جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

گل‌خونه


معصومه‌سادات میرغنی

اسبِ سرکش!

نوشیروان را چندان ‌که اشتهای خوردن غذا بودی و طبیعت را به انتهای سیر سیری نبردی، لگام توسن نفس را از مأکولات گرفتی و در پی مشروبات، دواسبه نرفتی. سبب پرسیدند. فرمود: «اندوه آغاز هر کار بهتر است از مکروه انجام آن. که خردمندان گفته‌اند در حلاوت غذا، مرارت دوا باید چشید و بار طبیعت را به اندازه‌ی استعداد باید کشید، نه چندان‌که به سختی منجر گردد و از بار دیگر مزدجر(1) که من خاف سوء العاقبة لم‌یترک المراقبة(2).»

(فقیر شیرازی؛ خرابات)

□□□

عابدتر از تو!

عیسیm مردی را دید. گفت: «تو چه کار می‌کنی؟» گفت: «عبادت کنم.» گفت: «قوت از کجا می‌خوری؟» گفت: «مرا برادری است. وی قوت من راست می‌دارد.» گفت: «پس برادر تو از تو عابدتر است.»

(غزالی؛ کیمیای سعادت)

نجات‌یافته

- سقراط گفته است که من به [رستگاری] عاقلِ نگون‌بخت از [رستگاری] نادان سبک‌سرِ نیک‌بخت امیدوارترم... (هم‌چنین گفته است:) مرگ هم‌چون تیری است که به سویِ تو پرتاب شده و عمر تو به اندازه‌ی سیر و سفر آن است به سوی تو.

- افلاطون گفته است که خط، پای‌بند عِقل است. دوات سودمندترین ابزارهاست [و مُرکَّب از زر سودمندتر است.]... کتاب‌ها را برای اواخر عمرتان بنویسید (که پخته و مجرب شده‌اید و موضوع خود را نیک بررسی کرده‌اید.)... هر کس خواریِ یاد گرفتن را ساعتی برنتابد، در خواریِ جهل برای همیشه باقی بماند... پادشاهان، فرمانروایان بر مردم‌اند و حال آن‌که دانشوران بر پادشاهان، فرمانروایند.

(عبید زاکانی؛ نوادر الامثال)

□□□

□ خلیل باش!

ملک‌الموت به صورت جوانی در سرای ابراهیمm آمد. ابراهیمm او را نشناخت و گفت: «به دستور چه کسی در این سرای آمدی؟» گفت: «به دستور صاحب‌سرای!» پس ابراهیم، او را شناخت. آن‌گاه ملک‌الموت گفت: «ای ابراهیم! خدای، بنده‌ای را از بندگان خود به دوستی گرفت.» ابراهیم گفت: «آن کدام بنده است، تا من او را خدمت کنم تا زنده باشم؟» گفت: «آن بنده تویی ای ابراهیم!» گفت: «به چه خصلت مرا دوست گرفت و خلیل خواند؟» گفت: «بر آن‌که تو از دیگران چیزی نمی‌خواهی و به همه کمک می‌کنی و چیزی می‌دهی.»

(میبدی؛ کشف‌الاسرار و عدة‌الابرار)

□□□

□ تنبیه درست!

انوشیروان بر یکی از امیرانش خشم گرفت. به او گفتند: «بخشش خویش از او بگیر!» گفت: «از مقامش برکنار کنید و بخشش از او دریغ ندارید که پادشاهان به دوری تنبیه کنند نه به نومیدی.»

(کشکول)

□□□

 □ حالِ ما و شما

بزرگی درباره‌ی حال درویشان و توان‌گران گوید: «سه چیز قرین درویشان است: فراغت دل، سبکی حساب و راحتی نفس؛ و سه چیز لازمه‌ی توان‌گر است: رنج تن، آشفتگی دل و سختی حساب.»

(عطار؛ تذکرة‌الاولیاء)

□□□

□ ای که دستت می‌رسد!

- هر کس در حال توانایی نکویی نکند، در وقت ناتوانی، سختی بیند.

- مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی‌اعتماد.

- سه چیز پایدار نماند: مال بی‌تجارت، علم بی‌بحث و ملک بی‌سیاست.

- خشمِ بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و بی‌وقت، هیبت ببرد؛ نه چندان درشتی کنی که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی کنی که بر تو دلیر شوند.

- یکی از ملوک بی‌انصاف از پارسایی پرسید: «از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟» گفت: «خواب نیم‌روز تا در آن یک نفس، خلق را نیازاری.»

(سعدی شیرازی؛ گلستان)

□□□

□ اصرار و انکار!

... چنان‌که شیخ محمد بن عربی در دمشق می‌گفت که محمد پرده‌دارِ ماست! می‌گفتم: «آ‌ن‌چه در خود می‌بینی، در محمد چرا نمی‌بینی؟ هر کس پرده‌دارِ خود است.» گفت: «آن‌جا که حقیقت معرفت است، دعوت کجاست؟ و کن و مکن کجاست؟»  گفتم: «آخر آن معنی او را بود و این فضلیت دگر مزید. این انکار که تو می‌کنی بر او و این تصرف، نه که عین دعوت است؟ مرا که برادر می‌خوانی و فرزند، نه که دعوت است؛ پس دعوت می‌کنی و می‌گویی دعوت نباید کردن! نیکو هم‌درد بود، نیکو مونس بود، شگرف‌مردی بود شیخ‌محمد؛ اما در متابعت نبود.» یکی گفت: «عین متابعت خود آن بود.» گفتم: «نی متابعت نمی‌کرد.»

(شمس تبریزی؛ مقامات)

□□□

□ عاقبت وخیم!

... نایین قصبه‌ی بزرگی است آباد. عبایی که در آن‌جا از پشم شتر درست می‌کنند، در ایران مثل ندارد و یک متاع تجارت است و ظرف بسیار خوبی هم می‌سازند که اگر قدری سعی و تکمیل شود، مثل چینی است؛ لکن در ایران به چیزی اهمیت نداده، چشم دوخته‌اند همه‌چیز را از خارجه بخرند و عاقبت وخیم این کار را نمی‌دانند.

(حاج‌سیاح؛ خاطرات)

□□□

□ بی‌نیاز

جالینوس به عیسیm نامه نوشت- و از نرفتن به حضور او به سبب پیری پوزش طلبید- : «ای طبیب جان‌ها! وصال خدا می‌طلبم؛ لیکن چه بسا مریض از خدمت طبیب به علت عوارض جسمانی عاجز آید؛ لیکن یکی از یاران خود را به سوی تو فرستادم و او قولوس برادرزاده‌ام است و می‌خواهد نفس خود را به آداب نبوی معالجه کند؛ والسلام.» چون نامه به عیسیm رسید، برای خاطر اقرارش او را بسیار پسندید و با دست‌خط خود به او نوشت: «ای کسی که از علم خود انصاف داده‌ای! تن‌درست در حفظ صحت به طبیب الهی نیازمند نباشد و مسافت، نفوس را محجوب نسازد؛ والسلام.» و قولوس از حواریان بزرگ عیسی شد.

(عبید زاکانی؛ نوادرالامثال)

□□□

□ حواله!

مردی فقیر از عبدالملک طلب داشت و نمی‌توانست آن را بگیرد. عبدالملک به او گفت: «از خدا باید طلب کنی.» فقیر پاسخ داد: «از خدا طلبیدم، به تو حواله کرد.»

(سیدنعمت‌الله جزایری؛ گزیده‌ی زهرالربیع)

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان