جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

سرمقاله


نگاه متفکرانه‌ی امام

مجید ملامحمدی

اولین بار نُه ساله بودم که با عکس زیبایی از امام خمینیq روبه‌رو شدم؛ عکس از ایشان در تبعیدگاه نجف اشرف. امام داشت متفکرانه به من نگاه می‌کرد. سال 1356 بود. البته پیش از آن، اسم ایشان را بارها از پدر و مادرم شنیده بودم و به او علاقه‌ی بسیاری داشتم. مادرم همیشه به من تأکید داشت: «مواظب باش در مدرسه یا میان دوستانت، اسم امام را نبری و از او حرفی نزنی؛ چون ساواکی‌ها ممکن است بو ببرند و به خانه‌ی ما بریزند و...»

ما در خانه‌ی‌مان از امام چند عکس و نوار سخن‌رانی داشتیم که پدرم آن‌ها را یک روز توی دیوار زیرزمین‌مان پنهان کرد و جلویش را با آجر و گچ پوشاند.

امام که در سال 1358 به قم آمد، تقریباً هر روز به دیدن‌شان می‌رفتم. ایشان در خانه‌ای مستقر بودند که هنوز هم به همان صورت باقی است و شکل قدیمی دارد. ایشان روزی شاید دو بار یا بیش‌تر به روی پشت‌بام آن خانه می‌رفتند و به عواطف و احساسات خروشان مردم پاسخ می‌دادند. بعضی وقت‌ها هم حرف می‌زدند. صحنه‌های عجیب و شورانگیزی بود!

یک روز هم داشتم می‌رفتم کانون پرورش فکری که سرپل، کنار حرم حضرت معصومهB متوجه کسی شدم که از درون یک ماشین دارد برایم دست تکان می‌دهد. نگاهش درست شبیه همان نگاهی بود که در سال 1356 در آن عکس قدیمی دیده بودم. امام بود. ذوق‌زده دنبال آن ماشین دویدم. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. اصلاً نفس نمی‌کشیدم. امام با لبخند ملیحی از من خداحافظی کرد و به مدرسه‌ی فیضیه رفت.

سال‌ها گذشت و من از امام خمینیq جدا نشدم. عشق او در جبهه و پشت جبهه، با دل و جانم عجین بود. تا این‌که خبر رحلت او را یک روز صبح زود در مدرسه‌ی رضویه که طلبه‌ی آن‌جا بودم، شنیدم.

آن روز دنیا در نظرم تیره و تار شد. وقتی فردایش به مصلای تهران رفتم تا با پیکر امام وداع کنم، گریه امانم نمی‌داد؛ اما وقتی به پیکر ایشان که در محفظه‌ای شیشه‌ای بود رسیدم، آرام شدم. این‌بار صدای امام بود که به جای نگاه مهربانش با من حرف می‌زد. امام به من می‌گفت: «من همین‌جا هستم؛ در پیش شما و کنارتان. مبادا راه را گم کنید و حرف‌های من از یادتان برود...»□

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان