جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

حرف‌های تکه‌تکه/ حس های گونه گون
فریبرز سهیلا

دنیا، یک شهربازی است

شهربازی دنیای قشنگی دارد. آدم توی هر سن و سالی که باشد، توی هر حالی که باشد، توی شهربازی حال خوبی دارد؛ مثل حال خوب کودکی. اصلاً بچه‌ها و بچگی حال خوبی است. از بچه‌ها، چیز‌های زیادی می‌شود یاد گرفت؛ مثل بی‌بهانه شاد بودن. از بچگی کردن‌های‌شان هم می‌شود درس گرفت؛ حتی وسایل بچگی هم گاهی یک کلاس درس می‌شوند.

توی شهربازی بچگی، وسایل زیادی است که کلی هیجان دارند؛ اما شاید در کنار این هیجان بشود چند خط حرف برای زندگی هم پیدا کرد؛ چند حرف ساده برای حال خوب زندگی.

* تاب که می‌خورم یاد می‌گیرم گاهی لازم است برای بلند‌تر به جلو رفتن کمی هم به عقب برگردیم. وقتی جلو می‌روی باید یک بار هم به عقب برگردی تا دفعه‌ی بعد بلند‌تر به جلو بروی؛ بلند تا رسیدن به حس لمس آسمان... برگشتن به گذشته فقط برای سرعت بخشیدن به آینده و گام‌های بلند مفید است.

* الاکلنگ که بازی می‌کنم، انگار میله‌های بازی می‌خواهند یادم بیاورند اگر توی زندگی برای بالا رفتن خودم، کسی یا حقی را زیر پا بگذارم، زمانی هم می‌رسد که کسی برای بالا رفتنش مرا آن پایین نگه دارد!

* سُرسُره‌بازی که می‌کنم، می‌بینم هر چه‌قدر صعود سخت است، به همان اندازه سقوط آسان است. هر چه‌قدر که بالا بروم و صعود کنم، حواسم باید به سقوط باشد. صعود، سختی و پیچیدگی زیادی دارد؛ اما سقوط زیاد پیچیده نیست؛ با یک هیجان کاذب مرا به پایین‌ترین نقطه می‌آورد حتی اگر آن‌قدر بالا باشم که نقطه‌ی انتها را نبینم.

* با هم بودن را توی چرخ و فلک بشقابی مشق می‌کنم؛ جمع‌های کوچک و صمیمی. می‌آموزم حس مشارکت و با هم بودن بهترین نشاط زندگی است. توی یک جمع برای چرخیدن، همه با هم کمک می‌کنند و شادی‌اش قسمت همه می‌شود. نتیجه‌اش می‌شود لبخند و دیدن لبخند.

* توی چرخ و فلک، هیجان موج می‌زند؛ چه وقتی آن بالای بالا هستی و چه وقتی این پایین منتظر بالا رفتنی. این چرخش و بالا و پایین رفتن‌ها، مرا یاد چرخ و فلک زندگی می‌اندازد. توی این چرخ هم نه پایین ماندن همیشگی است و نه بالا بودن ماندگار. چرخ در گردش است و آدم‌ها می‌چرخند و می‌گذرند. هر بار آدم‌هایی پیاده می‌شوند و نوبت آدم‌های دیگر می‌شود.

* توی هیجان و انتظار چرخش، یادم نرود کسی دارد این چرخ و فلک را می‌چرخاند. کسی که همه چیز دست اوست.

مهمان ناخوانده‌ی خدا

همه‌ی آدم‌ها با مقوله‌ی مرگ آشنا هستند. مرگ موضوع ناشناخته‌ای نیست. شاید هیچ‌کس را نتوان یافت که بگوید با آن موضوع روبه‌رو نشده است. هر کسی در زندگی کسی را از دست داده است. این فرد می‌تواند نزدیک یا دور باشد؛ اما هر چه هست این قبیل حوادث مرگ را موضوعی آشنا کرده است.

اولین واکنش انسان به این موضوع یک حس تلخ است؛ حسی  تلخ که در شیرین‌ترین لحظه‌ی آدم هم می‌تواند به سرعت در ذهن او جا خوش کند. همه‌ی ما وقتی کلمه‌ی مرگ را می‌شنویم، با حس ناخوشایندی روبه‌رو می‌شویم... مرگ... چیزی که حتی تلفظش هم دردآور است.

* وقتی خبر مرگ کسی را می‌شنویم، حال با هر نقشی که در زندگی‌مان داشته است، کسی را که همین چند وقت پیش دیده‌ایم همین تازگی تازگی، هنوز شاید قیافه‌اش با تمام جزئیات یادمان باشد، لبخندش و بودنش را حس کنیم حتی حس همان روزی که دیده‌ایمش را بشناسیم و برای‌مان آشنا باشد. یا ممکن است اتفاقی چند بار دیده باشیم و از او فقط یاد چند لحظه‌ی کوتاه توی ذهن‌مان باشد، همه‌ی ما در این موارد مات می‌شویم؛ یک حس مبهوت شدن از دنیا و کارش. خالق و اراده‌اش. هیچ‌کس مرگ را باور نمی‌کند حتی اگر بدانیم مرگ نزدیک است.

* مرگ نزدیک است. نزدیک‌ترین چیز در زندگی به انسان. چه برای کسی که روی تخت بیمارستان قطع امید شده است و چه کسی که دارد توی یک خیابان زیبا عصر پاییزی‌اش را قدم می‌زند؛ مرگ به همه، به یک اندازه نزدیک است.

* به نظرم ما در روبه‌رو شدن با خبر مرگ، بیش‌تر مبهوت رفتن کسی که رفته و دیگر نیست، می‌شویم و یادمان می‌آید که مرگ به همه به یک اندازه نزدیک است.

در چنین مواقعی حسی از جنس ترس متولد می‌شود. همه این حس را تجربه کرده‌ایم. ربطی هم به جنس وابستگی‌های‌مان ندارد. چه کسی که هنوز آرزوهایش را ورق نزده است یا حتی کسی که آن‌قدر سرگرم زندگی است که فکر می‌کند هنوز مانده تا چرتکه‌ی زندگی‌اش بیفتد.

اما این ترس از چیست؟ از فکر این‌که چند قدم دیگر مانده تا در خیابان زندگی قدم بزنیم؟ نکند قدم بعدی تابلوی ایست زندگی باشد؟ مرگ همیشه برای همسایه بوده است؛ چه زمانی همسایه می‌شویم؟ شاید همین حالا هم همسایه شده باشیم؟

* مرگ ترسناک نیست. تلخ هم نیست. مرگ یک واقعیت است. واقعیتی ناب که می‌تواند هر طعمی بگیرد. شبیه یک بوم نقاشی که می‌توانیم بر روی آن یک رنگ دلخواه بپاشیم؛ خواه سیاه، خواه آبی. رنگ‌ها دست ماست.

من فکر می‌کنم مرگ یک سفر است، یک سفر بی‌بازگشت. سفر، همیشه اضطراب دارد و هیجان. فکر این‌که همه‌چیز آماده است برای رفتن؟

* مرگ از آن دست ماجراهایی است که سرش نمی‌شود هنوز چند آرزوی نهفته در دل داری؟ چند تیک‌تاک ساعت تا لمس رؤیای زندگی‌مان مانده است؟ چند کوچه تا امیدمان به فردا باقی است؟ سرش نمی‌شود دفتر زندگی آدم چند برگ ورق‌نخورده است؟ کم است یا هنوز اول دفتر است؟ دفترت مرتب است یا نیاز به پاک‌نویسی دارد؟ مشقش امید است یا ناامیدی؟

منطق مرگ این چیزها را نمی‌پذیرد. در حساب و کتاب مرگ، این امیدها، آرزوها و اضطراب‌ها تعریف نشده است. مرگ واقعیتی است ناگریز که زود یا دیر گریبان هر کسی را می‌گیرد. شبیه یک بمب ساعتی که درست در ثانیه‌ی مشخص منفجر می‌شود.

پس چه باید کرد؟

* اگر تو هم مثل من از مرگ می‌ترسی و سراسیمه می‌دوی توی زندگی‌ات. اگر هنوز مرگ در زندگی‌ات گنجانده نشده است و هنوز دل به خط‌خطی‌های آن بسته‌ای، بیا با هم مرگ را طور دیگری نگاه کنیم. مثل یک مهمان ناخوانده‌ی خدا.

مرگ را باور کنیم و دفتر زندگی‌مان را خوب بنویسیم. توی خط‌خطی‌های زندگی حواس‌مان به امضاهای پایین دفتر باشد. چند صدآفرین دارد؟ دفترمان را پاک‌نویس‌شده نگه داریم و پر از صدآفرین‌های رنگارنگ. لای دفترمان چند برگ از گل محبت هم بگذاریم که اگر کسی آن را باز کرد بوی خوب مشامش را بنوازد. زنگ زندگی که خورد، نمره‌ی‌مان خوب شود و دفترمان به یادگار بماند.

* بیا این مهمان ناخوانده را باور کنیم. مهمان ناخوانده‌ی خدا، هر موقع او اراده کند می‌آید. بیا مشق امشب را طور دیگری بنویسیم.

«میان امیدها و فرداهای آینده، ردپای مهمان ناخوانده‌ی خدا را بکشید.»

 

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان