جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

اصل سبک‌باری در زمستان


به مناسبت سال‌گرد 15 خرداد

سیداحمد مدقق

 

همین که تابلوی مسافرخانه را دیده بودم، از آمدنم پشیمان شده بودم. به منصور چه می‌گفتم؟ می‌گفتم من هم آمدم و کار درست را تو کردی که همه‌چیز را رها کردی؟ اگر سراغ نادر را می‌گرفت - که می‌گرفت- از کجا قصه‌اش را شروع می‌کردم که بتوانم تا آخرش را بگویم؟ دستان یخ‌زده‌ام را داخل جیبم کردم و وارد کوچه شدم. سرمای هوا بوی فضله‌ی کفترها را داشت. بارِش(1) نکرده بود؛ ولی هوا بوی بارش می‌داد. کفترها غُمبُر می‌زدند و خروس‌جنگی‌ها در قفس‌های تنگ‌شان جابه‌جا که می‌شدند، ناخن‌شان به کف چوبی قفس مالیده می‌شد و صدای خشکی می‌داد. کلاه‌پشمی سیاه‌رنگم را پایین‌تر کشیدم و چشم پالیدم تابلوی «مسافرخانه‌ی همایون» را بیابم. کوچه تنگ بود و بخار از آب کف‌آلودی که به جوی کنار پیاده‌رو می‌ریخت، بلند بود. شبی که با نادر زیر پل خشتی(2) پنهان شده بودیم، پراکنده آدرس داده بود. دست گذاشته بود روی سینه‌ی خون‌آلودش و از بین دندان‌های به‌هم‌فشرده‌اش، گفته بود: «دو طرف کوچه پرنده‌فروشی است. از هر کسی که پرسان‌کنی، مسافرخانه را نشانت می‌دهد؛ ولی فکرت را بگیر، سراغ منصور را از کسی نگیری! مأموران بدگمان نشوند.»

دو مرد با بروت‌های آویزان، مچاله در بالاپوش‌های خرمایی‌رنگ‌شان از کنارم گذشتند. دکان‌ها نیمه‌تعطیل بود. ساک چرک‌آلود و کوچکم را روی شانه‌ام انداختم و به انتهای کوچه نزدیک شدم. دلم بود اگر مسافرخانه آب گرم داشت، اول حمام می‌کردم و بعد به زیارت بی‌بی معصومه می‌رفتم. نادر دو سال قبل حرم را زیارت کرده بود. با گروه‌های مختلف انقلابی دیدار کرده و دست‌پُر به کابل که برگشته بود، پرسیدم: «با علیاحضرت فرح عکس گرفتی؟» خنده کرد و عکسش با حرم را نشان داد که مثل ملّاهای ایران، عبا به شانه‌اش انداخته بود و یک عکس دیگر با منصور؛ نشسته بودند روی تشکچه‌ای گُل‌دار و دست منصور رادیویی کوچک بود. منصور کمی پیرتر نشان می‌داد از سال‌هایی که گریخته و آمده بود کابل. گفت: «مسافرخانه‌چی شده است؛ مسافرخانه‌ی همایون.» پرسیدم: «کارهای انقلابی‌اش را رها کرده؟» نادر، عکس منصور را داخل جیب پیراهنش گذاشت و گفت: «چاره نداشت! خیلی سرش فشار آمد؛ حتی اسم خود را هم تغییر داده. نامش همایون شده.» گفتم: «کاش همین‌جا می‌ماند و در آموزش نیروها کمک‌کار ما می‌شد.»

نرسیده به آخر کوچه، مسافرخانه را پیدا کردم. تابلوی رنگ‌وروفته‌ای داشت و از همان ‌دم دروازه‌اش پله می‌خورد به بالا. زن و مردی لاغر و تکیده با چهار اولاد سروصداکنان از پله‌ها پایین آمدند. خودم را کنار کشیدم تا بروند. قدم گذاشتم روی پله‌های مسافرخانه. هوا کمی گرم شد و بوی دود چراغ نفتی آمد. با احتیاط از پله‌ها بالا رفتم. جای کفش‌های گل‌آلود مسافران قبلی خشک شده و ردشان روی پله‌ها باقی مانده بود. چند پله‌ای که بالا رفتم، اتاقکی دست راستم دیده شد. شیشه‌ای بزرگ داشت که نیمی از آن را با روزنامه‌های کهنه پوشانده بودند. جوانکی پُرمو روی چهارپایه‌ای چوبی نشسته بود و دست روی چراغ علاءالدین گرم می‌کرد. منصور نبود. پنج سال ندیده بودمش؛ ولی اگر می‌دیدمش حتمی می‌شناختم. جوانک اشاره کرد که بروم داخل. گفت: «اتاق می‌خواهی؟»

گفتم: «ها!»

دست دراز کرد و گفت: «مدارک.» ساکم را گذاشتم روی زمین و پاسپورتم را از جیبم بیرون کشیدم. به عکسم نگاه کرد و به خودم. گفت: «افغان هستی؟» سر تکان دادم که آری. از جایش برخاست و کتابچه‌ای را از زیر میز بیرون کشید. ورق زد و از روی پاسپورت، نامم را نوشت. تاریخ ورود: «19 دی. ساعت 7 صبح.» بعد بدون این‌که نگاه کند، پرسید: «تا کِی هستی؟» خواستم بگویم: «منصور کجاست؟ اگر منصور را ببینم شاید هیچ وقت!» نادر گفته بود: «فکرت را بگیر برایش جنجال نشود.» منصور پنج‌سالی را در کابل بود و شب‌ها همه‌وقت به حجره‌ی ما می‌آمد. تحت تعقیب اداره‌ی امنیت ایران بود؛ ساواک. روزی که آمد مدرسه‌ی ما، خستگی از رویش می‌بارید و سراغ نادر را می‌گرفت. تا یک‌دیگر را دیدند، شناختند. روزهای اول، وقت و ناوقت، سال‌های دور طلبگی‌شان در قم را قصه می‌کردند و خاطرات‌شان را تکرار می‌کردند.

جوانک گفت: «نمی‌دانی تا کِی هستی؟» گفتم: «حالی که هستم تا خدا چی بخواهد.» جوانک از جایش بلند شد و کلیدی بلند را که از میخی روی دیوار آویزان شده بود، برداشت و با دست اشاره کرد که برویم. گفت: «اگر کار خیلی مهمی نداری، این روزها بیرون نرو؛ اوضاع به‌هم‌ریخته است.» خواستم بپرسم چرا به‌هم‌ریخته است، نپرسیدم. از پله‌ها یک طبقه بالا رفتیم. اتاق را نشانم داد و رفت. یادم رفت بپرسم حمام آب‌گرم کجاست؟ چند کفش مردانه پیش دروازه‌ی اتاق کناری بود؛ نامرتب و روی هم. عکس فیلی که یکی از پاهایش را بلند کرده بود در زیر یکی از کفش‌ها پیدا بود. نادر برای هر سه‌تای‌مان کفشِ فیل‌چاپ خریده بود؛ هم برای خودش، هم برای من و منصور. منصور با تعجب گفته بود: «فیل‌چاپ؟» و خنده کرده بود. بعد گفته بود: «اسمش در ایران کفش ملی است.» آن کفش‌ها را سال‌ها پا کردیم؛ حتی بعد از رفتن منصور به ایران، آن کفش‌ها دوام کرد. به شوخی می‌گفتیم: «وقت گریز، این کفش‌ها خوب کار می‌دهد!» ولی شبی که مأموران دولتی ریختند به مدرسه، ما حتی فرصت پوشیدن کفش هم نکردیم.

غروب جمعه بود و هر طلبه‌ای که قوم و خویش یا دوستی خارج از مدرسه داشت، رفته بود. چَپَنم(3) را روی شانه‌ام انداخته بودم و به تصویر کم‌رنگم در آینه‌ی لک‌گرفته‌ی وضوخانه نگاه می‌کردم. بخار آب از دست و روی تَرَم در وضوخانه‌ی نیمه‌تاریک بلند بود. پایم را گذاشتم بالای دیواره‌ی سیمانی و مسح‌پا کشیدم. زمخت و سرد بود. با مشت و لگد، دروازه‌ی مدرسه را می‌کوبیدند. نادر هراسان و دست‌پاچه آمد پیش وضوخانه. قبل از این هیچ‌گاه پیش نیامده بود، مدرسه را بازرسی کنند. آموزش‌هایی که به نیروهای‌مان می‌دادیم، در کم‌تر از چند ثانیه پیش چشمانم آمد و احساس حماقت کردم. اصل سبک‌باری و تحرک. هرگز نباید کوشید از موضع ثابتی دفاع کرد! وابستگی به مکان، به خاطر تمرکز و انبارکردن وسایل با تصور مناسب‌بودن آن مکان. باید همیشه آمادگی تحرک داشت. هرگز نباید بیش از بیست کیلو بار مهم از قبیل اسلحه، مهمات، جزوات سازمانی و اعلامیه در خانه نگاه‌داری شود. به کارتن‌هایی فکر کردم که پر از رساله بود و به متن شب‌نامه‌هایی که می‌خواستیم امشب استنسیل کنیم. صدای کوبیدن دروازه‌ی مدرسه، گرومپ‌گرومپ در حیاط خالی و نیمه‌تاریک مدرسه پیچ‌می‌خورد. حتی اگر رساله‌ها و شب‌نامه‌ها را داخل چاه می‌انداختیم، با دستگاه چدنی استنسیل چه می‌کردیم؟ نادر با صدایی خفه گفت: «فقط سه دقیقه مشغول‌شان کن؛ من مدارک را از بین ببرم.» و هنوز صورت خود را برنگردانده بود که سایه‌ی مردان درشت‌هیکلی را بالای دروازه‌ی مدرسه دیدیم که دست‌شان را بین میله‌های فلزی بالای دروازه قلاب کرده بودند. هر دو گریختیم پشت ساختمان وضوخانه. چپنم را جمع کردم و زیر بغلم گرفتم. از بین علف‌های بلندی که اطراف درختان، دورتادور حیاط روییده بود، گذشتیم و عقب تانکر خالی و زنگ‌زده‌ای پناه گرفتیم. نادر گفت: «باید از این‌جا برویم.» به تانکر قراضه نگاه کردم و به دیوار مدرسه که شاخ و برگ درختان بید روی‌شان ریخته بود. مدت‌ها قبل، یک روز با طلبه‌ها که والیبال بازی می‌کردیم، توپ‌مان لای شاخه‌های این درخت گیر کرده بود. غلام‌نبی، چهارپایه‌ای چوبی آورد و دلش بود برود بالای دیوار که نتوانست. رفتم بالای چهارپایه، بقیه‌ی طلبه‌ها با دهان‌های نیمه‌باز نفسک می‌زدند و هیاهوکنان پیشنهادهای مختلف می‌دادند. با یک جست از شاخه‌ای گرفتم و پاهایم را به شاخه‌ی کلفتی قلاب کردم. درخت کمی سَر خم کرد و سروصدای تماشاگرها مدرسه را گرفت. خودم را به شاخه چسپاندم و خزیدم. توپ زرد و سفیدرنگ در چندقدمی‌ام بود. باز پایم را دراز کردم و ضربه‌ای نرم زیر آن زدم. توپ رفت پایین و فریاد والیبال‌بازها بالا رفت. از شاخه‌ای که بالایش بودم، آویزان شدم و پریدم میان خاک و خاشاک باغچه. خودم هم باور نمی‌کردم تمرین‌های مخفیانه‌ی‌مان، این‌قدر در آمادگی بدنی‌ام تأثیر کرده باشد!

مأموران امنیتی از دروازه‌ی مدرسه پایین پریدند. نادر دوید و پشتش را به تانکر چسباند و دستش را قلاب کرد. از شانه‌های نادر بالا رفتم و از روی تانکر خزیدم بالای دیوار. دست درازکردم و نادر را هم کشیدم بالا. کوچه را دیدم. دو مأمور، کنار جیپی خاموش ایستاده بودند و به اطراف نگاه می‌کردند. آهسته خودمان را از دیوار لغزاندیم و در حاشیه‌ی پیاده‌رو شروع به دویدن کردیم. فریادهای بعدی مأموران امنیتی و تیرهای هوایی‌شان، دست‌پاچه‌ترمان کرد. از بین کوچه‌های کم‌رفت‌وآمد، آن ساعت شب می‌دویدیم و خود را به کوچه‌های تاریک‌تر می‌انداختیم. نادر ناله‌ای کرد و به چپ و راست متمایل شد. دست روی سینه‌اش گرفت و خمیده به رفتن ادامه داد. با این‌که می‌دانستم، پرسیدم: «تیرخوردی؟» سرش را که بالاآورد، درد چهره‌اش را پر کرده بود. دست بردم زیر بغلش را گرفتم. نمی‌فهمیدم کجا هستم. کوچه‌ها را گم کرده بودم و لحظه‌ای بعد، باز به جاده‌ی اصلی رسیدیم. در حاشیه‌ی رودخانه‌ی کابل لحظه‌ای ایستادیم و اطراف‌مان را دیدیم. عرق و درد، چشم‌های نادر را تنگ کرده و پوست صورتش را چین انداخته بود. تکیه داد به دیواره‌ی کوتاه کنار رودخانه و خود را آن طرف غلتاند و به من اشاره کرد. در سرازیری حاشیه‌ی رودخانه، روی خاک‌های نرم خزیدیم. سگی سفیدرنگ و لاغر که کنار رودخانه پاهایش را دراز کرده بود، با نزدیک‌شدن ما از جایش بلند شد و چندقدمی طرف پایین رودخانه رفت. تفت و بخار از بینی و دهان نیمه‌بازش به هوا بلند بود. نادر سست و بی‌حال تکیه داد به من. خم شدم و به پشت گرفتم و پناه بردم به تاریکی زیر پُل خشتی. تکیه دادیم به دیواره‌ی سرد و خشن زیر پل و گریه کردم.

