جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

شعر



چه‌قدر ابر ببافم

میثم داودی

 

چه‌قدر خیره شوم بلکه اتفاق بیفتد

و چون همیشه فقط ماه در محاق بیفتد

میان دسته‌ی پاک کبوتران مهاجر

خدا کند که نگاهت به این کلاغ بیفتد

خدا کند که شبی جای عرش و بال ملائک

گذار پای تو بر فرش این اتاق بیفتد

درخت بودم و خشکید شاخه‌های من اما

بهشت عشق تو نگذاشت در اجاق بیفتد

به نظم لشکر گیسو گسیل کرده‌ای امشب

مباد در صف عشاق تو نفاق بیفتد

کسی که عاشق چشم زلال و پاک تو باشد

چنان‌چه کور، نباید به باتلاق بیفتد

چه‌قدر ابر ببافم به شوق دیدنش از دور

و چون همیشه فقط ماه در محاق بیفتد...□




حال دل ما

مرتضی رحیمی


سـال نــو آمد و حالِ دلِ من فرق نکرد

چیز دیگر به‌جز این جامه‌ی‌ تن فرق نکرد

آن‌همه گل که به دامان بهاران زده شد

گل نرگس نشد و دشتِ وطن فرق نکرد

چون نیامد گل نرگس به دل دشت و چمن

از خزان رستن و این تازه شدن فرق نکرد

هرچه باران بهاری به گون داد نسیم

رنگِ خشکیده بیابانِ گوَن فرق نکرد

مانده یک رج فقط از فرش بهار ابدی

صد دهه رفت و ببین دار چمن فرق نکرد

سال نو آمده و حسرت این چشم تَرمَ

کهنه‌تر گشت و به دل داغِ کهن فرق نکرد

ای که ساز و دُهُلِ عید و بهاران داری

سال ما منتظران طعنه مزن، فرق نکرد

غنچه‌ی دهان

محمدسعید میرزایی

 

کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز

که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز

سؤال می‌کنم از تو: هنوز منتظری؟

تو غنچه می‌کنی این‌بار هم دهان، که هنوز

چه‌قدر دل‌خورم از این جهانِ بی‌موعود!

از این زمین که پیاپی... و آسمان که هنوز

جهان سه نقطه‌ی پوچی است، خالی از نامت؛

پر از «همیشه همین‌طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»

و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می‌افتی!

ولی تو «باید»ی، ای حسّ ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛

همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره‌پاره شده

به جست‌وجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز

 


ای خورشید

ابراهیم زمانی

 

باز هم اضطراب و دل‌تنگی

باز هم شوق لحظه‌ی دیدار

باز هم شاید و اگر، اما

باز هم جمعه، باز هم تکرار

 

چشم‌هایم به راه این جاده

خیره مانده چرا نمی‌آیی؟

آسمان پابه‌پای چشمانم

ندبه خوانده، چرا نمی‌آیی؟

 

خسته‌ام از گناه، از این من

خسته از دیدن و شنیدن‌ها

خسته‌ام از نبودنت آقا!

خسته‌ام از تو را ندیدن‌ها

 

ای امام‌الرئوف! تعجیلی

ما همه از تبار سلمانیم

رخ عیان کن بتاب ای خورشید!

ما همه آفتابگردانیم


فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان