جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

حس خوب باران
فریبرز سهیلا

قطره از دریا جدا شده بود. نمی‌دانست کجا باید برود. زمین خواست قطره را برای خودش نگه دارد. ناگهان خورشید چشمک زد. زمین آسمان را دید. لبخندی زد و مهربان شد. خورشید سوزان شد و تابید. اشعه‌اش را به سمت قطره گرفت.

قطره با خورشید رفت و در آسمان ماند.

روزها گذشت. زمین هر روز قطره‌هایش را به آسمان می‌داد و خورشید هر روز گرم و گرم‌تر می‌تابید و قطره‌ها را بخار می‌کرد. قطره‌ها توی آسمان جمع شده بودند و ابر شدند. آسمان کم‌کم داشت پر می‌شد از ابر‌های سپید.

آخرین قطره را زمین می‌خواست برای خودش نگه دارد؛ ولی آسمان لبخند زد و زمین آخرین قطره‌اش را هم داد.

حالا زمین بی‌قطره مانده بود. خشک و بی‌آب. دلش برای قطره‌ها تنگ شده بود؛ ولی قطره‌ها دور‌تر از آن بودند که زمین دستش به آن‌ها برسد.

زمین تنها گوشهای نشست. نشست و به قطره‌هایی فکر کرد که روزی به آسمان داده بود. به لبخند‌هایی که به خورشید زده بود و به سخاوتی که داشت و حالا تنها مانده بود. به آخرین قطره‌اش فکر کرد و لبخند آسمان را به یاد آورد. حالا نه خورشیدی چشمک می‌زد و نه آسمان سراغی از او می‌گرفت.

زمین دلش ترک خورد. دلش گریه خواست؛ ولی قطره‌ای نبود! صدای ترک‌خوردنش به گوش آسمان رسید. قطره‌ها جمع شدند. آسمان غرید، باران بارید و زمین دوباره لبخند زد.

                                                                      ***

باران حس خوبی دارد. شاید چون یادآور چیز‌های خوبی است. آمدنش همه چیز را تازه می‌کند؛ زمین، طبیعت و حتی آدمی را.

 توی خاطرات‌مان که بگردیم کم و بیش می‌شود خاطرات بارانی را پیدا کرد. یک روز بارانی قدم زدن و نشاط دوستانه یا یک شب بارانی عاشقانه. باران حس خوبی را در ذهن هر کسی زنده می‌کند.

 باران در باور ما آدمیان نماد خاصی است؛ نماد تازگی و طراوت، نماد سخاوت آسمان، نماد دل‌تنگی زمین.

آن زمان که زمین هیچ ندارد جز خشکی، باران با آمدنش همه چیز را به زمین می‌دهد و دوباره روح زندگی را در او جاری می‌کند.

باران هر چه هست دوست‌داشتنی است.

                                                                      ***

خوب بودن و خوبی کردن بیش‌تر از هر چیزی به آدم حس خوبی می‌دهد؛ حتی اگر بدانی مهربانی‌ات را خرج راهی می‌کنی که دور است و شاید اصلاً دستت به او نرسد و دستش هرگز دستت را نگیرد؛ اما ته دلت حس خوشایندی است از خوب زندگی کردن و خوبی کردن. حسی که تو را از فکر‌های حاشیه‌ای رها می‌کند و می‌برد تا آن‌جا که انسانیت و انسان بودن را درک کنی.

                                                                      ***

بعضی وقت‌ها دلم می‌گیرد، مثل دل تو. آن موقع که پای حرف‌های یک دل مهربان می‌نشینم که پر است از خوبی و خوب بودن و دردی دل مهربانش را از بی‌وفا بودن این روزگار رنج می‌دهد؛ آن موقع که داستان‌هایی می‌شنوم از فرشته‌های زمینی که بال‌های خوبی‌شان را برای مردمی گسترانده‌اند و حالا بال‌های‌شان زخمی آدم‌های بد و روزگار بد است؛ از خوبی‌هایی که بدی شده‌اند و بعضی‌های‌شان فراموش، از همه‌ی این‌ها دلم می‌گیرد.

                                                                      ***

توی زندگی بعضی موقع‌ها هم اتفاق می‌افتند که حادثه‌ای، اتفاقی یا کسی ناگهان می‌دود توی زندگی آدم و تمام لحظات را پر می‌کند از مهربانی. آدم حس می‌کند زیر یک باران خوب ایستاده است. شاید این باران وقتی ببارد که سرگرم روزمرگی باشی یا شاید هم روزی که دلت ترک برداشته باشد از درد و چشمانت آشیانه‌ی غمی باشد سنگین! و دلت ناگهان هوس یک حال جدید کند؛ یک حال خوب؛ تمنایی برای یک منحنی روی لبت، یک لبخند. دلت کمی، فقط کمی، مهربانی بخواهد، شاید به اندازه‌ی یک گندم! و این بارش مهربانی ناگهان حال زندگی‌ات را خوب‌ِ خوب کند.

آن‌قدر حس خوبی داشته باشی از این باران که حتی فکرت قد نکشد به این‌که از کدام آسمان دارد این باران می‌بارد بر سر زندگی‌ات و با کدام ابر، زندگی‌ات دارد سبز می‌شود و طراوت می‌گیرد.

                                                                      ***

شاید نباید خوبی‌ها را زیاد حساب و کتاب کرد و برای‌شان فاکتور زد! شاید باید زندگی کرد و خوب بود. خوبی کرد. حافظه‌ات خوبی‌هایت را نشمارد و نگران از بدی‌ها هرگز دلت را نیاشوبد.

                                                                      ***

نگران نباش! من به باران می‌اندیشم و به قطره؛ به سخاوت زمین و کار آسمان؛ به آن موقعی که زمین دلش ترک می‌خورد و آسمان با بارانی نوازشش می‌کند.

دلت که گرفت از بی‌مروتی این روزگار بی‌مرام، به آسمان نگاه کن و به باران بیندیش.

بعضی کارها مثل همین قطره‌اند. به جایی دور هم که بفرستی‌اش، حتی به دوری آسمان، روزی باران می‌شود و بر سرت می‌بارد؛ درست موقعی که هوای دلت ابری است.

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان