نیروهای انسانی به کشورهای پیش‌رفته)

ندا علیزاده

فرقی نمی‌کند آن را چه بنامیم؛ «فرار مغزها»، «مهاجرت مغزها»،‌ «صادرات نخبگان»، «شکار مغزها»، «مهاجرت صلاحیت‌ها»، «ربودن استعدادها»، «مهاجرت نیروهای متخصص»، «خروج ژن‌های برتر» یا حتی شوخی لفظیِ «فراری دادن مغزها» و... هرچه بنامیم، ماهیت مسئله یک چیز است: «ازدست‌دادن نیروهای نخبه و سرمایه‌های انسانی متخصص و کارآمد»؛ حقیقتی که بسیار فراتر از «جنجالی رسانه‌ای» است که وزیر علوم اسبق در مهر ۱۳۸۹ بیان کرده و گفت: «‌موضوع مهاجرت نخبگان و فرار مغزها، جنجال رسانه‌ای است و مطابق با واقعیت‌های موجود کشور نیست.» حتی او طرح این موضوع را «توهین به مجموعه‌های داخلی»، «جوسازی» و «بر اساس جهالت»، «غرض‌ورزی» دانسته بود!

در حالی که همه‌چیز روشن است، نمونه‌ی دیگر این «انکار» را می‌توان در سخنان رئیس‌جمهور پیشین ایران یافت که بارها اعلام کرده: «فرار مغزها نداریم»! و این اتفاق را «صادرات نخبگان» دانسته بود! در حالی که در معادله‌ی نابرابر «صدور» جوانان‌مان، نه تنها چیزی به دست نیاورده‌ایم، بلکه متحمل هزینه‌های سنگینی هم شده‌ایم!

آمارها چه می‌گوید؟

غافل از این‌که در پسِ این «انکارها»ی «خوش‌باورانه»، شیب «رفتن‌ها» در حال تند شدن بوده است؛ به‌گونه‌ای که دی‌ماه سال گذشته، «رضا فرجی‌دانا»، وزیر علوم وقت، با بیان این‌که سالانه 150‌ هزار نفر برای تحصیل از کشور خارج می‌شوند، اعلام کرده بود: «تربیت هر متخصص یک‌میلیون دلار هزینه برای کشور دربردارد که با خروج این تعداد افراد تحصیل‌کرده از کشور، در مجموع 150‌ میلیارد دلار به کشورهای غربی کمک می‌کنیم!» مسئله‌ای که تنها گوشه‌ای از خسارات ناشی از خروج نخبگان و تحصیل‌کرده‌های‌مان را نشان می‌دهد.

بد نیست به این آمار هم که آخرین وضعیت موجود اعلام‌شده توسط صندوق بین‌المللی پول درباره‌ی «فرار مغزها»ی ایران است، توجه کنیم: «ایران در سال 2009، میان 91 کشور درحال‌توسعه و توسعه‌نیافته، مقام نخست مهاجرت نخبگان را داشته است؛ به‌گونه‌ای که بین 150 تا 180 هزار ایرانیِ تحصیل‌کرده برای خروج از ایران اقدام می‌کنند.» هم‌چنین آن‌گونه که سایت خبری تحلیلی خبر آنلاین اعلام کرده است: «سه انتخاب اول نخبگان مهاجر ایران، کشورهای آمریکا، کانادا و بریتانیا بوده‌اند.» شاهد دیگری بر این ادعا،‌ سخن «سورنا ستاری»، معاون علمی و فن‌آوری رئیس‌جمهور در مهرماه 1393 است: «بهترین کسانی که از کشور خارج شده‌اند، در آمریکا هستند، بعد هم کانادا؛ البته ایرانی‌های خیلی موفقی در اروپا و دیگر نقاط دنیا نیز داریم؛ اما بزرگ‌ترین جمع ایرانی‌ها و موفق‌ترین آن‌ها در آمریکاست.»

این مسئله آن‌قدر نمود داشته است که خبرگزاری ایرنا، چندی پیش واکنش نخست‌وزیر کانادا درباره‌ی مهاجرت ایرانیان به این کشور را منتشر کرده بود: «ما از دولت ایران ممنونیم که نزدیک به سی‌میلیارد دلار سرمایه‌ی انسانی را به کشور ما صادر کرده است.»

اما اگر سری هم به آمارهای داخلی اعلام‌شده بزنیم، با رقم شصت‌هزار نخبه‌ی ایرانی مواجه می‌شویم که طبق اعلام مجلس شورای اسلامی در سال 1389، مهاجرت کرده‌اند! همین آمار نشان می‌دهد که حدود چهل درصد مهاجران را دختران تشکیل می‌دهند. هرچند که آمار به‌روزتری از این «فرارها» وجود ندارد، هر روز بر تعداد آن‌هایی که «سودای رفتن» در سر دارند،‌ افزوده می‌شود.

چرا فرار می‌کنند؟

«فرار مغزها» پدیده‌ی جدیدی نیست و همواره تاریخ شاهد مهاجرت انسان‌های فاضل، دانشمند، هنرمند و اهل‌فن بوده است که به دنبال مکانی مناسب‌تر و امن‌تر، شهر و دیار خود را ترک می‌کرده‌اند؛ برخی به سودای یافتن موقعیتی بهتر برای زندگی، سفری بی‌بازگشت به دیار غربت داشته‌اند و عده‌ای نیز رفتند تا با کوله‌باری از علم و تجربه به کشورشان بازگردند.

اما این روزها، «رفتن‌های بی‌بازگشت» زیاد شده و این نگران‌کننده است؛ به‌ویژه این‌که مجموعه‌ای از عوامل مختلف، آن‌ها را «فراری» داده است. پیش از این‌که گریزی بزنیم به عوامل اثرگذار در «فرار» سرمایه‌های انسانی، باید این نکته را تصریح کنیم که شاید همه‌ی آن‌هایی که از ایران «می‌روند» یا «سودای رفتن دارند»،‌ «نخبه» نباشند؛ اما «سرمایه‌های انسانی» هستند که در صورت فراهم بودن شرایط،‌ آهنگ رفتن سرنمی‌دادند!

شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین دغدغه‌ی طبقه‌ی تحصیل‌کرده و  نسل جوان،‌ نبود زمینه و فضای رشد خلاقانه، رقابتی و عادلانه است؛ حال می‌خواهد این رشد در زمینه‌ی علمی باشد یا درجات شغلی، فنی و درآمدی! البته مشکلات اقتصادی، محدودیت‌های اجتماعی، احساس عقب‌ماندگی علمی و فرهنگی، متناسب نبودن سطح سواد با درآمد، ضعف امکانات مناسب آموزشی و به‌ویژه نبود حمایت‌ها و بودجه‌های پژوهشی، نداشتن امنیت شغلی، وجود تبعیض‌های فراوان در جذب نیرو و استخدام در دستگاه‌های دولتی و نیمه‌دولتی، بیکار ماندن یا بیکار شدن جوانان به دلیل دختر یا مجرد بودن یا خالی‌کردن میزی برای «فردی سفارش‌شده» نیز، مزید بر علت شده است.

این «سرخوردگی‌ها»،‌ ناچار همه را به سمت درهای خروجی کشور هدایت می‌کند؛ آن‌هایی که توان مالی دارند،‌ وقت را تلف نمی‌کنند و کسانی هم که هشت‌شان گرو نُه‌شان است، عمری با حسرت «نرفتن» و «ماندن اجباری» سر می‌کنند و انگیزه‌ی لازم را برای مولّد بودن- حال در هر زمینه‌ای- از دست می‌دهند.

با همه‌ی این تفاسیر، نباید منکر تلاش عده‌ی کمی از جوانان‌مان شد که دست‌های‌شان را روی کنده‌ی زانوهای خود گذاشتند و بی‌هیچ حمایت و پشتوانه‌ای، قدم در مسیر تحقق رؤیاهای‌شان – شما بخوانید گرفتن حق‌شان از زندگی- گذاشتند. البته اینان نیز اگر بخواهند با دیده‌ی عدالت‌خواه به مسئله نگاه کنند، بی‌شک خودشان را در گوی رقابتی نابرابر می‌بینند که از برخی نورچشمی‌ها همیشه چند قدم عقب‌ترند! و این «حسرت» برخورداری از موقعیت‌های برابر براساس صلاحیت و توان‌مندی‌ها، همیشه «مُهر داغی» است بر «دل‌شان»!...

چه بر سر کشور می‌آید؟

در کنار همه‌ی این بحث‌ها، نکته‌ی دیگری که جای تأمل دارد این است «خروج از کشور برای کسب علم یا سرمایه بد نیست»؛ بلکه آن‌چه دغدغه شده، «بازنگشتن نخبگان یا حتی جوانان‌مان به کشور»، آن هم به دلیل ضعف توانایی ما در جذب‌شان است.

همه‌ی این‌ها در حالی است که «سرمایه‌ی انسانی» مهم‌ترین عامل توسعه و پیش‌رفت کشور است و پس از آن نیز عوامل سرمایه، مواد خام و دانش و فن قرار می‌گیرند. با یک حسابِ سرانگشتی، می‌توان ادعا کرد که برخورداری از دانش و فن و رسیدن به سرمایه‌ی مورد نیاز برای کشور، نیازمند وجود نیروی انسانی باانگیزه و مولّد است؛ اما به دلایل گفته‌شده، نه تنها ایران، بلکه تقریباً همه‌ی کشورهای پیرامونی و در حال توسعه، به‌نوعی با کمبود نیروی انسانی متخصص مواجه هستند؛ درست برخلاف کشورهای توسعه‌یافته و مرکزی که توانسته‌اند مغزها را به خود جذب کنند و هر روز مدار توسعه‌ی خود را گسترش دهند؛ گسترشی که از دیگر سو، به وابستگی بیش‌تر کشورهای در حال توسعه به علم و تخصص آن‌ها می‌انجامد.

اتلاف هزینه‌های علمی و آموزشی نیروهای متخصص و نوابغ کشورهای در حال توسعه، از دیگر آسیب‌هایی است که «فرار مغزها» به ساختار کشور وارد می‌کنند؛ چراکه نیروهایی که آموزش و تحصیل آن‌ها، سال‌ها برای کشور هزینه در بر داشته و اکنون که باید بازدهی داشته باشند، راه کشوری دیگر را در پیش گرفته‌اند.

خسارت بعدی هم به گنجینه‌ی ژنتیک کشور وارد می‌شود که دارد مرتباً ژن‌های برتر خود را به جوامع پیش‌رفته تقدیم می‌کند و شاید به همین دلیل است که معدل بهره‌ی هوشی ایرانیان در نمودارها و شاخص‌های جهانی، در سال‌های اخیر، پس‌رفت کرده است!

جوانان چه می‌گویند؟

همه‌ی حرف‌های گفته‌شده، مصداق‌هایی عینی دارند که راویان آن‌ها، جوانانی در دو مقطع کارشناسی و کارشناسی‌ارشد هستند که وقتی سر بحث باز می‌شود، دلِ ‌خوشی از اوضاع ندارند.

یکی از آن‌ها که دانشجوی کارشناسی‌ارشد علوم سیاسی است، می‌گوید که آینده‌ی روشنی برای خودش متصور نیست. دنباله‌ی حرفش می‌رسد به این‌که: «پس از سال‌ها درس خواندن و تلاش کردن، مطمئنم در دستگاه دولتی جایی برای من و متناسب با تحصیلاتم نیست؛ چراکه از همین الآن می‌دانم شاید فرزند فلان آدم بانفوذ، آقازاده‌ی فلان مسئول، دارنده‌ی فلان سهمیه یا فک و فامیل ازمابهتران، آن را از پیش اشغال کرده‌اند.» ریشه‌ی این تصورش نیز می‌رسد به زمانی که مدرک لیسانس را هفت‌ترمه گرفت و به ادارات و سازمان‌های مرتبط برای استخدام سرزد: «حتی به قراردادی بودن نیز راضی بودم؛ اما هر جا رفتم، گفتند نمی‌خواهیم تا این‌که یکی از سر دل‌سوزی گفت که اگر پارتی داری، همین امروز این‌جا استخدام می‌شوی؛ اما اگر نداری، بیخود خودت را خسته نکن!» حرف از آزمون‌های استخدامی هم که شد، فقط پوزخند تلخی زد و گفت: «راهی جز رفتن نیست»؛ اما برای من هم که این امکان را ندارم، چاره‌ای جز بازار کار آزاد نمانده و حالا با مدرک فوق‌لیسانسی که کم‌تر از یک‌ ترم دیگر پس از دفاع پایان‌نامه‌اش می‌گیرد، باید فروشنده‌ی لباس کودک باشد! کاری که نظر خودش درباره‌اش این است: «دانشم را خوب جایی دارم خرج می‌کنم!»

این خانم نیز که دانشجوی کارشناسی‌ارشد ارتباطات اجتماعی است، به چشم خود دیده چگونه برای این‌که فردی غیرمتخصص را که نه تجربه‌ی کاری دارد و نه تحصیلات مرتبط، با مدرک دیپلم جای‌گزین او کرده‌اند و حتی برای این‌که بتوانند او را بیمه کنند، قرارداد من را تعدیل کردند تا جا برای جذب او باز شود! در حالی که من پنج سال برای این نهاد فرهنگی کار کرده‌ام، امروز باید هم‌چنان پروژه‌ای باشم.» بعد هم می‌پرسد: «چه انگیزه‌ای برای ماندن می‌ماند؟» اما همه‌ی ناراحتی او به این تبعیض‌ها و آشنابازی‌ها ختم نمی‌شود: «خیلی عجیب است که عده‌ای از همه‌جا بی‌خبر بدون این‌که کوچک‌ترین مطالعه‌ی آسیب‌شناسی داشته باشند، رأی می‌دهند که دختران مجرد حقّ کار کردن ندارند و نباید جذب دستگاه‌ها شوند و آن‌هایی هم که شاغل‌اند، اگر تا مهلت تعیین‌شده ازدواج نکنند، باید اخراج شوند!» می‌گوید: «هنوز هیچی نشده، بالادستی‌های اداره‌ی ما این مسئله را پتکی کرده‌اند و بر سرمان می‌زنند؛ مدام می‌گویند شما جای چهارتا مرد را که نان‌آور خانواده است، گرفته‌اید و به این بهانه از سر و ته حقوق، مزایا و کارانه‌ی‌مان می‌زنند و اگر اعتراض کنیم، می‌گویند، ناراحتید بروید تا یک مرد را بیاوریم!» درد دلش زیاد است؛ مثلاً این را هم می‌گوید: «من هم درس می‌خوانم، هم کمک‌خرج خانواده‌ام هستم. همین حقوق کم نیز نور امیدی است برایمان؛ اما این‌ها فکر می‌کنند فقط کسی که مرد است یا با کمی ارفاق، زن متأهل، نان‌آور هستند.»

جمله‌ی آخرش نیز این می‌شود: «آدم جایی می‌رود که برایش ارزش و احترام قائل‌اند. این، حکم قرآن و سنت پیامبرj است. هر کسی که برود، حتماً برنده است؛ من هم اگر می‌توانستم، می‌رفتم!»

دیگری نیز ترجیح می‌دهد از خودش چیزی نگوید؛ اما درباره‌ی برادرش حرف می‌زند که دانشجوی ارشد دانشگاه صنعتی شریف است: «دانشجوی زرنگ و نخبه‌ای است و مدام سرش در درس و تحقیق است؛ اما می‌گوید در اولین فرصتی که به دست آورد، از ایران می‌رود.» او درباره‌ی دلایل برادرش برای رفتن هم می‌گوید: «برادرم معتقد است در ایران هیچ ارزشی برای محققان و کارهای پژوهشی قائل نیستند.» گویا برادرش چندین بار برای انجام پژوهشی، دست یاری دراز کرده و بی‌مهری دیده است؛ بی‌مهری‌ای که فقط خاص او نبوده و شامل حال حوزه‌ی پژوهش می‌شود. می‌گوید: «برادرم معتقد است وقتی حوزه‌ی پژوهش این است و برای محقق ارزش قائل نیستند، حتماً جایی هم برای کار کردن او نیست؛ پس ماندن فقط هدر دادن فرصت‌های خوب است!»

چه باید کرد؟

حرف‌های این چند جوان نیز، شاهد خوبی بود برای بیان واقعیت‌هایی که بدجوری کام ملت را تلخ کرده است. شاید بد نباشد برای یک‌بار هم که شده، از پاک کردن صورت‌مسئله دست برداریم و با پذیرش واقعیتی که گریبان نیروهای انسانی کشور را گرفته و آسیب‌های بیش‌تری را در پس خود دارد، جلوگیری کنیم!

این روزها زمزمه‌هایی از پذیرش نسبی این معضل به گوش می‌رسد؛ مسئله‌ای که خود می‌تواند نقطه‌ی امیدبخشی باشد برای این‌که سامان‌دهی این معضل، جدی‌تر در دستور کار قرار بگیرد؛ امیدی به نام «مهاجرت معکوس به داخل کشور»!

می‌گویند همیشه راه‌حل را می‌توان از دل دلایل بروز مشکل یافت؛ بنابراین راه‌حل اساسی و مؤثر برای جلوگیری از «فرار مغزها»، ایجاد شرایط مناسب کار، تحقیق و پژوهش، اعمال دست‌مزد کافی، از بین بردن بی‌عدالتی و تبعیض و فراهم کردن شرایط بازتر اجتماعی- سیاسی است.

دنیا، چین را کشوری می‌شناسد که توانسته است با برنامه‌ریزی، متخصصان خود را از آمریکا بازگرداند. چرا ما نتوانیم این کار انجام دهیم؟ به نظر می‌رسد باید ابتدا سیستم را تغییر داد؛ سیستم دانشگاهی، سیستم پژوهشی و حتی اقتصادی ما و نیز ادبیات سیاسی و موضع‌گیری ما در برابر پدیده‌های اجتماعی و فرهنگی، نیازمند تحول است؛ تحولی که خود منوط می‌شود به تغییر در نوع نگرش موجود به مسائل؛ بنابراین ما نیازمند برنامه‌ریزی دقیق و بلندمدت در حوزه‌ی نیروی انسانی هستیم؛ نکته‌ای که تا همین امروز مغفول مانده است!

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان