جهت بزرگنمایی عکس کلیک نمایید
 
شماره 125
آخرین شماره ها
نشریات دیگر

کودکی‌ات را بزرگ کن
فریبرز سهیلا

تمام کودکی‌ام را توی یک چمدان جا داده‌ام؛ تمام وسایلی که یادآور شیرین‌ترین بخش زندگی‌ام است؛ از کفش‌هایی برای دویدن‌های خستگی‌ناپذیر و زمین‌خوردن‌های شیرین تا تیله‌های رنگی شادی‌آفرین.

هر وقت دلم از جایی از زندگی که هستم می‌گیرد، از این بودن‌ها و آدم‌ها که خسته می‌شوم، این چمدان، عجیب مرا آرام می‌کند. به نظرم چون کودکی هیچ لایه‌ای ندارد، آدم فقط بودن را آن‌جا حس می‌کند. شاید برای همین است که هر آدمی با دیدن لبخند یک کودک ناخودآگاه لبخند می‌زند!

از کودکی‌ام یک چمدان دارم؛ یک چمدان و کلی خاطره مثل خیلی‌های دیگر. ما آدم‌ها عادت‌های عجیبی داریم؛ شیرینی زندگی‌مان را یک گوشه نگه می‌داریم و فقط گه‌گداری که غرق در بدی‌ها و تلخی‌ها شدیم، به سراغ‌شان می‌رویم و با یک دنیا حسرت از این همه شیرینی، برای چند لحظه لذت می‌بریم.

عادت کرده‌ایم سرتاپای‌مان را که تلخی گرفت، دل‌مان از چیز‌هایی که مال انسان نیست پر و برای آدم بودن تنگ شد و آدم‌های زندگی‌مان کم و کم‌تر شدند، وقتی هوای زندگی‌مان غبارآلود شد و جایی برای نفس کشیدن بشر نبود، در به در دنبال ذره‌ای شیرینی بگردیم و طعم خوب زندگی را جست‌و‌جو کنیم. فرقی هم نمی‌کند توی یک چمدان باشد یا یک خاطره که گوشه‌ی ذهن‌مان جا خوش کرده و یا لبخند شیرین یک کودک شیرین باشد. ما همه‌ی آن‌ها را برای روز مبادا نگه می‌داریم؛ روزی که پر است از تلخی!

ما آدم‌ها از کودکی چه داریم؟ یک چمدان؟ یک عروسک یا یک ماشین؟ یک خاطره؟ این‌ها واقعاً کودکی ماست؟

 چیزی که در دل همه‌ی این سادگی‌های کودکی نهفته است، شیرینی معصومیت کودکی است؛ طعم خوب بی‌نقاب بودن یک دل؛ یک دل که می‌ارزد به تمام دل‌های زنگارگرفته‌‌ی بزرگ‌سالی!

 اما ما آدم‌ها بزرگ که می‌شویم، همه‌ی این شرینی‌های کودکی‌مان کوچک و کوچک‌تر می‌شود. گاهی آن‌قدر کوچک که یادمان می‌رود و گاهی هم دل‌مان برای‌شان تنگ می‌شود.

کاش در گذر از این بزرگ شدن و کوچ از کودکی، برای روز‌های بزرگ‌سالی فقط وسایل روز‌های کودکی را به یادگار نمی‌آوردیم! کاش تمام کودکی‌مان را با همه‌ی جزییاتش می‌انداختیم توی کوله‌ی بزرگ‌شدن و با خود همه جا می‌بردیم. آن وقت همیشه طعم زندگی زیر دندان‌مان بود.

گاهی هم روح‌مان کودکی را با خود می‌آورد؛ اما آن‌قدر زیر هزاران دغدغه‌ی بزرگ‌شدن و بزرگ‌سالی می‌ماند که رفته‌رفته کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود. شاید همین خصلت‌های کم‌رنگ است که از زیر روزمرگی‌ها و خستگی‌های این عصر دل‌مرده، دیدن کودکیِ یک کودک، لبخند را به لب‌های بسته و خاموش ما آدم‌بزرگ‌ها هدیه می‌کند.

اما هر چه هست توی این بزرگ‌سالی، هیاهوی بزرگ‌شدن این‌قدر گوش‌مان را پر کرده که نمی‌شنویم.

با خود تصور می‌کنم دنیایی که پر است از آدم‌بزرگ‌های کودک؛ آدم‌بزرگ‌هایی که کودکی‌شان را توی مشت‌شان نگه داشته‌اند، نه توی یک چمدان دربسته؛ برای تمام روز‌های زندگی نه فقط روز‌های تلخ. آدم‌بزرگ‌هایی که قلب‌شان هنوز تالاپ‌تولوپ شیطنت‌های کودکی است؛ شیطنت‌هایی از جنس خود آدم؛ از جنس من از جنس تو. آدم‌هایی که قلب‌های‌شان پر است از کودکی نه دغدغه‌های ماشینی. آدم‌بزرگ‌هایی که گوش‌های‌شان پر است از هیاهوی دسته‌جمعی و با هم بودن، نه تیک‌تیک ساعت‌های تنهایی!

چه‌قدر دنیای شیرینی می‌شد، اگر تصور من یک واقعیت بود!

واقعیت است. ما بزرگ شده‌ایم؛ اما دست‌مان با همه‌ی بزرگ‌شدن‌مان به شاخسار آرزو نمی‌رسد. اگر هم از درخت آرزو سیبی بچینیم. سیب‌مان طعم زندگی ندارد! زندگی همه‌ی ما آدم‌بزرگ‌ها کودکی را کم دارد!

کودکی‌مان زیر خروار‌ها بزرگی محو شده است. برای آوردن کودکی هیچ راه طولانی نیاز نیست؛ فقط کافی است چشم‌های‌مان را ببندیم، قلب‌مان را پاک کنیم؛ یک خانه‌تکانی قلب از زنگار‌هایی که روی کودکی‌مان را گرفته است. تلخی‌ها را از شیرنی‌های زندگی پاک کنیم.

پس بلند می‌شوم، تو هم برخیز. اگر هنوز طعم زندگی برایت مهم است؛ اگر از روز مبادا‌های تلخ خسته شده‌ای. اگر دلت هنوز یک معصومیت ناب می‌خواهد؛ اگر آدم بودن برایت شیرین‌تر از شیطان است؛ اگر می‌خواهی صدای قلبت را همه بشنوند، کودکی‌ات را بزرگ کن. بگذار کودکی توی زندگی‌ات جاری شود.

فهرست عناوین
فونت درشتر
فونت ریزتر
نسخه متنی
نسخه چاپی
ارسال به دوستان