در اتاق کوچک مسافرخانه، پهلوبه‌پهلو شدم. بدنم می‌خارید و سردم بود. خوابم نبرد. از درزهای پنجره‌ی اتاق، هیاهو و سروصدای جمعیت از کوچه می‌آمد. خواستم کوچه را ببینم. چیزی پیدا نبود. فقط پشت‌بام کاهگلی مغازه‌های اطراف دیده می‌شد و یک پایه‌ی چوبی سیم برق که دسته‌ای گنجشک روی آن نشسته و پرهای‌شان را از سرما پُف داده بودند. از اتاق بیرون زدم و چندپله‌ای پایین آمدم. نور اتاقک نگهبانی و صدای صحبت دو نفر، از پایین پله‌ها می‌آمد. جوانکی که مرا پذیرش کرده بود، نگران پرسید: «چی شده آقا؟ چی شده؟» همان‌جا میانه‌ی راه‌پله‌ها بی‌حرکت ماندم. صدای خسته‌ی منصور، سال‌های نه خیلی دور را پیش چشمانم آورد. عصرهای شلوغ کوت‌سنگی، جلسات مخفیانه، شب‌های آرام و خلوت مدرسه‌‌ی‌مان، صحبت‌های تا پاسی از شب و سال‌های بانادربودن. منصور گفت: «هر کسی پرسید، بگو رفته مسافرت؛ بگو چند روزی است که رفته.» کمی پایین‌تر رفتم. منصور را دیدم که دست به زانویش گرفته و روی زانوی شلوار پاره‌اش ردی از خون بود. نمی‌دانستم وقت مناسبی بود یا نه؟ سروصدایی که از کوچه آمد، فرصت فکرکردن را از من گرفت. صدای ترمز پی‌درپی چند ماشین از بیرون مسافرخانه آمد و چند مأمور دولتی شتاب‌زده داخل آمدند. منصور از جایش بلند شد و دست به دیوار گرفت. چهره‌اش درست مثل نادر شد، وقتی به من می‌گفت: «فقط سه دقیقه مشغول‌شان کن، من مدارک را از بین ببرم.» دست و پایم شل شد و پشتم را به دیواره‌ی راه‌رو چسباندم. منصور همان اشتباه ساده‌ی ما را کرده بود؟ اصل سبک‌باری و تحرک. وابستگی به مکان با تصور مناسب‌بودن آن مکان. اگر همان لحظه خودم را به منصور نشان نمی‌دادم، شاید دیگر هیچ‌وقت نمی‌دیدمش. پایم پیش نرفت. منصور را از روی پله‌ها کشیدند و بیرون بردند. بعد تمام اتاق‌ها را جست‌وجو کردند. ساک مرا هم زیرورو کردند و پرسیدند: «چه‌کار آمده‌ای؟» گفتم: «زیارت.» بازرسی‌ها که تمام شد، مسافرخانه خلوت شد. از پله‌های باریک مسافرخانه پایین آمدم و پا گذاشتم در کوچه. دکان‌ دارها از کوچه بالا و پایین می‌رفتند و با هیجان با یک‌دیگر حرف می‌زدند. باران نرمی شروع به باریدن کرده بود و کفترها داخل قفس‌شان غُمبُر می‌زدند. از کفترفروشی دیواربه‌دیوار مسافرخانه پرسیدم: «ببخشید آقا! راه حرم از کجاست؟»

پی‌نوشت‌ها:

1. باران.

2. پلی در مرکز شهر کابل.

3. نوعی عبا.

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان